لینکدونی - مطالب جالب و خواندنی از سراسر وب

خود سانسوری + زنگ زدن عاقد بیاد

* سال نوی میلادی مبارک. دیشب یه اس ام اس اومده بود که: سال نوی میلادی به شما و خانواده محترمتان…
ربطی ندارد، تا نوروز صبر کنید :-)

* گاهی اوقات آدم کوچیکترین چیز رو بهانه می کنه که برای دردهای پنهانش گریه کنه. اصلا وقتی یکی زار زار داره گریه میکنه مطمئنا برای از دست رفتن فایلش و یا سرخوردنش نیست که! یه چیزی داره قلبش رو چنگ میزنه که نمیتونه به کسی بگه و حالا این بهانه کوچک چقدر موقع خوبی اتفاق افتاده! میتونه یه یک ساعتی اونقدر اشک بریزه که سبک بشه. اونوقت اطرافیانش هم الکی دلداریش میدن که فلانی این مسئله کوچکیه. چرا اینقدر خودتو به خاطرش ناراحت می کنی….
خوب اونا عملا نمیدونن اون فرد در اون لحظه خاص داره به چیا فکر می کنه و چیا اذیتش می کنن؟… اصلا خیلیم خوبه که فکر میکنن داره به خاطر همون چیز بی ارزش کوچک زار میزنه… من که اینطوری راحتترم

* عجب مرضی‌‌ه این خود سانسوری! نیم‌فاصله رو دقت کردید؟ با ادیتور لامپ shift+space میشه نیم‌فاصله! توی مستندات و گزارشات اینجا ما مجبوریم از نیم فاصله استفاده کنیم ولی از اونجایی که معمولا من یه ربعه وبلاگ می نویسم سخته رعایت کردنش توی وبلاگ!
داشتم می گفتم خود سانسوری چیز بدیه! یعنی حرفهای زیادی داشته باشی ولی نتونی توی وبلاگ بنویسی! حالا من هی بگم نوشتن با هویت جعلی بهتره، هی شما بزنین زیرش! بارها و بارها دیدم کسانی که بدون اشاره به اسم واقعیشون مینویسن وبلاگهای خیلی موفقتری بودن! یه نگاه به وبلاگستان بکنین متوجه منظور من میشین. اگه هم با هویت واقعی تون مینویسین بهتره تخصصی بنویسید. مثلا راجع به IT یا پزشکی و نظایر اون. اینجوری روزمره نویسی مخصوصا اگه خانم باشین غیر از خودسانسوری هیچیز دیگه براتون نداره. مگه اینکه از دم براتون مهم نباشه کسی راجع به شما چیزی بدونه و این مسئله براتون حل شده باشه!
توی اینجور مواقع همون طوری که قبلا گفتم بهتره آدم غر نزنه و فقط مطالب جالب وبلاگهای دیگه رو بیاره که بقیه هم بخونن:-)

* اولیش که وصف الحال است از وبلاگ دندون یک آدم مرده است:
باید یک بی سیم بزنم به بالا، گزارش بدم
آدم گاهی وقتا فشنگ کم میاره
از بس نمیدونه تو چند تا جبهه باید بجنگه

* دومیشم خیلی خیلی خنده دار بود و من بسی لذت بردم. اونم وصف حال خودم موقع جلسات و همایش هایی هست که الکی پلکی میریم:
همایش تمام شده بود و همه داشتند سالن را ترک می کردند از یکی از شرکت کنندگان که در عالم تناولات خود بود پرسیدم: ببخشید برداشت شما از گردهمایی حاضر چه بود؟ با بی‌حالی جواب داد: برداشت من فقط سه سیب بود و یک پرتقال!:-)

* سومی هم حقیقی ترین قوانین وبلاگ نویسی هست که من واقعا به نوبه خودم، بی نهایت از نویسنده محترم این متن تشکر می کنم. دست مریزاد :-)
۱- هیچ کس وبلاگ شما رو به خاطر مطالب جالبی که نوشته اید نمی خواند.
۲- اگه ترافیک وبلاگتون پایینه به این دلیله که تازگیا برای کسی کامنت نذاشتین.
۳- تنها کسی که از خواندن مطالب شما لذت می برد، خودتان هستید.
۴- تنها کسی حداقل یکی از پستهای شما را به طور کامل خوانده است، خودتان هستید.
۵- اگه تعداد کامنتهای شما زیاد شده به این دلیله که عدۀ زیادی آپ کرده اند و منتظرند تا پست جدیدشان خوانده شود.
۶- اگه مدتیه که از شخص خاصی کامنت نداشته اید، به این دلیله اون شخص مدت زیادیه که آپ نکرده.
۷- شما نباید به دنبال نوشتن مطالب جالب در وبلاگتان باشید، بلکه بیشتر به نوشتن کامنتهای جالب برای دیگران فکر کنید.
نتیجه: وبلاگ نویسی، زیر مجموعۀ کامنت نویسی است.

* چهارمی هم از وبلاگ شاخ به شاخ برداشتم با عنوان: زنگ زدن عاقد بیاد:
- علو سلام
- سلام چطوری؟ چیکار می‌کنی؟
- هیچی بابا، الان برام یک خواستگار اومده
- خب تو که قبول نکردی
ـ اتفاقاً چرا. دیدم خوشتیپ و پولداره…
- برای چی؟ مگه ما به هم عهد نبسته بودیم
- … زینگ زینگ مثل اینکه عاقد اومد.
- عاقد؟ چقدر سریع
- از ترس اینکه مبادا برن پشیمون شن ما هم دست و پاشون رو بستیم زنگ زدیم عاقد بیاد
- خیلی بی‌معرفتی… من دوست داشتم…
- ببین من دیگه باید برم. بهم دیگه زنگ نزن. انشالله خوشبخت شی.
-
چند لحظه بعد
به جای اینکه شال و کلاه کنید و دنبال یک شیشه اسید بگردید بهتر است آرام باشید. به جای طرح نقشه قتل رقیب و یا اسیدپاشی و اینگونه کارهای ِگاومنشانه راه‌های بهتری برای کنترل احساس‌تان وجود دارد.
دکتر دن نوهارت در این‌باره می‌فرماید: «هنگامی که خبر بدی را می‌شنویم، بدن وارد حالت وحشت شدید و جنون آمیز شده و همه چیز در آن سرعت می‌گیرد. بهترین روش در دست گرفتن کنترل در چنین لحظات سرسام آوری، متوقف شدن، نگاه کردن و گوش دادن است»

یک ساعت بعد
عزیزم تلفن رو بگذار سر جاش… چی می‌خوای بهش بگی؟ دیگه تموم شد. با الکل متانول و اتانول هم حالت بهتر نمی‌شه…
از جمله رفتارهای مثبت میتوان به موارد زیر اشاره نمود: گفتگو با یک دوست نزدیک که بتواند فقط به درددل شما گوش کند یا رفتن به باشگاه ورزشی. میزان اندورفین (endorphin) (نوعی پروتئین مسکن) دریافتی شما پس از ورزش یا حتی یک پیاده روی طولانی، می‌تواند امواج اندوه را خنثی کند.

یک روز بعد
دکتر در اینجا جمله قشنگی می‌فرماید: «هیچ کس نمی‌خواهد طرد شود، اما تراشیدن مو هم نمی‌تواند فایده‌ای داشته باشد.»

سه روز بعد
این بچه‌بازی‌ها چیه؟ از اتاق بیا بیرون. فدای سرت. هزار تا دختر از اون سرتر برات سراغ دارم.
دکتر درباره این خزیدگی به رختخواب و انزوا و دپرسی  راه حل خوبی ارائه داده: «بله، حقیقت تلخ است… گر به یک روند مشخص که شما را مشغول نگه دارد بچسبید، کار عاقلانه‌ای انجام داده‌اید.»

یک هفته بعد
دکتر می‌گوید عاقل باشید. او در آخر صحبتهای‌اش حرف قشنگی زد: «اما بدانید همانطور که زخمها، بدون اینکه از آنها بخواهید، درمان می‌شوند. قلب شکسته هم التیام میابد.»

دو هفته بعد
دکتر می‌گوید هر نشانه‌ای از او که باعث می‌شود ریخت و قیافه‌اش در جلوی چشمان‌تان بیاید را نابود کنید. مثلاً‌ ایمیل‌هایش  را اسپم گزارش کنید یا اصلاً نه همه را  delete بفرمایید…

۱ ماه بعد
دکتر می‌گوید اگر دیدید خوب نشدید با یک روانشناس تماس بگیرید…
او می‌گوید زمانی خوب می‌شوید که بتوانید بدون احساس درد و اندوه به نکات خوب و مثبت این جدایی فکر کنید.

درک ما + هزار خورشید درخشان

* تعداد آدمهایی که در دنیا وجود دارند و ما رو درک می کنن خیلی خیلی اندک و گاهی وقتا به نظر میاد تعدادشون صفره. منظورم از درک ما درک شخصیت ما، روابطمون، اهدافمون، غمها و درددل هامون، کمبودهامون، داشته هامون و کلا هر چیزیه که ممکن یک شخص رو بسازن! فکر می کنم هر آدمی در نهایت یکی از جنس خودش داشته باشه. از جنس خودش یعنی کسی که شاید غمها و مصیبتها و سختیهاش دقیقا مثل اون بوده و بتونه از نظر روحی اون فرد و انتخابهاش رو در زندگی درک کنه. البته که شخصی پیدا نمیشه که ۱۰۰٪ مشابه باشه ولی درک موقعیت چیزی نیست که تا توی اون موقعیت قرار نگرفته باشی، بتونی ازش حرف بزنی.
خیلی از مواقع انتخابهای ما در زندگی از روی اجبار بوده. حالا یا اجبار مالی، یا عاطفی و یا اجتماعی و یا حتی جبر زمانه. ممکنه انتخابهای قبلی ما مسیر فعلی زندگی ما رو شکل داده باشن. مسیری که شاید خیلی مورد دلخواه ما هم نبوده باشه…
دیشب داشتم به این موضوع فکر میکردم که اگه من یکبار دیگه دنیا می اومدم باز هم دلم میخواست از نظر جسمی و روحی و تجربی چنین شخصی می بودم که الان هستم؟
اولش جواب من منفی بود. ولی وقتی کمی بیشتر فکر کردم دیدم که اگه یکبار دیگه دنیا می اومدم دلم واقعا برای همچین آدمی تنگ می شد… نه اینکه اشتباهات و نقایص و کمبودهایی رو که دارم و داشتم نادیده بگیرمها نه. به نظرم اومد با همه اینها باز هم قلبا همچین آدمی که هستم رو دوست دارم. فقط و فقط یک حسرت بزرگ در زندگیم دارم که دلم میخواست ای کاش اونو تغییر می دادم: اونهم اینکه من به قدر توانایی و ظرفیتم برای خودم و زندگیم و خانواده ام تلاش نکردم. اینکه میتونستم فرد مفیدتری باشم و نیستم… فکر می کنم این قضیه در مورد همه ما صحیح باشه. یعنی همه ما همینی که هستیم رو دوست داریم و واقعا دوست نداریم کاش جای کسی دیگه میبودیم درست میگم؟! برای پاسخ به این سوال نباید مشکلات مقطعی رو در نظر بگیرید و باید دراز مدت فکر کنید و راجع به خودتون نظر بدید.
ممکنه بگید هنوزم دیر نشده. ولی به نظرم بعضی چیزا وقتی در زمان خودشون انجام نشن و زمان بگذره دیگه اون لطف سابق رو واسه آدم ندارن. من هیچ وقت برای خودم هدفگذاری نکرده بودم و اشتباه من دقیقا همین جاست. هر وقت برای خودم چیزی رو هدف گذاشتم، نهایت تلاشم رو کردم که بهش برسم ولی با اینحال هنوزهم چیزهای بسیار مهمی است که من توی زندگیم بهشون نرسیدم چون از قبل به عنوان یک هدف مشخص نکردم و بسیار بهشون بی توجه بودم…

* بیشتر افکار دیشب من به خاطر خواندن رمان هزار خورشید درخشان اثر خالد حسینی بود. دیگه دارم مطمئن میشم که بعد از گابریل گارسیا مارکز و جبران خلیل جبران، انتخاب بعدی من خالد حسینی هست. البته هنوز کتاب رو تموم نکردم و دقیقا اونجایی هستم که لیلا فرزند دومش رو هم به دنیا میاره.
دقت کردید تاثیر یک رمان در شناخت یک کشور چقدر زیاده؟ من تا قبل از خوندن رمان بادبادک بار هیچ اطلاع خاصی راجع به افغانی ها و کشورشون نداشتم اما با خوندنش نظرم راجع به اونها عوض شد. از این جهت افغانستان کلی مدیون خالد حسینی هستش. 
هزار خورشید درخشان داستان دو زن افغانی به نامهای لیلا و مریم هست. مریم یه حرامزاده است که تا ۱۵ سالگی با مادرش زندگی میکنه. بعد از خودکشی مادرش اونو به عقد مردی در میارن که نزدیک ۵۰ سالش هست و با اون مرد به کابل میره. و لیلا هم کسی هست که از یک خانواده روشنفکره ولی یه حرامزاده رو به دنیا میاره و مجبور میشه برای اینکه کسی نفهمه به پیشنهاد رشید شوهر مریم پاسخ مثبت بده و بچه رو بندازه گردن اون و یه زندگی نکبت بار رو شروع کنه… خوب تا همین جاشم کلی از داستان رو لو دادم.
با همه جذابیتی که توی این کتاب هست من بادبادک باز رو بیشتر دوست داشتم. هنوزه هنوزه هم دلم میخواد ای کاش حسن (یکی از شخصیت های اصلی داستان) به دست طالبان کشته نمی شد و راهی بود برای اینکه راوی یه بار دیگه اونو ببینه و حسابی ازش عذرخواهی کنه. هر چند اونم پایان بدی نداشت ولی من اصلا دلم نمیخواست حسن بمیره… حالا آخر هزار خورشید درخشان رو نمیدونم چطور تموم میشه؟! امشب برم بخونم:-)

                         

* والا من که باورم نمیشه! آدم ۳۰ سال با یک نفر زندگی کنه و اجازه نده که صورتش رو ببینه! از طرفی توجه داشته باشید که این زن مادر بوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زن عربستانی بعد از ۳۰ سال به شوهرش اجازه نداده صورتش را ببیند
 یک زن بادیه نشین در عربستان با گذشت ۳۰ سال از ازدواج، به دلیل تقالید جاهلیت هنوز به همسر خود اجازه نداده که صورت وی را ببیند. به گزارش سایت خبری ایران، فرزند این زن بادیه نشین در این باره گفت: پدر و مادرم اکنون بیش از ۵۰ سال سن دارند و سی سال از ازدواجشان می گذرد. روز گذشته در حالیکه مادرم خواب بود، پدر می خواست نقاب را از صورت وی بردارد و پس از این همه مدت چهره وی را ببیند، اما مادر فورا بیدار شد و با خشم فراوان به خانه پدریش پناه برد. فرزند در ادامه می افزاید: مادرم امروز هم به دلیل این اقدام پدر، درخواست طلاق از وی کرده است.
پس از این حادثه پدر چندین بار از همسرش عذرخواهی کرد، اما نتیجه ای در بر نداشت.
 گفتنی است این مساله از تقالید بسیار افراطی و جاهل گونه بادیه نشینان عربستان سعودی است به طوریکه حتی فرزندان حق ندارند چهره مادر را ببینند. در گذشته این تقالید مشکلات فراوانی را در عربستان سعودی به وجود آورده است. برای نمونه چندین بار در حوادث تصادف هنگامیکه مرد برای تشخیص همسرش به پزشک قانونی می رفت، نمی توانست چهره او را شناسایی کند!!!!!!!!!!!!!!!!!

راههای سالم برای افزایش بازدیدکنندگان وبلاگ

* چقدر از ترور بی نظیر بوتو متاسف شدم. این زن یکی از زنان مورد علاقه من بود. واقعا حیف شد. وقتی برادرم گفت اصلا باورم نمیشد. یادمه توی راه رادیوی تاکسی گفت جان سالم به در برده ولی وقتی رسیدم خونه برادرم گفت نه همین الان گفتن ترور شده. خیلی حیف شد. 
مرتبط: بی‌نظیر بوتو، دختر شرق - دانلود اتوبیوگرافی و خاطرات بوتو

* اولش عیدتون مبارک. هر چند با تاخیر. چون من مسافرت بودم و به اینترنت دسترسی نداشتم. راستی اگه خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد طی چند ماه آینده ما داریم عروس دار مشیم. برادر بزرگه ام قصد ازدواج داره. اگه اینکار صورت بگیره اولین فرد خانواده ما داره ازدواج میکنه. فعلن خونواده دختره مخالفتی ندارن ولی داداشم گفته باید بیشتر فکر کنه! طفلی یه خورده میترسه. البته سنشم کم نیستها. برادر بزرگم متولد آخرای ۵۶ هستش. ولی تا به حال قصد ازدواج نداشت.
کمی احساس عجیبی دارم. تا به حال این موضوع توی خونه ما پیش نیومده و من همش دارم داداشم رو با کت و شلوار و کراوات دومادی تصور میکنم و هنوزم باورم نمیشه این پسری که تا همین چند روز پیش با هم کشتی میگرفتیم و موهای همدیگه رو می کشیدیم یهو مثلن بشه یه مرد زن دار. خنده ام میگیره:-)

* حقیقتش من اصلا هیچ ادعایی در زمینه وبلاگ نویسی ندارم. پر واضحه که اگه بخوایم وبلاگها رو تقسیم بندی محتوایی کنیم وبلاگ من بدون شک توی طبقه سطحی و بی محتوا و این چیزا قرار می گیره. اما به عنوان کسی که ۵-۶ ساله که وبلاگ می نویسم و میخونم دلم میخواد چند تا توصیه به چند دسته وبلاگ نویسی بکنم که مدام وبلاگاشون رو میخونم:
الف) وبلاگهای آی تی نویس:
حقیقتش الان منظورم شخص خاصی نیست ولی وقتی وارد وبلاگهای آی تی می شیم اوضاع طوریه که انگار نویسندگانش میخوان به همدیگه پز بدن و یا اطلاعاتشون رو به رخ همدیگه بکشن تا اطلاع رسانی. چون اکثر مطالب اونها کاملا شبیه هم و در حوزه های یکسانی هست که کاربرد عمومی ندارن! فقط هربار ترجمه های جدیدتری رو از وبلاگهای تاپ بر میدارن و میذارن. نه اینکه چیز بدی باشه ها ولی یه طوری انگار از سایر وبلاگ نویسا جدا شدن و دارن یکه می تازن!! اکثر مطالبشون هم به درد عموم نمیخوره و فقط به درد خودشون میخوره!
ب) وبلاگهای در آستانه ازدواج:
منظورم وبلاگهایی هست که معمولا یک پسر و دختر و یا ترکیبی از ایندو می نویسن که قصد ازدواج دارن و خیلی همدیگه رو دوست دارن. حالا من دست خودم نیست ولی علاقه زیادی به اینجور وبلاگا دارم!!! فقط یک چیزی در مورد این وبلاگا منو ناراحت می کنه! باور کنید موردهای بسیار زیادی دیدم که توی وبلاگ فقط از عشقشون مینویسن و قربون صدقه همدیگه میرن و بعدش یهویی یه روز میری توی وبلاگ میبینی نوشتن بهم خورد و خداحافس! وای نمیدونین چقدر متاثر میشم از اینکه چرا از اول از مشکلاتشون ننوشتن که شاید کسی مشاوره ای کمکی درددلی چیزی بکنه و یا راه حلی بهشون بده! از اول گود دی هست و همه چیز خوبه و بعدش ناگهانی همه چیز بهم میریزه. شمایی که برات مسئله ای نیست که هنوز رابطه ای جدی نشده در موردش مینویسی و علنیش می کنی خوب اقلا صادقانه همه چیز رو بنویس و یکهویی همه چیزو ترک نکن که خواننده هم دستش توی حنا نمونه!!!
ج) وبلاگ خانومهای متاهل:
حالا اعم از اینکه مادر باشن یا نباشن. فکر میکنم همه ماهایی که یه دوران رو تجربه نکردیم خیلی دلمون میخواد راجع بهش بدونیم و بخونیم. متاسفانه اکثر این وبلاگا تبدیل میشن به جایی که خانومه فقط قربون صدقه شوهرش میره و بس! ای کاش اونایی که تازه ازدواج کردن و یا مادر شدن کمی از مشکلاتشون جر و بحثاشون و نتیجه گیریهاشون بنویسن که اونی که میخونه اقلا یه دیدی نسبت به آبنده پیدا کنه. چه خوبه که راه حلهاشون رو هم بگن. نه اینکه فقط بگن امروز واسه شوشو آش درست کردم خورد سیر شد الهی قربونش برم!!!!!!!!!!

* به اونهایی که میخوان تازه وبلاگ نویسی رو شروع کنن چند تا توصیه دارم که به نظر خودم راههای سالمی برای افزایش بازدیدکنندگان وبلاگشون هست:
۱- هویت غیر واقعی: به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی با هویت و اسم واقعی خودشون ننویسن! این جدی ترین توصیه ای هست که میتونم بکنم. حالا وقتی مثل من سر نوشتن هر موضوعی هی قیافه افراد رو تصور کنین که نکنه فکر بد کنن و از این حرفا اون موقع میفهمین این توصیه چقدر مهمه! توی وبلاگ از به کار بردن هر نشانه ای که دال بر معرفی اجمالی شما داره پرهیز کنید! حتی اسم کوچکتون و ایمیل واقعی تون رو قرار ندید. حتی الامکان آدرس وبلاگتون رو به دوستانتون ندید یا ضمیمه ایمیلتون نکنید. البته این مورد بیشتر به لحاظ امنیتی بود تا افزایش بازدیدکنندگان!
۲- آپدیت منظم: اگه میخواین بازدیدکنندگان وبلاگتون زیاد بشه یکی از ساده ترین راهها آپدیت منظم هستش و راه بعدی صادقانه نوشتن هست. از نوشتن مطالبی که دید خودخواهانه دارن پرهیز کنید. خیلی با خودتون کلنجار نرید و درگیری نداشته باشید با خودتون. اینطوری حتی اگه از مشکلاتتون بنویسید دیگران به شما راه حل خواهند داد.
۳- عدم استفاده کامنتهای اسپم: اگه برای دیگران کامنت میذارین حتما اول مطلب رو بخونید و بعد راجع به همون مطلب نظر بدید. از به کار بردن کامنتهای مشابه برای n وبلاگ اکیدا خودداری کنید! اینطوری بیشتر از چشم می افتید. ولی یه کامنت محترمانه مرتبط باعث میشه اون وبلاگنویس یا چند تا خواننده دیگری که نظرخواهی رو می بینن از نظر درست و حسابی شما خوششون بیاد و حتما وبلاگ شما رو بخونن.
۴- عدم استفاده عبارات اسپم: از به کار بردن عباراتی مثل وبلاگ خوبی داری، به وبلاگ من سر بزن، با تبادل لینک موافقی و این حرفا اکیدا خودداری کنید!
۵- باکلاس بودن: از تحت فشار قرار دادن دیگران برای لینک دادن به خودتون اکیدا خودداری کنید. این کار فقط به وبلاگتون لطمه میزنه! احتمال اینکه اون فرد به شما لینک بده خیلی کمه! اگه هم لینک بده ممکنه فایده نداشته باشه. چون امکان اینکه در پستهای وبلاگش به شما لینک بده خیلی کمه! بعید میدونم لینکهای کناری بیشتر از پستهای وبلاگ خواننده داشته باشند.
۶- موتورهای جستجو: وبلاگتون رو در موتورهای جستجو با کلمات کلیدی دلخواه تون ثبت کنید. فایده این کار اینه که ممکنه شخصی با سرچ کلمه ای به وبلاگتون بیاد و خواننده دائمیش بشه.
۷- شرکت در بحثهای داغ: تا جایی که در تخصصتون هست توی بحثهای مفید و داغ وبلاگها شرکت کنید. به نظرم اینطوری باعث میشه افرادی که دیدگاه مشترکی با شما دارن، با شما هم عقیده بشن و مشتری دائم وبلاگتون بشن.
۸- اضافه کردن به بالاترین: مطالب مهم وبلاگتون رو به خصوص اونها بحثهایی رو که فکر می کنین جای بحث دارن به بالاترین اضافه کنید و در بحثهای اونجام تا جایی که وقت دارین شرکت کنید (مثلا آخر هفته ها که بیکارین اضافه کنید)
۹- لینک متقابل: اگر درخواست لینک دارید لااقل به دیگران لینک دهید! منظورم لزوما همون وبلاگ نیست! ولی اقلا لیستی از وبلاگهایی که میخونید داشته باشید! به شخصه، به ندرت از وبلاگهایی خوشم میاد که به هیشکی لینک ندادن!!!

آرزوهای گیکی من

* در راستای پست قبلی: یک کشف دیگه کردم: کیا به من لینک داده اند؟!
مزیت لینک فوق اونه که حتی اگه کسی در یکی از پست های وبلاگش و یا حتی اگه بدون استفاده از بلاگرولینگ هم بهتون لینک داده باشه اونجا مشخص میشه. لینکشو این بغل گذاشتم. خیلیم سریع آپدیت میشه.

* خوب منم به بازی آرزوهای گیکی دعوت شدم. اینم آرزوهای من:
۱- دوست داشتم یک هکر بزرگ باشم و در هر ثانیه و هر زمان که دلم خواست هر سایت و سروری رو هک کنم :دی البته مطمئنا من یک هکر با اخلاق بودم (یه چیزی تو مایه های مشاور امنیتی) و از این راه کلیم پول به جیب میزدم. تصور کنید آدم بره گوگل، یاهو، مایکروسافت، سکیوریتی فوکوس و اینها رو هک کنه! خوب مطمئنا پول زیادی به جیبهای مانتواش سرازیر میشه (متاسفانه مانتوم جیب نداره :دی)
در اون صورت یک شرکت مشهور می داشتم که معروفتر از سازمان ملل و گوگل و یاهو و مایکروسافت بود. بعدش کل این شرکتها برای امن سازی نرم افزارها و سخت افزارهاشون به شرکت من مراجعه می کردن:دی آها تا یادم نرفته لوگوی شرکت من باید یه همچین چیزی باشه :دی

                      
۲- دوست داشتم یه گوشی و یا کامپیوتر جیبی داشتم که از طریق اون تمامی افکار هر کسی رو که اراده می کردم، رو میخوندم
۳- دوست داشتم همه اطلاعات دنیا به هم مریوط و در دسترس بود. مثلا در هر زمانی با یک وسیله ای کلیه اطلاعات آی تی، پزشکی و روانی و تغذیه ای و ورزشی و اینها به یه سروری فرستاده میشد و در سریعترین زمان ممکن راه حل برای طرف ارسال می شد.
۴- دوست داشتم مبادله داده و اطلاعات در کل دنیا وایرلس بود! به عبارتی دیگر دوست دارم دیگه نیازی به کابل و سیم و اینها نباشه و هر زمان از هر جایی به راحتی به اینترنت پرسرعت دسترسی داشتیم.
۵- همین طور دسترسی به اطلاعات چه کامپیوتر چه لپتاپ چه موبایل رایگان بود. نیازی به هیچگونه شارژ الکتریکی هم نداشت!!!
۶- تمامی ارتباطات اعم از اینترنت و تلفن و موبایل تصویری می شدن یعنی در آن واحد فیلمی واقعی سه بعدی شامل حس و بو و لمس از فرد اونور خط می دیدی.
پی نوشت ۱: اینو بعد از نوشتن دیدم:
از آرزوهای گیکی یک پزشک: دوست داشتم، یک برنامه تلویزیونی تمام‌عیار آی‌تی را تهیه و مجری‌گری می‌کردم. چیزی شبیه نود و یا آسمان شب، البته با کیفیت و هیجان بسیار بیشتر. شما دوست نداشتید، وقتی تلویزیون را باز می‌کردید، آخرین اخبار گوگلی و وب دویی را ببنید و بشنوید؟ دوست نداشتید چهره‌های سرشناس وبلاگستان را در تلویزیون ببینید؟ دوست نداشتید این جانب مثل فردوسی‌پور یقه این و آن را می‌گرفتم که چرا این طوری است و آن طوری نیست؟! باز هم پرواضح است که بعد از برنامه نخست…
پی نوشت ۲: از آرزوهای گیکی آپدیت بلاگ:
یکی از بزرگترین آرزو های من این که روزی برسد بشود اشیا و اجسام را هم به صورت Attachment به پیوست e-mail ارسال کرد، هر چند بسیار نامعقول و غیر ممکن به نظر میرسد ولی تصور کنید اگر ۳۰ یا ۴۰ سال پیش اینترنت را هم برای شما توصیف می کردند یحتمل کمی نامعقول می نمود. البته ناگفته نماند بعد از محقق شدن این آرزو یک سری مشکلات جدید پیش می آید مثلا من خودم را attach می کنم بعد send می کنم بلاد کفر و استکبار!! Thumbsupلذا اداراه ی مهاجرت کشور مذکور بایستی فکری به حال این مشکل جدید بکند! ضمن اینکه خدا وکیلی وقتی مجبور بوده ام وسیله ای را ببرم به کسی بدهم که حتی راهش هم نزدیک بوده بارها این مطلب را آرزو کرده ام.
پی نوشت ۳: اینم قواعد بازی
پی نوشت ۴: (ایشالا آخریشه! پی نوشته ها از اصل مطلب بیشتر شد!!!) من اینها رو دعوت می کنم: مریم و دینا، روژ، سارا، مرضیه، سماموس و دکتر مزیدی و شیخ الشیوخ، گیلاث، خانوم دکتر احمدنیا (کسی میدونه چه بلایی سر وبلاگشون اومده؟) و فریناز

*  خوب شاهد از غیب رسید. در راستای این بحث مشاغل و تحصیلات زنان و تاثیر اونها بر خانواده: دیروز در یکی از برنامه های شبکه ۵ یک دکتری می گفت که طبق تحقیقات زنان تحصیل کرده و دارای اشتغال، فرزاندان سالمتر و مفیدتری رو به جامعه تحویل میدن. طبق یافته های جامعه شناسان، فرزندانی که متعلق به اینگونه مادرها هستند همیشه دارای اعتماد به نفس و روابط عمومی بهتر هستند. در ادامه حرفاش می گفت که مسئولیت خانواده فقط به عهده زن نیست تمامی اعضای خانواده مسئول خانواده هستند. وقتی مسئولیت اکثر کارها به دوش خانوم می افته انرژیش تحلیل میره. ولی قسمت اعظم مسئولیت شارژ عاطفی خانه بر عهده زن هست. بنابراین اگه ما علایق زن رو برآورده کنیم و بهش کمک کنیم، اون بهتر میتونه در این مسئولیت موفق باشه.

* اینجوریشو دیگه ندیده بودم. دیروز یه پسره مسیر زیادی رو دنبال من اومدو مدام اصرار میکرد که قصد مزاحمت نداره و فقط میخواد با موبایل خودش یه شماره رو براش بگیرم و حرف بزنم. در نهایت دیدم چاره ای نیست اگه این بابا رو ولش کنم تا در خونه مونم میاد وایستادم. کلی عذرخواهی کرد و بعدش گفت:
لطفا این شماره رو بگیر و بعد و سلام و خسته نباشید بگو که از شرکت ایرانسل یا MTN زنگ می زنی. بعدش بهش بگو که شما برنده شدی و چرا نیومدید به اون آدرس که جایزه تون رو بگیرید!!! بعدش یه شماره ایرانسل رو گرفت و گفت که حالا حرف بزن. منم دیدم صدای یه خانومیه که میگه گوشیش رو پیغامگیره و بعد از بوق چیزیو که پسره گفته بود تکرار کردم و بعدش قطع کردم و گوشیو دادم بهش! بدون اینکه من توضیحی بخوام برگشت گفت: حقیقتش من تو ایرانسل کار نمی کنم! اون خانوم هم دوست دختر یکی از دوستانمه که من خیلی ازش خوشم میاد! میخواستم اینطوری یه قرار تنهایی باهاش بذارم و باهاش حرف بزنم!!! گفتم پس قضیه برنده شدن چیه؟ گفت آخه دوستم میگه این دختره خیلی مادی و مال دوسته! چون گفتم برنده شده حتما میاد! یه N76 هم واسش خریدم که بهش کادو بدم!!!! یه کاریم کردم که شماره ام نیفته که دختره شک کنه!!! (سوال: چطوری همچین چیزی ممکنه شماره نیفتادن رو میگم؟!)
والا خدا شانس بده! یارو دوست دخترش دوستش هست یعنی الان با یکی دیگه ست تازه مادیاتی و پول پرست هم هست باز این بنده خدا اینطوری عاشقش شده بود و میخواست یه N76 هم بهش کادو بده!!!

چرا هیچ وقت عشق اول را فراموش نمیکنیم؟

* یکی ما رو پینگ نماید لطفا. طبق کشفیات من فقط وبلاگای ام تی، بلاگ اسپات و بلاگفا پینگ میشن. چرا؟! بلاگرولینگ خوب نمیشه؟! حالا که از فیلتر در اومده، ناز میکنه کار نمی کنه :دی

* کیا به وبلاگ من لینک داده اند؟
اینجا لیست وبلاگهاییه که از طریق بلاگرولینگ به وبلاگ من لینک دادن. اگه کسی جدیدا لینک بده به انتهای لیست اضافه میشه. اولا من از همه شون ممنونم. من یه نگاه تصادفی که کردم اکثرا وبلاگهای قدیمی هستند و ظاهرا وبلاگنویسای جدید علاقه ای به وبلاگ من ندارن:-) خیلیاشونم متاسفانه اصلا دیگه نمی نویسن… 

* به خاطر یه مشکلی که برای یکی از دوستانمون افتاده بود، چند روز پیش سر ناهار بحث عشق اول و حواشی اون بود و این که خیلی مهمه چطور تموم بشه و پایان محکمی داشته باشه و این حرفا. یکی از همکارانمون گفت که چند وقت پیش یه آقای روانشناسی داشته توی دانشگاه تهران سخنرانی میکرده و بین حرفهاش گفته که:
«مواطب باشید اول بار عاشق چه کسی میشید؟ چون عشق اولتون رو بعدها در زندگی با هیچ پاک کنی نمی تونین پاک کنید مخصوصا آقایان
البته فکر می کنم اون ۲ کلمه آخر رو اشتباه کرده چون خانومها احساسی تر و وفادارترن من فکر میکنم این مورد بیشتر در مورد خانومها صدق می کنه:دی
این موضوع از اونجایی ذهن منو مشغول کرده بود که چند روز پیش یکی از دخترای هم سوییتی مون رو توی خوابگاه دیدم که ازدواج کرده بود و میگفت که خیلیم از همسرش راضیه ولی هر وقت به سعید فکر میکنه دلش براش پر می کشه! (این سعید کسی بود که کل خوابگاه میدونستن اینا همدیگه رو میخوان ولی خانواده پسره مخالفت کردن و بهم خورد) حالا این موضوع باعث شد کمی بترسم!!! و موقع ناهار بشینم کمی در این مورد سرچ کنم (من به این دلیل دیگه سر کلاس اروبیک نمیرم) و به مقاله ای به اسم عشق اول: چرا هیچگاه فراموشش نمی کنیم؟ برسم.
حقیقتش من بیشتر از اون بخشهایی خوشم اومد که یکسری از خانومها و آقایون راجع به تجربیاتشون در مورد عشق اول نوشته بودن. و باید اعتراف کنم که از خوندن خیلیاشون اشکم در اومد. اینو نوشتم که نگین این دختره هندی بازی در آورده  اینم متن مقاله:

اولین عشق من؟… یادش که می افتم همیشه چشمام پر از اشک میشه…!
هیچ روزی نیست که به او فکر نکنم و نگران نباشم که آیا حالش خوب است و یا مشکلی نداشته باشد.
فکر می کنید اولین عشقم را هنوز به یاد دارم؟ معلومه که دارم، انگار همین دیروز بود—اما ۲۳ سال از آن روز می گذره..!

آیا شما اولین عشقتان را به یاد می آورید؟ البته سوال احمقانه ای است! مطمئناً همه ما هنوز با شور و هیجان و البته کمی هم با ناراحتی، به یادمان مانده است. چه او هنوز در کنارتان باشد و چه فقط خاطره ای باشد که یادآوری آن ناراحتتان می کند، اما اولین عشق ها همیشه مثل گنجینه ای گرانبها در دل افراد باقی می ماند. اینجا حرفهای شما را درمورد مردی که برای اولین بار قلب و احساس شما را متحول کرد، گرد آورده ایم.

هنوز هم یادش داغم را تازه می کند!
حتی با گذشت سالها، فکر کردن درمورد عشق اولمان لرزشی در قلبمان ایجاد می کند. چه چیز باعث می شود که حتی با گذشت پنج، ده یا حتی بیست سال، اولین عشق ها همیشه فکرمان را به خود مشغول کند؟ دلیلش هرچه باشد و آن فرد هر کس که بوده باشد، عشق اول همیشه جزئی از وجود ما می شود. نمی توانیم آن را فراموش کنیم—و تصور نمی کنم کسی واقعاً بخواهد فراموش کند.

شیرین می گوید: “بله، به یاد می آورم… انگار همین دیروز بود. سالهای سال گذشته است، اما هنوز به خاطر دارم او چه شکلی بود و چقدر دوستش داشتم. حدود هشت سال با هم اختلاف سنی داشتیم—من ۲۰ ساله بودم و او ۲۸ سال داشت—همیشه می ترسید مبادا والدینم با این مسئله مخالفت کنند. این روزها وقتی کمی ناراحت و غمگین می شوم، یاد و خاطره ی نوازش ها و بوسه های او به سراغم می آید. خیلی جالب است، همین روزها ۴۲ ساله می شوم.”

لیدا اینگونه به خاطر می آورد: “در همه ی کارهایمان احساساتی بودیم و با شور و هیجان رفتار می کردیم—در دوست داشتن هایمان، دعواهایمان، حتی زمانی که میخواستیم همدیگر را اذیت بکینم هم با شور و احساس عمل می کردیم. با اینکه شوهرم را بسیار دوست دارم و کاملاً خوشبخت هستم، هنوز هم خیلی وقتها به او فکر می کنم. چند هفته پیش او را دیدم، همراه همسر و بچه اش بود. نگاهش کردم، او هم نگاهم کرد، و همه چیز در یک لحظه بسیار زیبا بود. خیلی وقت بود که ندیده بودمش. خوشحالم که او نیز خوشبخت شده است.” 

الناز در مورد دوست پسر دوران دانشگاهش اینطور می گوید: “ما به هیچ وجه برای هم ساخته نشده بودیم. خانواده و دوستانم نمی توانستند او را تحمل کنند. همیشه با هم دعوا داشتیم و بیشمار به هم زده و دوباره آشتی کرده بودیم. ولی مجذوب هم بودیم. پس از آخرین دعوا که دیگر تصمیم گرفتیم برای همیشه از هم جدا شویم، احساس می کردم قلبم را پاره پاره کرده اند. هنوز نوارها و نامه های عاشقانه اش را پشت گنجه ی اتاقم پنهان می کنم. ۱۰ سال از آن ماجرا می گذرد.”

فرنوش عشق راستین خود را وقتی هجده سال بیشتر نداشت ملاقات کرد. اما پنج سال طول کشید تا رابطه اش را با او آغاز کرد. او در این باره می گوید: “در یک مهمانی با هم آشنا شدیم و با هم صحبت کردیم. دو سال دوران دانشگاه را با هم بودیم. او در شیراز زندگی می کرد و همین راه دراز باعث برهم خوردن روابطمان شد. هنوز هم در شیراز زندگی می کند و ازدواج کرده است. اما من هنوز مجردم و در تهران زندگی می کنم. با اینکه رفته است اما همیشه اولین عشق من باقی می ماند.”

وقتی دوباره او را می بینیم…
ممکن است هر از چندگاهی اولین عشقمان را جایی ببینیم. دیدارهایمان ممکن است کوتاه یا طولانی باشد، اما دیدارهایی تلخ و شیرین است. آیا کسی پیدا می شود که تا به حال به دیدار دوباره ی اولین عشقش فکر نکرده باشد؟

سارا با اینکه قرار مدار ازدواج با اولین عشقش را هم گذاشته بود، ولی با مرد دیگری ازدواج کرد. ۲۰ سال پس از آخرین ملاقاتشان ، او را در مجلس ترحیم مادرش دید. اما حتی با گذشت این همه سال، شعله ی عشق مثل همان روزهای نوجوانی در قلبش زبانه کشید : “درمورد عشقی که به هم داشتیم صحبت کردیم. می گفت که چقدر دلش شکسته بود وقتی ترکش کردم و با کس دیگری ازدواج کردم…خیلی وقت ها به او و پاکی عشقمان فکر می کنم. هیچوقت فراتر از بوسیدن همدیگر نرفتیم، اما نزدیکی که با او داشتم بسیار بیشتر از آن چیزی است که اکنون با شوهرم پس از ۲۶ سال حس می کنم.”

رویا نیز به تازگی اولین عشقش را ملاقات کرده است: “بعد از ۲۹ سال.. روز را با او گذراندم. وقتی برای اولین بار همدیگر را در دانشگاه دیدیم ۱۹ سال داشتیم. عشقی واقعی بود… اگر چنین چیزی در آن سن وجود داشته باشد و حالا پس از گذشت اینهمه سال باز عاشق هم شده ایم. اما اینبار عشقمان کاملاً با قبل متفاوت است. گذشته ای با هم داشته ایم و حال را باهم می گذرانیم. امیدوارم در آینده نیز کنار هم باشیم.”

تجدید دیدار سحر در اینترنت اتفاق افتاده است: “در ماه خرداد بود که آنلاین شده بودم. البته زیاد به کامپیوتر وارد نیستم. داشتم یکسری کارهای تحقیقاتی انجام می دادم که کسی بهم پیغام داد. بله خودش بود—نزدیک بود قلبم بایستد. شوهرم داشت از جلوی در رد می شد و پسرم وارد اتاق شد. باید توضیح می دادم که او کیست. درمورد همه چیز باهم صحبت کردیم. هنوز هم وقتی ایمیلی از او دریافت می کنم قلبم تند می زند. احساس گناه می کنم، اما دوست دارم که هنوز با او در ارتباط باشم.”

او اولین و تنها عشق من بوده است!
بعضی از ما آنقدر خوش شانس بوده ایم که همان دفعه ی اول آنکه می خواستیم را به دست آورده ام. و وقتی برای اولین بار ملاقاتش کردیم، دیگر نگذاشتیم از دستمان برود!

سیمین می گوید: “اولین عشقم تنها کسی بود که باعث شد قلبم تندتر بزند و از خود بیخود شوم. اما چیزی که باعث شد عاشقش شوم قلب طلایی بود که در سینه پنهان کرده بود. او تنها کسی بود که توانست قلبم را تصرف کند. هشت سال است که با هم هستیم و شش سال است که ازدواج کرده ایم. صاحب پسری دوست داشتنی شده ایم. اینطور بود که اولین عشق من به تنها عشق زندگیم تبدیل شد.”

منیر اعتراف می کند که: “من فقط یک عشق واقعی داشته ام و با او ازدواج کردم. سالهای آخر دبیرستان بود که با هم آشنا شدیم و شش سال بعد ازدواج کردیم. از همان ابتدا می دانستم که او همان است که من می خواهم. ما واقعاً برای هم ساخته شده ایم.”

عسل می گوید: “داستان اولین عشق من کمی عجیب است. باور کنید.” بعد از چندین ماه دوستی اینترنتی، عسل و دوست اینترنتیش پارسال همدیگر را ملاقات کردند. “بعد از ملاقات، کوچکترین تردیدها برای برقراری ارتباط هم از بین رفت. هنوز هم عاشق هم هستیم و برای ازدواج نقشه می کشیم.

عاقل تر و پخته ترم کرد!
گاهی اوقات اولین عشق چیزهایی به ما می آموزد—البته این درس ها معمولاً آن چیزی نیست که دوست داشتیم یاد بگیریم.
ندا می گوید: “او به من  احساس شگفت انگیزی می داد. ۱۳ ماهی که با هم گذراندیم، شادترین روزهای زندگی من بودند تا اینکه از من جدا شد. اصلاً نمی دانستم که به من خیانت می کند. خیلی ترسیده بودم و او هیچ کمکی به من نمی کرد. در آخر همه چیز را برای مادرم تعریف کردم و این بهترین و عاقلانه ترین تصمیمی بود که در کل زندگی گرفته ام. ”

شما چی میگین
اگه چیزی دارین برای گفتن بگین تا در اینجا ثبت بشه. مطمئن باشین کسانی هستند که از این مطالب استفاده کنند.  

* راستی تا یادم نرفته اینم لینک مقاله