۱۳۸۶-۱۲-۷
* گاهی اوقات درگیر پروژه هایی میشم که به نظر میاد من عمله* نرم افزار هم نیستم چه برسه به مهندس نرم افزار!
وقتی کاری دستم میاد بیشتر از اونچه باید کار کنم چند روز وقتم صرف تحقیق میشه تا اصطلاحات جدید و ارتباطات اونها رو یاد بگیرم!!! دارم فکر می کنم چقدر فاصله بین چیزی که میخونیم و باز کار در ایران زیاده! حالا اینو در نظر بگیرید که من توی همچین دانشگاهی درس خوندم و اینقدر گله دارم! باقی رو که دیگه خدا میدونه!!!
* این کلمه عمله رو از دکتر یاوری نقل کردم. یادش به خیر من این سریال رقص پرواز رو بیشتر به خاطر متلک های اون نگاه میکردم.
* چند روز پیش یه ماموریتی رفته بودیم به یه مرکز انفورماتیکی متعلق به ناجا. باورتون میشه فاصله بین ما و جاپی که مرکز اصلی صدور کارت سوخت بود فقط در حد چند متر بود؟ از وقتی که به داداشم گفتم هی هر شب میگه تو چقدر بی عرضه ای :دی باید میرفتی با یکیشون دوست می شدی چند تا کارت سوخت ازش می گرفتی!!!!!
* جدای از شوخی به روش بالا میگن مهندسی اجتماعی (Social Engineering)! حتما میدونین که یکی از ساده ترین و پرکاربردترین متدهای سرقت اطلاعات در حال حاضر دنیا مهندسی اجتماعی است؟ روش ارزانی هم هست. مثلا به جای اینکه انرژی و ابزارهای زیادی صرف کنید تا اطلاعات یک سرور و یا شخصی رو سرقت کنید (اطلاعات ارزشمند منظورم هست مثلا اطلاعات هویتی فرد، اطلاعات کارت اعتباری اطلاعات حساس مراکز نظامی و اطلاعاتی و …) براحتی میتونید باهاش دوست شید و یا اینکه مدتی اون فرد رو زیر نظر بگیرید و با دوستانش ارتباط برقرار کنید و از نقطه ضعفاش سوء استفاده کنید.
همین الان هم در سایت Ebay بیشتر هکرها با نگاه کردن به صفحات شخصی افراد و اطلاعات مربوط به تاریخ تولد و ازدواج و نام فرزندان و همسران اونها براحتی اکثر رمزهای عبور رو در میارن. می بینین که خیلی مسئله پیچیده ایه هم نیست. نیاز زیادی هم به تکنولوژی ندارید:-)
الان در دنیا بیشتر از اونچه که روشهای جمع آوری اطلاعات رو به جاسوسان یاد بدن بهشون مهندسی اجتماعی یاد میدن که خودشون شیوه های جمع آوری اطلاعات رو از طرق مختلف و با توجه به شخصیتهای اطلاعاتی در بیارن:-) برای مثال شما فرض کنید شما یک هکر چینی هستید و میخواهید وارد شبکه اطلاعاتی وزارت دفاع آمریکا بشید! مسلما شما هیچ وقت قادر نخواهید بود به راحتی با وزیر دفاع آمریکا روبرو شید اما با نزدیکانش چرا. با مامور حراست و نگهبانی اونجا چرا. (این اتفاق اخیرا در چین رخ داده ها) به هر حال در هر مجموعه ای عده از افراد ضعیف وجود دارند که بتونید با استفاده از اونها اهداف بلند مدت خودتون رو پیش ببرید.
در مورد افراد طراز بالا هم همین طور. شما نمی تونید فردی رو پیدا کنید که در عین حالی که حسابدار شعبه مرکزی فلان بانک هست، آخر امنیت هم باشه! ممکنه حسابداریش خوب باشه ولی ممکنه روانشناسیش خوب نباشه یا اصلا ندونه به چی میگن رمزنگاری و چطور ممکنه اطلاعاتش از طریق یک ایمیل و یا یک صفحه و یا یک ضعف امنیتی در کامپیوتر خانگیش لو بره. در ضمن اصلا ممکنه شما رو به عنوان یک دوست صمیمی بپذیره و حتی متوجه نباشه که سابقه شما چیه و چه نیتی از دوستی باهاش دارید؟
حالا این مسئله رو تعمیم بدید به مراکز حساس کشوری و جهانی. به هر حال کارمندای اینجاهام ممکنه افراد خیلی هوشمندی باشن ولی باهوشترین آدمها هم نفوذپذیرند.
اگه مهندسی اجتماعی تون خوب باشه توی روابطتون با شریک/نامزد و یا همسرتون هم موفقتر خواهید بود. جدی میگم.
پ.ن: حالا اصلا حسش نیست وگرنه مهندسی اجتماعی یکی از مباحث مورد علاقه منه. شاید بعدا سر فرصت بیشتر درباره اش نوشتم. فعلا برای شروع این مقاله سکیوریتی فوکوس رو بخونید. به خصوص آغاز مقاله رو که یک داستان واقعی از هک به شیوه مهندسی اجتماعی رو نوشته به نظرم خیلی جالبه.
تحت دسته اجتماعي, فناوری اطلاعات | نظر (۲۳)
۱۳۸۶-۱۲-۶
* خیلی بی انگیزه و خسته شدم! هیچ دلیل واضحی برای این بی حوصلگیم پیدا نمی کنم! مواقعی مثل الان فکر میکنم چرا من اینقدر غیر طبیعی ام؟! درست همون لحظه که انواع و اقسام کارا ریخته سرم و باید اکتیو باشم از اونور بوم می افتم…
* ای کاش خدا آدمها رو شارژی می آفرید! درست مثل وسایل الکتریکی باتری دار! درست همون موقع که شارژت تموم میشد یعنی انرژیت تموم میشد و دپرس می شدی، براحتی خودت رو میزدی به یه منبعی و از نو شارژ می شدی. باور کنید بهتر از این حالت سردرگمی الان بود. با توجه به پیشرفت تکنولوژی می شد این شارژ احتمالا بی سیم باشه و نیازی به حمل وسایل اضافی نباشه. چی میشد منبع قدرت بیکران خداوند کمی بیشتر به اشتراک گذاشته می شد؟ مثلا همون لحظه که میگفتی خدایا بریده ام چند لحظه بعد شارژ می شدی؟ چرا خدا اینقدر دور از دسترسه؟ چرا راههای رسیدن به خدا اینقدر سخته؟ چرا نمیشه خدا رو بغل کرد؟ درست مثل مواقعی که از چیزی ناراحتی و می پری توی بغل مامانت و یه دل سیر گریه میکنی. اونجا مطمئنی که محبت مامانت تا بی نهایته و بدون هیچ توقعی… در تمام مدتی که داری گریه میکنی و اشک میریزی مامانتم مدام نوازشت میکنه و دلداریت میده و میگه نگران نشو عزیزم همه چی درست میشه. حالا چی میشد خدام اینطوری می بود. فکرشو بکنین چی میییییییشه اگه یه روزی خدا اینطوری آدمو دلداری بده و آرومش کنه. من قول میدم چیز دیگه ای نخوام اگه مطمئن شم که هوامو داره و منو به حال خودم نذاشته.
چی میشد حتی بنده گناهکاری مثل منم بهش دسترسی می داشت؟ بابا خیلی سخته من بشینم همه گناهانم رو پاک کنم و دوباره توبه نشکنم و بعدش امیدوار باشم خدا به خواسته های منم توجه میکنه. نمیشه همینجوری و همین روزا به دادم برسه؟ خوب من الان بهش احتیاج دارم خوب…
* با توجه به دو پاراگراف بالا حتمن میگین این دختره رسما خل شده:-) بعله تا حدود ۱۰۰۰ درصد حق دارید! تازه دارم میفهمم چرا خیلیاتون از وبلاگ من بدتون میاد. پریشب توی اتوبوس یه خانمه کنار من نشسته بود و مدام غر میزد که از این بدم میاد و از اون متنفرم و این اذیتم میکنه و از این حرفا. در تمام مدت من از روی خستگی فقط بهش لبخند میزدم و توی دلم میگفتم: خوب به من چه؟
حالا حدس میزنم خوانندگان این وبلاگ هم همین حالت رو دارن. مثلا وقتی غرغرهای منو میخونین طبیعیه که بگین خوب به ما چه و بعد صفحه رو ببندید. خواستم بگم درستشم همینه. درکتون میکنم:-)
* این شعرو از شل سیلوراستاین خوندم راجع به زنهای مختلف. حالا من زن مو سیاهم. شماها رو نمیدونم و از نظر عمو شل هیشکی نباید با من ازدواج کنه!!! با توجه به این شعر همه آقایون محترم باید برن زن کچل بگیرن. مسئله اینجاست که من اصلا فکر نمی کنم زن کچل وجود داشته باشه پس عجالتا اگه آقا هستید تا اطلاع ثانوی اصلا زن نگیرین بهتره:دی
هی ! زن مو زرد همه پولهاتو می زنه به جیب
چشماش ممکنه گرم باشه ولی قلبش حتما سرده
سنش که میره بالا ، وزنش هم میره بالا
از زن مو زرد خودتو دور نگهدار!
زن مو سیاه از اشتیاق می سوزه
اما همچین که ازدواج کردین
یهو ازت خسته میشه
از زن مو سیاه خودتو دور نگهدار !
زن مو سرخ جیغ می کشه
خونه رو مرتب نمی کنه
اتاقا رو جارو نمی کنه
و وقتی می خوابه خرخر می کنه
از زن مو سرخ خودتو دور نگهدار !
اما زن کچل !
اون تو رو همیشه دوست داره
می تونی با خیال راحت بزنیش، ولی اون پیشت می مونه
چون خودشم خوب می دونه که هیچ کس نمیاد بدزددش
زنده باد زن کچل !!
تحت دسته روزمره | نظر (۳۱)
۱۳۸۶-۱۲-۴
و انسان اگر گهگاه، با تمام نیروی خود زار نزند، انسان نیست، سنگ است…
(نادر ابراهیمی،آتش بدون دود)
* بعضی وقتا فقط بعضی وقتا دلم میخواد ای کاش آدم دیگه ای بودم. مثلا اینکه دغدغه هام اینایی که الان هستند نبود. ای کاش بخشیش حل شده بود و ای کاش لازم نبود مجبور باشم اینهمه مسائل رو باهم و در یک زمان هندل کنم! به نظرم میرسه بعضی وقتا اوضاع زندگیم دهشتناک میشه و مجبورم علیرغم میل باطنیم، علیرغم توانایی اندکی که دارم، علیرغم روحیه حساسی که دارم مسائل پیچیده زیادی رو با هم مدیریت کنم و واقعا نمیدونم چرا تمومی نداره که هیچ، هربار مسئله دیگه ای هم بهش اضافه میشه.
همین الان آرزوم اینه که برگردم به چند سال پیش و دوره دبیرستان. در اون صورت شاید مسیر زندگیم رو اصلا طور دیگه ای انتخاب میکردم. شاید اصلا دلم نمیخواست توی این موقعیت و الان باشم. منظورم صرفن مسائل کاری نیست که من به کارم خیلی علاقه دارم منظورم مسائل دیگری هست که اگه حل میشدن شاید من در کارم و تحصیلم و زندگیم موفقتر میبودم و مجبور نبودم اینهمه خودم رو سرزنش کنم.
خوب یه دور دیگه چیزی رو که نوشتم از اول خوندم. کماکان تائید میکنم. بعله خوب نوشتم دلم میخواست آدم دیگری بودم با دغدغه هایی متفاوت تر از این (حداقل در این زمان).
* همین حرفو چند ماه پیش که داشتم از شمال می اومدم یه دختر خانمی به من گفت ولی خوب اون موقع من در موقعیت مناسبی نبودم که درکش کنم. صرفا نصیحتش کردم که باید از اینی که هستی راضی باشی. در واقع من بهش حسودی میکردم و حتی همینو بهش گفتم. اما الان فکر میکنم حرفی که بهش زدم از روی سرخوشیم بوده و نه درک شرایط واقعی اون دختر که اگه لمس کرده بودم حتمن بهتر میتونستم باهاش درددل کنم و ارتباط برقرار کنم.
چند ماه پیش که داشتم میرفتم شمال یه خانمی کنار من نشست. حدس زدم که باید دختر باشه هر چند که سنش زیاد میزد و کمی رنجدیده و تکیده به نظر می رسید. خودش باب صحبت رو باز کرد و شروع به حرف زدن کرد. گفت مدتهاست شمال نرفته و حالا داره میره. میگفت ۳۴ سالش هست ولی به نظرم بیشتر بهش میخورد. دندان پزشکی شهید بهشتی خونده بود و حالا توی یکی از بیمارستانهای تهران کار می کرد. میگفت این دو سالی که شمال نرفته (فکرشو بکن آدم در همین تهران باشه و دو سال به خانواده اش سر نزده باشه) فقط برای خانواده اش پول فرستاده و نرفته دیدنشون. خیلی تعجب کردم. بهش گفتم که تو چطور دختری هستی من اگه یه روز صدای مامانمو نشنوم اصلا انرژی لازم برای حیات رو ندارم! توی یک ماه ممکنه دو بار برم شمال حتی اگه کارم عقب افتاده باشه. مریم گفت که (اسمش مریم بود) خوب حتما به خانواده ات علاقه داری! حتما خانواده ات باعث و بانی خوشحالی تو هستن و به فکرت هستند. گفتم حتی اگه اینطوری نبود بازهم اونها خانواده من هستن و بازهم با تمام وجود دوستشون می داشتم. گفت که نه! اگه در شرایط من بودی مطمئنا چنین تصوری نداشتی!
میگفت که ۵ تا خواهر و ۷ تا برادر هستند. خونه شون توی یکی از روستاهای کوچصفهان بود. پدرش از اول که با مادرش ازدواج کرد بهش علاقه نداشت. پدرش دختر دیگه ای رو میخواست ولی اون دختر با مرد دیگه ای ازدواج کرد و پدرش رو به زور به ازدواج با مادرش راضی کردن. بنابراین پدر هیچ انگیزه ای برای کار کردن برای خانواده اش نداشت. چند جا رفته بود و بعدش در آمده بود و سرآخر حدود ۲۰ سالی میشد که پدرش بیکار بیعار شده بود!
مادرش هم به گفته خودش زن نفهمی بود. چون از ابتدای ازدواج با آزار و اذیت های پدرش روبرو شده بود و دستش و دماغش توسط پدرش شکسته شده بود ولی به خاطر بچه هاش ساکت شده بود. مادرش زن جنجالی ای بود و سر چیزهای کوچک آبروی دخترهای خودش رو میبرد. این دختر خیلی باهوش بود و با کمکهای دختر عموش و کمیته امداد موفق شده بود درسش رو بخونه شهید بهشتی قبول بشه. با هر زحمتی که بود توسط کمکهای مالی مشاور دانشگاه و وامهای تحصیلی درسش رو تموم کرده بود و وارد کار شده بود. کم کم میخواست پولهاش رو جمع کنه که برای خودش مطب درست کنه اما چون باقی اعضای خانواده اش به کمکش احتیاج داشتن فعلن صرفنظر کرده بود. تنهای دلخوشیش توی زندگی کمک به برادرها و خواهرهاش بود و اینکه بخشی از پولهاش رو برای اونها بفرسته تا اونها کمتر توی خونه داد و فریاد راه بندازن. خودش همراه هم دانشگاهیش توی یه خونه مجردی دانشجویی زندگی میکردن.
وقتی این حرفها رو زد من تحسینش کردم و گفتم که درک میکنم شرایطش چقدر سخته ولی با همه این تفاسیر حق نداره راجع به خانواده اش اینطور اظهار نظر کنه!
اما اون می گفت نه از خانواده اش متنفره! چون اونها عامل بدبختی هایی که مریم کشیده هستن. پدر و مادرش عامل بدبختیها و کمبود های برادرها و خواهراش هستن. میگفت اگه در خانواده دیگه ای بزرگ شده بود الان زندگیش خیلی بهتر از این بود. مطمئنا تا حالا ازدواج کرده بود و خوشبخت شده بود. این نظر اون بود. چون از ۱۸ سالگی آرزوی یک ازدواج رمانتیک رو داشت ولی حالا ۳۴ ساله بود و عیلرغم اینکه دندان پزشک بود و موقعیت اجتماعی منحصر به فردی داشت ولی به خاطر فقر مالی و فرهنگی خانواده اش خواستگاری نداشت. (من که باورم نمیشد همچین دختری تا به حال خواستگاری نداشته باشه). میتونست پولهایش رو برای خودش خرج کنه نه خرج کسانی که حتی ازش تشکر درست و حسابی نمی کنن که هیچ پدرش مدام ازش طلبکار هم هست که چرا کم میفرسته؟
به هر حال این زندگی اون بود. از این ناراحت بود که کودکی شادی نداشته. خانواده شادی نداشته و مدام حسرت زندگی های دیگران رو میخوره..
راستش نصیحتهای من به اون بیشتر جنبه شعاری داشت. بیشتر بهش می گفتم که من مطمینم تو دختر باهوشی هستی و میتونی شرایط رو عوض کنی. تو یکی از بهترین رشته های تحصیلی رو در یکی از بهترین دانشگاههای ایران خوندی. در کارت موفقی و … در چنین شرایطی آدم نمیدونه چطور طرف مقابل رو آروم کنه؟ من بارها گفتم که هیچ چیز مهمتر از خانواده نیست. نمیدونم پست زن بدلی رو یادتون هست یا نه؟ این دختر فشارهای زیادی رو تحمل میکرد و من قدرت اینو نداشتم که آرومش کنم… که بهش بگم متاسفم از اینکه احساس خوشبختی نمیکنه فقط چند تا حرف صد تا یه غاز زدم که عملن بهشون اعتقادی نداشتم فقط دلم نمیخواست بیشتر بهش فکر کنه. چون به مشاور احتیاج داشت. میگفت چون خرج خونه رو میده حرفش توی خونه خریدار داره چندین بار تصمیم گرفته پدرش رو از خونه بندازه بیرون ولی هربار مادرش داد و بیراه راه انداخته و در نهایت پشیمون شده…
شاید برای ما خیلی سخت باشه که تصور کنیم باباهای ما بهمون علاقه ندارن؟! حتی از روی ریزترین حرکاتشون، درخشش نگاشون وقتی ما رو می بینن میتونیم بفهمیم که چقدر ما رو دوست دارن. تصور غیر از این داشتن برای ماهای نوعی خیلی سخته…
اما خوب یک مریمی هم در دنیا وجود داره که زندگیش طور دیگه ایه. بیشتر از همه چیز در طول مدت زمانی که باهاش آشنا شدم تا حالا براش آرزوی خوشبختی کردم. توی این مدت همیشه از خدا خواستم که یه همسر خوب بهش بده. کسی که قدر سختیهایی که این دختر کشیده رو بدونه و بهش محبت بدون توقع نثار کنه…
* همین فقط خواستم بگم که فقط تنبلی نیست که باعث میشه خیلیا موفقتر از ما نباشن. منظور من البته بیشتر موفقیتهای ظاهری و اجتماعی توی زندگی هست و نه موفقیت های معنوی. وگرنه شکی درش نیست که شخصی مثل مریم از من و شما خیلی موفقتره. گاهی اوقات چیزهای دیگه ای پای آدم رو می بنده و مانع پروازش میشه. چیزهایی که توصیف و توضیحش ممکنه برای کسی خیلی سخت باشه. ممکنه حتی درکش برای ماها سخت باشه ولی واقعیت دارن…
حتما میگید پارادوکس زیادی بین پاراگراف اول و باقی متن هست. اگه قرار بود شرایط مساعد باشه پس این دختر چطور در این شرایط موفق شده بود؟ اما من فکر میکنم این دختر از حداقل توانش استفاده کرده بود و این شده بود. مطمئنا در یک شرایط بهتر استعدادش بهتر شکوفا میشد. کسی نبوده که کمکش کنه. ممکن بود دو سال دیگه به طور کلی خسته بشه و از پا در بیاد. اما با اون بخش تنفر از خانودش مخالفم… شاید چون من هیچ وقت نمیتونم تصوری غیر از این از پدر و مادرم داشته باشم. اونها همیشه مهربان و آرام بودن و همیشه سعی داشتن زندگی ما به نحو مناسبی پیش بره… برای همین تنفر از پدر و مادر و جایی که بزرگ شدم و خانوادم برای بی معنیه…
تحت دسته اجتماعي, بحث های بودار | نظر (۳۱)
۱۳۸۶-۱۱-۲۹
* نیمهشب والنتاین را باید تنها در وسط خیابان راه رفت و به تمام کسانی که حدس میزنی هیچکس آن شب قصهی عشقی برایشان نمیخواند، تبریک گفت. (مطرود)
پ.ن: خوب پس چرا هیچ کس به من تبریک نگفت؟ هیچ کس چنین حدسی نزد؟
پ.ن: الان با جنبه هاش میگن: این دختره الان توی مد خود لوس کنی هست. بی جنبه هاشم طبق معمول میگن با این حرفاش توی وبلاگش دنبال شوهر میگرده!!!
پ.ن: خوب شد این قضیه یافتن شوهر از طریق وبلاگو گفتم! واقعا نمیدونم بر چه اساسی گاهی اوقات برخی از خواننده ها این جمله رو مینویسم. نه تو رو خدا شما بگید من اگه قصد چنین کاری رو داشتم و یا به قول دوستام عرضه این کارو داشتم الان نزدیک ۶-۷ ساله که وبلاگ مینویسم. منطقا اگه اینکاره بودم باید تا حالا شوهر کرده بودم!!! تازه اسبابشم فراهم بود! یه وبلاگ پر خواننده!
پ.ن: قول میدم آخریش باشه! باور می کنین من رسما نمیدونم ولنتاین دقیقا چه روزی هست و یا بوده؟ از طریق وبلاگا فهمیدم که احتمالا یا گذشته و یا خواهد آمد! چون همه در موردش نوشتن. ما هم برای خالی نبودن عریضه نوشتیم
* مرتبط: والنتاین ناصر الدین شاه! جدا که بی نظیر بود
* راستی وبلاگ من ۷ ساله شد! اولین پست وبلاگم برمیگرده به سال ۲۰۰۱. فکر کنم دیگه کم کم باید بچمو بفرستم مدرسه سوات یاد بگیره.
راستش من خیلی خوشحالم از اینکه وبلاگ مینویسم و از اینکه انصافا خواننده های خوبی هم دارم. واقعا نمیدونم چند نفر از شما خواننده ثابت اینجا هستید و چه احساسی نسبت به این نوشته ها و نویسنده چپ و چوله اش !!! دارید ولی من خوشحالم که برخی مواقع وقتی نمیتونم حرفامو به هیچ جا بزنم، بتونم اینجا بنویسمش.
البته غیر از مواقعی که دارم خفه میشم ولی مجبورم خودسانسوری کنم و به قول روژ خودسانسوری واقعا آدم رو فرسوده میکنه… باور می کنید چندین بار تا حالا تصمیم گرفتم این وبلاگو به کل پاک کنم و برم جایی که هیچکس منو نمی شناسه بنویسم؟
* دعاهایت را بنویس
نفس که می کشم، با من نفس می کشد. قدم که برمی دارم، قدم برمی دارد. اما وقتی که می خوابم، بیدار می ماند تا خوابهایم را تماشا کند… او مسئول آن است که خوابهایم را تعبیر کند. او فرشته من است، همان موکل مهربان. اشک هایم را قطره قطره می نویسد. دعاهایم را یادداشت می کند. آرزوهایم را اندازه می گیرد و هر شب مساحت قلبم را حساب می کند و وقتی که می بیند دلتنگم، پا در میانی می کند و کمی نور از خدا می گیرد و در دلم می ریزد، تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام میگویم: از اینجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟ من کی به ته رویاهایم میرسم؟ میگویم: من از قضا و قدر واهمه دارم. من از تقدیر میترسم. از سرنوشتی که خدا برایم نوشته است. من فصل آینده را بلد نیستم. از صفحه های فردا بیخبرم. میگویم: کاش قلم دست خودم بود… کاش خودم مینوشتم…
فرشته ام به قلم سوگند میخورد و آن را به من میدهد و میگوید: بنویس. هر چه را که میخواهی. بنویس که دعاهایت همان سرنوشت توست. تقدیر همان است که خودت پیشتر نوشته ای.
شب است و از هزار شب بهتر است. فرشته ها پایین آمده اند و تا پگاه درود است و سلام. قلم در دست من است و می نویسم. می دانم که تا پیش از طلوع آفتاب تقدیرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.
(با تشکر از خانمه)
* امروز آخر وقت خیلی ولگردی و ولنتاین گردی کردم توی وبلاگها. به نظرم این مطلب در آمریکا با عنوان چشمان تمام باز در مورد ده راه برای ازدواج با فرد نامناسب خیلی جالب اومد. توجه کنید که اصل مطلب به صورت کامل و البته انگلیسیش اینجاست:
۱- انتظار دارید او بعد از ازدواج تغییر کند. اگر شما با کسی که میشناسید خوشحال نیستید، ازدواج نکنید.
۲- بیشتر به جذبه ظاهری دوطرفه ( شیمی فرد۱) توجه میکنید تا خصوصیات شخصیتی او. حداقل چهار خصوصیت زیر را بررسی کنید:
a. افتادگی: آیا او به “انجام دادن یک کار خوب” بهتر از آسایش شخصی اهمیت میدهد؟
b. مهربانی: آیا او از خوشحال کردن دیگران لذت میبرد؟ آیا کارهای داوطلبانه انجام میدهد؟
c. مسولیت پذیری: آیا میتوانید به او در مورد انجام دادن کارهایی که حرف آنها را میزند اطمینان کنید؟
d. خوشبختی: آیا او خودش را دوست دارد؟ از زندگی لذت میبرد؟ شخصیت عاطفی ثابتی دارد؟
e. از خودتان بپرسید: آیا دوست دارم که شبیه این فرد باشم؟ از این فرد بچهدار شوم و بچههایم شبیه این فرد شوند؟
۳- مردان آنچه زنان میگویند را نمیفهمند. برای زنان مهمترین نیاز این است که دوست داشته شوند و احساس کنند که مهمترین فرد در زندگی شوهرشان هستند.
۴- اهداف و اولویتهای مشترک زندگی را با همدیگر سهیم نمیشوید. هنگام مجردی باید بفهمید که “برای چه زندگی میکنید” و بعد کسی را پیدا کنید که به نتیجه مشترک رسیده باشد. یک “هم دل۲″ در واقع یک “هم هدف۳″ است.
۵- زودتر از موقع صمیمی میشوید! روابط فیزیکی زودهنگام میتواند همانند ابری روی منطق را بپوشاند و امکان تصمیم گیری درست را کاهش دهد.
۶- با او ارتباط عاطفی عمیق ندارید. از خود بپرسید: “آیا این فرد را ستایش میکنم؟” باید با کیفیتهایی مانند خلاقیت، وفاداری، قدرت تصمیمگیری و غیره تحت تأثیر قرار بگیرید. از خود بپرسید: “آیا به این فرد اعتماد دارم؟”
۷- با او احساس امنیت روانی نمیکنید. از خود بپرسید: “آیا با این فرد میتوانم کاملاً خودم باشم و عقاید و احساساتم را نشان دهم؟ آیا او باعث میشود که احساس خوبی نسبت به خودم داشته باشم؟” مراقب کسی که رفتار کنترلگرایانه دارد باشید. در عین حال “توصیه کردن” با “کنترل کردن” تفاوت دارد. “توصیه” به سود شماست اما “کنترل” به سود خود فرد است.
۸- همه چیز را روی میز نمیگذارید. باید در مورد هر چیزهایی که شما را در مورد ارتباطتان نگران میکند بحث کنید. میفهمید که چگونه مشکلاتتان را حل میکنید و در چه مواردی آسیب پذیر هستید.
۹- از ارتباط به عنوان وسیلهای برای فرار از مشکلات و ناراحتی شخصی استفاده میکنید. اگر ناراحت و مجرد هستید، احتمالاً بعد از ازدواج هم ناراحت خواهید بود.
۱۰- شما درگیر یک “مثلث” هستید. یعنی در حالیکه از لحاظ عاطفی به کسی یا چیزی (کار، اینترنت، سرگرمی، مواد مخدر، ورزش…) وابستگی دارید، به دنبال رابطه دیگری هستید.
تحت دسته جالب انگیزناک | نظر (۳۵)