۱۳۸۶-۱۱-۲۸
* یکی دیگه از دوستای دوره دبیرستانمون رفت خارج. این یکی کانادا رفت. اوایل که خیلی خوشحال بود که بورس و ویزاش جور شده ولی وقتی داشت می رفت خیلی خیلی ناراحت بود. همش میگفت اه این آخرین باریه که فلان چیزو میبینم و یا آخرین باریه که فلان کارو میکنم و از همین حرفاش هم دلگیر و ناراحت میشد و اشکش در می اومد.
به نظر میاد همه چیز عادیه تا زمانی که این جمله “این آخرین باریه که” به اولش اضافه بشه. اونوقته که خیلی دردناک میشه… این آخرین باریه که من فلانی رو میبینم و دیگه ممکنه نبینمش. این آخرین حرفیه که باهاش میزنم و بعدش مسیر زندگیمون جدا میشه… این آخرین باریه که میام اینجا و … کلی از این جمله های دردناک که ممکنه شما رو یاد حوادث تلخی در گذشته تون بندازه…
اصلا یکی از دلایلی که حسهای نوستالژیک وجود دارن همینن. یعنی همین جملاتی که سرآیند اونا این آخرین باریه که … هستش. وقتی بر میگردی به گذشته چیزهایی رو میبینی که دیگه تکرار نشدن و شاید نمیشن. بعضی از اونهام مسیر زندگی آدم رو مشخص و جدا می سازن.
مثلا من خوب یادم هست وقتی هم اتاقیم توی خوابگاه تو یک حادثه رانندگی فوت کرد من همش میگفتم من دیگه همچین فردی رو نمیبینم. دیگه کسی رو نمیبینم که اسمش فاطمه جعفری باشه و مشخصاتش اینطوری… آخرین باری که من دیدمش روبروی کتابخونه دانشکده فنی پردیس بالا توی امیرآباد بود و اونقدر این جملات رو تکرار میکردم که بدون اینکه بفهمم ساعتها اشک میریختم.
حتی یادمه یه فلاپی ازش داشتم که روش یه فایل خراب بود و میتونستم فرمتش کنم و دوباره ازش استفاده کنم ولی اصلا دلم نمی اومد. خیلی از مواقع به همون فایل خراب نگاه می کردم و می گفتم که ما فلاپی های زیادی رو به هم دادیم ولی این آخرین فلاپی ای هست که تغییر نکرده و من میخوام همون طوری که فاطمه دستکاریش کرده نگهش دارم…
هنوز هم همین طورم وقتی به هر دلیلی دوستامون و افرادی که می شناسیم از من جدا میشن همین کارو میکنم. میدونم خنده داره و شایدم مسخره است ولی همیشه آخرین چیزایی رو که بمن دادن حتی اگه کثیف و درهم باشه هم دست نمیزنم میگم اینطوری به من دادنش و خدا نکنه که اشتباهی دستکاری بشن! اونوقت عین چی میزنم زیر گریه!
* اوه چقدر غم انگیز شد. عوضش این پائینی خیلی بامزه است:

* مسوولان گردشگری در چین درصدد سرمایه گذاری برای جلب گردشگران بیشتر با ایجاد نخستین شهر زنان جهان هستند جایی که مردان برای نافرمانی مجازات خواهند شد!
به گزارش رویترز از پکن، روستای ۲/۳ کیلومتر مربعی لونگ شویهو، در ناحیه شوآنگ کیائو شهر چانگ کینگ، معروف به شهر زنان، بر اساس مفهوم سنتی محلی “زنان حکومت می کنند و مردان اطاعت” ساخته شده است.
یک مقام گردشگری چین گفت زنان سنتی در این مناطق سلطه دارند و مردان مجبورند فرمانبردار باشند و ما حالا از این امر برای جذب گردشگران استفاده می کنیم.
به گفته مقام فوق اداره گردشگری در نظر دارد بین ۲۰۰ میلیون یوآن (۲۶ میلیون دلار) و ۳۰۰ میلیون یوآن برای ساختن تاسیسات ، جاده ها و ساختمان های این شهر هزینه کند و برای این کار از سرمایه گذاران داخلی و خارجی استقبال می کند.
شعار شهر جدید این است: زنان هرگز اشتباه نمی کنند و مردان هرگز نمی توانند درخواست های زنان را نادیده بگیرند!!!
انتظار می رود اجرای این طرح که از پایان ۲۰۰۵ شروع شد ۳ تا ۵ سال طول بکشد.
وقتی گروه های گردشگران وارد این شهر شوند زنان گردشگر هنگام خرید یا انتخاب محل اقامت حرف اول را خواهند زد و مردی که فرمانبردار نباشد با اجبار به زانو زدن یا شستن ظروف در رستوران مجازات خواهد شد.
تحت دسته بحث های بودار, عکس | نظر (۳۱)
۱۳۸۶-۱۱-۲۵
* نه اینطوری نمیشه
این بار که خدا بلایی سرم آورد خودم رو میزنم به مردن و دیگه از جام پا نمیشم تا دست از سرم برداره.
اینطوری نمیشه. الان فکر میکنه من خیلی دختر پوست کلفتیم و تحمل همه نوع مصیبتی رو دارم در حالیکه اینطور نیست واقعا کم آوردم. اینبار اگه بلایی سرم اومدها علاوه بر اینکه دیگه پا نمیشم یه چند روزیم باهاش قهر می کنم.
اگه همینطوری زندگیم پیش بره که هیچی. من هی سعی کنم خودم رو بازیابی کنم و هی بلند شم و تظاهر کنم خیلی قوی هستم فایده ای نداره!!!… بذار یه بارم که شده بهش نشون بدم که وقتی دوباره پا میشم که همون لحظات باهاش حرف بزنم و نماز بخونم و به دستوراتش عمل کنم ته دلم چقدر از دستش ناراحتم که با وجود اینکه من نافرمانی خاصی ازش نکردم چرا این بلا رو سرم آورد؟ اصلا چرا اینقدر منو امتحان میکنه در حالیکه میدونه من اصلا جنبه اش رو ندارم. ظرفیتش رو هم همین طور…
* نمیدونم چرا هر وقت شمال میام وبلاگ نویسیم نمیاد. فکر کنم یه بار دیگه هم گفتم به نظرم وبلاگ نویسها آدمای تنهایی هستن!!! به محض اینکه مثل من بیان پیش بابا و مامان و خواهر و برادراشون دیگه انگیزه ای برای وبلاگ نوشتن و درددل کردن توی اینترنت ندارن. جالبه نه؟
الانم اگه به خاطر انتخاب واحد اینترنتی داداشم نبود، عمرا اگه می اومدم پای نت!!!
* جهنم ؟!:
جواب یک دانشجوی دانشگاه واشینگتن به یک سؤال امتحان شیمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اینترنت پخش شده و دست به دست میگرده خوندنش سرگرمکننده است.
پرسش: آیا جهنم اگزوترم (دفعکنندهء گرما) است یا اندوترم (جذبکنندهء گرما)؟
اکثر دانشجویان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بویل-ماریوت متوسل شده بودند که میگوید حجم مقدار معینی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد میشود متناسب است. یا به عبارت سادهتر در یک سیستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقیم دارند.
اما یکی از آنها چنین نوشت:
اول باید بفهمیم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغییر میکند. برای این کار احتیاج به تعداد ارواحی داریم که به جهنم فرستاده میشوند. گمان کنم همه قبول داشته باشیم که یک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمیکند.
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک میکنند برابر است با صفر.
برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده میشوند، نگاهی به انواع و اقسام ادیان رایج در جهان میکنیم. بعضی از این ادیان میگویند اگر کسی از پیروان آنها نباشد، به جهنم میرود. از آن جایی که بیشتر از یک مذهب چنین عقیدهای را ترویج میکند، و هیچکس به بیشتر از یک مذهب باور ندارد، میتوان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده میشوند.
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و میر مردم در جهان متوجه میشویم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بیشتر میشود. حالا میتوانیم تغییر حجم در جهنم را بررسی کنیم: طبق قانون بویل-ماریوت باید تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزایش بیابد. اینجا دو موقعیت ممکن وجود دارد:
۱) اگر جهنم آهستهتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدریج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.
۲) اگر جهنم سریعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدریج پایین خواهند آمد تا جهنم یخ بزند.
اما راهحل نهایی را میتوان در گفتهء همکلاسی من ترزا یافت که میگوید: «مگه جهنم یخ بزنه که با تو ازدواج کنم!» از آن جایی که تا امروز این افتخار نصیب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظریهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز یخ نخواهد زد و اگزوترم است.
تنها جوابی که نمرهء کامل را دریافت کرد، همین بود!
تحت دسته روزمره | نظر (۴۰)
۱۳۸۶-۱۱-۲۰
* قال زهرا اچ بی (ره):
اینو حتم بدونین که هر فیلمی که ممدرضا گلزار توش بازی کنه بدون شک فیلمی سطحی و چیپ خواهد بود که هیچ چیز درست و حسابی نخواهد داشت الا اینکه تهیه کننده خواسته از قیافه اواخواهری ممدرضا گلزار سوء استفاده کنه!
راستش این بشر اصلا و ابدا به نظرم خوشگل نیست! اصلا خوشگلیش زنونه است که بازم از جذابیتش کم میکنه! در حالت کلی به قول دخترای خوایگاهمون ارجح آنست که پسر اصلا خوشگل نباشه!
* گفتم فیلم؟ واقعا نمیدونم چرا فیلمنامه نویسهای ایرانی قبل از نوشتن فیلمنامه اقلا در مورد مطلب علمی ای که میخوان داستانش کنن تحقیق نمی کنن! دیروز یه فیلمی شبکه یک نشون داد در مورد سازمان انرژی اتمی! یکی از کاراکترهای فیلم دختری بود به اسم فروغ شکیبا که بعد از اینکه المپیاد شیمی رو با یک پسر آمریکائی مشترکا اول شده بود باهاش رفته بود آمریکا و الانم در یکی از موسسات تحقیقات شیمی هسته ای آمریکا داشت در زمینه BNCT کار میکرد و با همون پسره یعنی هاوارد هم دوست/نامزد بود.
حالا بگذریم این خانوم اومد ایران و براحتی آب خوردن و بدون هیچ تحقیقاتی روی گذشته اش، وارد سازمان انرژی اتمی شد و براحتی آب خوردن کلیه تحقیقات BNCT رو در اختیارش گذاشتن و براحتی آب خوردن آزاد و ول می گشت و براحتی آب خوردن هم اون تحقیقات محرمانه رو ازش دزدیدن! از طرفی اون آقایی که در اصل هاوارد بود و اصلا وکیل نبود معلوم نبود چطوری بدون اینکه احراز هویت بشه براحتی آب خوردن وارد سازمان انرژی اتمی شد که با آقای دکتر حرف بزنه!!!
تاااازه اون خانوم شکیبا در حالیکه هنوز مراحل استخدامش طی نشده بود در طی دو سه روز و بدون هیچ مشکلی وارد پروژه محرمانه ای شد و دو روز دیگه هم استخدام بخش شیمی هسته ای در سازمان انرژی اتمی شدن!!!
میدونین این یعنی چی؟! یعنی اینکه آقای فیلمنامه نویس اصلا و ابدا با این مراکز و سیستم شدید ورود و خروج افراد و نحوه گزینش هیچ اطلاعی ندارن و اصلا تحقیق نکردن! و مراکزی چون حفاظت و حراست و عقیدتی سیاسی رو اصلا نادیده گرفتن.
اصولا ورود به مراکز وزارت دفاع و سازمان انرژی اتمی و سازمان هوافضا و نظایر اینها که از نظر امنیتی و دفاعی برای کشور مهم هستن، یعنی گذر از هفت خان رستم و انجام تحقیقات کاملی روی اینکه شما، نزدیکان درجه یک شما و چند نسل قبلتر و بعدتر از شما، هیچ ارتباط مشکوکی در داخل و خارج از کشور ندارید. چه برسه به این خانوم که با شخصی دشمنی مثل هاوارد ارتباط داشته و تازه مرکزی هم که توش کار میکرد ظاهرا با ایران مشکل داشته چون میخواستن دکتر اصلی فیلم رو از راه بدر کنن! تازه بعد از ورود شما هم بدون اطلاع شما تمامی ارتباطات اعم از تلفنی و حتی اس ام اسی و اینترنتی شما هم چک میشه. اونوقت این خانم با وجود همه اینها براحتی استخدام هم شدن!!! تازه گوشی دوربین دار هم داشتن و از اون مهمتر در خود سازمان هم ارتباط تلفنی از آمریکا داشتن!!! توی مراکزی که خیلی به اهمیت انرژی اتمی نیستن هم چنان قوانین ورود و خروجی حتی روی کارمندا اعمال میشه که کسی نمیتونه دست از پا خطا کنه چه برسه به همچین جائی!
حالا ایرادات ظاهری که چه میدونم رنگ روسری در یک صحنه دوبار عوض شد شاید خیلی مهم نباشه و خیلیا بهش دقت نکنن اما واقعا ایرادات ساختاری فیلمنامه غیر قابل گذشته!!!
* تکمیل دین در ده برداشت!
همه می دانند که در تعالیم اسلام آمده است که با ازدواج، نیمی از دین کامل می شود.
۱. آدم حسابگر: ببخشید، دوست دختر یا دوست پسر داشتن، می کند به عبارتی بیست و پنج درصد؟!
۲. مرد منطقی: یعنی اگر دوتا زن بگیریم دینمان کامل کامل می شود؟!
۳. مرد هوسباز: آقا من چهارتا زن گرفتم که دینم را دوبرابر کنم!
۴. از متلک های وسط دعوای زن و شوهر: حیف از من خاک بر سر که خواستم دین ِ توی بی لیاقت را کامل کنم!
۵. تابلوی سر در دفاتر ازدواج: ثبت رسمی مراحل تکمیل دین!
تابلوی سردر دفاتر طلاق: دراینجا دقیقا و فقط نصف دین شما پس گرفته می شود، نه بیشتر!
۶. یک ریاضیدان: اگر مکمل دین، ازدواج است، آن گاه متممش چیست، ازدواج موقت؟!
۷. پدر عروس در جلسه خواستگاری رو به داماد: پسرجان، خوب فکرهایت را کرده ای؟ گفته باشم، دخترم بعد از تکمیل، پس گرفته نمی شود ها!
۸. علامه دهخدا(!):
گفتِ پیغمبر است و گفتی راست
که نیارد کسش فزود و نه کاست:
” در زمان هرآن که جفت گزید
نصف دینش ز کیدِ دیو رهید”
شیخ طه که مرد رندی بود
از پس این حدیث می افزود:
” تا رسانی به جفت، جامه و نان
رود این دین نیمه هم ز میان!”
۹. جوان آس و پاس: ما که هیچی نداریم، نه زنی، نه بچه ای، نه سری و نه سامانی، نصف دینمان را هم بگیرید ببینیم خیالتان راحت می شود یا نه!
۱۰. اطلاعیه دختر دم بخت:
توجه… توجه…
یک عدد مکمل دین، موجود است!!
پ.ن: خدا نکشدت جدا بعد از چند روز کاری و خستگی این متن چسبید:-)
* نامه ای به انرژی هسته ای
انرژی هسته ای سلام٬ حالت خوب است؟ دلمان برایت تنگ شده! میدانی ما نادیده طالبت گشته ایم! آیا هنوز حق مسلم ما هستی یا نه؟ گل سرخ و سفید و ارغوانی…
اگر از حال ما بخواهی راستش هیچ خوب نیست ولی دعاگوی تو هستیم و کماکان چشم انتظارتیم! انرژی جان خدا میداند که به خاطر تو چه مصیبتهایی کشیده ایم. از انگهایی که به ما زدن نگو و نپرس٬ به هر کشوری میرویم چاغهایمان را به چشم سانتریفیوژ یا اگر لاغر باشیم شکل لوله اورانیوم میبینند٬ غربی ها فکر میکنند که ایرانی ها دور کمرشان دینامیت بسته اند و به جنگ آنها میروند. راستی تو چه فکر میکنی قربانت گردم ؟
ادامه این نامه زیبا و دل چسب 
تحت دسته اجتماعي | نظر (۴۹)
۱۳۸۶-۱۱-۱۷
* احساس خفگی می کنم!…
میشه پاتو از رو گلوم برداری؟…
با شما هستم جناب زندگی…
(از اینجا)
* وبلاگ خودمونی توسط یک خانم مشاور خانواده نوشته میشه. نمونه هایی که در این وبلاگ نوشته شده واقعا بی نظیر ولی متاثر کننده هستند. به خصوص این یکی که در مورد یک دختر ۱۷ سالهه است! به نظر من با این روانی کلام این وبلاگ حتما موفقتر خواهد شد. من که مشتری دائمیش شدم. شما رو نمیدونم:-)
* یه سوال دارم که بیشتر جنبه اطلاع یافتن داره و نه شروع بحثهای سیاسی!
غیر از ایران دیگه چه کشورهایی توی مسابقات بین المللی از مسابقه با رقبای اسراییلی سرباز میزنن؟ خود لبنان و فلسطین چطور؟
دیشب وسط یه بحثی یکی از دوستام این سوالو پرسید و من جوابش رو بلد نبودم
* یکی از چیزهایی که من فکر میکنم آدم رو در نهایت به انحطاط می کشونه و شاید بخش اعظمی از عاطفه و احساسش رو ازش میگیره اهمیت بیش از حد به کارش هست! البته این مورد بیشتر در مورد آقایون شایع هست تا خانومها. اینهمه توی فیلما نشون میدادن که زنه به خاطر کار زیاد شوهرش ترکش میکنه هیچوقت باورم نمیشد!
یکی از استعدادهای بیشمار آدم میتونه کنترل و تسلط بر امور باشه. قبول دارم که مواقعی که ناراحت و افسرده هستیم ناخودآگاه کنترل امور از دستمون خارج میشه ولی در حالت عادی فکر میکنم قادر باشیم بفهمیم داریم با خودمون و زندگیمون چیکار می کنیم؟ و چقدر به مسائل انسانی و عاطفی دوروبرمون اهمیت میدیم و براشون واکنش نشون میدیم و قادر باشیم به مسائل معنوی زندگیمون هم فکر کنیم. خوبه واقعا هرزچندگاهی از خودمون بپرسیم ما برای آدمهایی که اطرافمون هستن مثل خانواده، فامیل و دوستانمون که برامون مهمن چقدر اهمیت قائلیم و براشون وقت میذاریم؟
* این بالایی رو واسه این نوشتم که یه ایمیل واسم اومده بود به این عنوان: اگر قصد ازدواج دارید از این مردان ۸ گانه پرهیز کنید، که یکسری صفات رو نوشته بود و حالا من بر حسب معیارهام اینا رو هم اضافه میکنم
@انسان باشه!!! یعنی اینکه با عاطفه باشه. گذشت داشته باشه و همین طورهم احساس. باور کنید یه آدم خشک متعصب اصلا به درد یه رابطه کوتاه مدت هم نمیخوره کچه برسه به رابطه دائمی چون ازدواج!
@ ماشینی و معتاد به کارش نباشه! چنین آدمی عملا با کارش ازدواج کرده و واقعا نمیتونه براش شما وقت بذاره. همون اول که میخواین طرف رو بشناسید حتما این مورد رو بررسی کنید که در زندگی این آدم ایده آل چه چیزیه؟! داشتن یک موقعیت اجتماعی و فداکردن همه چیز برای بدست آوردن اون؟ یا داشتن یک خانواده سالم و تلاش برای بهبود رفاه این خانواده و بهبود موقعیت اجتماعی. هدف خیلی مهمه.
@ اهل زندگی باشه! واقعا نمیدونم این یه مورد رو چطور توصیف کنم؟ چون بیشتر به روحیه خودتون بستگی داره که چطور هستید و چطور این فرد رو شناسایی کنید. از نظر من اهل زندگی بودن در درجه اول یعنی مدارا کردن با سختیها و مشکلات، تحمل رنج دیدن، بچه ننه نبودن، استقلال فکری، وفادار بودن به خانواده خود و خانواده همسر و خود همسر. تنوع طلب نبودن. عدم آزار دیگران. اجتماع پذیر و اجتماعی بودن. ارتباط منطقی و سالم با دیگران برقرار کردن. اهل پز دادن و چشم هم چشمی و قیفهای الکی نبودن!!! ها اینم بگم در ظاهر هم همینطور. من حیث المجوع!!! من یا به طور کلی هیچ دختری از پسرای سوسول و هیپی و جک و جواد خوشمون نمیاد! سعی کنید رسمی و جمع و جور باشید! البته نه خیلی سختگیرانه!
@ هم مذهب-هم مسلک-هم اعتقاد بودن. از نظر من آدما در تقسیم بندی مذهبی و غیر مذهبی کلا به دو گروه تقسیم میشن! اونایی که به مذهب اهمیت میدن و اونایی که نمیدن. تعصب در هر کدوم از تقسیم بندیها واقعا فرد رو بیمار خواهد کرد. منظورم یک تعصب کورکورانه و کوبنده است. سعی کنید حتی الامکان با اون فرد هم مذهب و هم مسلک و هم عقیده باشید مسلمن مواردی پیش میاد که اختلاف عقیده داشته باشید در اینجور موارد سایر مشترکاته که به دادتون خواهد رسید. اما اگه هم مذهب نباشید عملا بخش بزرگی از اعتقادات و عقایدتون متفاوت خواهد بود و به نظر من منشا اختلاف!
@ معتاد به چیزی نباشه!!! راجع به اعتیاد به کار جداگانه نوشتم. اما خودتون رو گول نزنید! هرچند طرف از نظر همه صفات عالی باشه ولی به چیزی (حالا هر چیزی) معتاد باشه بدون شک کیس مناسبی نخواهد بود. در این یک ذره شک نداشته باشید!
@ مستقل باشه: کسی نباشه که کمبودهایی داشته باشه که خودش باید اونها رو مرتفع کنه ولی انتظار داره شما اینکارو براش بکنید! به عبارتی نخواد که با ازدواج با شما خیلی تغییرات اساسی در اوضاع تحصیلی و مالی و اجتماعیش حاصل بشه! چون به مجرد نشدن از شما سرد خواهد شد. هدفش برای ازدواج با شما وسیله ای بوده برای بهبود بخشی از زندگیش و نه قسمت کردن زندگی و غمها و شادیهایش با شما.
@دید مثبت راجع به زنها داشته باشه: باور کنید متاسفانه خیلی از مردا فکر میکنن زنها عقل ندارن و نباید برن دانشگاه و نباید کار و کنن و این حرفا! حتما وجود چنین تفکراتی رو در طرف بررسی کنید!
* اون بالایی ها رو من اضافه کرده بودم ولی این پائینی ها توی متن ایمیل بود.
نوع اول: مرد خودخواه و متعصب افراطی
این نوع مرد ممکن است برای زن چهار مشکل بزرگ ایجاد کند: اختلاف عقیده ی دایمی، نزاع همیشگی، عصبی بودن و سختی معاشرت
نوع دوم: مرد عصبی مزاج
این نوع مرد، در واقع یکی از انواع مردانی است که دکتر آدامز اصلاً سخن گفتن با آنها را نیز برای دختران خطرناک می داند. چنین مردانی که روحی عصبی دارند با همسر خود سر کوچک ترین مسأله نزاع و مشاجره ی سختی می کنند و یک زندگی شیرین و مفرح را به کام همسر بدبخت و بچه های بیگناه و حتی آشنایان دور و نزدیک تلخ می سازند
نوع سوم: شوهر سختگیر و بی گذشت در امور مالی
شوهری که در امور مالی زن بسیار سختگیری میکند و سر سوزنی گذشت ندارد ، به درد زندگی نمی خورد. البته مقصود این نیست که باید زن بی اجازه ی شوهر هر چه میخواهد خرج کند، بلکه دکتر آدامز معتقد است که بیشتر مشاجراتی که در خانه روی می دهد فقط بر سر پول است. حال آنکه در اصل نباید چنین باشد، خیلی از زن و شوهرها چندان که به پول اهمیت می دهند، هرگز برای تربیت بچه ها ارزش قایل نیستند، البته زن و شوهر به واسطه ی پول مشاجره نمی کنند، بلکه در اکثر اوقات طریقه ی خرج کردن آن است که موجب سر و صدا و نزاع ایشان میگردد. پس زنی که به خوبی مدیریت خانه را انجام میدهد، پول را با حساب و کتاب و مناسب خرج میکند و یک شاهی را هم حرام نمی کند و باز مورد شماتت و سختگیری شوهر قرار می گیرد، حق دارد گلایه مند باشد
نوع چهارم: مردی که سریع و آسان دروغ می گوید
شوهرانی که برای پیشرفت مقاصد خود، دروغ های کوچکی می گویند و یا گاه این کار را برای تمسخر همسر خود انجام میدهند. بالاخره یک روز کارشان به دادگاه خانواده می کشد. این گروه مردان همواره در دنیایی از وهم و خیال در پروازند و معمولاً فراموشکار هم میشوند و تمام دروغ هایی را که گفته اند از یاد می برند چون از قدیم گفته اند که دروغگو همیشه فراموشکار است
نوع پنجم: مردان فراری از میدان مبارزه
پنجمین گروه مردانی هستند که از موانع و مشکلات فراری هستند و به جای اینکه از مشکلات زندگی استقبال کرده و در رفع آن کوشا باشند ، فرار را بر قرار ترجیح میدهند. طبیعی است مردانی که حاضر نیستند به جنگ موانع و مسایل زندگی بروند و همواره میدان مبارزه را ترک می گویند، در زندگی زناشویی هم برای همسر خود تکیه گاه مناسبی نخواهند بود
نوع ششم: مردان نامنظم و بی ادب در نزاکت
ازدواج با مردان نامنظم و به دور از ادب و نزاکت نیز به صلاح نیست. بی نظمی خواه در تعیین وقت، خواه در لباس و غذا و یا هر چیز دیگر، شما را از زندگی بیزار میکند
نوع هفتم: مردانی متعلق به خویشاوندان خود
شوهری که فقط به اقوام و خویشان خودش تعلق دارد نیز از جمله شوهرانی است که ابداً به درد شما نمی خورد. چون این گونه مردان اصلاً به شما متعلق نیستند و از آن دردانه های عزیز کرده ی پدر و مادر خود هستند که می خواهند همیشه کنار آنها باشند . پس چه وقت میتواند به شما رسیدگی کند، چه وقت فرصت حرف زدن با شما را دارد؟ سرپرست انیستیتو راهنمایی ازدواج اعتقاد دارد که زندگی با این نوع مردان، همواره اختلاف در منزل به وجود می آورد و حرفهای بی مورد و بی ارزش همیشه در منزل شما منعکس میشود که به دنبال خود دعوا مرافعه خوهد آورد
نوع هشتم: مردان راحت طلب
شوهر راحت طلب، از جمله خطرناکترین مردان جهان خلقت است . مردی که بی هدف و بیهوده پشت شیشه رستورانی نشسته، از پنجره بیرون را تماشا می کند و پک به سیگارش می زند و وقت کشی می کند، یا مردی که در خیابان بدون برنامه مشغول قدم زدن است و یا با اتوبوس به اول خط و آخر خط می رود و مردم را تماشا می کند و با آسودگی خاطر وقت خود را بی سبب تلف می کند، موجودی است که خوشبختی در کنار او امکان ندارد، بلکه اساساً زندگی با چنین مرد راحت طلب و بی درد و سهل گذرانی به هیچ وجه صلاح نیست
تحت دسته روزمره | نظر (۶۴)
۱۳۸۶-۱۱-۱۴
* این پسره فرهود آذرسینا آبروی هرچی ایرانی رو برده! حالا این کارش باعث شده همه بگن مسلمونا اینجوری، ایرانیها اونجوری! طرف کاردرست هم هست. اگه اسمشو توی گوگل سرچ کنین میبینین که چقدر مقاله درست و حسابی در زمینه مکانیک سیالات داره!
اصلاها این بچه های شریف ذاتا خلن! چه برسه به اینکه دانشجوی دکترا هم باشن! مطمئن باشید طرف اونقدر توی خوابگاه شریف فیلم پ.و.ر.ن.و دیده که فکر کرده حالا چیزیم نمیشه همچین کاری رو توی آسانسور بکنه! دختره هم دیگه زیادی خودشو لوس کرده که من افسردگی گرفتم و دیگه نمیتونم هیچ کاری بکنم و این حرفا! این بدبختو سه ماه از تحصیل اخراج کردن که هیچی! کلیم جریمه نقدی باید پرداخت کنه! تازه زندان هم باید بره! آدم دلش میسوزه! استدلالش جالب بوده! کنترلمو از دست دادم! هه! فکر کرده کانادا هم مثل ایرانه که انواع اقسام متلکها و تماس های مزاحم توی تاکسی و اتوبوس و خیابون سر دختر مردم بیارن و دختره بدبخت نتونه ثابت کنه!
پ.ن: اینکه ایشون دقیقا چیکار کرده رو معذوریم از نوشتن! اولا سه سوت قیلطر خواهیم شد و دوما اینکه واقعا رویمان نمی شود. شما هم در کامنتا رعایت نمائید :دی برای اطلاع بیشتر نتایج گوگل رو بخونین
پ.ن ۲: مرتبط: بوسه بیشرمی
* امروز این خانومه توی اتوبوس توصیه خوبی به من کرد: اینکه تا زمانی که دیگران یعنی دشمنان شما از دستتون ناراضی و دلشکسته باشن دعاهاتون به هیچ جا نمیرسه. می گفت سعی کنید همه رو ببخشید. حتی اگه کسی باهانون بدرفتاری کرد، دلش رو نشکنین.
البته خوب تحقق همچین چیزی برای ما جوونا که شر و شورمون زیاد هست و زود جوش میاریم خیلی کار سختیه ولی خوب اگه چیز مهمی رو داریم از خدا طلب میکنیم فکر می کنم بهتره به ازاش و قبلش یکسری از بندگانش رو ببخشیم. هر چند یه چند نفری هستن که هر کاری میکنم میبینم بخشش کامل اونا برام واقعا سخته… همه ما توی زندگیمون آدمهایی قرار گرفتن که مصیبتهایی سرمون آوردن و به ازاش به اجبار و ناخواسته مسیر زندگیمون رو تغییر دادیم. مسیری که شاید خیلی مورد دلخواه ما نبوده و همین باعث میشه خیلی سخت و یا اصلا نتونیم اونها رو ببخشیم. به هر حال حرفای اون خانومه باعث شد من خیلی به فکر فرو برم…
* یکی از گیرهایی که اخبرا به خودم دادم اینه که رزومه چند نفر رو خوندم و به شدت احساس بی سواتی مطلق می کنم! یعنی احساس میکنم در مقابل دیگران هیچی نیستم و دانشم چقققدر اندکه!
این چند روزه به خاطر یه موضوعی باید رزومه ام رو واسه ریاست اینجا می فرستادم. از اونجائی که مدتهای زیادی بود رزومه ام رو آپدیت نکرده بودم (رزومه ام بیشتر دانشجویی بود واسه درس دکتر تقی یاره یعنی شیوه ارائه مطالب علمی و فنی نوشته بودمش) دنبال روزمه گشتم و رزومه تنی چند از همکاران اینجا و هم دانشگاهی هام رو مطالعه کردم و بیش از پیش بهم ثابت شد که من واقعا و عمیقا بی سوادم و از نظر علمی هیچی بارم نیست! اکثر اینها چندین سمینار و کنفرانس و مقاله بین المللی داشتن و حتی بعضیهاشون توی مسابقات جهانی هم مقام داشتن و کلی پروژه های مهم زیر دستشون بوده. اونوقت منه بیچاره همه چیزم در اقل و ساده بود!!! واقعا روم نمیشد اصلا بعضی چیزا رو بنویسم بس که احساس بی سوادی و بی فایدگی محض میکردم! اه هیچی خیلی از خودم بدم اومده! احساس میکنم همه عمرم رو هدر دادم و تا اینجا هیچ کار درست و حسابی و دهن پرکنی توی زندگیم انجام ندادم!!! نه درست و حسابی درس خوندم. نه درست و حسابی کار کردم. نه درست و حسابی زندگی کردم! اصلا معلوم نیست من تا این سن داشتم چه غلطی می کردم؟
* پ.ن: اوه این نوشته بالا چقدر ناامید کننده بود!!! البته کماکان هیچ کدام از جملاتم رو تکذیب نمی کنم!!! زهراهای زیادی توی وجود من هست. یکیشون یه زهرای غرزنی هست که بعضی وقتا سرو کله اش پیدا میشه و هرزچندگاهی تا به خودم گیر ندمها حتما ناکام از دنیا مبرم! یعنی اینطوری راضی میشم که اساسا به خودم گیر بدم و جلوی دیگران اعتراف به اشتباهات و حماقتهام بکنم! این یکیو که قبلا یادتون هست؟
* از اونجایی که من خیلی به مریم خانوم ارادت دارم واقعا نمیشه دعوتش رو لبیک نگم. توی کامنتا واسش نوشتم ولی اینجا هم واسه ثبت در تاریخ مینویسم:
من خیلی کتابخون حرفه ای نیستم، اکثرا هم رمان میخونم که اونم سریع به پایان می رسونم. مثلا شده رمانهای طولانی رو طرف ۱ روز به پایان برسونم حتی اگه شده روز امتحان. کلا من اصلا آدم درسخونی نبودم (فقط توی دانشگاه البته)
من فقط دو تا کتاب رو تا آخر نخونده ولش کردم
یکیش زندگی نو اثر اورهان نمیدونم چی چی که جایزه نوبل برده بود. چون اصلا کتابش به نظرم از اصل بی معنی می اومد ولش کردم . یا شایدم سوات من بسیار اندک بود برای فهم این کتاب.
دومیش هم مردان ونوسی زنان مریخی و یا شایدم بر عکس (کلا یه همچین چیزی). این کتاب البته بدک نبود ولی من خیلی جذبش نشدم و فقط دو فصل اول رو خوندم و گذاشتمش کنار.
پ.ن: ناگفته نماند که کلیه کتابهای درسیمو تا آخر نخونده رها کردم. واقعا یادم نمیاد که هیچگاه در طول اینهمه سال درسی که خوندم از اول ابتدایی تا دانشگاه یه امتحانی داشته باشم که کتابش رو قبل از امتحان کامل خونده باشم.
تحت دسته بحث های بودار | نظر (۹۱)