* من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم
سینه مالامال غم اما دلی بی کینه دارم
پاکبازم من ولی در آرزویم عشق باز یست
مثل هر جنبندهای من هم دلی در سینه دارم
(هایده الان داشت میخوند...)
* یکی از چیزهایی که همیشه منو ناراحت میکنه ارتباط با آدمهاییه که توی ماه رمضان روزه نمی گیرن و یا اینکه کلا نماز نمی خونن و یه جوری ترک واجبات گفتن... همیشه دلم میخواد ای کاش این قدرتو داشتم که اینجور آدمها رو دوباره مثل سابقشون بکنم. مطمینا کسی که توی این مملکت بزرگ شده باشه حداقل واجبات رو حتما میدونه و یه زمانی رعایت میکرده ولی حالا به دلایلی ترکش گفته.
اما چیزی که منو بیشتر ناراحت می کنه که اینجور افراد از این کارشون ناراحت که نباشن هیچ، افتخار هم بکنن و معتقد باشن که کار ماها غلط تر تره!!!
دقت کردین که بعضی از آدمها دیندار هستند یعنی واقعا خدا رو قبول دارن و میخوان که خوب باشن ولی التزام ندارند. یعنی خودشون رو ملزم نمی کنن که حتما مثلا نماز بخونن و یا روزه بگیرن و یا بعضیاشون از روی تنبلی یا خستگی و کم وقتی (هر چند من این دلایل رو هم چندان نمی پسندم) این کارو نمی کنن ولی بازم اینها قابل قبول تر از کسانی هستند که از روی عمد این کارو نمی کنن و افتخار هم می کنن بهش. می گم ای کاش قدرتشو داشتم که میتونستم اینجور آدما رو عوض کنم همین...
* من یه پسر عمه شیطون بلا دارم که دخترا باید خدا رو شاکر باشن که این بشر فقط ۱۹ سالشه و خدا میدونه اگه بزرگتر بشه چی مییییشه!!!:-)
امروز این حاج آقا به اتفاق داداش دومی من رفته بودن رودکی که خیر سرشون شلوار بخرن. وسط راه زنگ زده میگه:
زهرا من مررررردم. نمیدونم چرا هر چی دختر از اینجا رد میشه فقط به این خره (منظورش داداش منه) نگاه می کنن:):):) آخه خدا وکیلی داداش من خیلی خوش تیپتر و جا افتاده تر از این وروجک نیم وجبی هست.
حالا توی اون هیر و ویری وسط شلوار خریدن توی رودکی میدونین چی واسم تعریف کرد؟! این پسر عمه من یه زمانی خیلی چت میکرد. اتفاقا خیلیم به درساش لطمه زد. میگه یه بار با یه دختره خیلی چت میکرده و دیگه خیلی با هم فابریک (اصطلاح خودش) شده بودند. دختره هم کرجی بوده (عطف به اینکه پسر عمه بنده قزوینی هست!!!!) یه بار که از دختره طاهرشو پرسیده بودن دختره بهش گفته بوده که فقط یه کم تپله! بعدشم میگه این بار که از قزززززوین پا شده اومده کرج قرار گذاشته که دختره رو ببینه! آقا چشمتون روز بد نبینه!! امروز اول صبحی رفته میدان سپاه؟! و اونجا با دختره قرار گذاشته. میگه دختره اولش توی ماشین نشسته بود و وقتی از ماشین پیاده شد ماشین یه چند سانتی رفته بالا:) میگه دور کمر دختره اقلا ۲ متر بوده :دی
میگه هیکل دختره طوری بوده که من که پسر بودم ازش ترسیدم :دی البته من یکی که کلی براش خوشحال شدم. تازه گفتم محمد خدا کنه دوستی تون ادامه پیدا کنه و اون ادبت کنه که دیگه از این کارا نکنی :):)
آقا همینه که من توی این وبلاگ هی میگم بابا من خوشگل نیستم خوش تیپ نیستم (نیست که حالا شمام به اتفاق فکر میکنین من خوشگل و یا خوش تیپم!!!) اصلن ها خیلی ساده تر من یه شمای شبح گونه ای از قیافه ام رو میذارم که ببینید و دیگه تصور دیگه ای نکنین. اینم عکس ما :-)
خوب دیگه امیدارم که رفع شبهه شده باشه :-)
* یا علی!!!
یه لینکی رو جناب لیشام واسه من فرستاده از کامنتهای یکی از نوشته های اسبق من!!! من معمولا کامنتهای مطلب جدید رو نگاه می کنم و بعد میذارم که پابلیش بشن ولی مال مطالب قبلی رو معمولا بدون نگاه کردن پابلیش می کنم! تا اینکه الان رفتم لینک مذکور که اتفاقا کامنت یکی از مطالب خودم بود رو دیدم و واقعا وحشت کردم! اما از اونجاییکه به قول لیشام مسیله واقعا حیثیتی هست (توش یه عالمه کلمات رکیک و غیر اخلاقی هست) متاسفانه نمیتونم بهش لینک بدم!!! البته من هوز فرصت نکردم برم کامنتا رو پاک کنم.
ولی آقا نکنین این کارااااااااااااا رو. وبلاگ دختر مردم که کانون دوست یابی و ازدواج و مسایل ... نیست که!!!
باور کنین من دو تا شاخ روی کله ام سبز شد وقتی دیدم که خانوممممممها هم توی بحث شرکت کردن و خیلیاشون تقاضا هم دادن!!! الله اکبر!!!
* ویترین مغازه ها را نگاه می کنم که کفش دلخواهم را انتخاب کنم. آن سوی ویترین یک مادر کفشی را به پای کودکش امتحان میکند" همین خوبه" دخترک با انگشتای کوچولوش به ویترین اشاره میکنه که یعنی کفش دیگری را میخواهد. مادر زیر لب چیزی میگه و بچه دستشو می اندازد. مادر با نگرانی در چهره اش بر می گرده و می پرسه "آقا این چنده؟"1
مغازه دار قیمت را میگه. ولی مادر نگاهی به کفش می کنه . میخواد از مغازه به سرعت بیاد بیرون که مغازه دار میگه " ما دل مشتریمون را راضی میخواهیم. هرچی همراهتونه بدین مشتری ما بشین"
مادره تشکر میکنه ....
دو سه مغازه آن طرف تر ایستادم . نگاه کردم دیدم دست دختره یه جعبه کفش کوچولو است
* ویژه نامه هفت سنگ درباره مولانا منتشر شد.
- مولانا در وبلاگستان فارسی:-)
* یه سری جک دیگم بگم:
میدونین چرا قزوینی ها خوشبختن؟! چون بخت جرات نمي كنه بهشون پشت كُنه:-)
- مامانه به بچش ميگه كه عزيزم و قتي خاله اومد قشنگ ميري جلو سلام ميكني ميبوسيش بچهه ميزنه زيره گريه ميگه نه مامان من خاله رو بوس نميكنم! مامانه ميگه ا چرا عزيزم؟ بچهه ميگه آخه ديروز كه بابا ميخواست بوسش كنه زد تو صورتش :):)
- یه روز یکی می ره جهنم می بینه احمدی نژاد داره با آنجلینا جولی می رقصه. داد می زنه و به مامور جهنم می گه: منم می خوام مثل احمدی نژاد عذاب بکشم. مامور عذاب می گه: این عذاب احمدی نژاد نیست، عذاب آنجلینا جولی یه
- شبی جورج بوش و تونی بلر به بار رفته بودند و سرگرم گفتگو بودند. یک نفر کنارشان نشست و پرسید که دارند راجع به چه موضوعی حرف می زنند. جورج بوش گفت:« ما داریم جنگ جهانی سوم را طراحی می کنیم و قصد داریم پانزده میلیون مسلمان و یک دندانپزشک را بکشیم» مرد پرسید:« برای چی می خواهید یک دندانپزشک را بکشید؟» جورج بوش روی شانه بلر زد و گفت:« دیدی گفتم هیچکس راجع به کشتن پانزده میلیون مسلمان ها سووال نخواهد کرد
راستی این کامنت دونیم پر از جکه. اما چون یه سریشون سیاسی هستند بنده از کپی کردنشون در اینجا معذورم:)
راستی یه دونه دیگه هم یادم اومد:
- ترکه تازه کار پیدا کرده بود. میخواست پز بده، جو میگیردش زنگ میزنه به البرادعی و میگه: آقا شما دکتر هستید؟! اونم میگه بعله! ترکه میگه: خاک بر سرت، پس چرا رفتی توی آژانس کار می کنی؟:):)


