زهرا

اگر كسي را دوست داري ...

* این چند روزه که نبودم همش دنبال کارهای تسویه حساب دانشگاه و همین طور شرکت قبلیم بودم. دانشگاه که گیر کرد! چون به مرحله پایانی رسید و باید یک عدد ضامن داشته باشم  که الحمدالله بنده چنین ضامنی رو توی تهران ندارم! (که یا کارمند دولت باشه و یا اگه شغل آزاد داره باید پروانه کسب داشته باشه!)
تسویه حساب شرکت قبلیم که از اول هم معلوم بود قضیه اش فقط پیچاندن من و اعصاب خوردی هست! طلب من از اونها حدود ۳ میلیون و خورده ای هست در حالیکه امروز قرار بود فقط ۲۰۰ هزارتومنش رو بهم بدن که اونم توی آخرین لحظه فرمودن ندارن که بدن! و جالبتر اینکه فرمودن اصلا قولی نداده بودن که به من بدن!!!
از وقتی که از اونجا اومدم بیرون نه پولی به من دادن نه چک و نه سفته ای! حالا خودتون رو بذارید جای خانواده من و محصوصا پدرم که از ماه سومی که از اونجا حقوق نگرفتم مدام به من میگفت زهرا اونجا نرو! اونها کار بلد نیستند! اونوقت من مدام باهاش صحبت میکردم که نه اینطوری و اونطوری! حالا هم اینطوری سرخورده شدم!!! متاسفانه اعتماد پدرم رو هم به کار خودم از دست دادم.
متاسفانه این شرکت اولین تجربه کاری فول تایم من بود که به افتضاح کشیده شد:( خدا میدونه چه سرنوشتی در انتظار اون پولا هست! از شنبه فقط قرار بوده ۲۰۰ هزارتومن بهم بدن اینطوری می کنن خدا میدونه بقیه اش چی میشه؟!
واقعا برای یکسال کار و تلاش صادقانه خودم چیزی جز تاسف ندارم. علاوه بر حدود ۱۲ تا ماژول که من برای اینها طراحی کردم نظام تولید نرم افزارشون رو هم نوشتم (این شرکت فاقد این نظام بود!!) تعهد کاری یه قرارداد دوطرفه است در حالیکه متاسفانه اینهمه که اونها به خودشون اجازه دادن انواع و اقسام جریمه ها رو اعمال کنن، هیچ تلاشی برای پرداخت و حتی قدردانی هم نمی کنن! امروز وقتی نا امید شدم واقعا نمیتونستم جلوی گریه خودم رو توی مترو بگیرم...

* یه چیزی که من توی این مراحل تسویه حساب و شوت شدن از اینجا به اونجا و امضا گرفتنای الکی فهمیدم اینه که خانومای دانشگاه ما چقدر راحت کار آقایون رو راه میندازن! باور کنین اگه منم یه کت و شلوار می پوشیدم (کراواتم اگه میزدم که دیگه نور علی نور میشدم) اونوقت همیشه کارم زودتر راه می افتاد! البته در اون صورت یه ۲۰ سانتی قد کم داشتم!!! توی آموزش کل که حرصم گرفته بود من اونجا منتظر بودم و خانومه تا پسره رو دید گفت: بله آقا کارتون چیه؟!! گفتم که من زودتر اومدم اما دختره اصلا به روی خودش نیاورد! تازه اونقدر که با پسره خوش و بش کرد تا منو دید اخماش تو هم رفت!!! پسره هم خیلی زودتر کارش راه افتاد و بعدشم برگشت به من گفت: وقتی تعداد آقایون کمتره بایدم خانوما این ملاحظات رو انجام بدن!!! از اونجا به بعد هر جا توی سالن منو میدید نیشش باز میشد! خدا وکیلی خیلی دلم میخواست این کلاسری که توی دستم بود رو محکم بکوبم روی کله اش! ولی حیف که همه مدارکم توش بود و بعدشم اونجا نا سلامتی آموزش کل بود!!!

* از اون مهمتر سوتی شیک بنده بود. اصولا زهرای بدون سوتی به خودی خود معنا نداره!! باور نمی کنین که توی این مدت تسویه حساب چندین بار داشتم از تشنگی هلاک میشدم و بدون اینکه یادم باشه ماه رمضانه و بنده ام روزه ام رفتم آب خوردم:) واقعا دست خدا درد نکنه اصلا یادم نبود ها:دی
یه بار وقتی با سرعت تمام رفتم سراغ آب سرد کن و یه دو سه لیتری آب خوردم وقتی برگشتم دیدم یه گله پسر توی یه ردیف وایستادن نچ نچ می کنن ها، ولی اصلا نفهمیدم واسه جی؟!! بعدش که اذان ظهر شد و میخواستم برم مسجد دانشگاه نماز بخونم تازززه یادم اومد! خدا میدونه چه فکرایی کردن!!!

* خدا وکیلی دانشجوی نمونه به من میگن!!! توی کتابخونه فنی پردیس مرکزی عضو بودم بدون اینکه کتابی گرفته باشم! توی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران که همه خودشون رو واسه عضویت توی اونجا می کشن، که اصلا عضو نبودم!!! توی کتابخونه فنی امیرآباد هم اصلا عضو نبودم:) اونوقت هی غر میزنم که چرا معدلم بالای ۱۷ نشده :)

* آقا ما سالها بود که میخواستیم یه نقد راجع به این سریال آخرین گناه (شبکه ۲) بنویسیم که دیدیم مژگان خانوم صد برابر زیباتر حرف دلمان را زده:
سریال ِ «آخرین گناه» شله قلمکارترین آشی ست که یک کارگردان ناشی می‌تواند از فیلمنامه‌ای ناشیانه بسازد. اینکه کسی با عمل چشم ِ سر، چشم ِ دل پیدا کند، آن هم فقط با یک چشم و آن هم فقط با عمل پیوند قرنیه! جل‌الخالق دارد واقعاً. شما اینطور فکر نمی‌کنید؟ از آن بدتر، زندگی ِ شغلی شخصیت اصلی سریال است به عنوان یک پزشک که آبروی هرچه پزشک است می‌برد. کدام پزشک به همین راحتی مطبش را تعطیل می‌کند؟ اصلاً اخلاق ِ پزشکی چنین اجازه‌ای جز در موارد ضروری به پزشک نمی‌دهد که مریض ِ دارای وقت ِ قبلی را بگوید که به سلامت...از این گذشته، من در فکرم که این آقای دکتر با این وضع طبابت و مدیریت، از کجا نان می‌خورد؟

* به به:) چه کتابهای زیبای خوردنی ای:) چه دقتی:) چه عکاس نکته سنجی:) چه كتابدارهايي:) ای کاش همه کتابها به شکل میوه ها بودن:) اونوقت همه مدام کتابخون میشدن. اللخصوص من که مصرف میوه ام بیشتر از غذاهاست:)

* بهای یک رویا  (بهتون توصيه مي كنم كامل بخونيد. متن از وبلاگ فارسي انوشه انصاري گرفته شده. واقعا زيبا نوشته. مرسي از نويسنده با اينترنت)
شما حاضرید چقدر برای تحقق رویاهای خودتون بپردازید؟ آیا رویای شما ارزش حقوق یک ماه شما رو داره؟ یا شاید حقوق یک سال؟ شاید بهای اون به اندازه پس‌اندازی باشه که برای دانشگاه فرزندتون کنار گذاشتید. آیا به اندازه تمام حقوق بازنشستگی شما می‌ارزه؟ به از دست دادن عضوی از بدنتان چه طور؟ آیا ارزش اون رو داره که برای آن بمیرید؟ قیمت واقعی یک رویا راستی چقدره؟
من جوابی برای این ندارم اما فکر می‌کنم پاسخ این پرسش برای هر کسی متفاوت باشه. خود من ، همیشه آماده بودم و هنوز هم هستم که زندگی خودم رو برای تحقق رویاهام فدا کنم.
یک بار کسی از من پرسید : اگر بدونی تمام مراحل سفری که پیش رو داری با خطر همراهه، بازهم ادامه می‌دی و من به او جواب دادم: من حتی اگر می دانستم که این سفر هیچ بازگشتی نداره و یک بلیط یک طرفه خواهد بود، لحظه‌ای در سفرم تردید نمی‌کردم. به هر حال برای آژانس فضایی روسیه چیزی که مهمه پولیه که پرداخت می‌کنم و زندگی من در درجه دوم قرار داره اما به هر حال من این سفر رو انجام میدم.
اما پول من از کجاآمده ؟ به شما می‌گم. از کار سخت، از ریسکهایی غیر قابل باور و فداکردن خیلی از چیزها که من و خانوادم برای به دست آوردن هدف مشترکمون از دست دادیم.
آیا ما حق داریم با پولی که بسختی به دست آوردیم چنین کنیم ؟ من فکر کنم این اجازه رو داشته باشیم! اما آیا این به  معنی اونه که من نسبت به اونچه در جهان اطرافم می‌گذره بی تفاوتم و به اونها اهمیت نمی‌دم ؟ خوب اگر اینطور فکر می‌کنید بد نیست بیشتر منو بشناسید و خودتون تصمیم بگیرید...
...
من به گوشه و کنار ایستگاه سرک می کشم و سعی می کنم همه چیز رو و هر چه رو که دیدم و حس کردم در ذهنم و خاطرم حک کنم .چند بار خودم رو شناور کردم و مثل پرنده ای که خودش رو به دست باد می سپره معلق ماندم تا ببینم به کجا می رسم.
من از پنجره به بیرون نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم که چه زمانی ممکنه دوباره چنین منظره ای رو ببینم. سعی کردم چند تا از موسیقی های مورد علاقه ام رو گوش کنم. صبح هنگام صبحانه، آهنگ (Only if you want to do ) اثر انیا را گوش کردم. این اهنگ منو سرشار از انرژی کرد. در طی روز من زمزمه موسیقی “Somewhere over the Rainbow” و “My Favorite Things.” را می شنیدم.
ادامه متن بهاي يك رويا...

* شكسپير: اگر كسي را دوست داري رهايش كن سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده...
دانشجوي زيست شناسي: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... او تكامل خواهد يافت
دانشجوي آمار: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر دوستت داشته باشد، احتمال برگشتنش زياد است و اگر نه احتمال ايجاد يك رابطه مجدد غير ممكن است
دانشجوي فيزيك: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر برگشت، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا اصطكاك بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است
دانشجوي حسابداري: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر برگشت، رسيد انبار صادر كن و اگر نه، برايش اعلاميه بدهكار بفرست
دانشجوي رياضي: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر برگشت، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن
دانشجوي كامپيوتر: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر برگشت، از دستور كپي- پيست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه ديليت اش كني
دانشجوي خوشبين: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... نگران نباش بر مي گردد
دانشجوي عجول: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش كن
دانشجوي شكاك: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر برگشت، از او بپرس" چرا " ؟
دانشجوي صبور: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن...  اگر برنگشت، منتظرش بمان تا برگردد
دانشجوي رشته صنايع: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر برگشت، باز هم به حال خود رهايش كن، اين كار را مرتب تكرار كن...

:: نوشته شده توسط زهرا

October 4, 2006 01:39 PM | نظر بديد (44)