زهرا

ماشالا به پسرای ایرونی

* من فکر کنم تو زندگیم چند بار به خدا ایمان آوردم. یکیش وقتی بود که گرند کنیون رو دیدم. یکیشم وقتی که تو بیابونای میدوست یه چیزی شبیه این رو دیدم و اگه ندیده‌بودم هیچ‌وقت باور نمیکردم آسمون بتونه یه همچین شکلی هم به خودش بگیره و یه همچین ترس و ابهت و عظمتی رو تو نزدیکیت حس کنی. لازم به گفتنم نیست که همه‌ی این اتفاقا و رنگ عوض کردنا ظرف حداکثر سه ربع تا یه ساعت اتفاق میفته...

* كلا از نظر روحي توي وضعيت مناسبي نيستم! كماكان مشكلات پائيني به قوه خودش باقيه. فعلا نميدونم بايد منتظر چي بمونم؟!! خدا وكيلي من تا زماني كه كار ميكردم دلم ميخواست يه مرخصي مفصصل داشتم و استفاده ميكردم. حالام كه بيكارم ميگم دلم ميخواد ديگه برم سر كار و اصلا از اين تعطيلي استفاده نكردم.
البته شايد اگه اين شركت قبلي پولمو ميداد ميتونستم ازش استفاده كنم. فعلا كه هيچي هيچي! حتي اندازه نيازهاي روزمره ام هم پول نداده چه برسه به طلب سه و نيم ميليوني!!!
از اون طرف همه كاراي من نصفه نيمه مونده و همه شونم گيرهايي دارند كه به دست خودم حل نميشن! ضامن واسه تصفيه حساب و گواهي رتبه ام كه سازمان سنجش هنوز نفرستاده و كاريشم نميشه كرد!
يه مدت هم وزارت كشور تقريبا جور شده بود كه برم اونجا اما در كمال زيبايي فرمودند كه خانوم نميخوان:-) حالا واقعا نميدونم آيا در پست من آقا ميخواستن يا كلا خانوم نميخواستن و يا اينكه ؟!!!
هيچي ديگه بيكاري و هزار فكر و خيال كه به سر آدم ميزنه!!! بدترينش هم اينه كه بسيار بد اخلاق و زود رنج شدم! البته من هميشه اشكم دم مشكم بودا! ولي نه تا اين حد كه وقتي دارم اين سطور رو هم مينويسم اشكم در بياد:( اصولا براي دختر كله شقي مثل من اعتراف به ضعفهام خيلي سخته! يكي از بزرگترين ضعفام اينه كه خيلي خيلي خيلييي زود اشكم در مياد! حتي وقتي براي تسويه حساب كه رفتم جلوي مدير ماليمون خيلي سعي كردم عصباني نشم يا اينكه اشكم در نياد! ولي وقتي با بي قيدي تمام جوابم رو دادن هر دو باري كه رفتم تا نزديكيهاي خونه ناراحت بودم و هر يك ربع يه بار گريه كردم! حتي جلوي خودشونم. حتي جلوي مدير عامل. خيلي سعي كردما ولي نشد! نميدونم چرا اينقدر زود رنج شدم. با همه دانشي كه ميدونستم اينا اين رفتارو با من خواهند كرد بازم اينقدر ناراحت ميشم...
تازشم الان كه داشتم مي اومدم يه خانومي توي اتوبوس روبروي من نشسته بود. خيلي شبيه مامانم بود. چند بار هوس كردن بپرم بغلش و ماچش كنم اما روم نشد :((
(الان دارم عين گوريل انگوري گريه مي كنمااااااااا)

* خدا وکیلی ملت ایران در سرعت حرف ندارن! کلا سرعت و شتاب علمی و اینها منظورمان هست. دیشب همسایه خاله ام منو فراخواست که برای دخترش ایمیل درست کنم و بهش اینترنت یاد بدم چون اصلا چیزی بلد نیست و فقط از دوستاش شنیده بود و اونها رو دیده بود.
مام رفتیم یه ایمیل واسه دخمل گلش درست کردیم و بعدشم دخترش گفت که منو آنلاین کن و چت کردن رو بهم یاد بده!
بابا به پیر به پیغمبر هنوز ۲۰ دقیقه هم نشده بود که اون اکانت رو واسش توی یاهو درست کردم و وقتی آنلاین شدم ۲ دقیقه بعدش یه پسره اون رو به لیستش اضافه کرد و شروع کرد به چت کردن!!! منو نمی گی چشم ۴ تا شده بود! گفتم آقا این آی دی ۲۰ دقیقه هم نیست که درست شده چطوری رسیدی بهش؟!! فقط گفت ما اینیم دیگه خانوم پسرای ایرونی ذاتا سرعتشون بالاس!!! شوما دخترا اینو نمی فهمید!!!
خوب شد گفت و ما رو روشن کرد!!! ماشالا به پسرای ایرونی!!! ما واقعا نمیدونستیم تا حالا!!! یعنی می دونستیما ولی شک داشتیم!!! ما هویجوری هاج و واج به سیل پی ام هایی که میفرستاد می نگریستیم و همسایه خاله ام هم میگفت: زهرا جون جوابش رو بده تا نپریده!!!!!!!! معلومه اين دختره هم موقعيت شناس بوده و من نكشفيده بوديم!!

* در راستای این پست افرا و اینکه مام این قضیه رو ۱ روز بعد ایشون فهمیدیم! من و شیوا ساعت ۲ ظهر بالاتر از توانیر وایستاده بودیم. اون موقع تقریبا اونجا خلوت بود. میدونین که ولیعصر عصراش شلوغه!!!
این شیوا هم که خنگتر از من هیچ نمی فهمیدیم چرا اینقدر ماشینا و راننده ها و نگاهها مشکوک میزنن!!! تاااا اینکه یه راننده تاکسی (خدا پدرشو بیامرزه) ما رو سوار کرد و شیرفهممون کرد!!!
جالب اینجاست که راننده تقریبا ۵۰ سالش می شد و بعد از سوار کردن ما و توضیحات مفصله گفت که اون مدت ۲۰ دقیقه ای که منو دوستم منتظر بودیم داشته با راننده دیگه صحبت میکرده و وقتی سوار نمیشدیم اولش فکر کردن ما لز هستیم!!! (منه خنگو بگو که حتی نمیدونستم لز یعنی چی و شیوا با هزار تا نیشگون مجبورم کرد که ساکت شم و وقتی پیاده شدیم واسم توضیح داد) و منتظر راننده خانوم هستیم! بعدش دیدن که طول کشیده فهمیدن ما شوووتیم و از موقعیت مکانی اونجا بی اطلاعیم!!!
تازززه بعد از فهمیدن شیوا خانوم میگه تازه فهمیده اون خانومه که تقریبا سی سالش بوده واسه چه به ما چپ چپ نگاه میکرده! مثل اینکه ما بدون اطلاع و بدون اینکه خودمون بدونیم وارد حوزه استحفاظی(!!!) اون شده بودیم!!! انگار بازار گرفته بوده اوووونجا!!!
خدایا شکرت!!!!! و اما عین متن افرا:
عصری از خیابون ولیعصر جلوی مانتو بلوچ سوار یک تاکسی شدم. راننده یک کمی من و من کرد و گفت: حواستون باشه خانم. اگه این خیابون مسیرتونه، سعی کنید بالاتر از توانیر برای ماشین نایستید! بعد که دید خنگول وارانه نگاش میکنم گفت: آخه این منطقه از خیابون ولیعصر معروفه! نیروی انتظامی هم میدونه ولی تا حالا کاری نکرده!!
(به 2دلیل گفتم اینو، یکی اینکه اگه مسیرتون اونورهاست بدونید دیگه! دوم اینکه اگر بعضی ها در شعرهایشان به رفرنس نیاز داشتند استفاده کنند! پل کریمخان و ستارخان ظاهرا دمده شده!!)

:: نوشته شده توسط زهرا

October 9, 2006 04:20 PM | نظر بديد (22)