لینکدونی - مطالب جالب و خواندنی از سراسر وب

کامنتهای بدون شرح !

* روی دویست تومنی نوشته شده بود:
انرژی هسته ای           دویست تومن بسته ای:-)
خداییش این ملت ایران خیلی بامزه اند. جدی میگما:-)

* اینکه میگن بچه های مهندسی (یا کلا حالا فنی) بیشتر کاربرد گرا و یا به قول خارجکی ها کاربرد Oriented هستند به شدت در مورد من صادقه! اصولا هر مقاله و یا تحقیق و هر نظریه ای میخونم تا کاربردش رو ندونم نمی فهممش! حالا اگه کاربردش رو بدونم اگه کاربرد به دردبخوریم نداشته باشه بازم علاقه ای به خوندش ندارم!

* اسلامیزه کردن سریال خارجی:
نمیدونم این سریال خانواده مارتینی رو از کانال ۵ میبینین یا نه؟ تقریبا هر شب این سریال پخش میشه و جزء سریال های مورد علاقه منه. چون از شخصیت له له (همون آقای دکتر) که خیلی به خانواده اش اهمیت میده خیلی خوشم میاد. حالا بگذریم! چند شب پیش توی یکی از قسمتهای این سریال یه آقایی که اومده بود خونه دکتر مارتینی برگشت بهش گفت:
چرا با آلیچه راجع به ازدواج حرف نمیزنی؟ میدونی که طبق قانون، وقتی زنت میمیره دیگه گناه نیست که با خواهر زنت ازدواج کنی!!!!!!!!!!
حالا ما موندیم از کی تا حالا ایتالیایی ها از قوانین اسلام پیروی می کنن؟!!

* ملزومات دیدن یک مسابقه فوتبال جذاب:
۱- وجود یکی از تیمهای منچستر، چلسی رپال مادرید و یا بارسلونا در یکی از طرفین مسابقه
۲- وجود تخمه و آجیل در خانه
۳- گزارش عادل فردوسی پور!
خداپیش وقتی یه مسابقه مهم رو میدن خیابانی گزارش کنه خیلی حرصم میگیره!

* نمیدونم فیلم باجه تلفن جوپل شوماخر رو که چند شب پیش از کانال دو پخش شد رو دیدید یا نه؟ اگه ندیدید نصف عمرتون بر فناست. حتما گیرش بیارید و ببینید:
استوارت شپارد مردی خوش پوش و تا حدودی ظاهر نما است که بجز همسرش با زنی دیگر رابطه دارد و هر روز از یکی از باجه های تلفن با همسر دوم خود تماس می گیرد. یک روز تلفن زنگ می زند و استوارت گوشی را برمیدارد. پشت خط کسی به او می گوید که اگر تلفن را قطع کند به وسیله تفنگ دوربین داری که از نقطه ای نامعلوم به سوی وی هدف گرفته شده است، کشته خواهد شد. فرد پشت خط به او می گوید که او خیانت کرده و مستحق کشته شدن است. او قبل از این هم چندین نفر را به قتل رسانده بود. وی در آنسوی خط مدعی میشود که افراد گناه کا را شناسایی و آنها را می کشد. سرانجام پلیس می فهمد و اشتباهی کس دیگری را جای فرد قاتل پیدا می کند و …
جوئل شوماخر، در تمام مدت پخش فیلم «باجه تلفن» هیجان، اضطراب، تعلیق واکنش را به طور کامل به نمایش می‌گذارد و درا ین فاصله حتی به تماشاگر اجازه نمی‌دهد که به هیچ چیز دیگر به غیر از داستان و فیلم فکر کند.
ادامه مطلب…

*  یارو مثلا یه کامنت میذاره به این شرح:
دختره زشت گدای بیریخت بیسواد عوضی خالی بند فقیر شهرستانی و … اینطور نیست؟!
آدم میمونه چه جوابی بده؟! حالا واقعا فرض کنیم بعله همه اینها درسته که چی مثلا؟! مثلا با تایید من به چی میرسه؟! خوب حالا که چی؟! چیکار کنم حالا نظر یکی مثلا اینه؟!
حالا من فرض رو بر این میذارم که همه صفات بالا درسته! مثلا من زشت بیریخت و بیسواد هستم!!! و اینکه فقیر و گدا هم هستم! و اصلا فرض کنیم، با یکسری تعاریف بسیار زشت و بدهیکل هم باشم!!! قاعدتا اینها در نظر یکسری افراد عیب محسوب میشن ولی میخوام بدونم شهرستانی بودن دیگه چیش بده؟! بله من شهرستانی هستم و هیچ وقتم یادم نمیاد زیرش زده باشم!! نمیدونم چرا بعضیا این رو عیب میدونن. یادمه یه بار دیگه هم نوشته بودم که اگه من مال کوره دهات و یا حتی اگه از عشایر هم بودم بازم با افتخار میگفتم که هستم و هیچگاه تکذیبش نمیکردم و یا اینکه دلیلی بر کم آوردن و یا صفت منفی ای نمیدونستم! همیشه برای من عجیبه افرادی که اینجور کامنتا رو میذارن اصولا چه هدفی رو دنبال می کنن؟!! 

* اینم کشف جدیدمان در دنیای موسیقی: I will srvive با صدای بانو Gloria Gaynor
At first I was afraid, I was petrified
Kept thinkin’ I could never live without you by my side
But then I spent so many nights thinkin’ how you did me wrong
And I grew strong and I learned how to get along
And so you’re back from outer space
I just walked in to find you here with that sad look upon your face
I should have changed that stupid lock, I should have made you leave your key
If I’d have known for just one second you’d back to bother me
Go on now, go walk out the door
Just turn around now ‘cause you’re not welcome anymore
Weren’t you the one who tried to hurt me with goodbye
Did you think I’d crumble, did you think I’d lay down and die
Oh, no, not I-I will survive
Oh, as long as I know how to love I know I’ll stay alive
I’ve got all my life to live and I’ve got all my love to give
And I’ll survive, I will survive, hey, hey 

برق روندگی محقق بی دقت

* نخست وزیر فلسطین تایید کرد ایران ۲۵۰ میلیون دلار کمک بلاعوض به فلسطین کرد.
ما پول غذا را ز شما می گیریم         هر چیز کذا را ز شما می گیریم
صدام اگر مرد و سیه پوش شدیم     ما خرج عزا را ز شما می گیریم.
و اینهم شعر یکی از کامنت گذاران در همین مورد:
هستند بسی خلق-گرسنه، اینجا                     کردند بسی کمک به مردم،آنجا
آیا بود این حق و عدالت -علی،ساکی جان؟        خلقی که ندارند غذایی اینجا،
پاسش بدهیم به گشنگان در آنجا؟؟؟؟                با کمی جنیفر لوپز در خدمت هستم:-)

* خوب از اونجایی که الان برق رفت و منم مترصد فرصتی برای دودر کردن کارم هستم اومدم بلاگم. خوب حتما الان میگید بابام جان برق که رفته پس تو چطوری اومدی پای وبلاگ و اینترنت؟!
خوب جوابش خیلی ساده است: بابا برق رفته! اینترنت که نرفته!!!!
هه هه! بیمزززه!
میدونم الان پای یه گمان دیگه هم در میانه و اونم اینکه دختره حسابی خل شده! خوب البته بیراه هم فکر نکردید! از صبح تا حالا هر چی کار کرده بودم ناغافل پرید! توجه داشته باشید که امروز از معدود روزهایی بود که وقتی اومدم اینجا بنای چایی و صبحانه راه نینداختم و عین بچه آدم نشستم سر کارم و اینم نتیجه اش! خدا ایشالا بیل گیتس و مایکروسافت رو نیامرزه! البته خوب مثل اینکه اشتباه کردم!!! چون اساسا داشتم توی لینوکس و با Open Office کار میکردم! ولی خوب اشکالی نداره، از اونجاییکه توی این مملکت همه مشکلات اقتصادی و غیر و ذلک تقصیر آمریکاست منم مشکلات کامپیوتریمو میندازم گردن بیل گیتس و دار و دسته اش :دی
دعا کنین این بابا Recovery داشته باشه وگرنه همه تحقیقات سوپر فوق پیشرفته من باد هوا میشه!!!

* آهاااا گفتم تحقیقات؟! چهارشنبه یه چیزی حدود نیم ساعت توی یک جلسه کاملا رسمی توی دلم خندیدم. از اینکه فهمیدم سمت من اونجا محقق هست!!! یعنی منه نیم وجبی اونجا محقق شناخته میشم!!! البته اونجا محققان زیادی داره ولی خداییش همه شون آدم حسابین. فکرشو بکنین اونم مننن، اون وسط به معنای واقعی کلمه وصله ناجورم. دیگه بابا شما که اراجیف منو میخونین و دیگه منو میشناسید که:-) خدا وکیلی هیچ رقم این عنوان به قیافه من نمیاد:-)

* عجایب هفتگانه جهان!
معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آن ها را جمع آوری کرد. با آنکه همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند: اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، کلیسای سن پیتر، دیوار بزرگ چین و…. در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: ‘این کاغذ سفید مال چه کسی است؟’ یکی از دانش اموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: ‘دخترم چرا چیزی ننوشتی؟’ دخترک جواب داد: ‘
عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم.’ معلم گفت:’بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو ، شاید بتوانم کمکت کنم.’ در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: ‘ به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از :
لمس کردن، چشیدن، دیدین، شنیدن،احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.
پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت. آری عجایب واقعی همین نعمت هایی هستند که ما آن ها را ساده و معمولی می انگاریم….

* … دلم می خواهد قصه هایی بنویسم که با تمام چیزهایی که تا به حالا نوشته‌ام فرق کند. دلم می خواهد از آدم هایی بنویسم که رویایی در سر دارند و در آرزوی روشنایی، منتظرند شب تمام شود تا بتوانند عزیزانشان را در آغوش بگیرند …
هاروکی موراکامی
شیرینی عسلی
مجموعه خوبی خدا

* خوب اگه دقت کنین میبینین که بیش از نصف لینکهای این بغل هیچ وقت آپدیت نمیشن و بعضیاشونم اصلا پاک شدن. ولی تنها دلیل عدم رسیدگی به این و اضافه کردن لینکهای محبوبم اینه که بلاگرولینگ واسم فیلتر شده و از اون بدتر اینکه نام کاربری و رمز عبور خودمم گم کردم! یعنی اصلا یادم نمیاد. به نظر شما چکار میتونم بکنم؟

محدودیت و سختگیری

* دقت کردین آدم وقتی خودش تنهاست و یا یه غمی توی دلش داره وقتی میره توی اجتماع و به خصوص وقتی داره توی خیابون قدم میزنه، احساس میکنه همه آدما الان یه غمی دارن. به خصوص اینکه فکر میکنه وای اینایی که الان سعی می کنن خودشون رو عادی جلوه بدن خدا میدونه چه غمها و افکاری رو دارن با خودشون حمل می کنن و توی دلشون چه خبره؟… فکر میکنم اینطوری آدم بیشتر برای بقیه آدمها و احساساتشون ارزش قایل میشه.

* هه هه! قابل توجه استقلالیهای محترم که امیدوارم امروز به پاس ببازن (اگه هم ببرن چیزی به ارزشهاشون اضافه نمیشه :دی)
آقای کامران نجف زاده (همون خبرنگار معروفه) نه تنها پرسپولیسیه بلکه از کوچکی دلش میخواسته نوک حمله پرسپولیس بازی کنه به این میگن طرفدار دو آتیشه :-)

* خوب من با اینکه کارم تا ساعت ۳.۵ هست و پنج شنبه هام بیکارم ولی بازم کمتر مینویسم. البته این چند مدت که یک دلیل ساده بیش نداشت. شروع کارم مصادف شد با اومدن مامان و مامان بزرگ و زن داییم به تهران جهت مراسم عقدکنان پسرخاله ام. و البته که زمانی که اینا میان تهران بنده باید دربست در اختیارشون باشم. مسپله اصلی اینجاست که اینا معتقدن لباس و لوازم کلا توی تهران ارزانتره و هروقت هوای خرید به سرشان میزنه من باید همراهشون باشم:)
من برعکس هیچ وقت از پرسه زدن کنار فروشگاهها و پاساژها خوشم نمیاد (یعنی اصلا وقتشم نداشتم) ولی این مدتیم که بیکار بودم بازم از این کارا متنفر بودم. هر وقتم میخوام خرید کنم زنگ یزنم به دوستام و میپرسم که مثلا مانتوهای کجا خوبه و میرم اونجا. به ندرت توی زندگیم پیش اومده که مثلا برای خرید مانتو برم ۲۰ تا فروشگاه رو ببینم!!! به خصوص اگه تنها باشم که اصلا این کارو نمی کنم. برعکس زن دایی و مامان و خاله ام! یعنی تا ۸۰۰ تا فروشگاهو نبینن ولکن نیستن و جالب اینه که معمولا هم برمیگردن از همون چند تای اول یکیشو میخرن:-) شایدم واسه همینه که من اصولا هیچ وقت قیمتها دستم نیست.

* همین الان توی تاکسی ای که داشتم می اومدم: تصور کنید که راننده جوون بود یه آقا پسری هم جلو نشسته بود. عقب هم که یک دختر و پسر به همراه من نشسته بودن. البته نشسته که چه عرض کنم دختره توی بغل پسره بود. حالا از توضیح باقی مشاهداتمان معذوریم! دختره ماکزیمم دیگه ۱۸ سالش می شد و یه آرایش غلیظی هم داشت. راننده هم یه دونه از این آهنگای بندری رو با صدای بلند گذاشته بود که موبایل دختره به صدا در اومد و از راننده خواست صدای نوار رو کم کنه، راننده هم اصلا خاموشش کرد و دختره شروع به حرف زدن کرد:
ااا مامان اومده؟ واااای جدی میگی؟ ببین من و سعید داریم برمیگردیم. به مامان گفتی رفتم خونه بنفشه اینا واسه امتحان شنبه درس بخونیم؟ تو رو خدا یه طوری بپیچونش. آهااا مریم یه چیزی، یه ربع دیگه بیا سر کوچه یه دستمال کاغذی خیس شده هم با خودن بیار. راستی یادت نره یواشکی چادرم رو هم بذاری توی کیفت بیاری!!!
حالا دیگه خودتون حدس بزنین دهن من و راننده و اون یکی آقا چقققدر باز مونده بود. گاهی اوقات واقعا برای من سواله این دخترایی که توی اینجور خانواده ها و با این شرایط سختگیرانه بزرگ میشن، چطوری به این راهها کشیده میشن؟! اونم یه دختر دبیرستانی! خداییش خیلی زود نیست؟! نمیدونم بالاخره یه روزی این کاراش لو میره، یعنی چه توضیحی واسه این کاراش داره؟ نمیدونم شاید واقعا محدودیت و یا سختگیری زیاد باعث میشه اینا اینطوری بشن! ولی آخه بین اینهمه محدودیت این یارو کجا یا کی وقت کرده با پسره اینقدر دوست بشه! مطمپنا تنها جواب ممکن خیابان و یا پارکه! و چند روز دیگه یا ازدواج اجباری و ناموفق و یا فرار خواهد بود. مطمپنا این فرد شناخت خیلی خاصی هم نمیتونه از پسره پیدا کنه. و دیگه تکلیف اون زندگی هم مشخصه. من همیشه یک اعتقادی دارم و میگم هیچ کس غیر از خود شخص نمیتونه به خودش کمک کنه و خانواده یا دوستان و یا اصلا هر مرجع دیگری نمیتونه اندازه خود اون شخص در کنترل احساسات و نیازها بهش کمک کنه. جایی که خود اون شخص نمیخواد و احساس نیاز داره، اونوقت دیگه هیچ کدوم از این قوانین سختگیرانه راهکار نیستند.

* اوه اوه! الان سایت طرح سازماندهی وبلاگها رو دیدم!!! مشخصاتی که برای ثبت سایت خواسته کافیه تا آدم بیچاره بشه:-) همه اطلاعات الزامی هست و اینام برای ردیابی یک آدم کافیه! حالا نمیدونم این اطلاعات رو میخوان چیکار کنن؟! ولی فکر کنم همینجوریشم واسه وزارت اطلاعات درآوردن مشخصات نویسنده یک سایت کار مشکلی نداره! کمااینکه همینجوریشم بعضی از خواننده های وبلاگ میرن از همکارا و یا دوستای قدیمی آمار در میارن وزارت اطلاعات که دستش خیلی بازه نیازش به این طرح چی بوده؟! 

* یک حزب اللهی نظراتش درباره طرح سازماندهی سایتها جالبه:
طرح ساماندهی وب‌لاگ‌ها را اوایلی که به گوشم خورد، زیاد جدی نگرفتم. گفتم در این شلوغ‌بازار این‌ها هم پرانده‌اند، مثل همان موقع که هوس مشاور وب‌لاگ‌نویس کرده بودند! بالاخره چیزهایی به نام فکر و مغز داریم و دارند! چه‌طور ممکن است تصمیم به کنترل ایییییین همه وب‌لاگ بگیرند. [البته از یک لحاظ ، این طرح واقعا خوب است ، بالاخره این همه جوان بی‌کار داریم در این مملکت! چه کاری بهتر از وب‌گردی و وب‌لاگ خوانی! هم فال است و هم تماشا! راستی اگر خبردار شدید استخدامی در کار است و پارتی بازی نیست، خبرمان کنید!]
·    اصل طرح مشکلی ندارد. سایت‌ داشتن نباید به این راحتی باشد که یحتمل این‌ها هم منظورشان همین بوده. وب‌لاگ برای بعضی‌ها مثل دفتر خاطرات می‌ماند. بعصی وب‌لاگ‌ها صرف وقت‌گذرانی‌ست! اصلا مگر خیلی از وب‌لاگ‌ها چند بازدید در روز دارند که باید نوشته‌هایشان کنترل شود. چه اهمیتی دارد بچه‌بازی‌هایمان و شان؟ ثبت وب‌لاگ‌ها چیز مضحکی‌ست. همین می‌شود که می‌گویند:
“این ثبت درست مانند این است که از شما بخواهند
 اگر دفتر خاطراتتان را به بیشتر از سه نفر می دهید که بخوانند،‌ باید یک کپی اش را به وزارت ارشاد بفرستید.
 اگر ایمیلی را به بیشتر از پنج نفر می فرستید، یک نسخه برای وزارت اطلاعات هم بفرستید.
 اگر جزوه ای از دوستتان کپی کرده اید و کنار جزوه یک شعر عاشقانه نوشته، یک نسخه به بسیج دانشجویی هم بدهید”  ß کیبرد آزاد
·    از اولش هم نباید حرفی از وب‌لاگ‌ها می زدند. می‌شد نوشت سایت و در تعریف سایت، محدودیت ایجاد کرد. این جماعت وزارت ارشاد و مجلس، یا وب‌لاگ نمی‌دانند چیست و قدرت وب‌لاگ‌نویسان [اهم اهم] را دست‌کم می‌گیرند، یا زیادی شجاعند و در کله‌شان … [به دستور طیبه سانسور می‌شود!]
همه جا این قضیه به اسم سایت و وب‌لاگ ثبت شده و در فرم ثبت نامش، تازه می‌گوید ثبت وب‌لاگ‌ها اختیاری‌ست! این‌ها یک چیزی‌شان نمی‌شود؟

هوای گریه با من

* نبسته ام به کس دل           نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج                رها رها رها من
ز من هر آن که او دور              چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک              از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی            نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی                    به یاد آشنا من
ستاره ها نهفته                     در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست             هوای گریه با من
هوای گریه با من… عجب چیزی خونده این شجریان…

* خوب میتونم بگم که از محیط جدید کارم خوشم میاد. اینجا با اینکه تراکم آقایان خیلی بیشتر از خانومهاست ولی خوبیش به اینه که هیشکی کاری به کار آدم نداره. خداییش پسراش آدمای خیلی سالمی هستند. البته من دقیق نمیدونم که کلا به خاطر سیستم حاکم بر اینجاست یا اینا واقعا شخصیتا اینطورین. البته خوب من اصولا تعاملم با همه در حد بسیار اندکیه. غیر از خانوم روبروییم تقریبا با دور و بریام شاید حتی سلام و علیک هم ندارم!! البته اینجا تعداد خیلی بیشتره و حتی اگه رییس اینجام از جلوی بنده رد بشه از شناساییشون معذورم:-) کلا میتونم بگم که اینجا از نظر کاری برای خانومها واقعا جای ایده آلیه.

* گفتم مذهبی و پسرای مذهبی. یک چیزی که حالا متاسفانه در مورد بعضی و برخی  آدمهای مذهبی و یا خیلی مذهبی صحت داره خشن بودن و بد اخلاق بودنشونه. خداییش نمیدونم اینا حتی گاهی اوقات جواب سلام یکیو هم نمیدن چون پیش خودشون فکر می کنن طرف دختره و احتمالا خطرناکه! البته میدونم به قول خانوم احمدی نیا نیت قلبیشون پاکه ها ولی واقعا راهش این نیست. من خیلی دیدم که دوستای خیلی مذهبیم براحتی به آدمهایی که مثل خودشون نیستن حتی فحش هم میدن و یک قانونی هم در مورد دیگران دارن و اونم اینه که به محض اینکه میبینن حالا یه نفر مثل خودشون نیست فکر می کنن حتما بی دین و ایمونه! والا بلا اصلا اینطوری نیست. گاها واقعا انرژی زیادی لازمه تا طرز تفکر این آدمها کمی متعادلتر بشه… من خودم به شخصه از جمله کسانیم که حتی کلام زور رو هم با مهربانی بهم بگن گوش میکنم اما به محض اینکه کسی در مورد من فکر بد میکنه و یا بد حرف میزنه جبهه گیری منفی من شروع میشه. البته نمیخوام بگم همه مذهبیا خشن هستنا. ولی چیزی که اکثرا مشهوده اینه که اونا فقط افرادی از طیف خودشون رو قبول دارن و بر این باورن که بقیه احتمالا ایمان اونها رو به خطر میندازن! و معمولا هم کم محلی و بی محلی سرچشمه کارشونه. در حالیکه من کاملا برعکس فکر میکنم. یعنی فکر میکنم برای متقاعد کردن دیگران با طرز تفکر خودمون اولین گام اینه که درکشون کنیم و باهاشون مهربان باشیم نه اینکه با خشونت و تهمت و …
حقیقتش این نوشته خانوم احمدی نیا منو بر آن داشت که این متنو بنویسم:
 من هم متأسفانه کسانی رو می‌شناسم که از سنخ آدم‌های مذهبی یا اخلاقی هستند و در کلام و رفتارشون خشونت زیادی به چشم می‌خوره! در حالیکه می‌دونم اغلب آدم‌های خوش‌نیتی هستند؛ قصدشون خیره و نیت‌شون اصلاح، اما این هدف‌شون رو با کلام آتشین، توسل به زور یا اعمال قدرت، اون هم در شرایط نابرابر نسبت به اون‌هایی که قراره به راه راست هدایت بشن عملی می‌کنن. البته نه اینکه بگم اکثراً اینطورن اما همان عده‌ای هم که هستند برای من تعجب‌برانگیزه. ما که می‌دونیم کلام محبت‌آمیز چه بسا تأثیر و نفوذ بیشتری داره. پس چرا نقض غرض کنیم؟!

* این محافظه کاری من در مورد عدم لو رفتن وبلاگم هیچ فایده ای نداره. مدیر بالایی من یه خانوم هست. چند روز پیش سر ناهار بحث آزمایشگاه امنیت شبکه دانشگاه شریف شد و منم اطلاعات کمی دادم. ایشان صرفا با توجه به اون اطلاعات و اسم کوچیک من گفت: تو همون زهرایی نیستی که وبلاگ داره:-)
خدائیش مونده بودم که تکذیب کنم یا تائید. ولی از اونجائیکه بهش اعتماد دارم گفتم چرا خودشم:-) حالا دعا کنین که باقی ملت شهید پرور نفهمن. جو اینجا کلا خیلی سنگینه (حداقل برای من) فکر کنم اگه لو برم کلا در وبلاگ رو کنم:) از اونجاییکه بچه های اینجا اکثرا مال دانشگاه شریفن و قبلا توی آزمایشگاه امنیت شبکه بودن فکر نمی کنم دیگه بقیه اش مشکل باشه.
خدا وکیلی این شریفیا در لینک پیدا کردن خیلی استادن. منظورم ربط دادن اشیا و حوادث به هم هست و اینکه براحتی میتونن بیوگرافی در بیارن. البته من فعلا اینجا اصلا مشکلی ندارم. چون همزمان با من یه خانومی اومد که کلا منشیگری و کارای دفتری اونجا رو باید انجام بده. فعلا همه منو با اون اشتباه گرفتن و به من میگن خانوم ن… البته از حق نگذریم منم تکذیب نکردم که بابا من یکی دیگه ام. چند روز پیش یکی از آقایون اونجا به اون خانومه میگفت که من رزومه شما رو دیدم شما کی وارد دانشگاه تهران شدید؟ حالا نشنیدم خانومه چی گفت ولی من فقط خندیدم:-)

رفتن به سلمونی

* وقتی رها شدیم که دیگر قفس نبود
چیزی به نام عاطفه در دسترس نبود
عمری به حبس طی شد و دیدیم ناگهان
چیزی که بود دور و بر ما، قفس نبـــود
ما بال می زدیم و برای عبورمان
صدها هزار پنجره باز بس نبود
از کوچه باغهای دلت تا عبور کرد
فلبم سرک کشید،…
ولی هیچ کس نیود…

* خیلی جالبه! مثل اینکه شماره ۱ پست قبلی همه رو متعجب کرده!!! سال آخر دانشگاه که میگم، منظورم همین پارساله. من از اول میدونستم که کسی باور نمیکنه ولی دو تا از هم اتاقیهام که تو جریان بحثهای اون شب ما بودن اینجا رو میخونن، بنابراین مطمئن باشید که نمیتونم چاخان کنم. حقیقتش اینه که من هنوز توی این مسائل بسیار بیغ(؟) هستم. شاید به خاطر نوع شخصیتم (خجالتی بودن و عدم اعتماد به نفس) هیچ وقت سعی نکردم که سراغ این مسائل برم. اینم یادمه که چقدر سر تعجب کردنها و انکار کردنهای من میخندیدن! آیلار که خوب یادشه تا ۴ صبح بیدار بودند و میخندیدن :دی خدائیش برای من یک شوک عظیم بود و سه روز هم اصلا بیرون نرفتم!!!

* خوب حالا بگذریم. میگما نظرتون چیه؟ روز اولی که میخواین از سرویس محل کارتون استفاده کنید، در حالیکه هنوز هوا کمی گرگ و میشه، توی ایستگاه اتوبوس منتظر سرویس باشید و تنها خانومی هم باشید که اون لحظه توی ایستگاه هست. بعدشم دو سه تا آقا پسر اون طرفتر هی با صدای بلند بگن و بخندن و صحنه (!!!) های یک فیلم رو واسه هم تعریف کنن و از اونجائیکه توی این مملکت وایستادن ماشینها جلوی پای خانومها و بوق زدن و دعوت به سوار شدن، اصولا ربطه به ساعت و زمان و مکان و ظاهر طرف نداره، وقتی چند تا ماشین وایستادن و توجه نکردید، اون آقایون محترم از جلوی گوشتون رد شدن و یه چن تا متلک هم بارتون کنن. خوب بالاخره سرویس محترم میاد و شما راننده رو شناسایی می کنید و اقدام به سوار شدن. و از اونجائیکه از این منطقه همیشه آقایون سوار میشدن و چن سالیه گذر جنس مونثی به این سرویس نیفتاده، یکی از اون آقایون محترم هم برگرده و بگه دخترخانوم!!! اشتباه گرفتید!!! ولی با پرسش از راننده محترم مطمئن شید که درست گرفتید و سوار شید؟:-) بععععله این آقایون نسبتا محترم کار بسیار خوبی کردن چون بعدش تا مقصد ساکت نشستن و توی مقصد هم با اینکه جلو نشسته بودن منتظر شدن که من پیاده شم و پشت سر من پیاده شدن:-) البته منم روزهای بعد اصلا به روی مبارکشون نیاوردم چون من غیر از یک عدد سلام در بدو ورود و یک خداحافظی در انتها مکالمه ای توی سرویس ندارم. ولی خداییش ضایع شدنشون خیلی چسبید :-) چون اینا همیشه باهمن، هنوزم وقتی منو میبینن خودشونو کنار می کشن و راهو باز می کنن:-) جالب اینجاست که بدونین دانشجوهای اینجا فوق لیسانس و بالاتر هستند و رشته های مهندسی خاصی رو فقط داره. بعععله خوب مسلما نمیشه از باقی ملت انتظار خاص دیگه ای داشت.

*  هاااا یه مسئله دیگه: تا حالا شده در یک فتوکپی با در یک آرایشگاه مردانه کنار هم باشه و شمام که ماشالا خدای دقت؟ و اشتباهی برید تو؟ و به جای دیدن دستگاههای کپی و چاپ انبوه آقایانی رو ببینید که با تعجب از توی آینه سلمونی در رو نگاه می کنن؟ و شمام به جای آنکه مغزتون سریعا همون لحظه کامپایل کنه که در رو اشتباه گرفتید فقط متعجب بشید که حالا ۲ ماهه فتوکپی نرفتیدا چرا اینجوری شده؟ این وسط حرف دو تاشون هنگام برگشت من جالب بود: ای بابا خوش اومدی! حالا چرا اینقدر قرمز شدی؟ اشکالی نداشت که، میموندی، بلد بودیم زنونه هم آرایش کنیم!!! درستت می کردیم!!!