لینکدونی - مطالب جالب و خواندنی از سراسر وب

یک مطلب عشقولانه بسیار زیبا

* دیشب توی شبکه خبر یه مطلب از وبلاگ حسین درخشان نقل شد! خبرنگاره که آقای حسینی بود توی خبرای ساعت ۲۰ داشت درباره کمکهای دختر مایکل لدین به مخالفان جمهوری اسلامی بحث میکرد. بعدش گفت که اکثر این مخالفین (که خبرنگاره اونها رو کوتوله میخواند) افتادن به جون هم تا سهم بیشتری از این پول داشته باشند طوری که شروع کردن توی وبلاگا و سایتاشون به افشاگری و رسوا کردن این و اون. بعدش برگشت گفت که یکیشون که آتیشش از همه تندتره ورداشته واسه خودش سابقه زندانی و محکومیت سیاسی توی ایران جور کرده. در ادامه گفت که حسین درخشان توی وبلاگش راجع به این بابا نوشته که این بابا اصلا زندانی سیاسی جمهوری اسلامی نبوده و به خاطر مشکل اخلاقی ای که داشته انداختنش زندون:-)
حالا من هرچی وبلاگ حسین درخشان رو نگاه کردم که ببینم این بابا کی بوده و کدوم مطلب منظور خبرنگاره بود، چیزی پیدا نکردم. جالب اینجاست که بدونین خبرنگاره شهرام رفیع زاده رو به عنوان سردبیر یکی از روزنامه های زنجیری معرفی کرد:-) 

* خواستم قدردانی خود را از آقایان و خانمها، آرش، شیده، مستانه و سیاوش اعلام نمایم، که اینقدر برای پیروزی انقلاب زحمت کشیدند و شکنجه شدند!! و اگر ما می دانستیم انسانهایی اینچنین پرستیژ بالا، تریپ لاو، خوشگل، خوشتیپ و… پشت این انقلاب بودند حتما بیش از این به انقلاب و نظام پایبند می ماندیم!! و مطمئنا همگی ملت ایران و نسلهای انقلاب ندیده، متوجه شدن که شاه، ساواک و نظام آن زمان چقدر فاسد و بد بوده و پیف پیف!!!
پ.ن. اگر هنوز نفهمیدید سریالهای بهمن ماه را ببینید!! من با یک جلسه دیدن پی به فساد آنطرف و اهداف مقدس اینطرف بردم!!
زهرا :-)

* به خدا من قصد توهین ندارم. ولی خداییش این رییس جمهور شلخته خداست. جدی میگما. یعنی نشده من برم وبلاگ این بشر و از خنده روده بر نشم:) این بار حسودی کرده و گیر داده به رییس جمهور مهرورزمون:-)
محمود چیزی است که نامه می‌نویسد، به آمریکای لاتین سفر می‌کند، جمعیت را افزایش می‌دهد، سفرهای استانی انجام می‌دهد، غنی‌سازی را دوست دارد، نان و پنیر می‌خورد و نگران تحریم هم نیست. معمولا محمود را رئیس جمهور هم می‌نامند. حالا که سواد و معلومات شما را افزایش دادیم توجهتان را به شعری جلب می‌نماییم که شهیار قنبری با کمک استاد شلخته سروده‌است:
نون و پنیر و محمود                  محمود چقدر بلا بود!
نون و پنیر و سفره                    پیتزا غذای کفره
نون و پنیر یه بسته                   انرژی داره هسته
نون و پنیر یه هفته                   تو سفره ما نفته
نون و پنیر و خامه                     باز که نوشتی نامه
نون و پنیر تبریز                        احمدی‌نژاد به‌پا خیز!
درست کنار گوش ما                 یه آمریکا نشسته بود
این آمریکای بی‌شرف              دشمن هرچی هسته بود

* میبینید که بازم چرت و پرت نوشتن رو شروع کردیم. خدا وکیلیها با توجه به شغل و جایی که کار میکنم، یکی از بهترین اتفاقات ممکن واسه من این بود که وبلاگم دیده نشه. با اینکه خیلیا میل میزدن و میگفتن که دلمون تنگ شده و این حرفا (به جان خودم مثل این برنامه های تلویزیونی چاخان نمی کنما) ولی من خودم خیلی خوشحال بودم و احساس میکردم بهترین اتفاق افتاده. هر چند این اواخر دیگه طاقت نیاوردم. نمیدونم چرا همش احساس میکنم یه روزی این وبلاگ به ضرر من تموم میشه! حالا نمیدونم واقعا مطالب من چقدر خطرناکه و یا اینکه واقعا ارزش خوندن دارن یا نه؟ ولی همش یه ترسی همراهم هست. به خصوص اینکه من همیشه به راحتی شناخته می شم! چون با اسم خودم دارم وبلاگ مینویسم و رابطه مستقیمی بین اسم و فامیل و وبلاگ من وجود داره همیشه راحت لو میرم! مثلا همین محل کار جدیدم علیرغم همه سکیوریتی (واقعا این سکیوریتی خودمو کشته) بازم لو رفتم!!! البته شانس آوردم اونام خودشون وبلاگ دارن و می لاگن:-)
ولی یه چیزیو فهمیدم و اونهم اینکه آدم تا وقتی وبلاگش داون نشه، دقیقا نمیفهمه چه کسانی وبلاگش رو میخونن و فهمیدن این خیلی ارزشمنده:-) هر چند که بازم تاکید میکنم مطالب وبلاگ من چه از نظر روزمره، سیاسی و یا اجتماعی هیچ ارزش خاصی نداره.

* یک مطلب عشقولانه بسیار زیبا:
۲۵۰ سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض ۶ ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آمیختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.
روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت… همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.

* این داستان واقعی بسیار جالب هم اول صبحی بسی مایه تبسم مان گردید:
دیروز اینجا «روز تحقیق» دانشگاه بود و دانشجوهای فوق‌لیسانس و دکترا از تحقیقاتشون یه پوستر درست کرده بودن و آورده بودند برای نمایش. درست روبروی من یه خانمی بود زیبارو از دپارتمان انسان‌شناسی که من نمی‌دونم چرا شدیدا جذب پوسترشون شدم و با علاقه خاصی ازشون خواستم که مرحمت کنن و موضوع تحقیقشون رو برای من توضیح بدن…
حالا به هرحال، ما رفتیم سراغ پوستر ایشون و پرسیدیم که ای دوشیزه زیبا، موضوع تحقیق شما چیست؟ خداییش فکر می‌کنید موضوع تحقیق چی بود؟ موضوع این بود که در دوران ماقبل تاریخ، گاو میشها بیشتر در کجای امریکا کشته شدن!!! من راستش اولش فکر کردم که این حالا یه موضوعی از یه جاش درآورده که در روز تحقیق بدون پوستر نمونه، پرسیدم که این یه موضوع جنبی-ه؟ گفت نه این کل تز دکترای منه! گفتم آها! حالا چه‌جوری این اطلاعات رو به دست آوردید؟ گفتش که به ۲۰ تا ایالت سفر کردم و آمار مرگ گاوها رو در دوران ماقبل تاریخ گرفتم (این خودش یعنی حداقل ۱۰۰۰۰ دلار پول بی‌زبون). گفتم خوب حالا به چه نتیجه‌ای رسیدید؟ گفت که به این نتیجه رسیدیم که گاوها بیشتر نزدیک رودخونه‌های بزرگ کشته شدن!
اگر شما متوجه اهمیت این تز می‌شید، لطفا ما رو هم در جریان بذارید!

خبرای خاله زنکی

* اللهم صلی علی محمد و آل محمد. مثل اینکه برق اومد و وبلاگ ما رویت شد :دی 

* خوب حالا که اینمهمه مدت نبودیم اجازه بدید یه خبر خاله زنکی هم خدمتتون عرض کنیم:دی آقا رضا عطاران عید برنامه داره احتمالن:دی ما با چشمهای خودمان فیلمبرداریشو دیدیم.
چند روز پیش رفته بودم توی بانک تجارت توی لویزان که پول شارژ دامینم رو واریز کنم. آخر وقت بود که من رفته بودیم و بعد ما در بانکو بستن. چند نفر پشت سر من بودن که آقاهه اول کار اونا رو راه انداخت و بعدش موقعی که داشتم یه نسخه از فیش واریز رو بهم میداد یه کاغذ کوچک هم همراش داد که روش با خط بدی نوشته بود امیر و زیرش یه شماره موبایل نوشته بود!! وقتی هم برگشتم گفتم آقا این چیه؟ با دستپاچگی گفت: گفتم اگه مشکلی در واریز پیش اومد به این شماره زنگ بزنن من کمکتون کنم!! دو تا آقای دیگه که جلوتر از من کارشون راه افتاده بود با خنده گفتن: پس چرا به ما از این شماره ها نداده؟!!
موقع خروج قدوم مبارکمان از بانک دیدیم که چند پلیس وارد بانک شدن!! هنوز در این وااصفا که از ترس داشتم با خودم می اندیشیدم که خدایا چی شده، دیدم در عقب اونا رضا عطاران و حمید لولایی و اون خانوم جلالی وارد بانک شدن و همان لحظه به مغز کوچکمان خطور کرد که ای بابا اینا هنرپیشه ان نه پلیس (خدا رو شکر که لو نرفتیم :دی) جالبه بدونین این رضا عطاران اونقدر هاج و واج منو نگاه کرد که مجبور شدم بهش سلام کنم! فکر کنم تعجب کرد که من چرا دارم خیلی عادی رد میشم و نمیرم که ازش امضا بگیرم. شایدم به قول یکی از دوستان با خودش فکر میکرد: وااااای این همون زهرا اچ بی معروفه، خدایا چطوری برم از این دختره امضا بگیرم :دی
بیرون بانک هم کلی دیدیم که ملت شهید پرور از این دخترا و پسرای آنچنانی اونجا وایستادن و احتمالا داشتن به موقعیت ما غبطه میخوردن که این هنرپیشه های فوق فرا بین المللی رو از نزدیک دیدیم. :دی
واقعا خیلی خبر موهومی بود. برم ببینم BBC کلی مخابره اش میکنه :دی

* آقا شنیدم تب دهه فجر همه جا رو گرفته و از اونجاییکه دنیا داره احمدی نژادی میشه، امسال جرج بوش نیز به همراه ایرانیان مقیم آمریکا داره به همین مناسبت مدام توی CNN و BBC بندری میرقصه.
یکی از باشکوهترین اتفاقاتی که توی تلفیزیون محترمه پخش شد، این بود که برنامه فوق العاده دفاعیات خسرو گلسرخی رو توی دادگاهش در سال ۱۳۵۲ نشون داد!!! یکی از عجیبترین جمله هایی که سانسور نشد این بود که گلسرخی در اول حرفاش به صراحت برگشت گفت: اسلام با سوسیالیزم منافاتی نداره!! از اون مهمتر اینکه توی اون جلسه وزیر محترم ارشاد هم بود و آقای صفار هرندی کلیم از گلسرخی دفاع کرد!!!
حقیقتش با توجه به خاطراتی که همش داره پخش میشه و همه از خفقان اون موقع میگن برام عجیب بود که این بشر چقدر شجاع بوده که اینطوری و توی یه دادگاه علنی داره حرفاشو میزنه. حرفاش رو هم نوشته بود و مشخص بود که از قبل تصمیم گرفته بود که چی بگه. من همیشه آدمهایی که براحتی از عقایدشون حرف میزنن و ازش دفاع میکنن و حتی از زندانی شدن هم نمیترسن، تحسین می کنم.

* خوب ما به احترام ایام محرم چند روزی سکوت اختیار کردیم تا از دری وری نوشتنهایمان بکاهیم و ملت رو روانه وبلاگهایی کنیم که مطالب سودمندتری دارند:-) بعدشم که خواستیم بنویسیم دامین مان اکسپایر شد( فارسیشو واقعا نمیدونم چی میشه؟)
حالا که ۱۰ روز اول محرم تموم شده، ملت شروع کردن به چراغانی خیابانها و کوچه ها و دارو درختا که اونا رو با انواع و اقسام چیزمیزهای رنگی پنگی و چراغانیهای ناموزون به اصطلاح آذین کنند!
حالا خوب درسته توی محرم هم این اتفاقات می افته ولی اقلش اینه که در اون صورت تمامشون یا رنگ سیاه هستند و یا سبز و به قولی همگونی خاصی بین رنگا هست ولی خداییش دو روز دیگه وقتی وارد خیابان شدید حتما یاد این نوشته من می افتید که چطور کوچکترین جسمی رو که گیر میارن بهش از این کاغذای رنگی و یا لامپ آویزون می کنند و چقدر چهره شهر شلوغ پلوغ میشه. حالا می بینین.
حالا بماند از میان برنامه ها و سریالها و فیلم سینمایی های آبکی ای که در طول این ایام خواهید دید و حالتون از هر چه تلویزیونه بهم خواهد خورد!!!

* چند روز پیش برای یه کاری ناچار شدم ۶:۴۰ صبح از خونه بیام بیرون. هوا خیلی سرد بود و با اینکه خیلی لباس پوشیده بودم بازم سردم بود. اونوقت توی اون سرما یه رفتگری رو دیدم که داشت خیابونها رو جارو میکرد. طفلی خیلی پیر بود و من از خودم خجالت کشیدم. فکرشو بکنین درست همون لحظه که زن و بچه هاش که شاید و احتمالا هر روز به خاطر نداشتن پول و  غذا و پوشاک و خونه مناسب سرش داد میزنن، توی خواب گرم بودن، اون بیچاره داشت توی اون سرما کار میکرد و خدا میدونه با دیدن عابران دیگه چه فکرایی از سرش خطور میکرد و چطور سعی میکرد از شرمندگی خانواده اش در بیاد…
یادم اومد که پارسال زمستان برادرم به همراه دو تا از دوستانش میخواستن برن شمال. اونها دیر وقت رسیده بودن ترمینال غرب و به خاطر برف ماشینی برای شمال حرکت نمیکرد. اینام تصمیم گرفته بودن همون شب توی ترمینال بمونن تا اول صبحی برن. داداشم میگفت زهرا نمیدونی چه بیچاره هایی توی این مملکت زندگی می کنن. ترمینال پر بود از پسرای از سن ۱۵ تا مردای ۶۰ یا ۷۰ ساله که واسه کار اومده بودن تهران. اکثراشون یه جایی داشتن کارگری میگردن و چون پولاشون رو واسه خانواده هاشون توی شهرستان میفرستادن و پوله کفاف نبود، خودشون هر شب می اومدن توی ترمینال میخوابیدن. داداشم میگفت همون شب مامور ترمینال چندین بار اونها رو بیدار کرد ولی بازم جاشون رو عوض میکردن و یه جای دیگه میخوابیدن تا صبح که برن سرکار و  یه پول کمی واسه خانواده شون بفرستن…
میدونم همه شغلا باید وجود داشته باشه تا مثلا یک شهر بگرده از یه طرف اگه همه چیز رو مکانیزه کنیم یه عده که تخصص خاصی ندارن بیکار و بی پول میمونن ولی با همه این حرفا بازم خیلی دلم میسوزه وقتی به پدری رو میبینم که داره کارگری میکنه و توی اون سن یه کار سخت رو انجام میده…
واقعا نمیدونم چه آرزویی باید بکنم؟

*  هه هه!! خیلیم بیربط نبودنا  آخی بعضی از این نوشته ها ذخیره شده بودن و قبلا نوشته بودم. بعله خوب ما به صورت نامرئی کلیه وبلاگستان رو زیر نظر داریم!!!

اینقدر شایعه درست نکنید

* خوب دیگه حتما همه تون سخنرانی رییس جمهور مهرورز رو شنیدید!

ولی جدای از شوخی‌ها، به نظر میاد احمدی نژاد آدم صاف و صادقی هست! نمیدونم حداقل برداشت من از حرفاش این بود! مثلا اون آقای حیدری چندین بار متلک پروند و یه نیشهای خفیفی زد ولی احمدی نژاد نگرفت و جوابشم نداد؟!

* خیلی جالبه، چند شب پیش دکتر جلالی توی گفتگوی ویژه خبری شبکه چهار داشت درباره مزایای دولت الکترونیکی توی ایران بحث میکرد و مثالهای میزد که مجریه دهنش باز مونده بود! مثلا درباره سایت دولت الکترونیکی کشور کانادا و اینکه از طریق اون میتونین یه شرکت رو ثبت کنین و فرداییش وقتی وارد اون آدرس شدید، میبینید که حتی پلاکارد مغازه تون هم نصب شده و این حرفا! یا اینکه مثلا میگفت میتونین مهد کودکهای نزدیک و مطلوب رو واسه فرزندانتون توی شهرهای جدید، پیدا کنید و حتی درباره انتخابات و رای گیری الکترونیکی هم حرف زد!
حالا جدای از این مزایاش که بعله دولت الکترونیکی خوب است و همه مون از مزایاش باخبر هستیم اینو هم باید در نظر بگیریم درصد وقوع جرایم رایانه ای توی کشور ما خیلی بالاست و تا برای امنیت اینجور سایتها بستر سازی نکنیم حرف زدن از اونها کار عبثی است! الان خاطرم نیست چند روز پیش توی ایسنا بود و یا ایرنا که نوشته بود توی کشورهای خاور میانه بالاترین درصد جرایم رایانه ای وجود داره و ایران هم ماشالله در صدر این کشور هاست! هنوز هم توی کشور ما قوانین درست و حسابی برای محکوم کردن این افراد هم وجود نداره و حتی راههای قانونی که اصلا بشه اینطور مهاجمین و یا هکرها رو مورد پیگیری و یا تعقیب قانون قرار داد.

* نمیدونم شما توی ترجمه چقدر نزدیک بودن به متن رو رعایت می کنید؟ برای خود من این مساله خیلی مشکله. نمیدونم دقت کردید یا نه؟ توی اکثر مقالات خارجی، حتی اونهایی که توی ژورنالهای خیلی معروف هم چاپ شدن، استفاده از کلمات عامیانه و گفتاری برای اصطلاحات تخصصی خیلی رایج هست! در حالیکه مثلا من به شخصه روم نمیشه همونطوری کلمه به کلمه ترجمه کنم و کلی فکر میکنم چه کلمه ثقیلی رو برای این اصطلاحی که نویسنده سعی کرده با کلمات ساده بیانش کنه به کارش ببرم. مثلا حتی عناوینشون هم گاهی اوقات اینطوری هست. و یه چیز دیگه هم اینکه سعی میکنن یه مطلب رو هر چقدر هم که بدیهی باشه کامل بگنش! در حالیکه شاید چون برای بعضی از ماها یک حوزه ای شناخته شده است، سعی نمی کنیم اونهایی که از نظر ما بدیهیجات هست توی مقاله بذاریم. حالا من برای نمونه توصیه می کنم که مثلا برخی از راهبردهای امنیتی NIST (موسسه ملی استانداردها و فناوریهای آمریکا) رو بخونید. حالا یا لغت نامه های ما معانی مختلف رو در بر ندارند و یا اینکه من واقعا اینکاره نیستم.

* نوه های صاحبخانه ما واقعا بامزه ان. اینا دو تا نوه دوقلو دارن که یکیشون پسره و یکی دیگه دختر و ۷ سالشون هست. دختره توی ماه محرم اکثرا با بابا و داداش دوقلوش میره هیات. مامانش دیشب واسم تعریف میکرد که مونا رفته و وقتی دیده برقا رو خاموش کردن و بابا و داداش کوچیکش پیراهنشونو در آوردن اینم فکر کرده باید در بیاره و پیراهناشو در آورده و شروع به سینه زنی کرده:-) میگفت شوهر گفته وقتی برقا رو روشن کردن دیدم وااای مونا هم پیراهنشو در آورده و لخته! بیچاره کلی خجالت کشیده بوده و سریع دختره رو پوشونده. جالب اینجاست که موناهه امروز به من میگفت: آخه همه در آوردن چرا بابا به اون مردای گنده ایراد نگرفت؟:-)

* این سریال کتاب فروشی هدهد این هفته چه داستان قشنگی رو انتخاب کرده بود. یه دختره دانشجوی با استعداد که وضع مالیشون اصلا خوب نبود و به همراه دو تا از داداشای زحمتکشش که کارگر بودند، توی یه اتاق زندگی میکردن. دختره برای یه مسابقه رباتیک احتیاج به یه کتاب داشت که سرعت رباتاشو بیشتر کنه و قیمت کتاب ۲۰۰ هزارتومن بود و داداشه با مردونگی تمام موتوری رو که خیلی دوست داشت و تازه خریده بود فروخت تا واسه خواهرش کتاب رو بخره.
حقیقتش من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و حتی صحنه های شادش هم اشک من رو در می آورد. به خصوص وقتی که دو تا داداشه دنبال قرض کردن پول از کسانی بودن که مثل خودشون وضع مالی خوبی نداشتن… ای کاش رجوع به متن واقعی جامعه و دردهای واقعی مردم، توی فیلما و سریالهای تلویزیون که خودش بیشتر مبلغ تجمل گرایی هستند بیشتر از این بشه.

* کشف جدید دنیای موسیقی آهنگ   A Thousand Years از Sting
A thousand years, a thousand more,
A thousand times a million doors to eternity
I may have lived a thousand lives, a thousand times
An endless turning stairway climbs
To a tower of souls
If it takes another thousand years, a thousand wars,
The towers rise to numberless floors in space
I could shed another million tears, a million breaths,
A million names but only one truth to face
پ.ن: کشف جدید لزوما به معنای این نیست که مثلا استینگ این آهنگ رو تازه خونده ها! بلکه اینم جزء آهنگایی بوده که روی هاردم هستن و هرزچندگاهی شروع می کنم به ساختن سلکشن جدید و یهو یه آهنگ خوب کشف میکنم از اون تو:-)

مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده

* این روزا به قدری تنبل شدم که حاضرم به جای اینکه در آینده شوهر کنم; زن بگیرم! خداییش آشپزی خیلی برام سخت شده. به خصوص اینکه همیشه قبلش کلی فکر به سرم میزنه که چی درست کنم؟! اگه بدونم چی میخوام درست کنم وحتی موادشم نداشته باشم، راحتترم تا اینکه همه چی باشه و من ایده واسه درست کردنش نداشته باشم! شاید به خاطر اینکه دو ماه توی خونه کار کردم سیستم بدنم تنبلتر از قبل شده، نمیدونم…

* امروز به معنای واقعی کلمه احساس پوچی میکردم! چون اولین باری بود که توی زندگیم تو جایی قرار گرفته ام که احساس میکنم هیچی نیستم! اکثر کارمندای اینجا داشتن خودشون رو واسه امتحان دکترا می کشتن که مدارکشون رو بفرستن! اونوقت من هنوز واسه فوق لیسانسمم هم اقدامی نکردم :-( بدبختی اینجا بود که متاسفانه اکثر شلوغ بازیهاشون و بدو بدوهاشون توی میز کنار من انجام میگرفت و من بیشتر از خودم ناراحت میشدم! که چرا اقلا فوق شرکت نکردم!
یه سوال: آیا میشه فوق لیسانس رو توی دانشگاههای دولتی (و یا غیر دولتی البته غیر از دانشگاه آزاد و یا غیر انتفاعی) پولی خوند؟ منظورم اینه که همه شون الا و بلا گیر میدن به کنکور سراسری؟! من ترجیحا این رشته ها رو میخوام واسم بپرسید:
۱- مهندسی کامپیوتر- نرم افزار (حالا باقی گرایشاتم باشه مهم نیست)
۲- مهندسی فناوری اطلاعات IT
۳- علوم کامپیوتر.
۴- مدیریت اجرایی
مرسی اگه اطلاعاتی در این زمینه دارید، خبرم کنید. لطفا اگه مقدار و نوع اخذ پول رو هم بگید ممنون میشم.

* آقا اصولا جدی کار کردن به من نیومده! خداییشا هر وقت عین بچه آدم میشینم سرکارم یه مشکلی پپش میاد و اطلاعاتم میپره! یا برق میره! یا اینکه جدیدا لینوکس هم واسه من هنگگگگ میکنه! یعنی اصولا همیشه یادم میره که خداوند کنترل + اس رو واسه چی آفریده؟ من یادمه توی شرکت قبلی چند بار میگفتن که میخوان جریمه ام کنن. حالا خوب در اینکه من نابغه حواسپرتی هستم اصولا هیچ شکی نیست! من موندم یه جایی مثل اینجا دیگه چرا این مشکلات رو داره؟! مثلا شاید هر کس اسم و رسم اینجا رو بشنوه حتما فکر میکنه اینجا دیگه خدای امنیت و این حرفاااست ولی وقتی میای تو میبینی نه بابا به قدر آوازه اش نیست!
یه کشف دیگمم بگم تا ناکام از دنیا نرفتم!!! اینکه اصولا در سیستمهای ایرانی-بیسد حتی بالاترین جاهایی که فکر می کنین اونجا دیگه معدن کار درستی و کار بیستی هست وقتی میری توش کلی میخوره توی ذوقت! البته منظورم لزوما اینجا نیستها! یعنی اینجا اونقدرام که الان ممکنه با خوندن این مطلب حس کنید بد نیست! یعنی از جاهای دیگه خیلی بهتره ولی خوب اونقدری که آدم ازش انتظار داره انضباط کاری نداره! البته میشه گفت مثل همه جاهای دولتی! در هر صورت نمیشه اینجا توضیح داد و شایدم اصلا نیازی نیست!!!
یک سوال دیگه: من یادمه که چند نفر با خوندن برخی مطالبم گفته بودن که احتمالا همکاریم. میشه خواهش کنم اگه میدونین من کجا کار میکنم بهم بگید؟! میخوام بدونم چقدر مطالبم رو مبهم و یا سربسته مینویسم؟ جدی میگمها، میتونین میل بزنین و یا اینکه اگه کامنت گذاشتید من به معرض نمایش نمیزارم. مرسی اگه همین جا بگید چون رودررو خیلی برام سخته!!!

* خنده و گریه و سرفه ی قل مراد:
از جالب ترین بحث های طنز باغ مظفر این بود که قل مراد خودش توضیح می داد می خندد یا گریه می کند یا اصلاً سرفه می کند. وقتی اطرافیانش فکر می کردند که می گرید، خودش می گفت قل مراد دارد می خندد و یا برعکس.
در شرایط سخت بین المللی و داخلی فعلی هم کاش کسی توضیح می داد که چه کسی می خندد، چه کسی دارد گریه می کند و چه کسی سرفه!

* این رو از وبلاگ عالیجناب منتقد برداشتم. مطالبی که می خونید مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان هست، من که حقیقتا کلی خندیدم خیلی بامزه بود  به خصوص اونی که میگه پرینتر رو بلند کرده و جلوی کامپیوتر گذاشته:-)
مرکز مشاوره : چه نوع کامپیوتری دارید؟
مشتری : یک کامپیوتر سفید…

مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم
مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟
مشتری : آره، ولی اون واقعاً گیر کرده
مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می کنم…
مشتری : نه… صبر کن… من هنوز نذاشتمش تو درایو… هنوز روی میزمه..ببخشید…

مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟

مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام … من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و …
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه …

مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم…
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه.

مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
مشتری : یه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خریده .

مرکز : و الآن F8 رو بزنین .
مشتری : کار نمی کنه.
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
مشتری : من کلید F رو ۸ بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته…

مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی کنه .
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم .
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و ۱۰ قدم به عقب برید .
مشتری : باشه.
مرکز : کیبورد با شما اومد؟
مشتری : بله
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه … اون یکی کار می کنه !

مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد ۷ هست .
مشتری : اون ۷ هم با حروف بزرگه؟

یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه …
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره.

مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید … Internet Explorer

مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه !

مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می تونم کمکتون کنم؟
مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از ۴ ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟
مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از ۴ ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می کنید؟

مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم .
مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟
مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟

راههای کنترل خشم

* میشه خواهش کنم که راههای کنترل خشم رو برای من بنویسید؟ اگه توی نظرخواهی سخته میتونید به من ایمیل بزنید:
zahrahb@gmail.com
zahra_H_B@yahoo.com
واقعا ممنونم اگه مطلب علمی ای دراین باره دیدید حتما خود مطلب و یا لینکش رو برای من بنویسید.

* از اینجا با کمی دخل و تصرف
ببین!اگه چیز جالب و جدیدی هست،واقعیت پنهان،روی دیگر سکه،یا هر چیز دیگه ای که به نظرت چشم من لیاقت دیدنشو نداشته،حجاب و این حرفها…بهتره زودتر رو کنی!!میدونی که من هر چند که کلم کوچیکه ولی خیلی با هوشم!!با این جنگولک بازیها،با این Maze ها واین عروسکهای به ظاهر پیچیده،نه سرم گرم میشه،نه دلم!!
زود باش،هر کار میخوای بکنی زود!صدا فنرهای وجودم رو میشنوم که یکی یکی میپرن!!مثل فنرهای مبلهای کهنه خونمون،درست عین همونا…
فنرهای تو مغزم که میپرن خیلی درد دارن،خودت که میدونی مهربون،زودتر یه راهی برام باز کن!
دوست دارم، هنوز
“زهرا”
p.s. ا آفرینندم بودم

* من فقط دارم سعی می کنم غرورم رو کنترل کنم. هر چند که آزار دهنده نبوده و نیست اما یه روزی ممکن بود اونقدر بزرگ بشه که نتونم جلوشو بگیرم، نه؟! اما حالا هم انگار دارم در کنترلش زیاده روی می کنم. فکر کنم یه جاهایی باید مغرور باشم تا شخصیتم زیر سوال نره!! اصلا یه وقتهایی زهرای مغرورم خیلی قشنگ تر و دلپذیرتر از زهرایی هست که الان ساختم. افراط و تفریط. افراط و تفریط!!
دامنه های این تعلیق روز به روز تو زندگیم گسترده تر می شه. تا اینجا که حتی مرزهای بین غرور و تواضع رو گم می کنم. نکنه از خودم یه دلقک بسازم؟!

* بدون شرح!!! عقد اخوت مجازی (اینترنتی) در تبیان (شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۵)
وبنا - موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان برای اولین بار در کشور طرح عقد اخوت مجازی (اینترنتی) را بین اعضاء سایت خود انجام می دهد.
تبیان در این خصوص در سایت خود می نویسد :
با استعانت به الطاف احدی، به سنت نبوی و همزمان با عید ولایت علوی؛ به یاد یادگار پیامبر اعظم(ص) که اصحاب خویش را به برادری خواند- و صد البته کسی جز مولایمان امیرالمومنین شایسته برادری با ایشان نبود- ما نیز چنین می کنیم تا تجدیدی باشد از آنچه در آسمانها نیز مشهور است و ما تصمیم گرفته ایم در زمین به استعاره ای و کنایتی جامعه ی مجازیمان را برادرانه باز بسازیم تا الگویی باشد برای جامعه ای علوی و حرکتی برای ترویج شعر و شعور فداکاری و وفاداری. شما نیز اگر مرد راهید بسم الله. - نظر شما دوستان را به نکات زیر جلب می نماییم:
۱ - این اولین طرح عقد اخوت مجازی (اینترنتی) می باشد که تبیان به عنوان آغازگر این راه است.
۲ - این طرح نمادین، با تمسک به سنت پیامبر اسلام(ص)، برنامه ریزی شده و صرفاً جهت برادران عزیز تبیانی می باشد. امیداریم موجبات رضایت فرزند برومندشان امام عصر(عج) را فراهم آورد.
۳- زمان شروع این طرح، روز دوشنبهمورخ ۱۸/۱۰/۸۵ (روز عید غدیر) و خاتمه آن پایان روز می باشد. برای ثبت نام اینجا را کلیک کنید.
۴ - این طرح مخصوص اعضای تایید اولیه و نهایی تبیان می باشد .
۵ – قبل از شروع هر کاری در سایت Loginکنید . ( شناسه کاربری و رمز عبور خود را در بالای صفحه وارد نمایید )
۶ – پس از پایان ثبت نام ؛ صفحه ای نمایش داده می شود که متن صیغه عقد اخوت در آن قرار داده شده است . توجه داشته باشید که صیغه عقد اخوت از ابتدای روز دوشنبه مورخ ۱۸/۱۰/۸۵ تا پایان روز می بایست خوانده شود.

* برای شنیدن این آهنگ زیبا اینجا رو کلیک کنید:
رد خون یه رد خونه روی ایوون توی باغچه
غلاف خالی خنجر پای گلدون روی طاقچه
طرح زخم یه قناری توی کابوسی که مرده
حتی تیری که شکسته تو پر سیاه زاغچه
طرح زخم یه قناری توی کابوسی که مرده
حتی تیری که شکسته تو پر سیاه زاغچه
رد خون یه رد خونه روی ایوون توی باغچه
غلاف خالی خنجر پای گلدون روی طاقچه
میشه این حرفها رو خوندن خوندن و آتیش سوزوندن
همیشه مساله اینه بی تو موندن یا نموندن
این همه عور و ادا هست تو تنک مثل عروسک
وقتی مهمونه جنونه میشه عقل رو سر دووندن