زهرا

دخترونه !

* ديروز يه خانوم معلم ابتدائي مي گفت كه بعد از عيد ديده قيافه يكي دو تا از پسراي كلاسشون عوض شده  و وقتي دقت كرده ديده پسره ابروهاشو برداشته. فكر كن بچه ام كلاس پنجمه ابروهاشو برداشته، دو روز ديگه بزرگ بشه ديگه چي ميشه؟ اين بچه هاي نسل بعدي ما واقعا خدان. حالا من خيلي از مواقع ديدم، دختراي دبيرستاني، توي اتوبوس مقنعه ها رو بر ميدارن و آرايش مي كنند. از همه جالبتر اينه كه هيچ كدوم به فكر درس و اينا نيستن. ميگن كي حوصله داره بره دانشگاه فلاني رفته الان بيكاره. بشين خونه و عشق و حال كن! نظر شخصي من اينه كه وقتي محدوديت ها زياد ميشن، يه سري از هر دو طرف مي افتن !:) با همه اين اوصاف كه بگيم، آزادي بايد باشه و آزادي بيان و اين حرفا، بازم براي يه فرد به اون سن، اين كارا خيلي زوده! ما خودمونيم، فوق فوقش 4 يا 5 سال باهاشون اختلاف سني داريم، مگه غير از اينه؟ كه اينقدر برامون عجيبه اين كارا؟! يه چيز جالبي اصلا هستف دختراي دبيرستاني رو بعد از دبيرستان به زور ميتوني بشناسي چون به كل قيافه شونو به شكل دلخواهي در ميارن كه تو دبيرستان به خاطر محدوديت ها نمي تونستند. فكر نمي كنم هيچ جاي دنيا، اوضاع لباس پوشيدن و آرايش دخترا مثل مملكت ما باشه:):)

* من: مينا به نظرت وبلاگم چه جوريه؟
- مينا: خوب چطوري بگم؟ خيلي ضايعس
- من: يعني چه جوريه كه ميگي ضايع است؟
- مينا: چه جوري بگم، خيلي  دخترونه است... دخترونه هم یعنی ضايعس ديگه (!!!)

* تموم اعضاي بدنم درد مي كنه، رفتم كوه و الان پاهام داره از درد ميميره. من هيچ وقت كوهنوردي درست و حسابي نرفتم. يعني مثلا يه كوهي رو تا قله برم و اين حرفا. هميشه همون اولا گير ميكنم و بر ميگردم. ولي اينبار به هر زحمتي بود تا قله رفتم و الان دارم بيچاره ميشم. به خصوص موقع پائين رفتن از پله ها.

* خدائيش چقدر حرص خوردم كه اين استقلال قهرمان شد. داشتم از عصبانيت منفجر ميشدم وقتي رضا عنايتي!!! كفش طلا دستش بود و پز ميداد. اه اه اه.

*- من: اين روزا كه توي همشهري براي جذب نيرو آگهي داديم، چقدر افراد رجوع كردند، من هيچ وقت صفحه نيازمنديهاي همشهري رو نگاه نمي كنم.  يعني اينقدر آدم بيكار داريم؟ كه براي پيدا كردن كار، مدام روزنامه ها رو نگاه مي كنن؟ بيشترشونم خانوم هستند و تحصيلكرده.
- همكارم: خوشحالم اين نشون دهنده پيشرفت خانومهاست
- اون يكي همكارم: و ضعف جامعه براي اشتغال زائي...

* پشت صندلي اتوبوس با خودكار نوشته شده بود:
«آدمها همين طوري براي من غم مي آفرينند، هر كس به طريقي، تا حالا هميشه همين طور بوده. آرزو به دلم موند كه كسي از غمهام كم كنه، يا مرحمي باشه، يا اينكه فقط، درددلم باشه، خدايا كي ميرسه اون روز» بعدشم زيرش امضا كرده بود: «ز»
خدا ميدونه، زهرا بود يا زينب يا زينت يا زيبا و يا ... هر كي بود، احساسش خيلي قشنگ بود و خدا ميدونه اون لحظه چه احساسي داشته و چقدر ناراحت بوده كه اينو نوشته. شايدم وقتي داشته اينو مي نوشته، اشك ميريخته...

* راستي ديروز راديو مي گفت كه درآمد هر گدا در تهران، يك نيم ميليون تومان در ماه هستش:) من حاضرم تغيير شغل بدم. كسي پايه است؟:)

* نيچه توصيه مى كند كه هرگاه امكان انتقام واقعى نيست فراموش كردن بهتر از بخشيدن است. بخشش فرودستان از سر ترس و حقارت است، در حالى كه فراموشى زیردستان اشارتى به زندگى شادكامانه دارد. زندگى شادكامانه با عقده حقارت نمى سازد. اغلب سعی می کنيم ديگران را راضی کنيم اما آنچه بايد بکنيم شــاد کردن است.

* پر کن پیاله را، کین جام آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها که در پی هم می شود تهی _
دریای آتش است که ریزم به کام خویش،
گرداب می رباید و آبم نمی برد!
                من با سمند سرکش و جادویی شراب،
                تا بی کران عالم پندار رفته ام
                تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم
                تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
                تا کوچه باغ خاطره های گریزپا،
                تا شهر یادها...
                دیگر شراب هم
                جز تا کنار بستر خوابم نمی برد...

فريدون مشيری