زهرا

دلتنگی برای دانشگاه

* آخی... بازم ماه مهر، بازم باز شدن مدرسه ها و دیدن دخترا و پسرای کوچیکی که هر روز که تو میخوای بری سر کار، اونام کیف و لباس مدرسه پوشیدن و میخوان برن مدرسه و بازم حس دلتنگی از اینکه چرا اینقدر بزرگ شدی و بزرگ هستی که نمیتونی مثل اینا غمت فقط درس و مدرسه و مشق خونه باشه؟ چقدر ذوق میکنم این بچه مدرسه ای ها رو میبینم که بعضی هاشون دارن گریه میکنن که چرا از ماماناشون جدا شدن و بعضی هاشونم که شیطون ترن، اول صبحی تاکسی ها و اتوبوسا رو میذارن روی کولشون :) باز ماه مهر ... این اولین ماه مهری هست که من نه مدرسه میرم و نه راهنمائی و نه دبیرستان و نه دانشگاه. اصلا هیچی:( باورم نمیشه :((

* من هيچ وقت فکر نمي کردم که دلم براي دانشگاه و خوابگها تنگ بشه. ولي وقتي ديروز رفتم که باقي وسايلم رو از اونجا بردارم واقعا دلم گرفت:((
از اون دلگيرتر خود دانشگاهه. آدم انگار دلش نميخواد که فارغ التحصيل بشه و از محيط دانشگاه دور بشه. حالا فوقش ميتوني مثلا فوق ليسانس قبول بشي يا دکترا، ولي به نظرم نمياد که عمرا حال و هوا و اون حالت خاص بچگي و غربت دوران ليسانس رو داشته باشه. امروز همين جوري يه دور دانشکده رو گشتم و کلي يادم اومد، زماني که تازه از دبيرستان اومده بودم و بچه بودم، وارد اينجا شدم و خدا ميدونه چه حوادثي رو پشت سر گذاشتم تا الان ديگه هيچ واحد درسي ندارم و به اصطلاح درسم تموم شده... يه کم براي آدم غمگين کننده است که ميخواد از دانشگاه و يا خوابگاهش که بهترين دوران زندگيش رو اونجا گذرونده بره.
نميدونم چرا اصلا دلم نميخواد که براي فوق ليسانس بخونم و نميدونم که آيا اونم مزه دوران ليسانس رو داره؟ يا اون طراوت آشنايي با يچه هاي شهرهاي ديگه و استادا و درسا و بعدشم غمگين شدن ها و دوري از خانواده و گريه کردن توي دستشوئي هاي دانشگاه و ...
واقعا من بزرگ شدم؟ هنوزم باورم نميشه و اصلا براي خودم خنده داره که وقتي ازم ميپرسن چيکاره هستي، مثلا خودم رو مهندس کامپيوتر معرفي کنم! انگار هنوزم دلم ميخواد بگم که دانشجو هستم ولي خوب واقعا نيستم...

* راستش خودم اصلا باورم نميشه که دارم اين حرفا رو ميزنم. من خودم کسي بودم که هميشه به اونايي که فارغ التحصيل شدن و داشتن از دانشگاه و خوابگاه ميرفتن، حسوديم ميشد ولي الان دارم حرفاي اونا رو ميزنم. يادمه سال اول وقتي يه دختره توي سرويس دانشگاه برگشت گفت: آخي سال اولي؟ خوش به حالت! من همون جا زدم زير گريه و گفتم اصلا نميخوام درس بخونم از دانشگاه بدم اومده. اون موقع تازه يه هفته بود اومده بودم دانشگاه و کلي از دوري خانواده و سختي راه دلم ميگرفت. دختره کلي دلداريم داد و گفت يه روزي از اينکه ناراحت اين موضوع شدي و براش گريه کردي به خودت ميخندي. اينقدر اين حرفا اون موقع به نظرم نادرست بود، ولي الان ميبينم همون دختره راست ميگفته.
دوره ليسانس با همه سختي هاش و خوابگاه با همه تنهايي و افسردگيش، يه چيزايي دارن که واقعا هيچ جا يا زمان ديگه نداره. به خصوص اينکه بچه هاي هم ورودي ما هم انصافا بيشترشون بچه هاي خوبي بودند و همه جوره با هم راه مي اومدن...
الان حتي نميدونم خيلياشون کجا هستند و تازه از وضعيتشون توي اورکات ميتونم بفهمم يه سري شون رفتن خارج از کشور، يه سري شون هم ازدواج کردن و ...:((

* یه وبلاگ خوب: یادداشتهای یک اطلاع رسان

* اینم وبلاگ یکی از دوستان عزیزم توی دانشگاه هست که دختر واقعا بی نظیریه: آنجا که کسی نیست جز او...:
لوئي پاستور: در هر حرفه ای كه هستيد نه اجازه دهيد كه به بدبينيهای بی حاصل آلوده شويد و نه بگذاريد كه بعضی لحظات تاسف بار كه براي هر ملتی پيش می آيد، شما را به ياس و نوميدی بكشاند. در آرامش حاكم بر آزمايشگاهها و كتابخانه هايتان زندگی كنيد. نخست از خود بپرسيد: «برای يادگيری و خود آموزی چه كرده ام؟» سپس همچنان كه پيشتر می رويد، بپرسيد: «من براي كشورم چه كرده ام؟» و اين پرسش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شادی بخش و هيجان انگيز برسيد كه شايد سهم كوچكی در پيشرفت و اعتلای بشريت داشته باشيد. اما هر پاداشی كه زندگی به تلاش هايمان بدهد يا ندهد، هنگامی كه به پايان تلاش هايمان نزديك می شويم هر كداممان بايد حق آن را داشته باشيم كه با صدای بلند بگوئيم:  «من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام.»

* ایرانیان دراز نمی کشند: بخش ترجمه سازمان های مهم جهانی دچار سرگیجه مفرط تاریخی شدند.
جمله علی لاریجانی: با نشان دادن « لولو» ی شورای امنیت، مردم ایران رو به قبله نمی شوند.
ترجمه نیوزویک: علی لاریجانی گفته است که اگر شورای امنیت مثل موجوداتی که بچه ها را می ترسانند ظاهر شود، مردم ایران به سوی قبله مسلمانان جهان دراز نمی کشند.
ترجمه نشریه اسپانیایی ال پائیس: علی لاریجانی گفت که اگر شورای امنیت چیز ترسناکی را هم به ایرانیان نشان دهد، باز هم مردم ایران به سوی عربستان سعودی نمی خوابند.
ترجمه نشریه فرانسوی اومانیته: علی لاریجانی گفت که دراز کشیدن ایرانیان به سوی مرکز اعتقادات مسلمانان بستگی به این دارد که آنها از موجودات افسانه ای بترسند، این یک داستان ایرانی است.

* نیما یوشیج (نامه های عاشقانه) : پرنده ها چطور هم جنسشان را انتخاب ميکنند: بدون اينکه پدر و مادر برايشان راي بدهند!!! به جاي اينکه الفاظ ديگران براي آنها عقد ببندد، قدري خودشان آواز ميخوانند، آنوقت محبت و يگانگي در بين آنها اين عقد را محکم ميکند. شريني آنها به شاخه هاي درختها چسبيده است. خودشان با هم ميخورند. مسئول خوراک ديگران نيستند. به جاي آينه و قالي نمايش دادن، بساط آشيانه شان را به کمک هم مرتب ميکنند. راستي و دوستي دارند، بعدها بچه هاشان هم با همان اخلاق آنها بزرگ ميشوند. ولي خدا به انسان تقوي و شادي طبيعت را نداده است که مثل پرنده زندگي کند.
بدبختانه ما انسانيم يعني پرده اي بين طبيعت خاص ما و اشيا کشيده شده است و نميخواهيم به دلخواه خودمان عادلانه پرواز کنيم. من ميخواهم پرواز کنم! نميخواهم انسان باشم، چقدر خوب و دلکش است اين هواي صاف و آزاد اين اراضي وسيع وقتي که يک پرنده از بالاي آن ميگذرد.
من از راههاي دور ميرسم در اين ديار نابلد هستم. در کدام يک از اين نقاط آشيانه ام را قرار بدهم. رفيق مهربان، تو براي من کجا را تعيين خواهي کرد؟؟؟

* راه خلوتگه خاصم بنما تا پس از اين
می خورم با تو  وديگر غم دنيا نخورم
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا اميد وصال تو زنده می دارد
وگر نه هر دمم از هجر توست بيم هلاک...