۱۳۸۵-۱۰-۹
* وقتی رها شدیم که دیگر قفس نبود
چیزی به نام عاطفه در دسترس نبود
عمری به حبس طی شد و دیدیم ناگهان
چیزی که بود دور و بر ما، قفس نبـــود
ما بال می زدیم و برای عبورمان
صدها هزار پنجره باز بس نبود
از کوچه باغهای دلت تا عبور کرد
فلبم سرک کشید،…
ولی هیچ کس نیود…
* خیلی جالبه! مثل اینکه شماره ۱ پست قبلی همه رو متعجب کرده!!! سال آخر دانشگاه که میگم، منظورم همین پارساله. من از اول میدونستم که کسی باور نمیکنه ولی دو تا از هم اتاقیهام که تو جریان بحثهای اون شب ما بودن اینجا رو میخونن، بنابراین مطمئن باشید که نمیتونم چاخان کنم. حقیقتش اینه که من هنوز توی این مسائل بسیار بیغ(؟) هستم. شاید به خاطر نوع شخصیتم (خجالتی بودن و عدم اعتماد به نفس) هیچ وقت سعی نکردم که سراغ این مسائل برم. اینم یادمه که چقدر سر تعجب کردنها و انکار کردنهای من میخندیدن! آیلار که خوب یادشه تا ۴ صبح بیدار بودند و میخندیدن :دی خدائیش برای من یک شوک عظیم بود و سه روز هم اصلا بیرون نرفتم!!!
* خوب حالا بگذریم. میگما نظرتون چیه؟ روز اولی که میخواین از سرویس محل کارتون استفاده کنید، در حالیکه هنوز هوا کمی گرگ و میشه، توی ایستگاه اتوبوس منتظر سرویس باشید و تنها خانومی هم باشید که اون لحظه توی ایستگاه هست. بعدشم دو سه تا آقا پسر اون طرفتر هی با صدای بلند بگن و بخندن و صحنه (!!!) های یک فیلم رو واسه هم تعریف کنن و از اونجائیکه توی این مملکت وایستادن ماشینها جلوی پای خانومها و بوق زدن و دعوت به سوار شدن، اصولا ربطه به ساعت و زمان و مکان و ظاهر طرف نداره، وقتی چند تا ماشین وایستادن و توجه نکردید، اون آقایون محترم از جلوی گوشتون رد شدن و یه چن تا متلک هم بارتون کنن. خوب بالاخره سرویس محترم میاد و شما راننده رو شناسایی می کنید و اقدام به سوار شدن. و از اونجائیکه از این منطقه همیشه آقایون سوار میشدن و چن سالیه گذر جنس مونثی به این سرویس نیفتاده، یکی از اون آقایون محترم هم برگرده و بگه دخترخانوم!!! اشتباه گرفتید!!! ولی با پرسش از راننده محترم مطمئن شید که درست گرفتید و سوار شید؟:-) بععععله این آقایون نسبتا محترم کار بسیار خوبی کردن چون بعدش تا مقصد ساکت نشستن و توی مقصد هم با اینکه جلو نشسته بودن منتظر شدن که من پیاده شم و پشت سر من پیاده شدن:-) البته منم روزهای بعد اصلا به روی مبارکشون نیاوردم چون من غیر از یک عدد سلام در بدو ورود و یک خداحافظی در انتها مکالمه ای توی سرویس ندارم. ولی خداییش ضایع شدنشون خیلی چسبید
چون اینا همیشه باهمن، هنوزم وقتی منو میبینن خودشونو کنار می کشن و راهو باز می کنن:-) جالب اینجاست که بدونین دانشجوهای اینجا فوق لیسانس و بالاتر هستند و رشته های مهندسی خاصی رو فقط داره. بعععله خوب مسلما نمیشه از باقی ملت انتظار خاص دیگه ای داشت.
* هاااا یه مسئله دیگه: تا حالا شده در یک فتوکپی با در یک آرایشگاه مردانه کنار هم باشه و شمام که ماشالا خدای دقت؟ و اشتباهی برید تو؟ و به جای دیدن دستگاههای کپی و چاپ انبوه آقایانی رو ببینید که با تعجب از توی آینه سلمونی در رو نگاه می کنن؟ و شمام به جای آنکه مغزتون سریعا همون لحظه کامپایل کنه که در رو اشتباه گرفتید فقط متعجب بشید که حالا ۲ ماهه فتوکپی نرفتیدا چرا اینجوری شده؟ این وسط حرف دو تاشون هنگام برگشت من جالب بود: ای بابا خوش اومدی! حالا چرا اینقدر قرمز شدی؟ اشکالی نداشت که، میموندی، بلد بودیم زنونه هم آرایش کنیم!!! درستت می کردیم!!!
تحت دسته روزمره | نظر (۲۴)
۱۳۸۵-۱۰-۵
* ضمن تشکر از همه دوستانی که منو به بازی شب یلدا دعوت کردن منم ۵ تا از چیزهایی که خیلیا در مورد من نمیدونن رو اینجا مینویسم:
۱. تا سال آخر دانشگاه فکر میکردم که اگه مرد توی دست زنش حلقه کنه، یعنی اینکه فکر میکردم با رد و بدل شدن حلقه از دست مرد به زن و بالعکس، بچه به وجود میاد! باور کنید جدی جدی میگم.
۲. تا دوم راهنمایی فکر میکردم که افراد مشهور یعنی ورزشکارا و هنر پیشه ها و خلاصه اونایی که توی تلویزیون میبینیم، دستشویی نمیرن:-) بعدش که فهمیدم اصلا نمیتونستم تصور کنم که مثلا فلانی چطوری توی دستشویی میشینه :دی
آخرین باری که فهمیدم اینطوری بود که معلم پرورشی ماها رو آزاد گذاشت که ازش یه سوال بپرسیم (اون دو دوره نماینده مجلس شده بود و توی شهر ما خیلی معروف بود) من ازش پرسیدم: آقا شما دستشویی نمیرید چیکار می کنین؟ گاهی اوقات واقعا نمیشه نرفت:-) اونم منو از کلاس اخراج کرد و پدر و مادرم رو خواست و اونا واسش توضیح دادن:-)
۳. من تا سوم راهنمایی نمیدونستم که زنها نمیتونن امام جماعت بشن و تا قبل از اون همیشه توی خونمون امام جماعت بودم:-) به خصوص برای نماز مغرب و عشا، جالبه بدونین که خواهرم و دختر عمومهام کلی نماز به من اقتدا کردن. اینو گفتم که حواستون باشه با کی طرفید:-)
۴. دلم میخواست متخصص زنان و زایمان و نازایی بشم. چون خیلی به بچه کوچیکا علاقه دارم ولی از خون میترسم. هرباری که یه ذره خون روی دست و پای کسی میبینم دلم ضعف میره واسه همین رفتم ریاضی فیزیک و سر از مهندسی کامفیوتر در آوردم
۵. تنها وعده غذایی روزانه که بسیار دلم میخواد مفصل باشه ولی خیلی از مواقع فرصت نمی کنم بخورم، صبحانه است. در واقع کمترین تعداد وعده غذایی روزانه که تا حالا خوردم همین صبحانه محبوب منه:-)
* در پایانم مثل اینکه باید ۵ نفر را دعوت کنم:دی از اونجاییکه خیلی از ازین بازی گذشته و تقریبا اکثر وبلاگ نویسا در این مورد نوشتن، من تمامی کامنت گذاران محترم/محترمه رو به این بازی دعوت میکنم. باشد که عبرتی برای آیندگان باشیم.
تحت دسته روزمره | نظر (۹۷)
۱۳۸۵-۱۰-۴
* چون سرم شلوغه خواستم خودم رو لوس کنم و از محل کار جدید هم وبلاگ رو افتتاح کنم:-) مهمتر اینکه الان خیلی کار دارم و بزور هم که شده مجبورم روده درازی نکنم و آرزوی کوتاه نویسی رو به گور نبرم:-)
* راجع به این بازی شب یلدا ما هم پایه ایم ولی خوب سر فرصت مرسی از همه دوستانی که دعوتم کردن. ما خدای سوتی هستیم اصولا. ۵ تا که چیزی نیست ۵۰ تام میتونم ردیف کنم.
* باغ مظفر رو هم ببینید محشره
* یک خواهش بزرگ از علمای کامپیوتر:
مقاله و یا مطلب خوب ترجیحا فارسی در زمینه امن سازی و یا امنیت وب سرور ها میخوام برای نمونه آپاچی و IIS خیلی مرسی اگه جواب بدید:
Zahrahb@gmail.com
Zahra_h_b@yahoo.com
باور کنید نمیخوام هاستینگ راه بندازم!!! یه کار تحقیقاتی دارم انجام میدم شدیدا احتیاج است. باور کنید با ذکر منبع و ماخذه. قرارم نیست به اسم کسی تموم بشه اینو واقعا جدی میگم. واقعا مرسی
تحت دسته روزمره | نظر (۷)
۱۳۸۵-۰۹-۳۰
* اولا اینکه یلدا مبارک و خوش به حال اونهایی که شب یلدا رو پیش خانواده شان هستند. من هم به اتفاق دو مجرد خنگول دیگه (شیوا و خواهرش) شب سلدا رو با هم باشیم. فعلا که مجبورم کردن هندونه و انار و نیم کیلو تخمه بخرم !!! تازه بر خلاف من اینها بسیار از شب یلدای مجردیشان راضی هستند :دی
* خوب ما تقریبا داریم میشیم کارمند رسمی دولت:-)
البته این اتفاق قراره شنبه یا یکشنبه هفته آینده به بعد بیوفته. (چند روزه دیگه). علاوه بر افزایش حقوقی که اینجا دارم (مثلا فقط حق پایه حقوقم با ساعات کار کمتر، برابر کل مقداریه که قبلا میگرفتم) و ثباتی که میدونم آخر هر ماه حتما حقوقم رو میگیرم من دلیل دیگه ای برای این خوشحالیم دارم. حقیقتش اینه که من از مدتی که بیکار شدم، یک مدت پروژه ای کار میکردم و با اینکه به نظر میاد پول بیشتر و انرژی کمتری توش هست بازم آدم رو ارضا نمی کنه. یاد این جمله کتابا افتادم که برای توجیه قانون و قانون گذاری همیشه می گفتن که انسان ذاتا اجتماعی هست و گرایش به اجتماع داره. حالا توی خونه کار کردن اصلا به مذاق آدمی مثل من خوش نمیاد و من ترجیح میدم واقعا توی محیط کارم با آدمها مختلف تعامل داشته باشم و بتونم از تجربیات بقیه هم کمک بگیرم. کمااینکه محل کار سابقم علیرغم همه ناخوشیهایی که آخرش داشت و داره، چیزهای زیادی رو توی حیطه روابط اجتماعی و کار به من آموخت. همین دیگه…
پ.ن: باور بفرمایید بنده هیچگونه پارتی و یا معرفی نداشتم و واقعا همونطوری که دوستای نزدیکم میدونن تقریبا دو ماه واسه اینکار دوندگی کردم:)
* دیشب توی اخبار ۲۰:۳۰ تریبون آزادش رو برده بودن به شهر ری. حالا بین همه مشکلاتی که مردم اونجا داشتن حرف یک پدر برای من خیلی غم انگیز و متاثر کننده بود. اینکه میگفت ما توی یک روستا هستیم که مدرسه نداره و بچه های ما برای تحصیل باید برن باقر آباد و اینهمه راه هم کرایه اش خیلی زیاده و هم اینکه شرکت واحد یک اتوبوس به ما اختصاص نمیده.
خداییش خیلی متاسف شدم. جالب اینجاست که بدونید اون آقا میگفت که کرایه بچه هاش در ماه میشه ۷ هزار تومان و جوری ۷ هزار تومان رو کشید که انگار ۷ میلیون. یک واقعیت رو باید پذیرفت که واقعا بعضی خانواده و بعضی پدر ها هستند که خیلی زجر می کشن. مثلا من مطمپنم که برای هر پدری خیلی سخته به فرزندش نه بگه و اینو هم در نظر بگیریم که سقف درآمد این خانواده چقدر کم هست که ۷ هزار تومان در ماه براش زیاد بود. و اینکه اصلا چرا باید توی همه روستاها مدرسه نباشه؟!
حالا بر فرض که شرکت واحد یه اتوبوسی هم به اینها اختصاص بده! (احتمالا ۱۰ سال آینده) این بچه های روستایی با اون درآمد اندک پدر و مادراشون وقتی به یک شهری میرن و تفاوتهای خودشون رو با بچه های دیگه هم سن و سال خودشون میبینن، بیشتر سرخورده میشن. مطمپن باشید اونها کرایه روزانه شون رو به زور از پدر و مادرشون میگیرن چه برسه به لباس و لوازم تحریر و خوراکیها و …
* این واژه تماشاگرنما (!!!) کم بود، دانشجونما هم اضافه شد! مثلا همین تلویزیون محترم خودمان مخالفت یکسری از دانشجویان رو با رییس جمهور محترم در امیرکبیر اینطوری عنوان نمود: در خلال مراسم عده ای دانشجو نما سعی داشتند که نظم مراسم رو به هم بزنن!
حالا نه اینکه من کار اون دانشجوها رو تایید کنم ها! ولی خوب مطمپنا اونها از همون دانشگاه امیرکبیر و یا دانشگاههای دیگه بودند و اصولا بنده نمی فهمم دانشجو نما یعنی چی؟! شاید به خاطر اینکه واقعا در حیطه های دیگه فرصت مخالفت به ملت داده نمیشه و یا اینکه کم داده میشه، اونها در اونجا فرصت رو غنیمت شمرده بودند!
(تاکید میکنم که بنده روش مخالفت اونها رو تایید نمی کنم)
* من اوایل که دانشجو بودما به همه چیز اعتراض میکردم! خوب طبیعی بود. تجربه من از زندگی فقط دبیرستان بود و مدرسه! مثلا اتوبوس دیر میکرد به راننده اعتراض میکردم. توی اداره ای که کار داشتم اگه کارمنده کار ملتو بیخودی راه نمینداخت اعتراض میکردم. توی بانک اگه خانومه به جای رسیدگی به کارای مردم با تلفن ور میرفت اعتراض میکردم و … بعدها یعنی دقیقا سال دوم و یا سوم دانشگاه فهمیدم که نه بابا! اینطوری اگه پیش برم دو سال دیگه حتما ناراحتی اعصاب میگیرم!!! و این مملکت کلش همینه! هرجاشو که درست کنی یه جای دیگه اش می لنگه و کلا بهتره منم ساکت باشم. الان اگه توی صف بانکی، جایی اتفاقی می افته منم مثل بقیه ساکت میشینم و منفعل به قضیه نگاه میکنم. فکر می کنم مشکل برنامه ریزی و از همه مهمتر عمل به اون چیزی نیست که من با این تجربه و سواد اندک خودم بتونم راجع بهش حتی حرف بزنم.
ولی بعضی اوقات حرفای آدمها برای من خیلی جالبه. مثل اینکه همین چند روز پیش (که شمال بودم) رفتم یکی از روستاها دیدن یکی از دوستانم. موقع برگشت اتوبوس واحد تاخیر کرده بود (به جای ۱۰:۳۰ اتوبوس ۱۱:۲۰ اومد) یه آقای خیلی مسن برگشت گفت که بابا توی آمریکا یارو هماهنگ میکنه که توی دقیقه فلان یک ساعتی بیاد بار رو از فلان فرودگاه ببره و بدون اینکه کسی بهش چیزی بگه یا وادارش کنه خودش همون ساعت و همون دقیقه بار رو میبره و دقیقا همون زمان مذکور به مقصد میرسونه:)
من و دوستم از این حرفش خیلی خنده امون گرفت. آخه یه پیرمرد حدود ۷۰ ساله اونم توی یکی از روستاهای دوردست:-). بعدشم برگشت به من نگاه کرد و گفت: بخند دختر جان تو هنوز خیلی جوونی و این چیزا رو نمیفهمی. ماها نمیتونیم سرپا بمونیم و یا اینکه توی این سرما توی ایستگاه بشینیم.
* این جوان هندی را که می بینید در اصل یک آقاست:-) بعدش اونوقت توی مسابقات دوی ۸۰۰ متر زنان آسیا به عنوان یک خانوم شرکت کرده و دست بر قضا مدال نقره هم گرفته! البته طبق این خبر ایشون توی تست جنسیت شرکت فرمودند و فهمیدن که ایشون آقا هستند و مدال رو ازشون پس گرفتن:-)
جلاالخالق! آدم چه خبرهایی که نمی خونه:-) این دیگه چه مدلش بود؟!!
تحت دسته روزمره | نظر (۳۴)
۱۳۸۵-۰۹-۲۰
* خوب ما تصمیم گرفته ایم کوتاه و موضوعی بنویسیم:- ) حال تمرین می کنیم ببینیم چه می شود : )
* بلاگ رولینگ فیلتر شده و من میخوام دوباره همون لیست وبلاگام رو داشته باشم. اگه کسی صفحه لاگین بلاگ رولینگ رو میتونه ببینه لطفا بهم بگه تا یوزر و پسوورد رو بهش بدم تا کدش رو دوباره واسم کپی منه. میشه لطفا؟
* چقدر از این عادل فردوسی پور و صراحتش خوشم میاد. (به جرات میتونم بگم جزء معدود افرادی هست که من از جهات بسیاری ازشون خوشم میاد) به نظر من ایرادایی که میگیره و حتی صراحت و رک بودن بیش از حد و برنامه نودش، بزرگترین لطفیه که میشه به فوتبال این مملکت کرد. اگه شمام صحبتاش رو با مصطفوی راجع به برنامه ریزی لیگ برتر شنیده باشید همین نظر من رو پیدا می کنید.
حالا حتما میگید چه ربطی داره؟! باور کنید بالاخره باید یک جایی، یک کسی باید برنامه ریزی های (!!!) این مسپولین رو نقد کنه و راجع به مشکلات ورزش این مملکت طراحتا صحبت کنه. من همیشه ازین جمله اش خیلی خوشم میاد:
«اتفاقی که غیر از اینجا، دیگه در هیچ جای دنیا ممکن نیست بیفته»
* گفتم فوتبال؟ نمیدونم حرکت مسخره آرش برهانی رو توی مسابقه فوتبال امید ایران با چین دیدید یا نه؟! همه مون حتما اون حرکت زشت یورگن کلینزمن رو هنگام بازی با ایران توی جام جهانی ۹۸ رو یادمون هست که چقدر بهمون برخورد (تکون دادن تور دروازه بعد از گل زدن) و اونوقت خودمون؟!…
حتما میدونید که جمعیت چین ۱ میلیارد و چند صد میلیون نفر هست و اگه فقط احتمال بدیم ۲۰۰ میلیون نفرشون این مسابقه فوتبال رو دیده باشن و اونوقت این آقای برهانی با احساسات ۲۰۰ میلیون نفر بازی کرده و مسخره شون کرده!
حالا عذر بدتر از گناه! آقا به جای عذرخواهی رسمی و کتبی برگشته در جواب خبرنگار میگه: یه آرزوی شخصی از بچگی داشتم که دلم میخواست گل بدون برخورد توپ به دروازه بزنم! آخه یکی نیست بگه بابام جان! شما اونجا نماینده یک ملت ۷۰ میلیون نفری هستی که کلی ادعای تاریخ و فرهنگ و اخلاق اسلامی دارن و اونوقت میخوای آرزوی شخصی بچگی تو برآورده کنی؟!!!
* پاییز پدرسالار، مرگ پینوشه
پس انسان تا چند خواهد زیست؟
هزاران روز یا یک روز؟
هفتهای یا قرنها؟
مردن را تا کی سپری میکند؟
معنای «تا ابد» چیست؟
پابلو نرودا
* بیباک: چرا هیچیک از مسئولان نبودند تا از حقم دفاع کند ؟؟؟؟؟!!!!!
* اگه به من بگن بامزه ترین فرد وبلاگستان رو انتخاب کنم من بی شک میگم: نقطه ته خط. خدا وکیلی تحلیلهای این بشر راجع به حتی مساپل جدی سیاسی خواندنیه. یک نوع واقع گویی هست با زبان طنز. حالا برای نمونه اولش این خبر رو بخونید:
- واکنش همسر سخنگوی دولت به گزارش انتقادی خبرگزاری مهر:
در این کشور تنها فاطمه رجبی است که گرایشات باندی ندارد
- و بعد تحلیل بامزه وبلاگ نقطه ته خط را و اونوقت به انتخاب من ایمان میارید:-)
گفت: ای اهل دنیا! تنها سه کس از شما به بهشت میرود و مابقی به جهنم. اولی شیخ محمود، دومی سخنگوی شیخ محمود و سومی منزل سخنگوی شیخ محمود.
و گفت: همهی عالم خائنند جز شیخ محمود و همه چیز توطئه است.
پس چون این گفت ندایی بیامد که: قاسم! اون تفنگ منو بیار.
و گفت: در این دیار تنها منم که گرایشات (گرایشهای) باندی ندارم و همه جیمز باند هستند…
روایت است که چون از دنیا برفت نکیر و منکر به چشم خواهری به بالینش آمدند و پرسیدند تو کیستی؟ فرمود: من شیخ محمودم. از شدت ذوب در شیخ محمود. رحمة الله علیها.
هکذا: تذکرة الپرزیدنت
تحت دسته روزمره | نظر (۷۰)