لینکدونی - مطالب جالب و خواندنی از سراسر وب

مواظب خودتون و خونه هاتون باشید

* سلام
سال نو مبارک
امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید

* فکر می کنم همه ما یک کودک درون داریم که با توجه به جنسیت خودمون اونم دختر یا پسره!!! حالا امسالی این دختر درونم خیلی بیچارم کرده. چون مدام بهم غر میزنه و لجبازی میکنه و عصبانیه. باید بچم رو تربیتش کنم. اینطوری دارم تبدیل به یه زهرا غیر فابل تحمل میشماااا…

* راستشو بگین کدومتون منو نفرین کرده بودین؟؟؟؟ خودتونو لو بدین
آخه خونه ما رو همین اول سالی دزد زده!!! کلیه طلاهای من و خواهرم + مقداری وسایل + یک میلیون پول نقد که مجموعا حدود ۴-۵ میلیون تومان میشه به سرقت رفته!!! دلم از این میسوزه که سه تا از سکه هایی که دزدیده شدن جوایز من بودن :( حتی یکی از مدالهای من دزدیده شده:((
فکر کنم یکیتون منو نبخشیدید

من همیشه اینجور مواقع فکر میکنم اینجور بلاها یه نوع هشدار به منه که باید خودمو اصلاح کنم!! البته این دزدی در خونه شمالمون انجام شده ولی نمیدونم چرا اینقدر به خودم گرفتم! همش فکر میکنم چون من دختر بدی هستم این بلا سر خونمون اومده. راستش این احساس منفی اصلا دست خودم نیست…
به هر حال این اول سالی ضد حال بدی بود!!!

* خیلی ناراحت نشین. به قول مامان بزرگم قضا بلا بود. اینو نوشتم که فقط بگم واسه چی این یه هفته غیبم زده بود. راستش به خاطر این موضوع زیاد سر حال نیستم

* به هر حال اگه مسافرت میرید مواظب خودتون و خونه هاتون باشید. شهرها خلوتن و مکان مناسبی برای دزدهای فرصت طلب که ممکنه اندوخته های شما رو که با زحمت بدست آوردید از شما بدزدن. متاسفانه از دست نیروی انتظامی هم کاری ساخته نیست! اکثر همسایه ها میرن مسافرت کسی از هویت دزدها خبر نداره…

* همین دیگه. سالی که نکوست از بهارش پیداست:-)

* حالا خیلی هم بد نیست. داریم عروسمون یعنی زن برادر بزرگم (علی) رو پاگشا می کنیم. برادرم اولین فردی از اقوام درجه یک منه که داره ازدواج میکنه و راستشو بخواین یه جورایی هنوزم باورم نمیشه که برادرم زن گرفته. من این برادرمو خیلی دوست دارم و خیلی منو حمایت کرده… امیدوارم همه خوشبخت بشن برادر و عروس ما هم همین طور (هنوز احساس خاصی راجع به این کلمه عروس ندارم….)

پولتون رو تو چه کاری یا کجا سرمایگذاری می کنین؟

*شما اگه یه پول اندکی داشته باشید و یه مدت باهاش کار نداشته باشید، تو چه کاری یا کجا سرمایه گذاریش می کنین؟!! توجه کنید که این پول واقعا اندکه یهویی نرین توی خط چند صد میلیون و یا میلیاردها! فرض کنید کمتر از ۱۰ میلیون!!!!
سپرده کوتاه مدت رو توصیه میکنید؟! کدوم بانک؟ با چه نرخی؟! تنها چیزی که به ذهنم میرسه همینه…
نکته: لطفا راه حلهای عملی رو توصیه کنید. مثلا راههای که خودتون انجام دادین و به نتیجه رسیدید. خواهشا شبکه های هرمی رو هم توصیه نکنید:دی
پ.ن: فرض کنید میخواین برای یک آدم بیسواد در زمینه مسایل اقتصادی توضیح بدید. مثلااگه راه حل میدید لطفا دقیق بگید مراحل چیه؟
لطفا این فرض هم بذارید که طرف مثلا ممکنه دختر باشه و مثلا نخواد خیلی کارای مردانه انجام بده :دی

* دولت فخیمه احمدی نژاد قبل از شروع سال یه عیدی خوب به ما داد! هیئت دولت لطف  فرمودن امضا کردن که از بعد از عید سرویسهای کلیه وزارتخونه ها و سازمانهای تابعه اونجا رو بردارن!!!
فکرشو بکنین اینجایی که ما هستیم علاوه بر اینکه جای عجیب غریب و خلوتیه (عبور و مرور کمه) در حدود چند صد نفر کارمند داره! دلم میخواد تصور کنم ساعتهای ۳.۵ بعد از ظهر بعد از عید اینجا چه خبره؟!!!

* این که میگن خانوما هوای همو دارن افسانه ای بیش نیست! مخصوصا اگه هر دو تا خانوم جوون باشن!!! بر عکس من میگم خانوما هوای آقایون رو بیشتر دارن!!! مثلا تصور کنید شما تشریف بردید بخش مثلا مالی یا بازرگانی ای جایی بالاخره! بعدش هشتصد ساعت توی صف وایستادید که برگه تون امضا بشه و مدارک همه آماده است و فقط لازمه برگه نهایی رو دریافت کنید! مسئول هم یک دختر خانوم اخمو هست که جرات نمی کنید حرف اضافه ای بزنین که احیانا کارتون هشتصد ماه دیگه عقب بیوفته! خانومه هم چنان قیافه ای گرفته و چنان اخمی زده که دارید از ترس میمیرید که نکنه بهونه ای بیاره و جوابتون منفی باشه! تظاهر به سرشلوغی و اینهام میکنه و بدجوری توی فکر فرو رفته!!!
حالا در همین حین کافیه یک آقای نسبتا جوونی که همچین خوش لباس هم باشه بیاد داخل! اونوقت کافیه تغییر رفتار ۳۶۰ درجه ای اون خانوم رو ببینین! چنان اخمشو باز میکنه و کار آقاهه رو راه میندازه و حتی برگشو میگیره این اتاق اون اتاق میره برای امضا که آرزو می کنید ای کاش شمام آقا بودید!!! بعدش که کار آقا خارج از نوبت تموم شد و قیافه متعجب شما رویت شد ممکنه به شما رحم کنه و بهانه ای تو کارتون نیاره و ممکنه هم برعکس!!!

* دیدین بعضی از این پسرهایی که موقعیت اجتماعی و تحصیلی خوبی دارن، بسیار هم خودشیفته هستند و احساس خود خوش تیپ بینی کبیری هم دارن؟! بعدش فکر می کنن هر موجود مونث و ماده ای که از دو هزار کیلومتری اونها رد میشه، بدون استثناء شیفته اش شده و قصد داره مخش رو بزنه و لابد سلامش هم به معنای ابراز علاقه است؟!!!! خواستم بگم اینجور پسرا واقعا غیر قابل تحملن! من اگه یه روزی ازدواج کردم حتم بدونین که شوهرم یه بدبخت بیچاره ای مثل خودمه نه این مدل پسرا!!! بعید میدونم هیچ آدمی در دنیا حاضر باشه با یک موجود خشک و از خود راضی یه روز هم سپری کنه!

* اصلا نمیخوام بهش فکر کنم که ادامه این پست چقدر ممکنه خاله زنکی/عمو مردکی (!) بشه :دی

* چرا پس من اصلا حس و حال عید و بهار رو ندارم؟! باور می کنین هیچ خریدی تا به حال انجام ندادم؟ در حالیکه به شدت به مقنعه و مانتو و شلوار و کیف و کفش احتیاج دارم؟ راستش خودم از همه لباسام خسته شدم. و وقتی میپوشم حس بدی هم بهم دست میده! از مدلهای جدیدی که امسال مد شده هم اصلا خوشم میاد! البته من هیچ وقت آدم روی مدی نبودم و همواره چندین نسل از مدها عقب موندم ولی تو رو خدا شما بگین آخه این مانتوهای جدیدی که مد شده حالت مخملی ابر و باد به درد محل کار میخوره؟!! اونم توی یه جای دولتی که همش زیر نظر هستید؟!!! یا اون کفشا و کیفهای ورنی؟!!! ای کاش یه سری لباس کار (مثلا مانتو و شلوار و کفش) هم به صورت سنگین رنگین مد میشد! اقلا مام حق انتخاب داشته باشیم!
تازه لباس خونه هم هست! امسال عید برای اولین بار فامیلای عروس تازه مون میان خونه مون! یعنی اینکه از الان بدونین بدون شک من در عید کوزتی خواهم شد که دومی نخواهد داشت:-) چاره ای هم نیست. مگه چند بار داداش آدم ازدواج میکنه؟

* مسئله اینجاست که من علیرغم نیاز وافر! اصلا انگیزه ای برای رفتن به خرید و اینا ندارم! خرید اصولا یه کار دو نفره است. مثلا اگه خواهرم بود میتونستیم ساعتها بریم بگردیم و اقلا چیزهای نو و آدمهای نو رو ببینیم:دی
اصلا به نظر من اینجور مناسبتها و جشنها تنهایی نمی چسبه! بیخود نبود که من قبلا نوشتم خوش به حال اونهایی که ازدواج کردند. اقلا انگیزه دارن و توی اینجور مواقع دو نفرن و حوصله شون سر نمیره!!!

* اینم بگم تا آخر سالی ناکام از دنیا نرم!!!! دیدین بعضی از دوستانتون و یا خانومای وبلاگ نویس که ازدواج کردن توی وبلاگشون و یا وبلاگ جدیدی می سازن که توش هی مینویسم امروز جوجو اومد دیروز شوشو رفت. دیروز شوهرمو بوسیدم! فردا شوهرم منو بوسید. امرور واسه جوجو صبحانه پختم!!! دیروز شوشو منو بخل کرد! امروز یه رنده خریدم!!! دیروز یه سرویس لیوان پختم!!! و این حرفا! اه اه اه چقدر از این وبلاگا و اینجور نوشته ها بدم میاد! به نظرم خیلی کار ندید بدیدانه و چیپیه!
پ.ن: تجربه به من ثابت کرده که هیچ کدوم از تئوریهای من بیشتر از ۱ ماه دوام ندارن!!! یعنی هیچ تضمینی نمیدم اگه یه روزی ازدواج کردم اینکار به نظرم چیپ نیاد!!!!!!!! نگین نگفتم که بعدا لینک این نوشته رو نشونم بدین مچ گیری کنینا

امان از دست ایرانی‌ها
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این ریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟
یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا

* اه چقدر دلم پر بود!!! خوب اشکال نداره عوضش واسه چند روزتون خوراک تهیه کردم :دی

انگار دختره بیچاره دل نداشته…

* شما رای دادین؟!
راستش من هنوز نمیدونم رای دادم یا نه؟ چون شناسنامه ام شمال بود و خودم تهران!!! به خواهرم گفتم که بره از طرف من رای بده، نمیدونم موفق شده یا نه؟:-)
ببینین رای دادن چقققدر مهم بوده که من حتی حاضر شدم خلاف کنم. بعله خلاف :دی شما الان دارید وبلاگ یک عدد دختر خلافکار رو میخونین:-)
پی نوشت: در راستای انتخابات این عکس رو هم ببینین: آزاد شدن هرگونه تبرج در روز انتخابات!!! موندم اون آقاهه واقعا به چی اینطوری خیره شده؟!

* سال ۸۶ در حال اتمامه و من هنوزم به آرزوهایی که در ابتدای سال ۸۶ داشتم نرسیدم و امیدوارم در سال ۸۷ بتونم برسم!!! راستش اهم آرزوهای من اینها بود:
یک: ازدواج سالم!!! (راستش مامانم و به طور کلی خانوادم خیلی در این مورد بهم فشار میارن که یه آدم سالم پیدا کن سرو سامون بگیر خیالمون رو راحت کن!!! میگن بهانه درس و کارت تموم شده حالا وقتشه!!!!!)
دو: سرو سامون دادن به وضعیت کاریم و رسیدن به ثبات (در این زمینه ای یه کارایی شده ولی هنوز هیچی قطعی نشده!)
سه: قبولی در فوق لیسانس: که این یکی عمرا محقق نمیشه! مادامی که من کتاب و جزوه در دست نگرفته و حتی یک ورق نخونده الکی میرم سر کنکور میشینم واضحه که موفق نمیشم!
چهار: عمیقتر کردن و کاملتر کردن ایمان و بعدش اخلاق گندم: راستش من هنوزم ایمانم قوی نیست. سواد دینیم نمیرسه که وارد بحثای عمیق دینی بشم و کسی رو قانع کنم. خیلی از رفتارام بیشتر شبیه دخترای چهارده سال هست. حس خاله زنکی شدیدی در خون من جریان داره! خیلیم حساس و زودرنجم و خیلی چیزا رو به این خاطر از دست دادم. مقادیر زیادی اونطوری که اطرافیانم میگن لوس و بی جنبه هستم. خیلی هم بیعرضه هستم. برای خیلی از رفتارهای زشتم هیچ دلیل قانع کننده ای به جز لجبازی ندارم!!!
دیگه آخر سالی چه فوحش دیگه ای به خودم بدم خوبه؟:-)
پانوشت: جدی من ناراحت نمیشم. اگه با خوندن وبلاگم و همین یه ذره شناختی که از من دارید اگه نقطه ضعفهای دیگه ای در من میبینید که مطمئنا می بینین دلم میخواد بهم بگید. شاید سال دیگه فرجی شد و تونستم خودمو اصلاح کنم!!! اگه توی کامنتا راحت نیستید حتما میل بزنین:
zahrahb@gmail.com
zahra_H_B@yahoo.com
قابل توجه اینکه جی میل رو بیشتر چک میکنم. یا حداقل سریعتر.

* اگه بازم سال ۸۶ وبلاگ نوشتم که هیچی، اگه نه که لطفا حلالم کنید. منظورم اینه که اگه توی دنیای مجازی کسی رو با وبلاگم یا ایمیلم یا چه میدونم چتم ناراحت کردم از صمیم قلبم عذر میخوام و طلب بخشش میکنم. خواهش میکنم بذارید به حساب جوونی و ناپختگیم:-)
و اگه توی دنیای واقعی کسی رو ناراحت کردم که اینجا رو میخونه بازم قلبا عذرخواهی میکنم. همونطوری که گفتم واقعا ایراد از خودمه. من اخلاق گندی دارم. همین یک ثانیه پیش که ممکنه کسی رو با زیانم نیش بزنم، اینو عمیقا قبول کنید که ۱ ثانیه بعدش عذاب وجدان میگیرم ولی روم نمیشه عذرخواهی کنم.البته کله شقی رو هم چاشنیش کنید. به هر حال واقعا متاسفم. شما جدی نگیرید هیچ کدوم از حرفای کنایه دار منو.

* راستش اینو خوندم یه کم حالم گرفته شد: نتونستم اشکهایم را کنترل کنم
دختر جوان معصومانه سخن می گفت.. داشتم مجله می خوندم. با مادرم گرم صحبت بودند. سخن از ازدواجش بود .. و داشت از زندگی و خانواده اش حرف میزد و از خواستگارانش… و اخرین خواستگارش..
 وقتی وارد خانه محقرشان در محله قدیمی شهر شده بود.. دختر شادمان با خواهران کوچکش در اتاق کنار حیاط کوچکش داشت چادر سفید نماز را سر می کرد تا برای خواستگار چای و شیرینی ببرد.. اما خواستگار با دیدن وضعیت محقرانه  زندگی و خانه ۶۰ متری دخترک به مذاقش خوش نیامد و بدون اعتنا به لبخند دختر که تا نیمه حیاط امده بود گذاشت و رفت.. حتی بدون انکه چند لحظه دختر را در اتاق ببیند و با او هم کلام شود..
دل دخترک شکست… و
و دخترک با مادرم  داستان زندگی اش را می گفت.. و من بی اختیار  گریه می کردم.. و نسیمی را بر گونه خیسم حس می کردم..

پانوشت: خیلی ناراحت کننده است. انگار اون دختره خودش هیچ ارزشی نداشت. بیشتر به خاطر اون خواستگار بی ارزش آدم ناراحت نمیشه (که اگه آدم ارزشمندی بود مسلما محله و متراژ خونه و وضع مالی طرف براش ارزش نبود و چنین رفتار سخیفی از خودش نشون نمی داد) بیشتر به خاطر این طرز تفکر آدم دردش میاد… انگار اون دختر فقیر دل نداشته. یا از چیزی ناراحت نمی شده؟ یا این کم محلی دلش رو نمی شکونه… اصلا همه اینها به کنار. خود اون دختر به عنوان یک انسان مهم نبوده؟ شما اگه بفهمی یه دختر خودش دختر خوب و سالمیه و از نظر تحصیلات و اینها کارش درست باشه بازم مهمه که خانواده اش چقدر فقیرن و کجا نشستن و چقدر وضع مالیشون بده؟ راستش از صبح تا به حال فکر میکنم اون دختر بدبخت چی کشیده؟ به عنوان یک دختر که نه به عنوان یک انسان واقعا قلبم به درد اومد… طفلی خونوادش هم حتما خیلی احساس بدی پیدا کردن از اینکه دخترشون اینطوری تحقیر شده…
اصلن هیچی ولش کن… اون آدم ارزشش رو نداشته… یادتون هست اون دختری که قبلا حرفش رو زدم؟ مریم؟ ها اونم تحصیل کرده بود. اصلا دندان پزشکی شهید بهشتی خونده بود… ظاهرشم خوب بود. خودش به تنهایی خونوادشو ساپرت میکرد. ولی می گفت به این خاطر ازدواج نکرده که هر کی میاد روستاشون و خونه شون رو از نزدیک می بینه جا میزنه…
من هنوزه هنوزم توی نمازام براش دعا میکنم که کسی پیدا بشه بفهمه این دختر چقدر ارزشمنده و چی کشیده تا به اینجا رسیده… تنها همچین فردی که این شرایط رو لمس کرده باشه و اگه تبدیل به آدم نو کیسه ای نشده باشه میتونه دخترای اینطوری رو خوشبخت کنه… خیلی متاسفم برای این جامعه مادیگرای خودمون… و خیلی دلم شکسته از خوندن این متن…
ای کاش من پسر بودم می رفتم یکی از این دخترا رو میگرفتم و بهشون محبت میکردم که احساس خوشبختی کنن… چیزه دیگه ای ندارم بگم…

فرق بین ما و دانشجوهای دکترا

* راستش من دیشب آنلاین نبودم! خواستم عذرخواهی کنم از اونهایی که واسم پی ام دادن به امید اینکه من آنلاینم و ناراحت شدن از جواب ندادن! من دیروز داشتم می رفتم ماموریت، فکر نمیکردم اینقدر طوب بکشه و فکر میکردم برمیگردم! ولی خوب اینطوری نشد و الکی پلکی آنلاین بودم! هر چندد من همین جوریشم خیلی اهل چت نیستم! چون سالهاست ایمیل جواب ندادم گفتم آیدیم اینجا باشه اگه کسی کار واجب داشت سریعتر جوابشو بدم

* قناعت می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم
تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم
این بیت الان دقیقا توصیف حال منه. در این روزها و شاید این سالها… واقعیت اینه که هر کدوم از ما دردهای پنهانی داریم که مجبوریم با اونها سر کنیم و بسازیم. هرچند که آزار دهنده هستند و هرزچندگاهی از شدت ناراحتی چیزی به قلبمون چنگ میزنه ولی خوب چاره ای جز تحمل نداریم چون در توانمون نیست که شرایط رو عوض کنیم. حداقل در مورد من اینطوریه. شاید اصلا تغییر این شرایط دست خودم نیست…
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم

بیان این دردهام کار آسانی نیست… چیزهایین که فقط توی خلوت میتونیم با خدا در میان بگذاریم.. به هر حال من محرم دیگه ای نمی بینم برای این نوع دردها…

* شخصیت بیرونی و درونی
خیلی روی عنوانش مطممئن نیستم. اما خیلی از آدمها چیزی نیستند که واقعا به نظر میان. ممکنه بقیه فکر کنن شما دختر/پسر شادی هستید. موقعیت تحصیلی و اجتماعی و شغلی مطلوبی دارید. ظاهر خوبی دارید ولی واقعا درونتون همچین چیزی نیست. من اسم اینو میذارم شخصیت بیرونی. ولی تعدادی کمی از افراد و یا شایدم فقط خودتون هستید که خودتون رو کامل می شناسید و میدونین که این تصور کاملا باطله و شما یک موجود غیر قابل تحملی هستید. این میشه شخصیت درونی و خود واقعی!
چنین چیزی در مورد غمها و غصه های شما هم صدق میکنه. دیگران واقعا اطلاعی از ریز زندگی شما ندارن و شایدم نخواستید که داشته باشند. فقط خودتون هستید که دردهای زیادی رو حمل می کنید و هرزچندگاهی از حجم این همه درد و راز رنج می برید.
مثال بخوام بزنم همین دختر خانوم مریم که قبلا داستانشو نوشتم. من وقتی کنارش نشستم و با یک نگاه به سرتاپاش مطمئنا هیچی نفهمیدم از اون همه کوله بار دردی که این دختر در قلبش پنهان کرده بود و در تمام لحظات زندگی ناچار بود از تحملش و همین طور حمل اون دردها…
فقط گاهی اوقات این سوال مسخره آدم رو بدجوری آزار میده: چرا من؟!

* میگما. هرجور که حساب میکنم بازم این بچه های فوق لیسانس یه چیزی توی مایه های خودمونن. منظورم اینه که همچین بگی نگی کمی مثل خودمون هنوزم توی حال و هوای دبیرستانن و هنوزم کمی شیطون. ولی خدا وکیلی بچه های دکترا دیگه خیلی با ما فاصله دارن! دارم فکر میکنم این دخترهای چه میدونم دیپلمه کم سن و سالی که با یک آقای دانشجوی دکترا و یا دکتر(!) ازدواج می کنن معذب نمیشن؟!
به نظرم کسی که دکترا میخونه ناخودآگاه خیلی همچین متین و مودب میشه (حداقل دورو بری های ما که اینطورین) طوری که آدم وقتی اونا رو میبینه ناخودآگاه سنگین رنگین میشه و حس احترام درش به وجود میاد.
به نظر من کسی که دو کلاس دانشگاه رو نگذرونده باشه واقعا نمی فهمه یه دانشجوی دکترا و یا کسی که دکترا داره اصلا یعنی چی و این فرد چقدر زحمت کشیده و کوشا بوده (هر چند در موارد اندکی سر مصاحبه پارتی بازی استاد و انجام پروژه هاش لازمه ولی فکر نمی کنم در حالت کلی اینطوری باشه)

* یعنی حاضرم قسم بخورم ها که من حاضرم یه زیر زمین بخرم که مال خودم باشه و خودم آقا و رییس خودم باشم ولی دیگه اجاره نشینی نکنم! این چند روزه که دارم دنبال خونه میگردم (قراردادمون تموم شده منم علاقه ای به تمدید ندارم) به قدری ناز و اداهای این صابخونه ها رو دیدم که واقعا داره حالم بهم میخوره! گاهی اوقات حتی نمیتونم سرپا بمونم. خدایا چقدر همه چیز سرسام آور گرون شده! تازه این اینور ساله خدا میدونه اونور سال چی میشه؟!

* یادتونه این علی انصاریان بازیکن سابق استقلال و پرسپولیس چقدر فشن بازی در می آورد؟! ظاهرا هدفمند بوده و نتیجه هم داده! چون امروز یه ایمیل دستم رسید که نوشته بود دانلود جدیدترین آهنگ علی انصاریان!!!!!!!!!!

من هفت تا شوهر دارم… !!!

من هفت تا شوهر دارم…!!!:
 لحظه ای چشم در چشم من دوخت و چیزی نگفت در عمق چشمانش خواندم که خود را بسیار دور از من می بیند، در حالی که کمتر از ۳ متر با من فاصله دارد. گفت: حداقل گوش کنید. گفتم: ما وقت گوش کردن نداریم. بفرمایید. به چشمانم زل زد و با بغضی فرو خورده گفت: باید گوش کنید…
ادامه دست نوشته های یک کارمند سازمان ملل در مشهد
پ.ن: خیلی متاسف شدم… ای کاش بشه برای این دختر کاری کرد. تقریبا میتونم بگم همه روزم خراب شد بس که به این دختر فکر کردم…

* یه وبلاگ طنز دیگه کشف کردم به اسم گیجعلی. من که خیلی از نوشته های بامزه اش خوشم اومد. مطمئنم که اگه شمام مطلب سلطون علی رو بخونین به همین نتیجه من می رسین:-)

* این دومین آپدیت من در طول امروزه! در طول این سالهای وبلاگ نویسی این موضوع کمتر اتفاق افتاده! همین طوری اینقدر الکی مینویسم که این نوشته پایینی بره پاپینتر! چون خیلی اذیتم میکنه! نمیدونم اون موقع که داشتم می نوشتمش عقلم کجا بود؟ و یا اصلا چه موضوعی ذهنمو مشغول کرده بود! به هرحال دلم نمیخواد توی صفحه اصلی باشه!!!
پ.ن: به خاطر چرت و پرتایی که خودم اضافه کردم ناراحتم نه مطالبی که از وبلاگای دیگه برداشتم.

* اینو نوشتم که بدونین بارها پیش اومده مطلبی رو توی این وبلاگ نوشتم که شبش خوابم نبرده بس که هزار جور فکر به سرم زده که الان اونایی که منو می شناسن راجع به من چی فکر می کنن؟!!