۱۳۸۷-۰۲-۱۱
* آااااخخخخخ جوووووون 
همین یک ساعت پیش برادرم زنگ زد. بچم با برخی از همکارانشون فرستاده شده بودن برای یک ماموریت آموزشی اطراف تهران. همون روز اول مریض میشه و چند روز نمیتونسته از تختش بیرون بیاد. اونجام به تلفن دسترسی نداشتن. خودشم همراه نداره ولی همکارش که باهاش بوده شارژرش رو جا گذاشته بوده. امروز که حالش بهتر شده تونسته بود خودش رو به زحمت به یک تلفن کارتی برسونه و زنگ بزنه بهمون. من هنوز ندیدمش و احتمالا تا چند روز دیگه هم نمی بینمش ولی همین که خبری شده و ازش خبری دارم یعنی اینکه من الان یک هیوووووووولا خوووووووبم و شااااااااد. البته جدی میگم ها من قانع نشدم. منتظرم که بیاد و بزنمش.
چون این مدت اندازه یک قرن پیر شدم من.
* امشب اندازه تمام عمرم به دوستان و همکاران و اقوام اس ام اس زدم که علی بالاخره پیداش شده و بهمون زنگ زده و سالمه و فقط آنفولانزا از پا انداختدش. تااازه دوره پیش جشن گرفته بودم که قبض موبایلم کم اومده یعنی کمترین مقدار در طول این مدتی که من موبایل داشتم اونم فقط ۱۲۲۰۰ تومان. واقعا شاهکار بود واسه من. اینبار فکر کنم همین رقم ضربدر ۱۰ بشه:) البته خوب تا باشه خبرهای خوش. البته نه از این دست. من واقعا طاقتشو ندارم. امشب همش سر نماز میگفتم خدایا دیگه دوست ندارم منو اینطوری امتحان کنی. فهمیدی که جنبه ام کمه و اصلا قابل امتحان نیستم…
* راستی از همه توووون ممنونم.
مطمئنم دعاهای تک تکتون تاثیر داشته. من اصلا دلم نمیخواست اینجا بنویسم و کسیو ناراحت کنم. ولی اون روز یه لحظه دلم خیلی پر بود. چون بیمارستانهای زیادی رو گشته بودم و مجروح های مجهول الهویه زیادی رو دیده بودم. (اول اسم برادرم رو می گفتم و اگه پیدا نمیشد میگفتم اگه بیمار مجهول الهویه دارید میتونم ببینمشون و اجازه می دادن) واسه همین حالم اصلا خوب نبود. به خصوص اینکه برای شناسایی یکیشون تا اتاق عمل هم رفتم. چون حال بیمار مساعد نبود و امکان زنده موندش خیلی کم بود از طرفی مدت ۵ روز بود که هیچ خبری از خانواده و یا اقوامش نبود. برای همین وقتی گفتم برادرم گم شده و حدود ۳۰ سالشه پزشکان و پرستاران اونجا خیلی خوشحال شدن که بالاخره این بیمار اقوامش پیدا شدن. باور نمی کنید اون روز چه حااااالی داشتم وقتی میخواستم نزدیکتر برم و صورت اون جوون بیچاره رو ببینم و تشخیص بدم که آیا برادر بزرگ و عزیز من هست یا نه؟ مطمئنم تا توی موقعیتش قرار نگرفته باشید درک نمی کنید که هر کدوم از قدمهایی که بر میداشتم یعنی چی؟ احساس میکردم دارم به یک پرتگاهی نزدیک میشم و هر لحظه ممکنه ازش سقوط کنم. وقتی چهره اون جوون رو دیدم واقعا دیگه نفهمیدم چی شد؟ وقتی به هوش اومدم پرستاره فکر کرده بود برادر منه… بهش گفتم نه… از تصور اینکه برادر من هست یا نه حالم اینقدر بد شده…
خیلی دلم برای اون جوون سوخت… هیچ مشخصه ای نداشت… نه کارت شناسایی حتی یک برگه و یا تلفنی چیزی همراش نبود. یک ماشین بهش زده بود و بعدش فرار کرده بود. نامرد… منتها نمیدونم چرا مدارکش همراش نبود… باید خدا رو شکر کنیم که الان بیمارستانها و اورژانسها تصادفیها و مجروحین مجهول رو هم می پذیرن و مداوا می کنند.
خوب هرکسی باشه توی این شرایط آیه یاس میخونه… واسه همین ناامید شدم و اون مطلبو نوشتم. اما خوب ما شانس آوردیم. خدا رو شکر…
تحت دسته روزمره | نظر (۶۵)
۱۳۸۷-۰۲-۱۰
* همیشه صحبت کردن از نقاط ضعفم و یا اعتراف به اونها خیلی برام مشکله…
یکیش اینه که راجع به همین قضیه برادرم من اصلا نمیتونم خودمو گول بزنم و مثبت فکر کنم…
دیشب همش داشتم با خودم فکر میکردم چقدر خوب بود اگه الان اینجا بود و دوباره اذیتم میکرد که من لوسیونتو برداشتم به تنم زدم و من تا سر حد مرگ عصبانی بشم و یا وقتی برمیگردم خونه برام یادداشت گذاشته باشه: از مسواکت استفاده کردم خیلی جنسش خوبه ها…
دیشب داشتم فکر میکردم اینها همه علائم حضور برادرم بود. اما الان هیچی نیست. هرچند خیلی سر به سرم میذاشت و کلی می خندید اما واقعا دیشب دلم برای این اصطلاح «خواهر کوچولو»ش تنگ شده بود. میدونست من به این کلمه حساسم همیشه هم به کارش می برد…
* همش میترسم نکنه واقعا اتفاقی افتاده.. اگه اتفاقی افتاده باشه چی؟ من نمیدونم الان باید عزادار باشم یا خوشحال باشم که برمیگرده و تابستون براش عروسی میگیریم. برادر من تازه یکی دوماه نمیشه که عقد کرده بود… بیچاره زنش… اگه اتفاقی بیفته تکلیف اون دختر بیچاره چی میشه؟ واقعا نمیدونم…
* بدترین قسمتش همین بیخبریه. همینی که اصلا نمیدونی واقعا چه اتفاقی براش افتاده… همیشه بدترین کابوس برای من اینه که مرگم ناگهانی باشه و اون موقع پیش خانواده و عزیزانم نباشم… دارم فکر میکنم چقققدر وحشتناکه اگه این اتفاق براش افتاده باشه و ما هنوز بی خبر باشیم.
فقطا دلم میخواد زنده باشه. حتی اگه هر دو تا دست و یا هر دو تا پاشو از دست داده باشه. یا حتی اگه تا آخر عمر بخواد معلول بشه… همه اینها بهتر از اینه که ناگهانی و بدون دلیل برادر بزرگم رو از دست داده باشم… من خیلی برادرم رو دوست داشتم. این طفلی آزارش به یک مورچه هم نمیرسید. قلبش واقعا مثل یک بچه پاک و سالم و ساده بود. هر چند که ۳۰ سالشه…
* واقعا متاسفم خیلی دلم پر بود… نمیتونم مثبت فکر کنم…
* پائولوکوئیلو
شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.
دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم .
وقتی به قله رسید ند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید
شهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم .
دیگری به دستور عمل کرد.. وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.
مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند.
* خدا کنه همین طور باشه. تصمیم خدا به نفع ما باشه…
تحت دسته روزمره | نظر (۱۱۳)
۱۳۸۷-۰۲-۸
* راستش خیلی نگران برادر بزرگه ام هستم…
خیلی زیاد… نمی شد اینجا ننویسم. گاهی اوقات وقتی دیگران فکر میکنن من حالم خیلی خوبه، ممکن همون موقع کاملا برعکس باشه… یعنی چون خیلی حالم بده تظاهر میکنم که خوبم…
* همین دیگه اگه دوست داشتید دعا کنید براش. مرسی….
تحت دسته روزمره | نظر (۳۲)
۱۳۸۷-۰۲-۷
* تا قبل از امروز فکر میکردم که اگه از اینترنت در راستایی غیر از کارم استفاده کنم کار حرامی میکنم! (بخش زیادی از کار من با اینترنته، تقریبا ۹۰%) ولی تااازه امروز که به دلایل فنی اینترنت اینجا قطع بود فهمیدم که اشتباه میکنم! چون بدون اینترنت به کار اصلیم لطمه میخوره! یعنی اصلا حس کار کردن در من از بین میره! یعنی فکر میکنم گاهی خوندن یه ایمیل جالب و یا وبلاگ و یا سر زدن به توییتر میتواند خستگی آدم رو در کنه و بهتر بتونه کار اصلیشم انجام بده!
* فکر میکنم بخش زیادی از افکار ما دخترها به نوعی توهمه! حالا البته اولش یک داستان واقعی تعریف میکنم تا برسیم به بخش تعاریف و مزایا و معایب :دی
دیروز یکی از دوستای نه چندان صمیمیم -که در اینجا سارا می نامیمش،- داشت برام از قضیه دکتر رفتنش تعریف میکرد! آقای دکتر یه پسر جوان بود و لابد جویای نام و خوشتیپ!! (هر چند من به ندرت پسری رو در سطح تحصیلات عالیه یعنی سطوح پزشکی و پی اچ دی دیدم که خوشتیپی خوشگلی چیزی باشه – حالا اصلا خوشگلی پسر به درد نمیخورد، تیپ مهم است والا همه شان این شکلی اند–>
) ولی به هر حال سارا خانوم میگفتن که ایشان بسی هم خوشگل بوده و هم خوشتیپ و هم جتلمن و از همه مهمتر (از نظر زهرا اچ بی البته) کچل هم نبوده است!
(نتیجه اخلاقی اینکه، هنوز نسل اینگونه پسرها به طور کامل منقرض نشده است) 
بگذریم! سارا خانوم از شواهد و قراینی بس عجیب فهمیده بود که این آقا پزشک به ایشان علاقه مند گشته اند و هی الکی داشتند جریان تشخیص بیماری رو کش و قوص می دادن که لابد آن معاینه عشقولانه طولانی شود! حالا من که داشتم از دید یک شخص بیرونی به قضیه نگاه میکردم به نظرم ماجرا بسی عادی بود و جریان یک تشخیص معمولی وضعیت بیمار بود! ولی سارا خانوم با آب و تاب تعریف میکردن که نه! تو نمی فهمی! حسودیت شده! حالا هر چی من بهش میگفتم بابا سوالاش در راستایی بوده که میخواسته یه شرح حال از بیمار بگیره مگه باور می شد؟! الان شما فرض کنید میرید پیش یک دکتر که حالا گیریم یه پسر جوان و خوشتیپی هم باشه! شما به این آقای دکتر میگی آقای دکتر شکمم درد میکنه. فکر میکنین جمله “شکمم درد میکنه” برای یک دکتر گزاره درستی محسوب میشه؟! اونم با وجود اینهمه اعضا و جوارحی که در شکم مبارکمان و اطرافش قرار داره؟! خوب طبیعیه این یک اظهار نظر غیر علمیه و اون دکتر جوان خوشتیپ باید روی اعضایی که احتمال میده مشکل از اونها باشه، دست بزنه و بگه اینجاست؟ اونجاست؟ دردش الان کمتر شد؟ بیشتر شد؟ چپ شد؟ راست شد؟ بعدش طبیعیه که هی بپرسه آبجی دیروز چی خوردی؟ امروز چی خوردی؟ فعالیتت چیه؟ کارت چیه؟! که احتمالا اگه مشکل فیزیکی خاصی نباشه، ربط بده به استرس و اضطراب و این حرفا! به نظر شما غیر از اینه؟ حالا باید اینطور تصور کنید که شما برای یک شکم درد رفتید و دکتره بهتون علاقه مند شده؟ آیا؟
میدونین مثل چی میمونه؟ مثل اینکه الان یه ارگانی بیاد اینجا بگه من یه نرم افزار دارم و میخوام اسناد محرمانه توش ثبت کنم و این نرم افزار میخواد توی فلان ارگان حساس استفاده بشه! میخوام ببینم آیا ایمن هست؟ و یا یا کسی میتونه از بیرون بهش نفوذ کنه؟!
از روی جملات بالا من هیچ نمیتونم بفهمم اسکوپ کارم چیه؟ طبیعتا باید طرف رو یک ساعت سوال پیچ کنم تا محدوده کار دستم بیاد! آقا دیتابیسش چیه؟ وب سرورش چیه؟ framework چیه؟ با چی نوشته شده؟ کجا اجرا میشه؟ تحت LAN یا تحت وبه؟! و … آیا اونام باید ازریابی بشن یا فقط تست نفوذ (penetration test) میخواید؟
فکر کن حالا من سوالات بالا رو بپرسم و اونوقت طرف بیاد نتیجه بگیره که نه این زهرا اچ بی به من علاقه مند شده! من یه کار ساده ازش خواستم اون یک ساعت منو معطل کرد که بیشتر با من صوبت کنه!!!
* با مقدمه بالا میرسیم به اینکه توهم دخترونه چیست و چه مزایا و معایبی دارد؟!!!
توهم دخترانه در اصل یک نوع توهم است (به به مرسی خیلی ممنونم فهمیدیم) و همانگونه که از اسمش پیداست و در تحقیقات میدانی من اثبات شده است، بیشتر در بین دختران شیوع دارد (البته چون من ازدواج نکردم نمیتونم بگم آیا خانومهای متاهل نیز حاوی چنین احساساتی هستند یا خیر؟ بنده منکر اینهم نیستم که برخی از آقایان از روی یک سلام و یا حتی برخی موارد جواب سلام؟! متوهم می شوند و می پندارند که گویی عاشقشان شده ای و حاضری جان به جان آفرین تسلیم کنی تا او را به دست آورید). مهم آنست که در این توهم فرد می پندارد که همه عالم و آدم یعنی دقیقا از گربه ای که جلو مرکز پارس می کند تااااا دبیر کل سازمان ملل متحد همگان عاشق چشم و ابروی ایشان هستند و مدام نگاههای تحسین برانگیزاننده روی ایشان دارند و به احتمال قریب به یقین و در آینده ای بس نزدیک از ایشان خواستگاری خواهند نمود:دی
این توهم مخصوصا در خانومهایی به حد غیر قابل توصیفی میرسد که در عنفوان نوجوانی و جوانی خواستگاران مختلفی از طیوف (و یا همان طیفهای) مختلف داشته باشند! در اینصورت آنان می پندارند که احتمالا الهه زیبایی هستند و همگان عاشق ایشان. توجه کنید که در برداشتن این توهم اصلا و ابدا ربطی به جذابیت و یا قیافه و هیکل زیبای آن دختر خانوم ندارد! یعنی مهم نیست که ایشان چشمان اصلا لوچ باشد و یا ابروهایشان لنگه به لنگه! حتی مهم نیست که دماغ ایشان به درازای شمال تا جنوب و یا به پهنای شرق تا غرب باشد! نه اصلا مهم نیست که گونه های ایشان آپ نرمال است و لبهایشان تخت و کمباد:) حتی این نیز اهمیت ندارد که ایشان حداقل ۲۰۰ کیلو اضافه وزن و یا ۳۰ کیلو کاهش وزن دارند! حتی مهم نیست یکی از خصوصیات فوق و یا همه را همزمان با هم داشتند باشند! بله دوست عزیز اینها مهم نیست، بلکه صرفا خود این توهم مهم است.
(حال نپندارید که مشخصات مذکور/پاراگراف فوقانی، مشخصات چهره زیبای نویسنده این سطور باشد ها:دی
خواننده: زیبا؟!! 
زهرا اچ بی: بعله بعله – امضا زهرا توهم
)
حالا خداییش خودمون دختریم. من مطمئنم الان اکثر دخترایی که اینجا رو میخونن این احساسو دارن و حتما نمونه های اینطوری زیاد دیدن و این نوشته رو تصدیق میکنن (مثل من که گاهی اوقات وبلاگ بعضی خانوما رو میخونم ته دلم میگم راس میگه ها).
* توهم دخترونه چه مزایایی دارد؟ از جمله مزایای این توهم ایجاد اطمینان کاذب و پفکی (پفکهای به درد نخور البته) در مشارالیها است. مشارالیها می پندارد که چقدر جذاب و باحال و کووول است
و چقدر همه در مقابل ایشان سر تعظیم فرود می آورند. ایشان عکسهای کلوز آپ چهره خودشان را در حالیکه عشوه هایی بس خرکی چاشنی آنها شده است، راه به راه در اینترنت و بین دوستان پخش می کند و حتی در مسابقات انتخابی دافها نیز خودشان را کاندیدا می کنند. برخی از آنان بدون توجه به ترکیب چهره و رنگ پوستشان چنان آرایشات غلیظ و بیربطی می کنند که با دیدن آنان گویی با یک گوجه فرنگی و یا یک غورباقه فرانسوی مواجه شده اید! بدین طریق آنها قادر خواهند بود دیده شوند، مطرح شوند و خودشان را به دیگران بقبولانند و در موارد قریب به صد در صد مشاهده شده است که همه شان موفق شده اند مخهای گهرباری را به کار بگیرند و روانه خانه بخت شوند. این یعنی اینکه به احتمال قریب به یقین در آینده ای بس نزدیک سارا خانوم موفق خواهند شد مخ آقای دکتر را به کار بیندازند و یا شایدم از کار بیندازند. چون شک نکنین که زین پس شکم دردهای ایشان و در نتیجه آن تردد ایشان به مطب آن جناب بیشتر خواهد شد و در همین وبلاگ اخبار ازدواج آن دو کبوتر خوش خرام درج خواهد شد :دی ما قبلا هم یک پست در باب مزایای فن(!) عشوه گری نوشته بودیم.
* حال چه معایبی دارد؟ راستش هیچ عیبی ندارد! جزاینکه ممکن است گاها در بین دوستانشان کمی احمق جلوه کنن و این مورد هم چندان اهمیتی ندارد به خصوص زمانی که موفق شوند همان مخهای گهربار را به کار بگیرند بسی مایه حیرت دوستانشان خواهند شد که چطور شد که اینطور شد؟!! این دوستان ساده لوح صد البته همانانی هستند که علاقه ای به چسباندن خود به دیگران ندارند و این کار را دور از شان یک دختر محکم و یا مستقل می پندارند! که البته تصوری است باطل که امروزه منسوخ و مردود شده است و اینان جزء دخترانی خواهند که بدون شک همواره در حاشیه خواهند ماند و استعداد ترشیدگی بالایی دارند!
* خیلی جااااااااالب بود. از این متن بسی خوشمان آمد. با کمی تلخیص میگذارمش اینجا:
* وقتی عکسهای اینترنتی یکنفر ناگهان از تمامقد به کلوزآپ تغییر پیدا میکنند، چه میفهمیم؟
.
.
.
میفهمیم که فرد مذکور بینی خود را عمل کرده است.
پ.ن: مبسوووووووووووووووووط خوشمان آمد.
تحت دسته بحث های بودار, جالب انگیزناک | نظر (۵۶)
۱۳۸۷-۰۲-۶
* زمانی میرسد که انسان دیگر قادر نیست بگوید :«جبران میکنم». چقدر خوب است که انسان قبل از رسیدن به این زمان تأسفانگیز چیزی برای جبران کردن باقی نگذاشته باشد.
آتش بدون دود- نادر ابراهیمی
* در راستای تنویر افکار عمومی خواستیم عرض نماییم که ما امروز باقالی پلو با ماهیچه درست کردیم:-) خداییش خیلی هم خوشمزه شده بود. فقط اینکه بلت نبودم ماهیچه رو چطور درست کنیم؟ به ناچار به قطعات کوچیکتر تقسیم نمودیم و عین چلوگوشت درستش کردیم. یعنی آب + پیاز داغ + رب + قطعات گوشت. باقالی پلو هم که راحته. متشکل از باقالی پوست کنده + شوید + برنج اصل شمال. این آخری از همه شون مهمتر بیده بوده است.
امضا: اچ بی سرآشپز :دی
* یکی به من بگه آخر سریال بیداری چطور تموم شد؟ جز معدود سریالهایی بود که همیشه دنبال میکردم ولی از بعد از عید تا حالا باور می کنید مجموعه بیشتر از یک ساعت تلویزیون ندیدم؟! میشه یکی خلاصه اش رو بگه که چی شد؟ مرسی. تو وبلاگ رها از رنج خوندم که تموم شده. ننوشته بود چطوری؟
* خوب مطمئن باشید از این به بعد بازهم در مورد ماجراهای من و دختر همسایه اسبقمان خواهید شنید. چون ایشان به دلایلی کاملا فنی به منزل جدیدمان علاقه مند گشته اند. دیروز دختر همسایه اسبقمون اومد اینجا و هنوز نیومده کلی از آب و هوای این منطقه و اینکه چقدر همسایه هامون گوگولی و مامانی و ناز هستند و ای کاش خونه شون اینجا بود و این حرفا، تعریف نمود. از اونجائیکه بنده شک نداشتم این مسئله ربط مستقیمی با سن ایشان (۲۸ سال) و احتمالا اجناس ذکور این کوچه داره ازش پرسیدم که حالا راستشو بگه؟ چه چیز این کوچه تنگ توجهت رو جلب کرده؟ سوال پرسیدن ما همانا و اعتراف کردن ایشان همان :دی
ایشون عرض کردن که واااای زهرا خوش به حالت (؟!!؟؟!!؟؟!) گفتم مگه چی شده؟ گفت که الان که داشته می اومده (یعنی با ۲۰۶ آلبالویی خوشگلش) توی این کوچه ما پر بوده از ماشینای مدل بالا که راننده های اکثرشون هم پسرای جوون بودن (؟!!؟؟) که همه شونم با دیدن ایشون صد البته تا کمر خم شدن و راه رو برای ایشون باز کردن :دی
فکر کنم ناچارم دوباره از لنز و یا عینکم استفاده کنم. چون تا به حال به این موضوع دقت نکردم!! اونم نه به خاطر اینکه خدای نکرده کور باشم ها!!! اصولا چنین چیزی به بنده ثابت نشده! شما تصور کنید من رو که ۶:۳۰ پامیشم میرم کمی ورزش و بعدش از اونور میپرم تو تاکسی که برسم محل کارم. طبیعتا این ساعت تمامی این آقایان خوابند!! از اینورم که سرویسا رو برداشتن و بازم مجبورم با تاکسی به مدت N ساعت توی ترافیک گیر کنم و وقتی بر میگردم احتمالا اون ساعت آقایون رفتند شکار!!!
واه واه واه! چقدر ذهن شماها منحرفه! منظورم اینه که اون موقع، میرن جنگلای اطراف تهران قرقاول و گوزن شکار کنن واسه شام!!!
* به نظر شما این انصافه که تازه آدم جمعه یادش بیاد که یه گزارشیو باید در طول هفته تنظیم می کرده؟! اونم فقط به خاطر اینکه یادش رفته توی گوشیش یه ریمایندر واسه خودش بذاره؟!
به نظرم تکنولوژی بزرگترین ضررش اینه که تا حدودی حافظه آدمو از کار میندازه!!! من تا کارای مهممو واسه خودم ریمایندر نذارم خیلی کم ممکنه یادم بیاد ولی جالبیش به اینه که تا صدای ریمایندر گوشیم در میاد بدون اینکه نگاش کنم، سریع میفهمم واسه چی ریماندر گذاشتم.
دارم فکر میکنم اون قدیما که از این چیزا نبود، مردم چطور اینهمه کار رو واسه خودشون یاداشت میکردن و یا یادشون میموند که چیکار کنن؟ چی خرید کنن؟ راجع به چی سرچ کنن؟ کی جلسه دارن؟ کی باید نطق کنن؟ کی کلاس دارن؟ کی مقاله رو به کی بدن؟ کی به دوستشون زنگ بزنن؟ کی به مامان چی بگن و …
* اونقدر توی این فیلما نشون میدن که مثلا آقاهه جلسه نیست و وقتی عیالش زنگ میزنه میگه من جلسه ام حالا دیگه همه باورشون شده که وقتی کسی میگه من جلسه ام و نمی تونم صوبت کنم یعنی داره دروغ میگه! باور کنین تا حالا چندین بار شده که مامان زنگ زده بهش گفتم الان جلسه ام و نمیتونم صحبت کنم و خودم بهت زنگ میزنم. اونم سر به سرم میذازه و همیشه اینطوری میگه: برو بچه! من مامانتم!!! (در اینگونه لحظات قیافه من این شکلی میشه:
) آره الان من میدونم جلسه داره پشت درهای بسته انجام میشه. لابد دبیرکل سازمان ملل و رییس جمهور موگادیشو هم توی جلسه هستن :دی (نه اینبار :دی اشتباه بود باید اون شکلک متفکر یاهو رو وردارم بیارم).
حالا من یه دوست دیگه ای دارم به اسم لاله. این دختر اگه بخواد یکیو خل کنه یعنی تصمیم بگیره یکیو خل کنه بدون شک اینکارو خواهد توانست کرد! این بشر هر وقت زنگ میزنه و میگم توی جلسه ام و یا مثلا توی اتاقم هستم و چند نفر اون توان و نمیتونم راحت صحبت کنم شروع میکنه به فحش دادن. یعنی مثلا میگه تو فلانی و بیساری (هر چه فوحش رکیک هست رو بذارین جای فلانی و بیساری) بعدش منم که نمیتونم بگم خودتی؟! آیا؟!! فقط در جوابش میگم: آها باشه!!! برات میارم!!! میگم بهت زنگ بزنه!! اونم کم نمیاره که! مدام میگه باشه؟! یعنی گفتم تو فلانی، میگی باشه ؟:دی آآآآآآآآآففففففرین :دی
تحت دسته جالب انگیزناک, روزمره | نظر (۳۲)