لینکدونی

دخترها وپسرهای ایرونی چه جوری می میرن؟

* شما می تونین وبلاگای پرشین بلاگ رو ببینین یا فقط من مشکل دارم؟ چه بلایی سر پرشین بلاگ اومده؟ 

* دیشب توی حاشیه های اخبار ۲۰:۳۰ وقتی خبرنگاره بین مردم رفته بود و ازشون درباره سهمیه بندی بنزین سوال میکرد، یه خانومی بود که چادرشو طوری گرفته بود که صورتش معلوم نشه و می گفت که شوهرش توی آژانس کار می کنه و الان سهمیه بنزینشون تموم شده و شوهرش بیکار نشسته خونه و اونا الان ماتم گرفتن که قسطای ماشینو چطور پرداخت کنن…
اون لحظه از اینکه همیشه از سهمیه بندی بنزین دفاع کرده ام خیلی بدم اومد چون خیلی متاثر شدم. ای کاش قبل از سهمیه بندی اینجور موارد خاص پیش بینی می شدن. توی این مملکت خیلی از آدمها چون هیچ کاری پیدا نمی کنن با هزار تا قرض و قوله و وام میرن یه ماشینی می گیرن که باهاش مسافرکشی کنن یا توی آژانسی کار کنند… ای کاش اولش زیرساختها رو درست می کردن و بعدش سهمیه بندی… 

*پسرهای ایرونی می میرند اگر:
- وقتی توی خیابون از کنار یه دختر- حالا هر چقدر هم زشت- رد می شوند نگویند: چطوری خوشگله؟!؟!
- حتی وقتی بادوست دختر یانامزدشون-که خوشگل هم هست- توی خیابون راه میرن هی به بقیه دخترهای مردم هم نگاه نکنن!
- اگر با صندل جلوو پشت بازجوراب نخی نپوشن!
- اگر وقتی میرن خواستگاری زمانی غیر از آوردن چای دختره رو زیر چشمی نگاه نکنن!
- اگر عاشق قرمه سبزی ودختر موبلند نباشن!
- اگر توی عروسی خواهرشون بایه مرددیگه جوادی نرقصن!
- اگر با تمام شعارهایی که میدن بتونن تا آخر عمر بدون ازدواج و مجرد زندگی  کنن!
… و اما… دخترهای ایرونی می میرند اگر:
- بعداز مهمانی وامثالهم پشت سراین واون حرف نزنن!
- اگرپز ندهند.
- اگر جلوی چند تا مرد و پسر به هم ابراز محبت خرکی نکنن و هی باهم ماچ و بوسه ردو بدل نکنن!
- اگر توی مهمانی به اون پسر بدبختی که بهشون نگاه نکرده چپ چپ نگاه نکنن!
- اگر بدون تمیزکردن موهای پاهاشون جوراب نازک … نه نه… ببخشید… شلوارکوتاه نپوشند!

* نسل سومی ها

nasle 3.jpg

دختر نوجوان: می‌خوام با دوستم برم آرایشگاه!
مادر: چطور؟ برای چه کاری؟!
دختر: می‌خوام موهام رو کوتاه کنم و زیرابروم رو هم بردارم!
مادر: چی؟ جدی؟ بابات می‌دونه می‌خوای زیرابرو بر داری؟
دختر: نه!
مادر : یعنی نمی‌خوای بهش بگی بعد این کار رو بکنی؟
دختر: نه! به اون چه مربوطه!؟
مادر: آهان! پس مربوط نیست؟!
دختر: نه! من دیگه … سالمه ! بچه که نیستم!
مادر: خب !پس یادت باشه به آرایشگر بگی که زیاد نازک نکنه ابروهاتو! بهش بگو مامانم گفته که نباید زیاد نازکش کنه!
دختر: وا! چرا بگم مامانم گفته! خب خودم می‌گم بهش…!
مادر: آهان…!     

* فرار از خط قرمز (یعنی جدی جدی این اتفاقات توی صدا سیما افتاده؟!!):
یهو فرزاد حسنی، سر صحبت رو بدست گرفت و شروع کرد به گفتن چیزایی که تو تلویزیون که بی سابقه بود هیچ… جزو لیست سیاه صدا و سیمایی ها هم محسوب می شد:
“آیا سردار رادان، فیلم دختری رو که با لگد پرتش می کنن تو ماشین پلیس دیده یا نه؟… دیدین یا نه؟!!!”
و تکذیب رادان رو در حالیکه می شد دروغ رو از چشم هاش خوند ازش گرفت و ادامه داد “چرا مامور شما باید دختر مردم را در حالیکه داره ناله می کنه و جیغ می کشه ،پرت کنه تو ماشین؟ این چه وضع برخورد پلیس با مردمه؟ آیا درسته که با دختری که مثل بید می لرزه اینجوری برخورد کنین؟”
 و در قسمت دیگه ای از حرفاش ماجرای صحبتش رو با یکی از مامورین پلیس بیان کرد که
 “تو بچه داری؟…با دختر مردم جوری برخورد نکن که بعداً یه پلیس یگه همون برخورد را با بچه ی خودت داشته باشه” 
بعد شروع کرد به تعریف خاطراتی از خودش در مواردی که مامورای پلیس بدون دلیل باهاش برخوردهای زننده ای رو داشتن. به یه مورد اشاره کرد که “با دوستم تو مسیر اصفهان بودیم، پلیس جلومونو گرفت و با بدترین رفتار، ما و ماشین رو بازرسی کرد و به یه شیشه ی دلستر گیر داد که…” و شروع به درآوردن ادای مامورای پلیس مذکور کرد؛

چقدر زیبایی طرف براتون مهم هست؟

* حتما شمام ویدئوی مصاحبه هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش و رامین جهانبگلو رو توی برنامه به اسم دموکراسی دیدید.
نگاه ساده انگارانه میتونه این باشه که اینا صرفا دارن یکسری کار تحقیقاتی و سخنرانی انجام میدن و چه ربطی به نظام جمهوری اسلامی داره و اینها.
ولی اگه به اون نمونه ای که بررسی کرده بودن یعنی گرجستان دقت می کردید متوجه می شدید که چطوری ساختار سیاسی و گرایشات مردمش رو با استفاده از چند دانشجو تغییر داده اند. فکرشو بکنین یه بنیادی به اسم جرج سورس با استفاده از چند ایرانی مقیم و با یه بودجه مالی که گفته می شد از طرف کنگره آمریکا با استفاده از اصطلاحاتی مثل ترویج دموکراسی یا حقوق زنان در ظاهر ولی در باطن هدفش تغییر و براندازی نظامهای حکومتی مخالف خودش هست.
حتما دقت کردید که رییس جمهور گرجستان به وضوح می گفت که هدف ما هدفیه که آمریکا دنبال می کنه و در پایان سخنرانیش از اون آمریکائیه پرسید: که چیزی رو که اشتباه نگفته؟!!!
این وسط استقلال کشورها میشه کششششک.
حالا اصلا خیلی دلم نمیخواد بحث سیاسی کنم فقط این نکته برای من جالب بود که آمریکا به چه روشهایی متوسل میشه و چه پولهایی خرج میکنه که نظامهای دنیا رو به طرف خودش برگردونه و چقققدر براش مهم است این برنامه ها.  
واقعیت اینه که در دنیای حاضر کودتاها و جنگها از بین نرفتن بلکه گاهی وقتها شکلاشون عوض شده و اتفاقا هوشمندتر و پیچیده تر هم شده اند. به نظرم شاید حالا معلوم میشه که نقش سازمانهای اطلاعاتی در دنیای حاضر و در کشورها به چه صورت میتونه باشه؟ و چرا دولتها سعی می کنن سازمانهای اطلاعاتی شون رو هر چه سختگیرانه تر انتخاب کنند. چون هرآن توسط دشمنان کشور وشهای جدیدی برای مقابله و براندازی نظام به وجود می یاد و چقدر هم روش وقت و هزینه صرف می کنند.
اصلا یک سوال مهمتر: این بنیاد سورس و امثال هاله اسفندیاری اگه خیلی مثبت و دموکراسی طلب و آزادی طلب هستند، چرا روی مخ نداشته جورج بوش کار نمی کنند که اینقدر جنگ در دنیا راه انداخته و میلیونها انسان بی گناه رو توی عراق و افغانستان بیچاره و آواره کرده؟!

* توی روابطی که دارید چقدر زیبایی طرف مقابل براتون مهم هست؟ شده به خاطر این موضوع رابطه تون رو بهم بزنین و یا اینکه روی طرف مقابل حساب کنین؟! معیارهای شما برای زیبایی، زیبایی طبیعی خود فرد بوده و یا فلان هنرپیشه هالیوودی؟ آیا شمام جزء کسانی هستید که زیبایی براتون اولین معیار و یا معیار بسیار مهمیه؟

این سوالها از اونجایی به نظرم رسید که امروز صبح از وبلاگ خانوم احمد نیا رسیدم به یه لینکی به نام حذف کردن که توش یه آقایی نوشته بود که به خاطر عدم زیبایی طرف مقابل رابطه سه ساله اش رو قطع کرده و البته در این متنی که نوشته بود چیزهایی زیادی نوشته بود که به نظرم رسید قسمتی از متنش رو توی دسته بندی از دیگران قرار بدم و راجع بهش بحث کنیم:
یکی از دوست هایم روزی می گفت به نظر من کمال و اوج زیبایی یک زن در زیبایی اوست و در یک مرد در قدرت او. این عقیده به نظر خیلی ها تا حد بسیاری متفاوت است. ولی من آن را قبول دارم. البته با در نظر گرفتن اینکه همه چیز نسبی است و نمی توان در مورد هر چیزی رای مطلق داد. این نگاه خیلی سنتی است. از طرفی باید پرسید که چرا کمال یک زن در زیبایی او و کمال یک مرد در قدرت اوست؟برای اینکه پاسخ این سوال را بدهم باید هدف از زندگی خودمان را درک کنم [...]
واقعیت تلخ است. برای همه تلخ است و برای من تلخ تر.حدود سه سال بود که با دختری به نام نرگس دوست بودم. یک دوستی سطحی در حد پیام کوتاه و  تلفن. ما نخواستیم یا شاید امکانش نشد که همدیگر را ببینیم . من چون که گوریل ایده آلیستی هستم با صدایش در ذهنم دختری پری چهر و رویایی را نقاشی می کردم.تا سه روز پیش . تا سه روز پیش که عکسش را دیدم. برای اینکه قرار شد روابطمان جدی تر باشد. عکسش را در cloob دیدم.بد نبود. ولی من  ِ ایده آلیست انتظار چنین تصویری را نداشتم. و با بیرحمی تمام تمام روابط سه سالمان را قطع کردم. نمی دانستم که اگر نظرش را در باره ی عکسش می خواست چه باید بگویم. نمی توانستم مستقیم به او بگویم که بهتر است روابطمان را قطع کنیم.(فقط برای اینکه از عکسش خوشم نیامد؟!) یا شاید نمی خواستم. هر چند این تراژدی برای خود من هم چندین بار اتفاق افتاده است که کسی بخواهد من را در روابطی حذف کند اما این بار من حدف کننده بودم نه حذف شونده. حذف کردن خیلی تلخ است. چه آن حذف هایی که سازمان های اطلاعاتی کشورها انجام می دهند و چه حذف هایی که ما مردمان عادی انجام می دهیم.

* عشق و این صحبتا …
این روزا ……
…….. عشق یه احساس ۳ طرفس که واسه همه ۷-۸ بار پیش میاد ……
—————————————————–
پ.ن: عشقم بود عشقای قدیم …
پ.ن بی ربط: مرد خوب پیدا نمیشه … اون یکیم که فکر میکنی خوبه … یا زنش خوب بوده یا مامانش خوب بارش آورده ….

مشاهدات یک دختر ایرانی در استادیوم فوتبال

* فیلترینگ سایت من رفع شد! بهشون ایمیل زدم و علت رو جویا شدم. اونهام دو تا لینک فرستادن و گفتن که به علت وجود این لینکها! منم براشون دلیل آوردم که هر لینک الکی دیگه ای رو بخواید سرچ کنین با پیغام دلخواه ۴۰۴ سایت من روبرو میشید که روباتهای شما دنبال کلمات غیر اخلاقی بودن و با اون صفحه مواجه شدن که عنوان سایت من هست و اشتباه کردن و فکر کردن اون صفحات غیر اخلاقی واقعا وجود داره. برای مثال:
http://zahra-hb.com/alakiiiiiiiii.html
حالا قول دادن که فیلترینگ رو بردارن! اگه شمام از صفحات دلخواه ۴۰۴ استفاده می کنین و فیلتر شدید، حتما بهشون خبر بدید 

* یکی از آروزهای همیشگی و دیرین من رفتن به استادیوم برای دیدن یک مسابقه فوتبال بوده. چرا که همیشه دلم میخواد بدونم اونجا و از نزدیک چه اتفاقی می افته؟ همیشه وقتی پسرخاله هام با دک و پز از رفتنشون به استادیوم آزادی و دیدن فوتبال پیروزی و استقلال می گفتن عمیقا و همینجا اعتراف می کنم که بهشان حسودیم میشد و این جز معدود مواردی هست که توی زندگیم آرزو می کنم که ای کاش پسر بودم و در بقیه موارد از دختر بودنم رضایت کامل دارم:-)
این علاقه من به فوتبال همیشه برای مامان و فامیل به طور کلی عجیب بودم. چون من همیشه دختر سربه زیری بوده و هستم و همواره اونها فکر میکردن که من عمرا به کارای مردونه علاقه داشته باشم و حتی گاهی اوقات که احساساتی میشم بابام همیشه برمیگرده میگه: تو زیادی دختر هستی!!! و من تعجب میکنم که چرا عاشق فوتبالی!!!
حالا چرا اینو نوشتم؟ خوب معلومه امروز صبح با خودن داستان مریم که به ورزشگاه رفته و بازی ایران و چین رو از نزدیک دیده بازم حس حسادت دخترانه ام گل کرد:دی
علیرغم اعترافم به حسودی دعوت میکنم که داستان مریم عزیزم رو با همه جزییات بخونین چون این دختر واقعا خداست:-)

* باید اعتراف کنم که در زندگیم کمتر حالتی بوده که کاری رو صرفا برای هدف پز دادن انجام بدهم و همیشه بیشتر به احساسات خودم توجه کرده ام تا آنچه دیگران درباره ام فکر می کنند .مگر اینکه مجبور شده باشم یا پای منافعم در میان باشد.
اما رفتن به تماشای فوتبال ایران و چین ( مثل دیدن حسین درخشان توی مالزی) برای من که اصلا از فوتبال چیزی نمی دونم بیشتر از آنکه برای ارضای حس فضولی همیشگی ام بود, جنبه پز دان داشت و اینکه شاید یک روزی بتونم جلوی بابای فوتبال دوستم کلاس بگذارم و افه بیام. قبل از رفتن هم یک چند تا فحش ناموسی از مپینگ یاد گرفتم که لااقل اگر ایران خیلی آبرو ریزی کرد بتونم سر چینی ها عقده ام رو خالی کنم.که آخر فهمیدم هیچی مثل فحش های فارسی خودمون حال نمیده! و با همه خستگی و خواب آلودگیم که حتی حس راه رفتن هم نداشتم رفتم و حتی قبلش فکر میکردم خوبه میشه لااقل وسط بازی اونجا کمی چرت بزنم.
اما غافل از اینکه همراه شدن با یک گروه از بچه های شرور و شیطون نه تنها خواب را از سرم پروند بلکه کلی دچار هیچانات کاذب شدم و اونقدر دیدن ورزشگاه / تیم ایران/ جوانهای خوشگل و خوش تیپ ایرانی و از همه بهتر از نزدیک شاهد مسابقه فوتبال بودن هیجان داشت که شاید کلاس چهارشنبه ام هم تعطیل کردم و رفتم مسابقه ایران و مالزی رو دیدم. آخر بازی متوجه شدم یکی از دوستام داره با یکی که سبز پوشیده حال و احوال میکنه و میگه با هاشون عکس بگیریم و وقتی پرسیدم فهمیدم نیما نکیسا است و منم رفتم گفتم سلام حال شما خوبه و اون هم با حالت مغرورانه ای لبخند کمرنگ مسخره ای زد و گفت ممنونم و منم توی دلم گفتم قربونم بری!
و خوب که بیشتر بین تماشاچی ها نگاه کردیم دیدیم از این سبز پوش ها زیادند و در واقع فهمیدیم هر کسی سبز پوشیده آدم مهمیه!و یکی یکی رفتیم با همشون عکس گرفتیم البته به جز کامبیز دیرباز قیافه کسی برام آشنا نبود اما در عین حال گفتیم عکس رو بگیریم شاید بعدا هی تو سر سیستر کوچیکه زدیم! و صادقانه بگم برای من که بر خلاف سیستر کوچیکه که تلوزیون از ارکان مهم زندگیش بود علاقه ای به تلوزیون نداشتم, عکس داشتن با هنر پیشه ها هیچ جذابیتی جز خوش گذرانی با دوستام و تنوع نداشت و ترجیح میدادم یکی از نویسنده های مورد علاقه ام رو می دیدم. و بعد که رفتیم با یکی دیگه از هنرپیشه ها عکس بگیریم (چون کسی باهاش عکس نمی گرفت, دلمون براش سوخته بود) پرسیدم برای چی اومدین گفت که به صورت افتخاری برای دیدن بازی اومدند و من فهمیدم که آدم اگر بره هنر پیشه بشه می تونه بعدش از طرف دولت افتخاری بازیهای فوتبال رو تو کشورهای دیگه ببینه !اما اگر نویسنده بشه؟
 خلاصه اینکه آخر شب به خاطر دوری راه رفتم خونه دوستم و اونجا فیلم اخراجی ها رو دیدم و متوجه شدم که چند تا از اون هایی که اونجا دیدیم بازیگرهای اون فیلم بودند و من نمی شناختمشون و کلی احساس عقب موندگی بهم دست داد! لااقل ایران سستر کوچیکه زورکی برام فیلم ها و سریالها را تعریف میکرد. اینجا یکی پیدا بشه کمی جواب سوالامون رو بده کلاهمون رو میندازیم هفت تا آسمون چه برسه به اینکه بخواد برامون فیلم تعریف کنه. بعضی وقتها اینجا خیلی خوش میگذره /تعدادش کمه اما شاید به همه سختی های قبلش می ارزه شاید هم نه…

* حالا توی عکسهایی که از طرفداران ایرانی حاضر در ورزشگاه توی سایت فارس نیوز گذاشته بودن عکس یکی از پسرای کلاسمون هم بود:-)

* اینهم گزارش تصویری سینا دیلی از حاشیه های جذاب مسابقه فوتبال ایران و ازبکستان. چیزایی که هیچ وقت تلویزیون ما نشون نمیده.

مراقبت از چشم + فیلترینگ محتوا!

* من اصلا تخصصی در نوشتن مطالب جدی توی وبلاگم ندارم. ولی سعی ام رو می کنم که اونچه رو که در ذهن دارم اینجا برای شما بنویسم. از اونجاییکه اکثر کاربران کامپیوتر و یا کسانی که مدت زیادی مطالعه می کنند و یا به تلویزیون نگاه می کنند حتما با مشکل چشمی مواجه میشن و یا شدن خواستم تجربیات خودم رو برای اینکه به مشکل من دچار نشید اینجا بنویسم.
خیره شدن به صفحه مانیتور تعداد دفعات پلک زدن را کاهش میده و سبب سوزش چشم و در نتیجه منجر به خشکی چشم  میشه. هر چه افراد بیشتر به صفحه مانیتور خیره بشن، کمتر پلک می‌زنند و هر چه کمتر پلک بزنند دچار سوزش و آسیب چشم می‌شن و هر چه احساس خشکی در چشم زیاد بشه سوزش و اشک را به دنبال داره. پلک زدن سبب تر شدن چشم می‌شود و کارهایی که انسان را مجبور به کم‌کردن تعداد دفعات پلک زدن کند مانند کار با کامپیوتر و رانندگی و تماشای تلویزیون سبب خشکی چشم میشن.
وقتی که شما با کامپیوتر کار می کنید و یا تلویزیون نگاه می کنید سطح بیشتری از چشم شما برای ایجاد عمل تطابق باز هست همچنین به هنگام کار با کامپیوتر کاربر در اکثر مواقع به صورت ناخودآگاه به اون زل می زنید و پلک زدنهاتون کم میشه و این موضوع یکی از علل شایع خشکی چشم است. چون سطح بیشتری از چشم شما باز است و بنابراین در معرض اکسیژن و هوای بیرون قرار می گیره و خشک میشه. از طرفی در این هنگام پلک زدن چشم شما که به صورت ارادی حدود ۲۰ بار در دقیقه است کم میشه. حتما میدونین که عمل پلک زدن باعث میشه که سطح چشم مرطوب بشه و خشک نمونه.
بنابراین چه باید کرد؟!
۱- حتما تمام سعی تون رو بکنین که هنگام کار با مانیتور فاصله رو رعایت کنین. سعی کنین سطح خودتون بالاتر از سطح مانیتور باشه ولی این کار معمولا سخته پس:
۲- سعی کنید به صورت ارادی پلک زدنتون رو بیشتر کنید. زیاد به فکر فرو نرید و زل نزنین:-) حتما تمرین کنین که زیاد پلک بزنین.
۳- از قطره اشک مصنوعی استفاده کنین. این قطره هیچ ضرری برای چشم سالم هم حتی نداره. اگه مشکل دارید هر ۴ ساعت یکبار و در غیر اینصورت هر ۸ ساعت یکبار یک قطره در چشمتون بریزین. ایرانی یا خارجیش فرقی باهم نداره و قطره ارزونی هم هست. البته اگه از لنزهای تماسی استفاده می کنید ابتدا باید لنز رو در بیارید و بعد از یه ربع از ریختن قطره مجددا لنز رو به چشم بزنین.
۴- هر نیم ساعت یکبار به چشمتون استراحت بدید. استراحت اینطوری نیست که پاشین برین چای یا قهوه بخورید:-) بلکه سعی کنین حدود ۱ دقیقه به نقطه ای که بیشتر از ۶ متر با شما فاصله داره خیره بشید. این نقطه نباید نور و یا رنگ روشن باشه تا به ماهیچه های چشم فشار نیاره.

* مثل اینکه مسئله جدیه! وبلاگ من در همه شهرستانها و برخی از ISP های تهران فیلتر شده! اونهم بعد از نوشتن این مطلب: چرا چادریها رو تحقیر می کنید؟!
حالا جالبیش به اینه که آقا/خانوم سانسورچی اصلا مطلب رو نخونده و نظر من رو نگرفته و صرفا از روی عنوان فکر کرده که لابد من مخالف حجابم و مطالبم خلاف عرف و شرع هست و باید فیلتر بشه!!! جدا این جناب سانسورچی خیلی خیلی نابغه است و فیلترینگ مخابرات هم خداییش خیلی باهوشه چون بر اساس محتوا و یا به قول خارجیها Content Filtering داره انجام می گیره!
حالا یه چیز جالبتر هم بهتون بگم و اونهم اینه که برخی از کامنتهای من برای خودم فیلترن!!! یعنی وقتی روی لینک خاص مطلب و یا کامنتهاش کلیک می کنم با پیغام فیلتر مواجه میشم حال آنکه خود وبلاگم با این ارتباطی که دارم فیلتر نیست! به نظرتون حکایت غریبی نیست؟!!!!

* حالا میشه یه خواهش بکنم؟! البته این راهنمایی رو مدیون دوست عزیزم معصومه خانوم هستم که واقعا ازش ممنونم. معصومه جان هزار تا بوس:)
میشه خواهش کنم به این آدرس ایمیل بزنین:
filter@dci.ir
توی subject ایمیل آدرس وبلاگ منو وارد کنین و توی بدنه ایمیل به فیلترینگش اعتراض کنید؟ بلکه درست شه؟! یا حداقل علت واقعی فیلتر شدن معلوم بشه؟ واقعا ممنونم.

شاهزاده خانوم سلطانه

* این چند روزه با اشتیاق فراوان کتاب دختران شاهزاده خانم سلطانه رو خوندم. حقیقتش این کتاب قبلا توی وبلاگ روژ که من خیلی دوستش دارم معرفی شده بود. منم کنجکاو شدم که ببینم چیه داستانش؟ (الان بلاگفا مشکل داره و من از توی کش کوگل تونستم اصل مطلبش رو پیدا کنم). اما اشتباهی به جای جلد یک که داستان خود شاهزاده خانوم هست رفتم جلد دو که داستان دخترانش هست رو خریدم و الان دارم در به در دنبال جلد یکش می گردم.
این کتاب درباره داستانهای دو دختر شاهزاده خانوم سلطانه است به نامهای مها و امانی. البته کلیه این نامها جعلی است ولی اصل داستان واقعی است و درباره یکی از زنان خانواده سلطنتی آل سعود هست که علیرغم محدودیت های اجتماع عربستان در رشته فلسفه درس خونده و سعی داره فعالیتهایی هر چند اندک و محدود درباره آزادی های زنان عربستان انجام بده.
چیز عجیبی که من از این کتاب فهمیدم فساد فراوان رایج در خانواده آل سعود هست! اکثر آقایان شاهزاده از صیغه سوء استفاده می کنن و جدای از اون به راحتی و بدون مشکلی با زنان خارجی روابط نامشروع دارن!
هنوز هم اونها از بسیاری از دستورات دین اسلام برداشتهای شخصی می کنن و حرمسراهایی با تعداد فراوان زنهای عقدی و صیغه ای برای خودشون درست کردن! مثلا برادر همین سلطانه یعنی علی ۴ تا زن عقدی و ۶ تا زن صیغه ای و حدودا ۲۳ تا فرزند نامشروع و ۲۱ فرزند مشروع داره!!!!!!!!
جالبی کتاب به اینه که سلطانه یک زن مسلمان هست و همواره تلاش کرده به خوانندگان کتاب بفهمونه که اینها از دستورات پیامبر اسلام سرپیچی کردن و یا برداشتهای شخصی از حرفهای حضرت محمد انجام دادن و حتی یکبار که برادرش بعد سه بار طلاق دادن یک زنش (ندا) خواسته کلاه شرعی بذاره و به یکی پول داده که ندا رو عقد کنه و بعد بدون لمسش طلاقش بده یک حدیث از حضرت محمد (ص) آورده که اینها دارن سر خودشون رو کلاه میذارن و مورد لعن و نفرین خداوند هستند.

* اینجا هم توضیحاتی راجع به جلد اول پیدا کردم:
کتاب شاهزاده خانم داستان واقعی از زندگی در پشت پرده های بسته عربستان است نوشته جین ساسون که منیژه جوادی(بهزاد)ان را ترجمه کرده ونشر پیکان در تهران در سال ۱۳۸۰ ان را به چاپ رسانده است.
«این کتاب اخیرآ به عنوان یکی از بهترین پانصد کتابی که از سال ۱۳۰۰ میلادی توسط زنان به نگارش در امده اند٫شناخته شده است. شاهزاده خانم کتابی است محسور کننده و دلخراش که با عنوان کتاب پرفروش مجله نیویورک تایمز ٫جنبشهای طرفداران حقوق بشر را در سراسر جهان به فعالیت واداشته است.بیش از چهار میلیون نسخه از این کتاب در سراسر جهان به فروش رفته و زنان را از هر گروه سنی و هر ملیتی تحت تاثیر قرار داده است.» (ساسون ٫۱۳۸۰٫پشت جلد)
داستان روایت واقعی زندگی زنان عربستان است.
«سلطانه» که البته به دلیل امنیت زندگیش با اسم غیر واقعی معرفی شده ٫ از سختیها ٫محدودیتها٫ تعصبها و ظلم و ستمی که در طول زندگیش برای او٫زنان خانواده اش و دوستانش وجود داشته ٫ سخن می گوید.
داستان با مقدمه ای از موقعیت اجتماعی سلطانه شروع می شود.
سلطانه که در یکی از خانواده های سلطنتی و اشرافی عربستان زندگی می کند تمام این قدرت و ثروت را ظاهرآ وسیله ای برای جدا شدن او از زنهای دیگر می داند؛همانطور که خود او بارها اشاره می کند زندگیش با زنان طبقه پایین تر و حتی برده ها و کنیزان تفاوتی ندارد و جواهرهای گرانبها ٫جت شخصی و قصرهای اشرافی خانواده اش در کشورهای دیگر نتوانسته روح ازادش را محدود کند و او از نداشتن کوچکترین ازادی و بدست اوردن حقوق اولیه انسانیش سخت در رنج است.
با اینحال سلطانه در میان خواهران و زنان خوانواده اش روح سرکش و لجوجتری دارد.او هر چند اندک به مبارزه با این نابرابریها می پردازد .مثلآ در دوران کودکی سعی می کند حقوق مساوی با برادرش بدست اورد با اینکه پدر و برادرانش با کوچکترین حق مساوی او با برادراش هم مخالف هستند ولی او از پای نمی نشیند و بارها از حقه های کودکانه اش برای تنبیه برادرش استفاده می کند.
او که یک زن تحصیلکرده است و حتی به دانشگاه هم رفته ولی حق کا کردن ندارد٫حتی اجازه سفر کردنش هم باید توسط شوهرش داده شود٫ گرچه او با پشتکارش موفق می شود تا شوهرش را از تصمیمش برای ازدواج مجدد منصرف کند٫با اینحال سراسر داستان مملو از حادثه ها ٫ستمها٫سنگسار زنان ٫ازدواج دختران بسیار نو جوان با مردانی همسن پدرانشان و بخشیده نشدن حتی کوچکترین گناههایی است که بر او و همجنسان او می شود و بارها قلب هر خواننده ای را بدرد می اورد و هیجانات انها را تحت تاثیر قرار می دهد.
زبان ساده و صمیمی و بدور از تکلف و اغراق نویسنده باعث می شود تا ارتباط گرمتری با خواننده بر قرار کند و بهتر بتواند از این سبک برای پرداختن به موضوعش بپردازد.
اجتماعی که تمام قدرتها در دست مردان است ٫ نابرابریها٫سکوت و ترس زنان از ابراز کوچکترین نارضایتی ٫دید باز و اگاهانه سلطانه ٫سفرهایس به خارج از کشور و اشنایی با زنان فعال و ازاد کشورهای اروپایی باعث شده تا ذهن سلطانه به کنکاش در مورد وضعیت زنان در کشورش بپردازد و خواننده را با دردهایش شریک کند.

* :O پخش خانوم با تلفن!!!!
 من خیلی معذرت میخوام ، من واقعا شرمندم ولی این آگهی رو اتفاقی دیدم یه جا برش داشتم یه عکس گرفتم گفتم شما هم ببینین ولی هرکاری کردم ازش برداشت مثبت کنم تو کتم نرفت که نرفت!!!
                 

پ.ن۱: برای عکس بزرگتر روش کلیک کنین
پ.ن۲: دیدم آدرس رو پاک کنم زیاد عکس گویا نمیشه دیگه جنبه داشته باشین خودتون
پ.ن۳: یه آگهی بود قاطی این آگهی های تشخیص ترکیدگی لوله و تخلیه چاه و اینا والا من هنوز اندر بهتش موندم!!!