لینکدونی - مطالب جالب و خواندنی از سراسر وب

خوش به حال اونایی که ازدواج کردن

* خوش به حال اونهایی که ازدواج کردن مخصوصا خانومها! من چند تا دلیل واسه این خوش به حالشون گفتن دارم:
۱- اول اینکه آرامش خاطر دارن و دیگه دنبال نیمه گمشده شون نمی گردن. این واقعا مجهولترین ذغدغه مجردهاست. متاهل ها هر چی باشه دیگه طرف رو شناختن و میدونن چه جور آدمیه و بالاخره خیالشوا راحتتره و با فراق بال میتونن به سایر جنبه های زندگیشون برسن. مجردها در این زمینه که خوب طبیعتا مهمترین زمینه زندگیشون و انتخابهاشونم هست، هزارجور خیال بافی میکنن که جز ترس از آینده و همسری نامعلوم چیز دیگه ای براشون نداره!
۲- دوم اینکه یه همدم دائمی و قابل اطمینان دارن که بهشون وفاداره و دوستش دارن و هر وقت که ناراحت شدن میتونن بهش پناه ببرن. مجردها بعضی روزها از این نظر واقعا کلافه میشن.
۳- سومی و مهمتر از همه اینکه دیگه خواستگاری ندارن که بخواد ذهنشون رو مشغول کنه و یا بترسن که بهش جواب منفی بدن و بعد از جواب منفی دادن عذاب وجدان بگیرن که خدایا نکنه دلش شکسته باشه. نکنه خدایا تو از من برنجی و از این حافا!

باور کنین هر وقت توی زندگی من استرسی پیش میاد و ناراحت میشم همش به خودم نهیب میزنم که آره فلان کس که فلان موقع پیشنهاد داد، بیچاره که ایرادی نداشت که چون به دلم ننشست بهش جواب منفی دادم. حتما خدا داره بدین وسیله منو عذاب میده! این مصائب و بلایا نتیجه بی فکری من در اون موقع و شکستن دل یه انسان هست! برخلاف تصور شما پسرها بعید میدونم دختری دوست داشته باشه بی جهت به کسی جواب منفی بده مگه اینکه واقعا با شرایط و معیارهای زندگیش نخونه! وقتی هم مجبوره جواب منفی بده عمیقا از این موضوع ناراحت میشه که خدا کنه کسی از این موضوع نرنجه!

تصور من بر اینه که زندگی متاهلی و یا زندگی پس از ازدواج (مخصوصا برای خانومها) هر چند که ممکنه مشکلاتی رو در پی داشته باشه اما اطمینان خاطری رو براشون به ارمغان میاره که قابل مقایسه با قبل نیست! دیگه دغدغه ماها رو ندارن!

قوانین مردانه نوشته شده توسط خانومها

* ۱- در یک اقدام کاملا انتحاری رفتم موهامو دادم کوتاه کردن! یه چیزی حدود ۲۰ سانت! در حال حاضر بزرگترین تار مویی که در سرم هست حدودا ۱۰ سانتی متره! انتحاریشو از این بابت گفتم که بدون اجازه بابام این کارو کردم. حالا این دفعه وقتی رفتم شمال، اولش چند روزی باهام سرسنگینه و حرف نمیزنه بعدش کم کم اعتراض میکنه که چرا موهامو کوتاه کردم ؟( بابام کلا بدش میاد زن موهاش کوتاه باشه) بعدشم کم کم روابط عادی میشه و یادش میره. روز آخری هم بر میگرده میگه: ولی خودمونیما موهات بهت میاد. عین پسربچه ها شدی.
آخیش راحت شدم از بس که اول صبحی مجبور بودم اون حجم انبوه مو رو شونه کنم! الان دیگه نیازی به این کار نیست! چون موی کوتاه زیر مقنعه شونه کرده با نکرده اش هیچ فرقی نمی کنه

* ۲- نمیدونم بقیه خانومام همین احساسو دارن یا نه؟ آدم وقتی موهاشو کوتاهتر میکنه شیطون تر میشه! یا مثلا وقتی یه دامن بلند و یا ماکسی میپوشه رفتار خانومانه تری داره. این مسئله هم ناخودآگاهه. مثلا من بارها دقت کردم اگه لباس مجلسیم دخترونه و کوتاه باشه خیلی شلنگ تخته میندازم ولی اگه یه دامن بلند و یا ماکسی باشه رفتارم موقرانه تره. به همین نسبت احساس خانومانه ای که آدم داره. البته این احساسی که میگم رو فقط خانوما درک می کنن. منظورم احساس خانومانه است. یه حالتی از وقار و غرور و احساس جذابیت و همه اینها قاتی همدیگه منظورمه!!!

* ۳- امروز وقتی رفتم نمازخونه اینجا فقط یه کیف زنونه اونجا بود و کسی نبود. آخرای نماز خوندنم یکی در رو باز کرد. وقتی نمازم تموم شد خانومه در حالیکه داشت تند تند کیف رو می گشت به من گفت که چند لحظه صبر کنم. وقتی کیف پولش رو گشت خیالش راحت شد و اجازه داد من برم!!! منم برای اینکه حسابی خیالش راحت بشه اسمم رو گفتم و اینکه کارمند کدوم بخشم و به شوخی بهش گفتم که اگه بازم چیزی کم و کسر بود ما در خدمتیم!!! با تعجب نگام کرد و گفت که فکر کرده من دانشجوام! بیچاره این دانشجوها!
ولی خوب اقلا این رفتار خانومه یه مزیتی داشت و اونم اینه که به احتمال خیلی زیاد من شبیه سارقین و کلاهبرداران و کیف قاپهام SickWorried

* ۴- اینو از یک متن انگلیسی با اندکی دخل و تصرف و سانسور!!! ترجمه کردم به نظر من که جالب بود ولی کافی نبود!!!  قوانین مردانه نوشته شده توسط خانومها:
۱- همیشه خانومها قوانین رو مشخص می کنند
۲- قوانین همواره، بدون اطلاع  قبلی ای در معرض تغییر هستند
۳- هیچ مردی وجود ندارد که همه قوانین را بداند
۴- اگر خانومی حتی شک داشته باشد که مردی وجود دارد که همه قوانین را می داند، باید فورا برخی از قوانین و یا همه آنها را تغییر دهد
۵-  خانومها هیچگاه اشتباه نمی کنند!
۶- اگر هم خانومی اشتباه کند به خاطر سوء تفاهمی است که مستقیما از اشتباهات رفتاری و یا گفتاری آقایان منتج می شود
۷- اگر قانون ۶ام به کار برده شود، آقا باید فورا به خاطر سوء تفاهم ایجاد شده از خانوم عذرخواهی کند
۸- خانومها می توانند در هر لحظه ای از زمان فکرشان را تغییر دهند
۹- آقایان حق ندارند به هیچ وجه بدون رضایت کتبی و قبلی خانومها فکرشان را تغییر دهند.
۱۰- خانومها همیشه حق دارند در هر لحظه از زمان که بخواهند عصبانی و یا ناراحت شوند
۱۱- آقایان باید همواره خونسرد باشند مگر اینکه خانومها بخواهند که آنها عصبانی و یا ناراحت شوند.
۱۲- خانومها نباید تحت هیچ شرایطی اجازه دهند که آقایان بفهند چرا یک خانوم میخواهد یک آقا عصبانی و یا ناراحت شود.
۱۳- انتظار می رود که آقایان به گونه ای باشند که بتوان فکر آنها را در هر زمانی خواند
۱۴- آقایانی که به قوانین وفادار نمی مانند، نمی توانند گرم شوند، یک پناهگاه محکم را از دست می دهند و موجودات بی ارزشی تلقی می شوند.
۱۵- هر نوع دستکاری غیر مجاز در این قوانین، به معنای آن نیست که در عمل، قوانین تغییر خواهند کرد
۱۶- وقتی خانومها از چیزی شاکی اند، آقایان به هیچ عنوان حق ندارند بگن «این که چیزی نیست» و یا «همش همین بود»؟
۱۷- خانومها هر موقع که اراده کنند می توانند همه و یا برخی از قوانین را نادیده بگیرند.

* ۵- خواستم بگم منم با شماره نوشتن رو بلدم. البته میخواستم ۱۳ شماره ای بنویسما ولی چیز دیگه ای به ذهنم نرسید!!!

رکود وبلاگی + فیلم زن بدلی

* این دو سه روز تعطیلی من تقریبا بستری شده بودم ولی الان خدا رو شکر حالم خوبه! نکته جالب اینجاست که بعد از سپری شدن از دوران نقاهت همه لباسام واسم گشاد شدن و تو تنم زار میزن!!! حالا خواهشا شماها مراقب خودتون باشید و هوس سرسره بازی و برف بازی به سرتون نزنه. این کارا مال جووناست نه ماهایی که کم کم دایم شصتیمون رو می گیریمBig GrinThinking

* این دختره ای که قرااااره داداشم باهاش ازدواج کنه دیروز به من زنگ زده بود. خواهر شوهر هم خواهر شوورای قدیم! دختره انگار نه انگار من خواهر شووور آیندشم!!! ماشالا چه پررو بود! من به جاش خجالت کشیده بودم و زبونم بند اومده بود و اون همش می پرسید! چه زهراجون زهرا جونی هم راه انداخته بود Worriedبهش میگم داداشم راجع به من چی بهت گفته؟ میگه گفته «نه بابا نترس! خواهرم چند سال ازت کوچیکتره تااازه ببینیش خودت میفهمی یه دختر کوچولوی دوست داشتنی هست!» آره جون عمه اش Big Grin آی توی دلم حرص خوردم از دست این داداشم! نا سلامتی من خواهر شوهر بزرگه دختره میشما! حالا ببین یک زهراجونی یادش بدم که!!! آخه خواهر شوهری گفتن! ابهتی گفتن! انگار نه انگار! دختره خودش میگفت خودش می خندید!!! Big GrinConfusedAt wits end

* ظاهرا وبلاگستان رو رکود فراگرفته. بعد از چندین روز تعطیلات برفی هنوزم وبلاگای محبوب من آپدیت نکردن! چیزی شده؟ در حالت کلی من فکر میکنم وبلاگ نویسی دیگه رونقش رو از دست داده و دیگه اون تازگی و طراوت و جذابیت رو نداره. حداقل من اینطوری فکر می کنم. اگه نگاهی به لیست وبلاگهای محبوبتون و مطالب اونا بندازین این حقیقت رو بهتر متوجه میشید.
من فکر می کنم دلیلیش اینه که یک زمانی وبلاگها خیلی متنوع بودن و هر کسی همونطور که دلش میخواست مینوشت. به عبارتی دیگر به سبک خودش و اونطوری که دوست داشت. اما از وقتی برخی گروههای به اصطلاح پیشرو وبلاگی پیش اومد (که بعضیا اسمای مافیایی روش گذاشتن) دیگه سبک و سیاق همه تقریبا مثل هم شد و دیگه اون جذابیت و تنوع از بین رفت.
واقعیت اینه که من قبول دارم این گروهها وجود دارن! بین خودشون و به مطالب خودهاشون لینک میدن برای همدیگه کامنت میذارن و قربون صدقه مطالب همدیگه میرن. کس دیگه ای رو هم قبول ندارن و مدام دارن بین همدیگه تعارف تیکه پاره میکنن. اینطوریه که برخی از وبلاگ نویسای جدید برای شهرت وبلاگشون به اونها پناه میبرن و پس ناچارن مورد دلخواه اونها بنویسن.

* فیلم زن بدلی
چند روز پیش شبکه ۵ فیلم زن بدلی رو نشون داد که به نظرم یکی از قشنگترین فیلمهای سینمایی ایرانی اومد! زبان فیلم بیشتر طنز ولی خیلی هم جذاب بود. بازیگر نقش اصلی ماهایا پطروسیان بود. زمانی که ۱۸ سالش بود دوستش رامبد جوان ازش خواستگاری کرد ولی اون رد کرد و گفت که میخواد برای پیشرفتش بره لندن و رفت. فوق لیسانس  معماری هم گرفت. ۱۰ سال بعد وقتی برگشت ایران اولش با ۱۰ میلیون تومان پس اندازش یک برج ساخت و بعد از ساختنش به قول خودش دنیایی از شانس و پول بهش رو آورد و حالا مدیر عامل یک شرکت برجسازی معروف بود. اون دختر مرفهی بود. توی یک پنت هاوس توی زعفرانیه زندگی میکرد و یک بنز آخرین مدل زیر پاش بود و کلا هر چیزی رو که اراده میکرد به دست می آورد ولی نه خانواده ای، نه عاطفه ای نه محبتی …
یک روز خانم منشی بهش گفت که شخصی به اسم آرش سپهری زنگ زده. ولی ماهایا پطروسیان بدون توجه به خاطراتی که باهم داشتن و قرار بود یه روزی ازدواج کنن شمارشو انداخت دور! همون شب طبق معمول یه پیتزا سفارش داده بود و یه پیرمرد (بهزاد فراهانی) اومد و بهش گفت که تو آدم خوبی هستی ولی نمیدونی خوشبختی چیه؟ و همون شب همه چیزش رو گرفت و وقتی ماهایا اعتراض کرد بهش گفت که با اینهمه ادعای مدیریتی که داری پس میتونی همه چیز رو از نو بسازی و خوشبختی رو پیدا کنی.
فکرشو بکنین یه دختری مثل اون یک دفعه بفهمه که توی یه خونه بازسازی شده زندگی میکنه شوهرش یه مسافرش کشه که با یه پیکان غراضه کار میکنه و از همه بدتر خودش خانه داره و دو تا بچه هم داره که یکیشون فقط ۸ ماهشه و بیمار هست. همسایه های بسیار فضولی هم داره که مدام توی کار هم سرک میشن.
اوایلش کاملا گیج بود و دست به هیچکاری نمیزد و فقط غر میزد. تا اینکه دید تنها راه نجاتش از اون خونه اینه که به همسایه ها و همسرش کمک کنه. اون کم کم شروع کرد به زندگیش سر و سامون دادن. با اینکه شوهرش هیچی نداشت و مدام اون غر میزد. اما به تدریج فهمید که علیرغم زندگی فقیرانه ای که دارن اون یک شوهر مهربان داره که حاضره براش هر کاری بکنه و دوستش داره و بهش افتخار میکنه و همینطور دو تا بچه دوست داشتنی به نامهای پارمیز و پارسا.
به طور کلی منظور فیلم این بود که حالا ماهایا پطروسیان در شرایطی قرار داره که اگه لندن نمی رفت توی اون شرایط بود. کم کم اون احساس خوشبختی میکرد و شب دهمین سالگرد ازدواجش به آرش سپهری گفت که خیلی خوشحاله که الان در کنار اونه و دوست نداره هیچ وقت این شرایط فعلی رو از دست بده.
بعدش با کمک از شم مدیریتش کمک کرد که همه همسایه ها با هم یه رستوران رو افتتاح کنن و درست توی شادی افتتاح رستوران دوباره همون پیرمرده اومد که اونو برگردونه. اما ماهایا گفت که نه دلش نمیخواد برگرده. اون الان خوشبخته. یه شوهر داره که خیلی دوستش داره و دو تا بچه که دلش نمیخواد از اونها جدا شه. بهزاد فراهانی اونو برگردوند ولی بهش گفت که خوشحاله پس فهمیده خوشبختی چیه…
و ادامه فیلم که ماهایا پطروسیان میره دنبال آرش (رامبد جوان) که داشته میرفته خارج و بهش میگه که به اندازه یک پرواز صبر کنه. اونم اول ناز میکنه ولی در نهایت قبول می کنه… 

فکر میکنم پیام فیلم خیلی قشنگ بود. اینکه هیچ چیز در دنیا مساوی با خانواده آدم و کسانی که دوستشون داریم نمیشه. ممکنه شما از نظر موقعیت اجتماعی به همه چیز رسیده باشید ولی وقتی از نظر عاطفی و محبتی تامین نباشید عملا خوشبخت نیستید. این همیشه دیدگاهیه که من بهش ایمان دارم و معتقدم که تا آدم جفت مطلوب خودش رو پیدا نکنه و یک خانواده هرچند کوچک ولی توام با مهر و محبت رو تشکیل نده عملا تنهاست و احساس خوشبختی نمی کنه.

ملت اینهمه پول رو از کجا میارن؟

* به شدت هر چه تمام دلم میخواد خطمو بندازم دور!!! به جاش یه شماره ایرانسل اعتباری بگیرم که فقط به خانواده و دوستای صمیم بدم و تمام! هم میفهمم چقدر دارم خرج میکنم و هم اینکه مزاحم تلفنی دیگه ندارم! راحته راحت! اینو نوشتم که بعدا یادم باشه راجع به مزاحمین موبایلی هم یه چیزکی بنویسم!!!

* واقعا موندم این دختر همسایه مون وقتی میگه زهرا بهت حسودیم میشه منظورش چیه و چقدر ته دلش منو مسخره می کنه؟!
آخه دیروز صبحانه رو با دختر همسایه پیانیستمون خوردیم:-) اول صبحی خانوم یه جعبه شیرینی دستش گرفت که بیاد به ما شیرینی بده که رفته ۲۰۶ خریده! بله پژو ۲۰۶! ماشین مورد علاقه من که هیچوقتم بهش نخواهم رسید:دی
فکرشو بکنین مجموع حقوق من در سال میشه یه چیزی بین ۷ تا ۸ میلیون! یعنی من اگه بخوام پژو ۲۰۶ بخرم و بخوامم که مستقل باشم و از جایی (خانواده ای دوستی همکاری) قرض نکنم، با این فرض که قیمت ۲۰۶ حدودا ۱۲ میلیون تومان باشه (اگه گرونتر نشده باشه؟) من باید دقیقا یک سال و خورده ای هیچی نخورم و نخرم و نپوشم! یعنی مثلا آب و هوا بخورم و همون لباسای دموده قدیمی رو بپوشم و پولام رو پس انداز کنم تا مثلا بتونم یه ۲۰۶ بخرم!!!
اونوقت ایشون حالا چند سالی از من بزرگتره ولی خوب بیکار خونه باباشون نشستن و هر روز چیزهای زیبا و متنوعی تناول میکنن و می پوشن و مینوازن و به همین راحتی یک عدد ۲۰۶ میخرن!
حالا بماند که دیروز سر صبحونه از چای خوردن هم افتادیم و مجبور شدیم علیرغم میلمان مقادیر زیادی شیرینی خامه ای میل کنیم (از شیرینی خامه ای واقعا بدم میاد). چون ایشون اصلا با چای میانه خوبی ندارن و نوشیدنی فقط قهوه و نسکافه میخورن! باز خدا پدر این نستله رو بیامرزه که انواع زیادی از نسکافه ها و کافی میت هاش در خانه مان موجود بود و از شرمندگی دختر همسایه ۲۰۶ دارمون در اومدیم!!!
چند وقت پیشم یه دختر خانم ۳۵ ساله (مجرد بودن) که در یکی از بخشهای همین جا کار می کنه، با من سوار سرویس شد و میگفت که یه جا خونه خریده به اسم خودش و اجاره داده به کسی! دارم فکر میکنم یعنی منم توی ۳۵ سالگی از این عرضه ها دارم؟!!!
نه حالا جدی جدی، ملت اینهمه پول رو از کجا میارن؟!!!

* حالا حتما فکر می کنین دارم حسودی میکنم. نه به خدا نوش جونش! ولی خوب دارم به این فکر میکنم که مثلن ما تحصیل کرده های این مملکت هستیم و وضعمون اینه. اینم در نظر بگیرین که من دختر هستم و مجرد و خیلی خرج ندارم وای به حال اون کارگر و کشاورز و اینها که متاهلن و چند تا بچه دارن و باید کلی خرج کنن و کرایه خونه بدن و حقوقشونم در ماه ۳۰۰ یا ۴۰۰ تومن هست…

* اینم در نظر بگیرین که ماشین چندان مهم نیست. ولی خونه چرا. مثلا اگه یه پسری به شرایط من بخواد خونه بخره یعنی احتمالا باید چندین سال گرسنگی و تشنگی بکشه تا بتونه یه خونه نه چندان بزرگ بخره! یا اینکه میتونه از جایی وام بگیره که بازم فرقی نمی کنه. میدونین چرا؟ چون اندازه همون پولی که برای کرایه خونه میده باید سالیان سال پول قسط وام رو بده…
چقدر زندگی توی این مملکت سخته! بیخود نیست که ازدواج کم شده. با اینهمه مشکلات واقعا کدوم پسری رغبت میکنه بره زن بگیره؟! میدونین زن گرفتن یعنی چی؟ یعنی همون درآمد اندک حالا باید بین خرجهای دو نفر تقسیم بشه و از همه مهمتر کرایه خونه و قسطهای دیگه. چند روز پیش خاله ام قسم میخورد که در ماه دارن قسمت اعظم درآمد شوهر خاله ام رو یعنی چیزی حدود ۴۰۰ و خورده ای فقط پول قسط اینور و اونور میدن! حالا خاله ام اینا هم ماشین دارن و هم خونه خریدن. با این حال قسطهای دیگه شون اینقدر شده!

* حالا خیلیم غر نزنم! تنها چاره ساختن با شرایط هست. بالاخره ما داریم همین جا زندگی می کنیم و باید با قناعت و مدیریت درست درآمدمون یه طوری زندگی مون رو جلو ببریم. مگه مادرهامون چیکار کردن که الان از زندگیشون راضی ان؟!
در ثانی من فکر میکنم زندگی مجموعه ای از این مشکلات و همفکری برای حل کردن اونهاست. اگه اینها نباشه پس اصلا زندگی چه معنی ای داره اگه همه چیز آماده باشه؟ خیلی بی معنی و مفت خوری میشه مگه نه؟!

شایعات و تعطیلات

* خوب تعطیلات برفی هم متاسفانه تموم شد. هر چند که تهران هنوزم سفید پوشه. ولی خوب دیگه فکر نکنمم تعطیلی ای در کار باشه و ما برگشتیم. با یک عالمه کار انجام نداده، گزارشات ناقص و کارهای تحویل نداده :دی

* من یه شایعه ای شنیدم که از ۵ شنبه به بعد هوا سردتر هم میشه و بارش برف شدیدتر از دو روز قبل. این خبر درسته؟ تا جائی که من شنیدم این بارش در ۵۰ سال اخیر بی سابقه بوده!