لینکدونی - مطالب جالب و خواندنی از سراسر وب

در دنیای واقعی همین زهرا نیستم

* گذشته ساکت است به احترام آنچه که گذشته است

* آخی… وقتی اومدم خونه بلافاصله تلویزیون رو روشن کردم. میدونین چی داشت پخش میشد؟ کارتن پرین… البته اسم کارتنشو دقیق یادم نیست ولی همون کارتنی که یه دختری به اسم پرین داشت دنبال پدربزرگش می گشت… همونی که مامانش ساری میپوشید و از مردم عکس می گرفت… وقتی داشت آهنگ پایانی این کارتن پخش می شد من خیلی منقلب شدم و حتی اشکمم در اومد… نمیدونین چه حس و حالی بهم دست داد…
بعد از پست: آخی اینجا خلاصه داستانش هست به همراه یکسری عکس. واااای مرسییییی
هوووووم خوب اینم کتابش. یادم باشه در اولین فرصت بخرم و بخونمش.

* من بیشتر از اون چیزی که نشون میدم خنگ هستم در حقیقت ترسو و بی اعتماد به نفسم و خداییش اینقدر که فکر می کنین خنگ نیستم! ای کاش توی دنیای واقعی و شفاهی به همین شجاعتی بودم که در دنیای مجازی و کتبی هستم!!! نمیدونم چرا عادت دارم اینقدر با خودم کلنجار برم و سر هر مسئله کوچیکی هزار جور جوانب رو بسنجم! توی دنیای مجازی و وبلاگ مخاطب رو در رو نیست برای همین آدم راحته هرچی که دلش خواست بنویسه (مگه اینکه قیافه های برخی مخاطبین اشنا رو تجسم کنه و ننویسه) ولی توی دنیای حقیقی و شفاهی اینطوری نیست. حداقل من اینطوری نیستم!
برای همین اصلا فکر نکنین که من در دنیای واقعی همین زهرای رک و صریح و لابد شجاع این وبلاگ هستم! نه اصلا اینطور نیست! کاشکی بودم
اصلا من یک توهم و یه مرض بزرگ دارم و اونم اینه که رفتارام گاهی اوقات طوریه انگار که کل آدمیان و اشباح و جنیان بیکار و بیعار نشستن که منو بپان و منو زیر نظر بگیرن و راجع به من نظر صادر کنن!!!
- میخوام برم چایی بردارم هی با خودم کلنجار میرم این مردم الان فکر می کنن این دختره چرا اینقدر میره و میاد! لابد میخواد خودشو نشون بده! اصلا چرا اینقدر چایی میخوره؟!!!
- میخوام یه سوال ساده بپرسم هی با خودم کلنجار میرم آره این دختره الکی میخواد باب گفتگو رو باز کنه! یا شایدم همین قدر خنگه! اصلا کی به این لیسانس داده؟! اینم شد سوال که جوابشو بلد نیست؟!
- میخوام راجع به یه موضوعی حرف بزنم هی با خودم کلنجار میرم آره اصلا کی از تو نظر خواست دختره نیم وجبی؟ اصلا تو رو چه به این حرفا! اگه خیلی غلط بود چی؟ اگه خیلی زدن توی ذوقم چی؟!!!
- میخوام از یه جا رد شم هی با خودم کلنجار میرم آخه این مردم نمیگن این دخترا چرا اینقدر از اینجا رد میشه؟ مرض داره؟ میخواد خودنمایی کنه؟ میخواد توجه ما رو جلب کنه؟
- میخوام برم خرید کنم حتما دقت میکنم فروشنده خانوم باشه و یا پیرمرد! در غیر اینصورت شونصد جور احتمال منفی در نظر می گیرم!!!
خلاصه اینکه همش معذبم! همش می ترسم حرف بزنم، سوال کنم! فعالیت کنم! این ترس لعنتی اعتماد به نفسو ازم میگیره! از همه بدتر اینکه گاهی اوقات منو بدجوری شبیه خنگا نشون میده! مثلا فرض کنین میخوام یه سوال بپرسم. اونقدر انواع و اقسام احتمالات منفی رو از جانب فرد مقابل در نظر میگیرم که یهو ممکنه یه سوال احمقانه بپرسم و کلیه اصول و مبانی حتی ساده ای رو که تاکنون فراگرفته بودم رو خودم دو دستی زیر پا بذارم و خنگیتم بیش از پیش ثابت بشه!!!

* اصلا بذارین خیال همه تون رو رعایت کنم! یه اشتباه رایج اینه که فکر کنین چون یه وبلاگ معروفه پس لابد نویسنده اش آدم کاردستیه و خودشو می گیره!!! این تعبیر صد در صد غلطه! نمونه بارزش همین وبلاگه که همچین یه نموره معروفه ولی نویسنده اش یه دختر دست و پا چلفتی مثل منه!!! همین خواستم بگم خیلی با خوندن یک وبلاگ فکر نکنین که نویسنده اش رو شناختید و هی با خودتون نگین وای این چقدر کار بلده و بارشه و لابد آدم مهم و این حرفاست! باور کنید اصلا و ابدا از این خبرا نیست!!! ممکنه ادل کنه و نویسنده اش یه چرمنگی مثل من باشه!!! این پاراگراف رو کاملا جدی نوشتم! وبلاگ گاهی اوقات برشهایی از زندگی یک آدمه و مطمئنا حاوی نقاط ضعف و اخلاقای گند آدم نیست. آها راستی لطفا راجع به خوشگلی یا زشتی نویسنده هم تصمیم قطعی نگیرید! اکثر وبلاگ نویسا (منجمله خودم) قیافه هاشون دوزار نمی ارزه :-) و این دلیل موجه ایه برای عکس نذاشتن!!! آنها میخواهند شما خوانندگان محترم و خوشگل و خوشتیپ شبها با دیدن قیافه های دهشتناک اونها دچار کابوسهای وحشتناک نشوید :-) اینو منی میگم که یه زمانی پایه اکثر قرارهای وبلاگی بودم خیلی از وبلاگ نویسا رو دیدم!!!

* اه! بازم غر زدم که! شد یه روز من خودمو دوست داشته باشم؟ یعنی همین زهرای درب و داغون و خنگول رو دوست داشته باشم؟ خوب من همین طوریم دیگه. عوض که نمیشم باید با همه این عادتهای زشتم بسازم… دلم برای این زهرای درونم میسوزه. طفلی… چقدر غر سرش میزنم و چقدر تحقیرش می کنم:-(

* پولدارترین های ایران کجا جمع میشوند؟… جالبه حتما ببینین

* نامه چارلی چاپلین به دخترش: دراینکه آیا واقعا” چنین نامه ای نوشته شده یا نه بحثهای زیادی است ولی در اینکه این نامه به زیباترین شکلی مفاهیم ساده ای که اکثرآدمها فراموش کرداه اند رابیان میکند شکی نیست…
من از این بخشهاش خیلی خوشم اومد:
۱- صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛
۲- من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام…
۳- نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار!
۴- هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند.
۵- اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند
۶- اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار، بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند.
۷- اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری…
پ.ن: من شماره ۷اش رو خیلی دوست داشتم. کل نامه اینجاست اگه وقت کردین حتما بخونیدش.

اولین روز کاری

اینم از اولین روز کاری در سال ۸۷، سال نوآوری و شکوفایی!

خوب بخور و بخواب رسما تموم شد. دیگه بچه های خوبی باشید و بچسبید به کار و زندگی و درس و مخشتون

چطوره اسم وبلاگمو عوض کنم؟!!!

* میدونین من توی آجیل چیشو از همه بیشتر دوست دارم؟ پسته؟ بادوم؟ بادوم زمینی؟ فندق؟ گردو؟ کیشمیش؟ تخم هندونه؟ تخمه سیاه؟ تخمه ژاپونی؟ نه نه هیچکدوم از اینها رو! من فقط نخودش رو دوست دارم. جدی میگم. الان اگه یک کیلو آجیل حاوی اینها رو جلوی من بذاری من اول نخوداشو میخورم!!! مامانم میگه همینه که اندازه نخود باقی موندی:)

* حالا میدونین از چیه آجیل بدم میاد؟!!! اینکه موقع خوردنش یکی از این خاله خانباجی های فامیل دورو برت نشسته باشه!!! و مدام هی بپرسه چرا شوهر نمی کنین؟/چرا زن نمی گیرین؟  پس کی شوهر می کنین؟/ زن میگیرین؟!!! وای وای وای! وقتی مامانم برای دیدن مادربزرگم رفته بود من و خواهرم مامور پذیرایی از مهمانها بودیم! یکی از اقوام درجه یک بابام یه سه ساعتی منو خواهرم رو بازجویی علمی تخصصی کرد!!! ها یه لوستر مارک نمیدونم چی چی بخرید! اینو بذارید اونجا! اونو بذارید اینجا! چرا پرده هاتون این شکلیه؟ به عبارتی در همون سه ساعت کلیه اتاقها و لوازم خونه ما رو بررسی کرد و نظرات کارشناسانه خودش رو اعلام کرد که چیو چطوری تغییر بدیم و کجا بذاریم! انگار که باید همه خونه های دنیا شکل هم باشن! و یا لزوما مورد پسند ایشون!!! از همه بدتر این بخش از حرفاش بود که می گفت چرا به پسر فلانی جواب منفی دادید؟! چرا به پسر بیساری جواب مثبت نمی دید؟ هرچی می گفتیم بابا اونا سطح مالیشون خیلی از ماها بالاتر بود و حتمن به مشکل برمیخوردیم مگه به گوشش می رفت؟!! میدونین چیش بامزه بود؟ اینکه میگفت رسمن چاخان کنین!!! مثلا میگفت عمه ایکس سرویس کریستالشو از همین لاهیجان خودمون گرفته ولی میگه شوورش از دوبی آورده یا فلان کسک چه میدونم مارک سرویس لیوانش اینطوریه! سرویس چینیش اونطوریه!!! اه اه اه!
اصلا نمیخوام توهین کنمااا ولی بعضی از خانوما واقعا دیگه شورشو در آوردن! حقیقتش من این خاصیت رو خیلی خیلی کم در آقایون دیدم اما خانوما واقعا بعضی هاشون خیلی خاله زنک و چشم و هم چشم باز هستند!

* این خونواده عروس ما خیلی پولدارن. اینا از اونایی بودن که قبلنا هر کدوم چندین هکتار زمین توی قزوین داشتند و بعد که قزوین استان شده و توسعه پیدا کرده یعهو زمیناشون از متری ۵۰ هزار تومن رسیده به بیشتر از یک میلیون! اکثرشونم بعضی از زمیناشونو فروختن و الان هر کدوم میلیونرهایی هستند واسه خودشون. یه دونه از اینهام داداشای همین عروسمونن. یکی از داداشاش یه پسری داره که متولد۶۰ هستش. ما وقتی برای عیدی دادن به عروس رفته بودیم مامانم گفت که درست نیست بهتره خونه هر کدوم از اینا یه چند دقیقه ای بشینیم که چون ماشالا تعدادشون زیاده شد دو روز!!! ها داشتم می گفتم این پسر مذکور کامفیوتر خونده و از اون آدماست که بعید میدونم یک میلیمتر از دماغشم اونورتر ببینه!!! حالا با این سن و سال بیکار توی خونه نشسته و داره پولای باد آورده باباشو میخوره ها! اونوقت توی حرفاش کله گنده اش، کلیه آدمهای دنیا رو به دو گروه داهاتی و شهری و یا گشنه که معادل همون داهاتی و متمدن که معادل همون شهری باشه تقسیم بندی میکرد! در تمام طول مدتی که فک میفرمود هی دلم میخواست یه طوری بهش بگم بالام جان با تعاریف حضرت عالی ماهم از همون داهاتی های گشنه هستیم لابد!!! اما خوب این خواهرم هی نیشگونم میگرفت نمیذاشت نطقم باز شه! این آقای مدعا چند بار توی حرفاش از اینترنت و وبلاگش حرف زد. منم داداشمو مامور کردم که ببینه آدرس وبلاگ اوشان چیه و از فضولی داشتم می مردم! تا اینکه امروز اخوی بنده آدرس رو از طریق اس ام اس مرقوم فرمودن! حالا بماند که آدرس چیه! اتفاقا وبلاگ تقریبا معروف و پر خواننده و کامنتی هم داره! فقط من کف کردم از اونهمه بلغورات روشن فکر ماآبانه این بشر!!! فکرشو بکنین آدمی با اون سطح شعور و با اون سن و سال که بیکار خونه باباش نشسته و داره مفت خوری میکنه چطوری یه مشت ملتو علاف خودش کرده! چنان بحثا و تحلیل های سیاسی و اجتماعی راه انداخته که بیا و ببین!!! اگه نمی شناختمش احتمالا فکر می کردم ایشون رییس جمهور عیالات متحده هستن حتمن!

* من اونقدر بد شانسما که حتی توی چیزهای الکی پلکی هم شانس نیاوردم!!! امروز این دختر همسایه ما می پرسید که چه ترانه ای همیشه به صورت اتفاقی بیشتر به گوشت میرسه؟! گفتم اول خودت بگو! برگشت گفت این پسره هست سر کوچه مون که رونیز داره و روان پزشکه (به جان خودم من نمیدونستم توی کوچه مون روانشناس هم داریم) هر روز صبح که داره میره سرکارش توی ماشینش این آهنگ خدا نگهدار مجید خراطها رو میذاره و هر وقت داره از جلوی خونه مون رد میشه به اون تیکه “خدا نگهدار عزیزم” میرسه!!! (خدا شانس بده ما که بخیل نیستیم!!) بهش گفتم پس چرا تا به حال من چیزی نشنیدم؟ من که یه طبقه پائینترم باید بهتر بشنوم؟!!! میگه تو اون موقع دیگه رفتی سرکار واسه همین نمی بینیش!!! بعدش نوبت من رسید و یه کم فکر کردم و یاد این کلوب فیلمی افتادم که توی خیابون منتهی به کوچه ماست! من هر وقت دارم رد میشم یارو داره این آهنگ “مشکوکم مشکوکم به تو”ی شادمهر رو با صدای بلند گوش میده!!! باور کنین فرقی نمی کنه من چه ساعتی از اونجا رد شم! فقط همین آهنگ پخش میشه اصولا!!! می بینین تو رو خدا؟!!! مقایسه کنید! حتی عمله و اکره هام به منه بیچاره که از بامداد تا شام کار می کنم واسه دولت، مشکوکن!!! اونوقت این حاجیه خانوم دختر همسایه مون که تا ساعت ۱۱ میخوابه و بعدش سوار بر ۲۰۶ نویش میره توی خیابونا گشتی میزنه، آقایان روانپزشک مجرد رونیز دار واسش خدا نگهدار عزیزم مویزم و این حرفا میذارن!!! نظرتون چیه من اسم وبلاگمو عوض کنم و بذارم شمسی؟!!!

عشقهای دوره نوجوانی

* من هنوز همه ایمیلا رو جواب ندادم ولی خوب دارم کم کم عین بچه آدم میلا رو جواب میدم:)

* عجیبه! از رو پست قبلی همه فکر می کنن من عاشق شدم اینو از روی کامنتا و ایمیلا میگم. اتفاقا مشکل من بر عکسه. یعنی نمیدونم و موندم چرا اساسی عاشق هیشکی نمیشم؟ تا به حال کسی پیدا نشده که قلبم واسش بزنه و منتظر دیدارش باشم و این حرفا!!! البته از راه دور چرا!!! (Remotely) من وقتی نوجوان بودم یا شایدم دوره دبیرستان عاشق گابریل باتیستوتا بودم. همون مهاجم تیم ملی فوتبال آرژانتین!!! اصلا واسه همین طرفدار تیم ملی آرژانتین و تیم فیورنتینای ایتالیا شدمJ البته قبلش هم از پیتر اشمایکل دروازه بان تیم ملی دانمارک خوشم می اومد!! :دی فک کن اون موقع اگه اشتباه نکنم جام جهانی ۹۸ بود که من دبیرستانی بودم. بعدش به جای درس خوندن و المپیاد فیزیک خوندن شبا با داداشام می نشستم فوتبال می دیدم که باتیستوتا رو ببینم!!! واااای چقدر مامانم از دستم حرص میخورد و چقدر پنهانی دور از چشم بابام نیمه شب بیدار می شدم که فوتبال ببینم. خواهرم هم اون موقع عاشق دیوید بکهام و تیم ملی انگلیس بود (اه اه اه) این دو تا تیم هم که دشمن همن. وقتی آرژانتین با گل باتیستوتا انگلیس رو حذف کرد من تا خود صبح داشتم گریه میکردم از خوشحالی و خواهرم هم هر نیم ساعت به یکبار کتک زدن منو تجدید میکرد :دی (هااااااااااا چیه؟ دارین بهم می خندین؟ مطمئنم اگه عشقای دوره نوجوانی خودتونو بگین من بیشتر بهتون می خندم).
ولی نمیدونم چرا هیچ کس از نزدیک منو تحت تاثیر قرار نداده! واقعا دلم میخواد همچین کسی پیدا بشه که همچین کارایی رو ناخوداگاه بکنم و تحت تاثیرش قرار بگیرم. شایدم مشکل از منه که صد در صد همین طوره!!! شایدم من اشتباه فکر می کنم که عشق باید معلوم بشه یعنی چه میدونم وقتی کسی رو دیدم باید حالم بد بشه و قلبم تند تند بزنه و از کار و زندگی و خورد و خوراک و همه چی بیوفتم؟! ها؟! 

* جالبه اکثر کسایی که سن منو حدس میزنن فکر می کنن با توجه به نوشته هام من ۳۰ ساله و یا بالاتر هستم:)
حقیقتش من خوشم میاد فکر کنین چند سال بزرگتر از سنم میزنم. اقلا بذار تو دنیای مجازی اینطوری فکر کنن:دی راستش توی دنیای واقعی با توجه به قد و وزنم و بس که ریزه میزه هستم اکثرا سنمو کمتر حدس میزنن. عقده ای شدم. مرسی:دی
من اگه ازدواج کردم و بچه دار شدما هر روز بچمو از دو طرف می کشم که دراز بشه!
 تحت هیچ شرایطی نباید مثلا دخترم قدش از ۱۶۰ کمتر باشه و وزنش از ۴۵ کمتر!!! اه اه اه! اینم شد مشخصات آدم سالم؟ !!!
راستش من هیچوقت از ظاهرم خوشم نمی اومد و همیشه دلم میخواست به جای داشتن هیکل یه بچه دبیرستانی، یه دختر قوی هیکل بودم!!! مثلا چه میدونم قد ۱۷۰ و وزن ۷۰ کیلو :دی حداقلش اینه که اینطوری همه از آدم حساب میبرن!

* خدا میدونه چقدر این پستت رو دوست داشتم بانو:
مشت n اُم:
مشت اول و دوم خیلی سنگین است٬ نه اینکه هوش و حواست به جاست٬ دیدن ضارب هم ضربه را دردناک‌تر می‌کند. شاید با خیال انتقام آرام شوی! مشت سوم و چهارم را که می‌خوری٬ گیجی٬ ولی باز دلت می‌خواهد بدانی چه کسی زد؟ دلیلش چه بود؟ با خیال قسمت و حکمت آرام می‌شوی. از ضربه پنجم به بعد دیگر هیچ چیز مهم نیست٬ دیگر نمی‌خواهی بدانی چرا؟ کی؟… سکوت می‌کنی٬ غرق می‌شوی توی خودت٬ به دنبال استحقاقت می‌گردی٬ چیزی درون تو باید پاسخگو باشد٬ گناهانت را مرور می‌کنی٬ اشتباهاتت را … با هیچ خیالی آرام نمی‌شوی…
این‌ها را گفتم که بدانی من خیلی وقت است دو رقمی مشت می‌خورم٬ لازم نیست اینجا بنشینی قصه ببافی که اشتباه شد و چرا و چه! برو بگذار به زخم‌هایم برسم

 * بازم پر چونگی های من شروع شده ها!!!! بالاخره این تعطیلات هم تموم شد و من برگشتم تهران. الانم تنها توی خونم نشستم. داداشم قراره شنبه بیاد. طبق معمول چون الان تنها شدم اومدم پای اینترنت! توی شمال اصلم وقت و حوصله اینترنت بازی نداشتم. الانم واسه این نیومدم که اینجا تنها بشینم و اینترنت بازی کنم نه! راستش فرار کردم! اونقدر توی این عیدی ما پذیرایی کردیم و گارسونی که چاره ای جز فرار نداشتم! راستش اگه دارین عروس میگیرین حتمن از یک خانواده و فامیل کم جمعیت بگیرین!!! این عروس ما با فامیل و مخلفاتشون گمون کنم اندازه جمعیت تهران میشن!!! هر جا هم میرن تقریبا اکثرا با هم میرن! دیگه ببینین ما بیچاره ها از روز دوم عید به اینور چه حاااااااااااااالی بودیم!!! البته ما خودمونم تقریبا خانواده و فامیل پر جمعیتی هستیم. این هشدارو دادم که هیچکدوم از خواننده های این وبلاگ به سرشون نزنه بیان منو بگیرن:دی

* ها راستی تا یادم نرفته دروغ ۱۳ من خیلی خصوصی و البته دروغ ۱۲ بود. یه سری از دوستام که وبلاگمو خونده بودن و مشکوک انگیزناک شده بودن به عاشق شدن من هی توی حرفاشون اینطوری سر به سر من میذاشتن و مسخرم میکردن که چته و این حرفا. منم تصمیم گرفتم حال همه شونو بگیرم. روز ۱۲هم به خبرنگار گروه (یعنی لاله) گفتم که من عقد کردم و واسه همین پیدام نیست و اون مطالب وبلاگ در همین راستا بوده. هنوز ساعاتی نگذشته بود که تبریک و اس ام اس و تلفن شروع شد. بعضی از این خنگولا واقعا باورشون شده بود. فقط دوستای نزدیک من میدونستن که صد در صد دارم چاخان می کنم و چنین چاخانهایی اصلا از من بعید نیست!!! آخرش مامانم کارو خراب کرد! دو بار تلفنو جواب داده بود که بار دوم به خبرنگار گفته بود که نه بابا زهرا همه تونو سرکار گذاشته! این چند روزه حتی یه لحظه هم از اتاقش بیرون نرفته چه برسه به عقد و ازدواج. هه هه زینب و هدیه تصمیم گرفتن اولین باری که منو دیدین حالا هر کجا که باشه حسابی کتکم بزنن:) عمرا عمرا! هرگز نشاید:) ولی خودمونیما خیلی چسبید!

* خِنگ بودن,
حس کثیفی است
درمان موقتش تلقین و
درمان جدی اش تنها مرگ است!
.
خنگی شدیدی گرفته ام این روزها…

عید خوبی نیست اصلا!!!

* نمیدونم چرا من اصلا خوشحال نیستم…
این اولین عیدیه که اینقدر همه چیز به هم ریخته است…
این روزا خیلی عجیب غریب شدم. نه خوشحالم و نه می خندم…
بیشترین حسی که دارم دلتنگیه…

* البته خوب مشکلاتی هم هست. یعنی چطور بگم همه چیز دست به دست هم داده تا من هی آرزو کنم ای کاش تعطیلات تموم بشه!
تازه دیروز پا رو فراتر گذاشته بودم. آرزوی مرگ میکردم….
اینجا مجبورم همه چیز رو سانسور کنم. ولی خوب من دارم فشارهای زیادی رو تحمل می کنم. چاره دیگه ای هم ندارم…
دلم میخواد یه مشاور خوب و یا یه آدم غریبه ای رو پیدا کنم که فقط گوش کنه. اینجا نمیشه همه چیزو نوشت… فکر میکنم هرچقدر طرف غریبه تر و ناشناس تر باشه بهتره!

* خل شدم نه؟ دیدید بعضی از آدمها توی زندگی همه چیزشون سر جاش و به موقع هست؟ برای من هیچ وقت اینطوری نبوده. نگین خوشی زده زیر دل این دختره… چون خوب جزییات رو نمیدونین. شاید من در موقعیت بدی برای نوشتن این پست هستم و مثلا اگه وقت دیگه ای بود شاید حالم بهتر بود. اما گمان نمی کنم…

* امیدوارم بقیه آدمها حالشون بهتر باشه. البته موقعی که حالشون بهتره باید دیگران رو درک کنن. بیشتر مواقع که مشکلی پیش میاد (به خصوص زمانی که مثلا عامل مشکل آدم دیگه ای باش) مدام با خودم میگم: یعنی منم کسیو اینقدر اذیت کردم؟ یعنی من حقمه؟! یعنی ممکنه کسی منو نفرین کرده باشه؟!!!!!!!! و هزار تا از این سوال. موقع خوشحالی هم همین طور. وقتی کسی مشکلی داره (چون خودم کشیدم) درک میکنم و نهایت سعیم رو میکنم که بهش کمک کنم. اما نمیدونم چرا در مورد خودم صادق نیست… یعنی نمیدونم چرا وقتی خودم از نظر روحی تا این حد درب و داغونم کسی از من حمایت نمی کنه…
نا شکری نم کنم. دعای خیر چند نفر رو مطمئنم که پشت سرم هست….

* عجب پست بیربطی بود. فکر نمی کنم کسی سر در آورده باشه! فقط میخواستم بگم که هر چقدر که فکر کنیم یه نفر قوی هست، بازم اون آدم به حمایت و محبت دیگران احتیاج داره. هر چقدر که فکر کنین آدم بی نیازیه همون اندازه به مهر دیگران محتاجه. این درست نیست که فکر کنیم چون کسی حالا یه ذره مستقله پس خودش به تنهایی کاراشو انجام میده و تنهاش بذاریم. هیچ چیز بدتر از این طرز تفکر نیست. هر کسی هر کی هم که باشه در نهایت یه آدمه و قلب داره و دل و دلش میخواد اونو ببیننش ازش حمایت کنن. تنهاش نذارن. نگن این دیگه بزرگ شده پس خودش از عهده کاراش بر میاد پس دیگه نیازی نیست مثل سابق بهش محبت کنیم و یا ناز و نوازشش کنیم.