لینکدونی

راههای ساده برای خوشحالی

* مواقعی هست که آدم انرژیش تمام میشه. توی این جور مواقع به جای اینکه بیاد توی وبلاگش عین آدمهای بی عرضه غر بزنه، بهتره راجع به موضوعات بیربط صحبت کنه. نه اشتباه نکنین دقیقا با خودم بودم:-)

* یکی از ساده ترین راههای برای خوشحالی خودتان انجام دادن کارهایی هست که همیشه دوست داشتین انجام بدین ولی هی به آبنده موکولش کردین. بهتره بعد از انجامش هم خودتون رو تشویق کنید:-) مثلا من هر وقت گزارش نهایی تحقیقی رو که بهم موکول شده رو تحویل میدم، حتما میرم خرید و برای خودم یه کفشی مانتویی چیزی میخرم:-)
همیشه ترجیح میدم اول یه کاری رو شروع کنم و بعدا برای بهتر شدنش برنامه ریزی کنم. دیروز اون دکتر روانشناسی که توی شبکه دو (اسم برنامه شو نمیدونم) داشت حرف میزد، همینو می گفت. بسم الله رو بگید و وقتی بهبود کیفیت رو توی زندگیتون دیدین اونوقت بهتر برنامه ریزی می کنین و بهش وفادار می مونین. می گفت مهمترین لحظه انجام یک کار همین شروعش هست.
من خودم رو مثال می زنم که وقتی کاری رو بهم میدن که خیلی راجع بهش بلد نیستم نمیشینم ماتم بگیرم و یا اینکه فکر کنم بعدا انجامش میدم. سعی می کنم از حداقل ترین چیزها شروع کنم. اولین کارم همیشه اینه که تا جایی که بتونم حتی چند روز پشت سر هم میرم توی اینترنت راجع بهش مطلب پیدا کنم و بلد بشم. بعدش که فهمیدم همیشه برای من گزارش اونم از نوع فنی نوشتن انگار کوه کندن! ولی برای دلداری خودم و برای شروع اولش قالب رو انتخاب می کنم و برای ساختار گزارش هم سعی می کنم اولش م یه مقدمه الکی براش بنویسم و هی بهترش کنم تا اینکه در نهایت به جمع بندی برسم.
باور کنین توی زندگی هم همین طوره. ما کارای نصفه نیمه و حتی تصمیمات زیادی توی زندگی داریم که هی به خودمون میگیم باید براش برنامه ریزی کنم و باید سر فرصت انجامش بدم. اما موضوع مهم و اساسی اینه که فرصتش همین امروز و همین ساعت و همین الانه (البته بعد از نوشتن وبلاگ :دی) و باید بریم برای کارها و مشکلاتی که به آینده موکول کردیم فکری بکنیم.
باور کنین جدی میگم. من هر وقت توی زندگیم کاری انجام دادم تنها به این دلیل بوده که بالاخره با هر کج و کولگی ای که بوده شروعش کردم و بعد اون بالا پایین افتادن ها و شکستا و پیروزی هاش به دلم نشسته و تا آخرش رفتم.
دکتر روانشناسه هم همینو می گفت. می گفت اگه میخواین قهرمان بشین همین که تصمیم میگیرین برین یه دوچرخه برای خودتون بگیرین خودش یه شروع بزرگه. هی فکر نکنین که برین فلان باشگاه و با فلان مربی شروع کنین. از حیاط خونه تونم که دوچرخه سواری رو شروع کنین، کلی هنر کردید. حرفاش خیلی روی من تاثیر گذاشت و پس از مدتها تصمیم گرفتم که بالاخره یکی از کارای نیمه تمامی که برای سر فرصت گذاشته بودم رو شروع کنم و خیلیم از خودم راضی شدم:-)

* اینم بخشی از وبلاگ یک خانوم ایرانی در فرانسه:
وارد اتاق اساتید شدیم. خانم فراندون معرفی فرمودند:
- این هروه (Herve) هست استاد راهنمات. پاتریک (Patrick) و هانری (Henri) هم از اساتید ما هستند این هم لورانس (Lorence) منشی دوم لابراتوره. (و بعد با یک هیجان خاص و لبخند چشمش رو دوخت به دست های جماعت!)
هروه، پاتریک، خانم منشی دوم و هانری – که البته اونروز من اسم هیچ کدوم رو درست بلد نبودم- اومدند جلو که مراسم آشنایی برگزار شه.
هروه دستش رو آورد جلو که دست بده. دکلمه ام رو شروع کردم:
” ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام.”
دستش رو یگهو کشید عقب و گفت: “اُو! که اینطور، متوجه شدم.”
آقای استاد دوم در حالیکه مطمئن نبود درست فهمیده باشه داشت دستش رو می کشید عقب (خوشبختانه). دو تا دستم رو بردم بالا که بگذارم کنار هم و به نفر دوم ادای احترام کنم که ظاهرا طرف اشتباهی برداشت کرد، و دستش رو دوباره آورد جلو! (عجب غلطی کردم!) دوباره توضیح دادم:
” ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام.”
آقای استاد دوم به سرعت دستش رو برد عقب و گفت:
“باشه. باشه. متوجه شدم.” رسیدم به خانم منشی، دستش رو یگهو کشید عقب و ازم عذر خواهی کرد!!! (این مدلش دیگه واقعا نادر بود!) دستم رو بردم جلو. و گفتم:”روز بخیر، گفتم که. با آقایون نمی تونم دست بدم یعنی با خانم ها می تونم دست بدم. حالتون خوبه؟ از آشنایی باهاتون خوشبختم.”
دستش رو دوباره آورد جلو و گفت:”آهان! بله. متوجه شدم!”
آقای استاد سوم که همزمان با خانم منشی دستش رو کشیده بود عقب، فکر کرده بود که من تغییر نظر داده ام و بعد از این که دید با خانم منشی دست داده ام دوباره دستش رو آورد جلو!
- ” ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام.”

وقتی از اتاق میومدیم بیرون، بهت رو توی صورتشون حس کردم و صدای خانم منشی دوم رو که می گفت:
“اوه… خدای من… چقدر پیچیده بود!”

* کاریکاتوری که جذبم نکرد!
یک روزنامه‌ی امریکایی به نام Columbus Dispatch ظاهراً کاریکاتوری از ایران منتشر کرده و کل ایران را در قالب یک مجرای فاضلاب به تصویر کشیده و ایرانیان را نیز سوسک‌هایی که در آن در رفت‌و‌آمدند.
پ.ن: در ادامه مطلب نظر خانوم دکتر احمدنیا رو راجع به این کاریکاتور بخونین من خیلی نظر منطقی ایشون رو پسندیدم:)
از ظاهر پیام به نیت پشت آن پی می‌بریم. این گونه تلاش‌های ساده‌لوحانه را، چنانچه با نیت کوچک‌کردن یک شخص یا گروهی از اشخاص یا حتی یک ملت باشد، من هرگز جدی نمی‌گیرم. این‌ها را به سادگی می‌توان نشانه‌ی ضعف طرف مقابل گرفت. نشانه‌ی ترس او و یا نیات سوء دیگری که براحتی قابل تشخیص است.
پ.ن۲: در همین رابطه: کاریکاتور یا اهانت

زنی که قلب خود را دید

* تجربه سورئال
این زن بیست و سه ساله بریتانیایی جنیفر سوتـُن نام دارد. چندی پیش بر روی او یک عمل پیوند قلب انجام شد.
حالا قلب مادرزادی او در یک نمایشگاه آموزشی با عنوان “قلب”‌ به تماشا گذارده شده و او توانسته برای اولین بار قلب خودش را جلوی چشمش ببینید.

ملاقاتی ویژه با قلب:
خانم ساتن بعد از دیدن قلبش در نمایشگاه قلب لندن که در مجموعه Wellcome Collection برپا شده است، گفت:
«وقتی آدم قلبش را برای نخستین بار می‌بیند، تجربه احساسی و سورئالی به وی دست می‌دهد. وقتی قلبم داخل سینه‌ام بود، درد و رنج زیادی برای من ایجاد می‌کرد. وقتی دیدم قلبم آنجاست، حس عجیب و غریبی به من دست داد، توده‌ای از عضله را دیدم که آنگونه مرا آزار می‌داد و آن وقت همین قلب باعث جلب توجه مردم شده بود و آنها را وادار کرده بود که درباره بیماری، پیوند قلب و اهدای عضو، فکر کنند.»
 

 * فکر کنم مهمترین خبر امروز همین ارائه لایحه حمایت از خانواده بود!! که قراره روی مهریه مالیات بذارن و دیگه لازم نیست آقایون برای اختیار کردن زن دوم و سوم و Nام از زن اول اجازه بگیرن فقط کافیه دادگاه بگه اینا پولدارن! زکی!!!
جدای از مفادی که وجود داره این عنوان لایحه اش منو کشته! این یعنی اینکه طرحیه که از طرف دولت محترم به مجلس فرستاده شده!
یعنی من موندم ها توی این هیر و ویر و اینهمه مشکلات اقتصادی و سیاسی که ما داریم این اعضای دولت کار دیگه ای نداشتن جز اینکه به این فکر کنن چطوری میشه از این به بعد آقایون بتونن به راحتی هشتصد تا زن بگیرن؟!!!
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی من چققققدر عصبانی اممممممممممممممممممممم.
اگه من توی مجلس بودمها احتمالا الان مجلس شورای اسلامی رو بهم ریخته بودم. این خانومای موجود توی مجلس چرا اینقدر ساااااااااااااااکتن آآآآآآآآخه؟!!!
پ.ن: بیا اینهم از پس لرزه هاش: پاپ از سست شدن بنیان‌ خانواده و سنت ازدواج ابراز نگرانی کرد!

شما در یک مهمانی یک دختر زیبا رو می بینین و…

* قانون بقای ماده و انرژی در بدن انسان:
به همان اندازه که فعالیت کنی و مواد اضافی بدنت آب بشن و بسوزن و از بین برن، به همان اندازه انرژی پیدا می کنی و روحت سرشار از انرژی میشه. یعنی به نظر من چیزی به اسم خستگی بعد از فعالیت های ورزشی اصلا معنا نداره مگر اینکه تغذیه تون سالم و کافی نباشه و یا اینکه خدای نکرده بیماری ای داشته باشید.
حالا امتحان کنین:-)

* فکر کنم یه بار دیگه هم گفته بودم که چقدر از وبلاگهای شاد و روزمره خوشم میاد. بیشتر وبلاگای دخترای هم سن و سال خودم. دلم میخواد بدونم اونها چطوری زندگی می کنن؟ به چی فکر می کنن؟ راجع به تجربیات جدیدشون بنویسن.. فقط اینکه تو رو خدااااا وبلاگاتونو تبدیل به جایی نکنین که توش فقط از شکستهای عشقی تون بنویسین و شعرای عاشقانه غمگین. اونام قشنگه ها ولی حدش مهمه!!! مثل اینکه من امروز صبح هر چی وبلاگ دختر خوندم اکثرشون اینطوری بودن. چرا؟!:-(

* این متن پائینی رو نصفه نیمه توی روزنامه اعتماد دیدم. ولی بعدش اومدم اینترنت سرچ کردم و متن کاملش رو بدین شرح پبدا کردم:
در دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهوم بازاریابی به دانشجویان خود بود
۱) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی مستقیم
۲) شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه: ” اون پسر ثروتمندیه، باهاش ازدواج کن”، به این می گن تبلیغات
۳) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین:”من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، به این میگن بازاریابی تلفنی
۴) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین: ” در هر حال، من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج می کنی؟”، به این میگن روابط عمومی
۵) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه: “شما پسر ثروتمندی هستی، با من ازدواج می کنی؟”، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری
۶) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه، به این میگن پس زدگی توسط مشتری
۷) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا
8) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که حرفی بزنین، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا
۹) شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که بگین: “من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن” ، همسرتون پیداش میشه، به این میگن منع ورود به بازار
۱۳- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. سعی می کنید به ش کم محلی کنید تا از شما خوش اش بیاد، اون هم فمینیست از آب در می آد و برایِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو می گیره و با هم می رن سان فرانسیسکو. به این می گن اشتباهِ استراتژیک در بازاریابی.
۱۴- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و مؤدبانه یه یه شاخه گلِ سرخ به ش می دید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»، اما اون گل رو توی سرتون می زنه، چون شدیداً استقلالیه. به این می گن اشتباهِ تاکتیکی در بازاریابی.
۱۵- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ امّا اون پیشنهادِ شما رو قبول نمی کنه، چون که زندگیِ خوبی در کنارِ دوستِ دخترِ عزیزش داره! به این می گن حق همیشه با مشتری است.
۱۶- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ در همین لحظه ناگهان موبایلتون زنگ می زنه و شما تهدید به مرگ می شید شما هم دمتون رو میذارید روی کولتون و میرید به این میگن ناتوانی در ورود به بازار
۱۷- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن»؛ همون لحظه یه دختر دیگه که قبلا با همین کلمات گولش زده بودید سروکلش پیدا می شه و رسواتون میکنه
به این میگن تاثیرسوء سابقه در بازار.
۱۸- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ همون لحظه پاتون میره روی پوست موز و جلوی طرف ولو می شید به این میگن ضایع شدگی مفرط یا فقدان ثبات در بازار.
۱۹- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می خواهید بگید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ که یک هو یک دختر زیباتر از اون رو پشت سرش می بینید فورا مسیر رو عوض می کنید و به سمت دختر جدید می رید. به این میگن چشمچرانی، نه ببخشید تحلیل لحظه به لحظه بازار.
۲۰- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم با شعف خاصی برمی گرده و لبخند می زنه، شما که بادیدن چهره ۶۰ ساله اون به اشتباه خودتون پی بردید سرخ و سفید شده و مجبورید برای رهایی آسمون ریسمون ببافیدبه این میگن بدبیاری یا خطای بازار
۲۱- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. به جایِ این که جلو برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ به مادرتون می گید که با مادرش تماس بگیره و قرار خواستگاری رو بذاره. به این می گن بازاریابی سنتی.
۲۲- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اون هم با دوست اش صحبت می کنه و در موردِ شما توضیح می ده و شما با هردوی اونا ازدواج می کنید. به این می گن بازاریابی دهان به دهان!
۲۳- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، و می خوام کاری کنم که شما در مدتِ کوتاهی به آرزوهاتون برسید. سیستمِ کار به این شکله که شما با من ازدواج می کنید، بعد دوستان و آشنایانِ خودتون رو هم تشویق به این کار می کنید. به ازای هر سه نفر چپ، سه نفر راست که با من ازدواج کنن، شما می تونید … سهم بیشتری از ثروت من ببرین به این می گن «بازاریابی شبکه ای».
۲۴- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن با توجه به جریانات اخیر ما می تونیم n تا بچه داشته باشیم»؛ اونهم که شدیدا عاشق بچه است موافقت می کنه و با هم یک مهد کودک راه می اندازید. به این میگن توجه به علاقمندی های بازار
۲۵- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اون هم می پرسه اگر با تو ازدواج کنم چند تا بچه می خواهی؟ شما می گید هرچی بیشتر بهتر تازگی آزاد اعلام شده و تا ۵۰ میلیون جا داریم!!! اما طرف چشمهاش سیاهی می ره و روی زمین ولو میشه. به این میگن نقص در مدیریت رشد بازار.
۲۶- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه به شرط اینکه ازش بچه نخواهید. شما که عاشق بچه هستید آنهم بیشتر از دوتا بهتون بر می خوره و به توافق نمی رسید. به این میگن فقدان تفاهم در عرضه و تقاضا
۲۷- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه اما از شما بیش از دوبچه می خواهد. شما قادر به انجام این کار نبوده و مخالفت می کنید. به این میگن محدودیت تولید.
۲۸- شما در یک مهمانی، یک دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازش خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن»؛ اونهم موافقت می کنه اما به شما تذکر می ده که بیش از دو بچه دارد. شما هم جا خورده و پا پس می کشید. به این میگن استهلاک در مواد اولیه!
۲۹-شما در یک مهمانی، دو دخترِ بسیار زیبا رو می بینید و ازشون خوش تون می آد. جلو می رید و می گید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کنید بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم »؛ اون هم نگاهی به چشمهای شما میکنه و میگه اینجا که جز من دختر دیگه ای نیست! بعداش هم هیچی نشده سر من هوو می خوای بیاری!
به این میگن نقص کالا در بازار
۳۰- شما در یک مهمانی، دخترِهای بسیار زیبایِ فراوانی رو می بینید و ازشون خوش تون می آد. سرگردان می شید که جلو کدوم برید و بگید: «من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن بعد ما می تونیم با هم بیش از دوبچه داشته باشیم»؛ به این میگن فقدان استراتژی در بازار

یک دختر پائین تر از حد معمولی!!!

* خوب از اونجاییکه انتظار نمیره کسی که به مدت ۵ روز رفته شمال خورده و خوابیده الان خیلی بتونه یه ریز کار کنه (نه اینکه حالا من روزهای قبل یه ریز کار میکردم!!!) ما هم میشینیم می لاگیم:-)

* امروز نه عینک زدم و نه لنز و به نظرم میاد که دنیا اندکی، ایپسیلونی مه آلود هستش:-) یادش به خیر راهنمایی که بودم تحت تاثیر معلم ریاضی مون که یه دختر جوان خوشگل با یه عینک طلایی بود، همش توی نمازام دعا میکردم که خدایا کاری کن که من عینکی بشم و الان عین چی پشیمونم. حالا نمیشد من که اینهمه مستجاب الدعوه هستم، یه دعای دیگه میکردم؟:-)

* البته خداییش شمال رفتنیم، همش خورد و خوراک نبوده ها. نشستم کتاب صد سال تنهایی رو خوندم و بیش از پیش به گابریل گارسیا مارکز ایمان آوردم و توصیه میکنم اگه مثل من از قافله عقب موندین، حتما این کتاب رو تهیه کنین و بخونید.
تازه دریا هم رفتیم و شنا هم نمودیم. البته با آبجی محترمه مون از طرح دریا هم اونورتر رفتیم و من ظرف حدودا ۱ دقیقه مرگ رو به چشمای خودم دیدم. چون من و خواهرم هی شوخی میکردیم و سر همدیگه رو زیر آب میکردیم و می رفتیم جلو. تا اینکه به یکباره زیر پای من خالی شد و مطمئنم که یک متری رفتم زیر آب. خواهرمم که به شنای من اطمینان داشت هیچ تلاشی برای نجات من نمیکرد و فکر میکرد دارم نفس گیریم رو امتحان میکنم تا اینکه به زور پاش رو چنگ زدم و اونم منو با خودش کشید. وقتی زیر پام سفت شد، تازه احساس کردم که زندگی چقدر زیباست و چقدر دلم میخواست اون لحظه تمام احساسی رو که ازین تجربه داشتم برای خواهرم و بقیه بگم. حیف که شدت احساسات باعث شده بود همه فکر کنن هیچی نشده و فقط عین بچه ها از شنا کردن ذوق کردم.

* این چند روزه که به اینترنت دسترسی نداشتم، به نظرم اومد که وبلاگ داشتن و وبلاگ نویسی عبث ترین و بیهوده ترین کاریه که هر انسان میتونه انجام بده!!! باور کنین جدی میگم. فکرشو بکنین که من توی این چند سال اقلا ۱۰۰۰ تا پست نوشتم و اگه برای هر کدوم که ماشالا طومارهای طویلی هم هستند، ۲۰ دقیقه هم وقت گذاشته باشم حساب کنین که چه عمر نازنینی صرف این اراجیفی شده که به خورد ملت دادیم:-) تازه این یه قضیه کاملا دو طرفه است، عمر انسانهایی که اومدن و اینجا رو خوندن هم هدر رفته:-)

* حالا وبلاگ نویسی که به نوبه خودش کار عبثی هست، اما عبث تر هم میشه اگه با هویت واقعی خودت وبلاگ بنویسی! و از اون عبث تر هم اینکه کسانی تو رو بشناسن و بازم وبلاگ بنویسی. اونوقت دیگه رسما میشه وبلاگ زهرا اچ بی که ملغمه ای از چیزهای بیربط و با ربطه که گاهی اوقات خودسانسوری باعث میشه نتیجه عکس بده!
بیشترین ترس من از وبلاگ نویسی از کسانی نیست که منو میشناسن و منم اونا رو میشناسم بلکه از کسانیه که یکطرفه منو میشناسن ولی من اونا رو نمی شناسم و اینجا رو میخونن و یا اینکه می شناسم و نمیدونم که آیا اینجا رو میخونن یا نه؟
نمیدونم دقت کردین که بعضی از نوشته های من چقدر با اغراق و چیزهای عجیب و غریب و بزرگ نمایی توام هستش؟ در اینجور پستها اقلا ده بار مینویسم و پاک میکنم و آخرشم هیچی! خواننده بدون شک فکر میکنه من دارم دروغ میگم اما اصلا دروغی در کار نیست بلکه مشکل اینجاست که آدم میمونه حقیقت رو چطور بیان کنه که کمترین اطلاعات رو بده!!!
حالا اگه یه وبلاگ تخصصی داشتم مثلا میشد صرفا راجع به اون تخصص بنویسم ولی توی یه وبلاگ روزمره درپیت آدم چی بنویسه که سوء برداشت نشه؟!

* از همه جالبتر هم متلکهای خوانندگان وبلاگ هست! نمیدونم شماها چرا انتظار دارین من یه آدم کامل و بدون اشتباه باشم؟!
بابا به پیر به پیغمبر من یه دختر پائین تر از حد معمولی هستم!!! خیلی هم اشتباه میکنم و اگه سوتیهام رو بخوام اینجا بنویسم، تازه میفهمین چقدر خنگم! اینقدرم به هر مطلبی که مینویسم گیر ندین. از یه آدم معمولی واقعا نمیشه انتظار داشت همه پستهاش کامل و پخته باشه و بشه از هر کدومش یه مطلب درست و حسابی درآورد…

* در آخر هم بگم که من جدا خواننده های وبلاگم رو دوست دارم و هربار که فرد تازه ای کامنت میذاره کلی ذوق میخونم ولی خداییش خوبیت  نداره. اینقدر نزنین توی ذوق بچه ی مردم:-)

خانوم باکلاس قصه ها + پاسخ دهخدا

* الان که دارم اینها رو مینویسم والیبال ایران داره توی مکزیک مسابقه فینال رو با چین برگزار می کنه. میشه خواهش کنم نتیجه نهایی ر بگین؟ من تا جایی دیدم که ۲-۲- مساوی بودن و رفته بودن ست آخر. از صمیم قلبم دعا میکنم که ایران قهرمان بشه:) 
پ.ن: ایران قهرمان شد. آخ جون این خوشترین خبری بوده که به صورت آنلاین توی وبلاگم نوشتم. به نظرم بهتره پولای همه فوتبالیستا رو بگیرن بدن به اینا:-)

* چند وقت پیش توی مراسم پاگشای زن پسر خاله ام اکثر دخترای فامیل مون خودشون رو با انواع و اقسام سفید کننده ها، رو سفید نموده بودند. ظاهرا اون موقع سفید بودن مد بوده. به خصوص یکی از دخترای فامیل که ما به علت شناسایی نشدن اسم ایشونو میذازیم خانوم باکلاس قصه ها. حالا نه اینکه شماها اکثر دخترای فامیل ما رو می شناسین:-) این خانوم باکلاس قصه ها اصولا با هیچکی اختلاط نمی کنه و بعد از سه سال که سراسری قبول نشد، الان داره توی یکی از دانشگاه های درقوز آباد کتول روانشناسی میخونه. حالا بگذریم که ننه ی این خانوم باکلاس توی کل فامیل پیچونده که دخترم داره پزشکی میخونه و حتی مرتب خانوم دکتر هم صداش میزنن!!!
داشتم درباره خانوم باکلاس قصه ها عرض میکردم:) ایشون ذاتا سبزه هستند ولی توی اون مراسم ما کلا ایشون رو با نیکل کیدمن اشتباه گرفته بودیم بس که سفید فرموده بودند و به قدری در استفاده از کرم پودر افراط نموده بودند که صورتشون عین ماست شده بود. حالا چند روز پیش که شمال بودم و توی یه میهمانی زنونه خانوادگی بازم این خانوم باکلاس قصه ها تشریف داشتند البته ما در اوایل مهمونی خیلی توجه مون معطوف ایشان نبود چون بعد از مدتها یکی از دوستای دوره دبیرستانم رو دیده بودم و داشتیم گل می گفتیم و گل می شنفتیم و بدون توجه به خاله خانباجیهای فامیل این دوست قدیمیم داشت به من رقص ترکی یاد میداد!!! چون خواهرش با یه ترک ازدواج کرده و اوشون مصمم شده بودند که یاد بگیرن و داشتن به بنده یاد میدادند و همین طوری چون بلد نبودم مسخره بازی در می آوردیم و این حرفاااا.
تا اینکه شد وسطای مهمونی و با کمال تعجب دیدیم که خانوم با کلاس قصه های از دماغ فیل افتاده به ما نزدیک شدند!!! من هم البته از قبل خودم رو آماده هر نوع زخم زبون زدنی کرده بودم. چون ایشون عادتشونه به هر یک از دخترای فامیل بالاخره یه ایرادی بگیره که فلان کسک چه بی کلاسه و لباسش چقدر ضایع هست و این حرفا!!!! اما خوب ته قلبم میدونستم که اولا نمیتونه از من چنین ایرادایی بگیره دوما اینکه جراتش رو نداره:دی چون هرچی باشه من با سیاستم تا به حال بهش اجازه ندادم که خیلی به من نزدیک بشه چه برسه به ایراد گرفتن. خوب قلبمان هویجوووری تالاپ تولوپ میکرد تا اینکه خانوم باکلاس قصه ها به ما نزدیک شدند و بعد از کمی مکث و اینا وفرمودن: زهراجون و الهام جون، برین یه کم خودتون رو برنزه کنین! خداییش خیلی صورت و بدنتون ماسته!!!!!!!!!!!!!!!!!
آقا منو نمیگی!!! تاااازه فهمیدم که این چرا صورتش عینهو زردچوووووبه شده! اولش فکر کردم شاید آرایشش اینطوریه!!! نگو خانوم باکلاسه رفتن برنزه کردن و حالا واسه اینکه به رخ ما بکشن دارن به ما میگن ماست!!! اونم من! که اصولا با هیچ معیاری اونقدر سفید نیستم که بهم بگن ماست:دی
جالب انگیزناکتر از همه اینه که ایشون خودشون سبزه بودند و حالا احتمالا به خاطر وفور استفاده از کرمهای برنزاسیون شده عین زردچوبه شدن و خداییش خیلیم خشن و زشت شده بود. باور کنین اون صورت معصوم و سبزه قبلیش خیلی بهتر از اینش هست. حالا من موندم اگه دو روز دیگه برنزه بودن از مد بیفته و دوباره سفید بودن مد بشه، ایشون باید چیکار کنن اونوقت؟!!!

* این متن با عنوان «پاسخ استاد علی اکبر دهخدا به دعوت رییس اداره اطلاعات سفارت آمریکا برای مصاحبه با رادیو صدای آمریکا» به من میل زده بود. فکر می کنم خوندنش برای شماهام جالب باشه، من که خیلی خوشم اومد:
«جناب آقای سی. ادوارد. ولز، رئیس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا
نامه مورخه ۱۹ دیماه ۱۳۳۲ جنابعالی رسید، و از اینکه این ناچیز را لایق شمرده اید که در بخش فارسی صدای آمریکا از نیویورک، شرح حال مرا انتشار بدهید متشکرم. شرح حال من و امثال مرا در جراید ایران و رادیوهای ایران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگلیسی این کار می شد، تا حدٌی مفید بود؛ برای اینکه ممالک متحده آمریکا، عدٌه ای از مردم ایران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقیده من نتیجه ندارد.
و چون اجازه داده اید که نظریات خود را در این باره بگویم و اگر خوب بود حُسن استقبال خواهید کرد، این است که زحمت می دهم بهتر این است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا به زبان انگلیسی، اشخاصی را که لایق می داند معرفی کند. و بهتر از آن این است که در صدای آمریکا به زبان انگلیسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسیا مملکتی به اسم ایران هست که خانه های قراء و قصبات آنجا، در، و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قریه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هیچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چیزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد.
یا یک شتردار ایرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نیست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ایران می آید و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران یا ابریشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرایه را در مبداء و نصف دیگر آن را در مقصد دریافت می دارد، و همیشه این نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.
و نیز دو تاجر ایرانی، صبح شفاهاً با یکدیگر معامله می کنند و در حدود چند میلیون، و عصر خریدار که هنوز نه پول داده است و نه مبیع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند. معهذا هیچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمٌل می شود.
اینهاست که از این گوشه آسیا شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهید، تا آنها بدانند در اینجا به طوری که انگلیسی ها ایران را معرٌفی کرده اند، یک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند، و از طرف دیگر به فارسی، به عقیده من خوب است که در صدای آمریکا، طرز آزادی ممالک متحده آمریکا را در جنگ های استقلال، به ایرانیان بیاموزید و بگویید که چگونه توانسته اید از دست استعمار خلاص شوید؟ و تشویق کنید که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ایران، برای حفظ استقلال از همان طرق بروند.
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقدیم می دارد.
علی اکبر دهخدا»