زهرا

آبجی کوچیکه

* سلام. من الان شمال هستم و دارم وبلاگ رو آپدیت می کنم. الان آبجی کوچیکه شیطون بلا کنار من نیشسته و هی داره سرک می کشه که چی مینویسم. به قول خودش اومده اینجا که ببینه من تو کار خلاف ملاف هستم یا نه؟:-) منم که بچه مثثثثبت اصلن این کارا به گروه خونی من نمیخوره. خلاصه اینکه هر لینکی که باز میشه آبجی خانوم اینجا نقش وزارت ارشاد رو بازی می کنه و فهلن زبون بنده از وبلاگ نویسی غاصره:) البته دخملم اونقدرامممم سخت گیر نیستا میگه این چیزا رو ننویس ملت شاکی میشن :-)
من این آبجیمو خیلی دوست میدارم. نه اینکه چون الا اینجا نیشسته و سرک میکشه ها:) نه چون کلا بچه خوفیه و حرف گوش می کنه :دی

* اینها هم از ایمیل وارده اقتباس شده اند:
گاو ما ما مي كرد، گوسفند بع بع مي كرد، سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد. كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد. راي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

* دانشگاه آزاد تهران جنوب: کسیکه کمتر از 10 ترم درس نمی خواند
-دانشگاه شهیدبهشتی: کوه نورد بزرگ
-دانشگاه آزاد تهران شمال: کسیکه روابط اجتماعی فرهنگی قوی دارد
-دانشگاه امیرکبیر: کسیکه عاشق راهپیمایی، شعار و دردسر است
-دانشگاه آزاد لاهیجان: تبعیدی به مناطق خوش آب و هوا
-دانشگاه آزاد مبارکه: باسواد بی ادعا
-دانشگاه شریف: کسیکه بعد از فراغت از تحصیل باد دماغش می خوابد!
-دانشگاه علم و صنعت : علمش یه چیزی ولی صنعتش کجاست؟
-دانشگاه آزاد میبد: استاد ندیده!
-دانشگاه آزاد تهران مرکزی: لنگان خرک خویش به مقصد رساند!
-دانشگاه تهران: آب نمی بیند وگرنه شناگر خوبی است
-دانشگاه مشهد: زایر مادرزاد
-دانشگاه شیراز: عاشق پیشه
-دانشگاه غیرانتفاعی سابق: خرده بورژوای فؤودال
-دانشگاه آزاد شهر مجلسی: کسیکه دانشگاه را به سربازی ترجیح داده
-دانشگاه آزاد شارجه: آفتابه لگن هفت دست، شام و نهار هیچی
پانوشت: بابا من خودم دانشگاه تهرانم. ولی به جان خودم این وصله ها اصلن به ما نمی چسبه :دی

* پائولو کوئیلو:
اگر باید بگریید، همچون کودکان بگریید. زمانی کودک بودید، و یکی از نخستین چیزهایی که از زندگی آموختید، گریستن بود، چون گریستن بخشی از زندگی است. هرگز از یاد مبرید که آزادید، و نشان دادن احساساتتان شرم آور نیست.فریاد بزنید، با صدای بلند هق هق کنید، هر چه قدر که مایلید، سر و صدا کنید. چون کودکان این گونه می گریند، و آنان سریعترین راه آرامش بخشیدن به قلبشان را می شناسند. هرگز متوجه شده اید که کودکان چه طور از گریستن دست می کشند؟ از گریستن دست می کشند، چون چیزی حواسشان را منحرف می کند.چیزی آنها را به سوی ماجرای بعدی فرا می خواند. کودکان خیلی سریع دست از گریه می کشند... و برای شما نیز این گونه خواهد بود. تنها اگر همچون کودکان بگریید...