زهرا

روی ماه خداوند را ببوس

* درست در يک لحظه...
فکرش را بکنيد که چقدر سخته شغل آدم جراح قلب باشه. تصورش را بکنيد که زني مريض شماست که همسر و همه فرزندانش بيرون منتظر هستند و بدون استثنا دارن با چشمهاي اشک آلود از شما تقاضا ميکنن که همه سعيتان را بکنيد.
چقدر سخته و چقدر دقت ميخواد که شما رگي را که به دلايلي داره مسدود ميشه و مانع خون رساني به قلب ميشه را عمل جراحي کنيد که دوباره مثل سابق کار کنه. فکرش را بکنين که چقدر ثانيه به ثانيه اين عمل مهمه... بيرون کساني منتظر شما جواب شما هستن که اين زن مادر اونها و همه زندگي اونهاست... خدا نکند که حتي يک ثانيه اش را اشتباه بکند. درست يک لحظه ممکنه خداي نکرده... آقاي دکتر در جواب التماسها ميگفت: مگه ميشه آدم اينطور چشمهايي رو گريان ببينه و همه سعيش را نکند که مريضش رو نجات بده؟
هيچ وقت يادم نميره در طول مدتي که اين چند روز در بيمارستان بودم، آقاي دکتر قلب يک خانومي را عمل جراحي ميکرد. پايان عمل وقتي داشت مي اومد بيرون، پسر خانومه سمت دکتر رفت و وقتي با قيافه خسته دکتر مواجه شده، فکر ميکرد که کار تمام شده و از هوش رفت در حاليکه دکتر صرفا به خاطر عمل جراحي سنگين ولي موفقيت آميز خسته شده بود، همين...
به نظر من شغل بي نظيريه و خيلي هم سخته. به قول بابام آدم هر چقدر پول به اين دکتر بدهد کمه و اصلا پول چيزي نيست که ارزشش رو داشته باشه آدم به پاي چنين دکتري بريزه..

* از همه دوستاني که با من همدردي کردن واقعا ممنونم. حالا چه ديجيتالي، چه تلفني و چه حضوري. واقعا ممنونم.

* و اما روي ماه خداوند را ببوس (نویسنده: مصطفی مستور)
اين کتاب در واقع داستاني بود که از زبان يک دانشجوي دکتراي جامعه شناسي (یونس) نوشته شده بود که موضوع تزش درباره دليل خودکشي يکي از اساتيد برجسته فيزيک بود که دليل خودکشي اش نامعلوم بود. من توضيحات زيادي در مورد کتاب نميدوم، چون ميترسم کامل نباشه و داستانش رو لوث کنه. من از اينجاي کتاب خوشم اومد که موضوع اصليش ترديد پسره راجع به وجود خداوند بود. يعني مدام بدبختيهايي رو در اطرافش مي ديد که باعث ميشد که به وجود خدا شک کنه و البته به همون اندازه هم نامزدش بيشتر اين موضوع براش اثبات ميشد. و در نهايت به خاطر همين موضوع پسره رو کنار زد.
من مکالمه هاي کتاب رو خيلي دوست داشتم. صحبتهاي پشت گوشي مهتاب کرانه (دوست استادي که خودکشي کرده بود) خيلي زيبا بود. همين طور هم نوشته هاي آخر استاد که پسره دانشجو اونها رو ميخوند واقعا زيبا بود. حتي مکالمات بين موسي و خداوند (که موضوغ پايان نامه نامزد پسره بود) واقعا بي نظير بود.
از شخصيت عليرضا هم خيلي خوشم مي اومد. کلا من اعتقاد کامل به اين موضوع دارم که آدمهايي که واقعا به چيزي اعتقاد دارن، زندگي براشون همان طور خوب پيش ميره و قانع هستند. اينم بخشي از حرفهاي عليرضا که به نظرم خيلي زيبا بود:
در فلسفه گاهی شعرهای لطیفی هست. مثل این حرف که می گه خداوند از شدت ظهورش مخفی است. در واقع مفهوم این حرف اینه که خداوند اون قدر هست که گویی نیست. اون قدر حضور داره که انگار غایبه. اصلا غیبتش به دلیل شدت ظهورشه می گن خدا مثل یک صدا ست که از اول آفرینش تا آخر اون با یه حالت پیوسته در هستی نواخته می شه. چنین صدایی رو تا قطع نشه کسی نمی تونه بشنوه. در واقع دائمی بودن صدا مانع شنیدنش  می شه شاید به همین دلیله که ما نمی تونیم خداوند رو درک کنیم به نظر من این خیال انگیزترین شعری یه که انسان در طول تاریخ سروده.
این کتاب تاثیر زیادی روی من گذاشت، من موقع خوندن جملاتي از اين کتاب بارها منقلب شدم و اشکم در اومد. به خصوص از این قسمتش:
((
دیشب وقتی داشتم میرفتم خونه طرف عباس آباد، زنی گفت الهیه و من زدم روی ترمز. انگار کسی به من گفت مواظب باش، مواظب زنه باش! زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میرداماد حرفی نزد . اون جا بود که گفت مرده شوره همه دنیا و آدمای کثافتشو ببرن. گفت دلش میخواد یه مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره راحتش کنه.
من چیزی نگفتم. تعجب هم نکردم چون از این مسافرها هم زیاد دیده بودم.
توی بزرگراه مدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهرش گفت میخواد بره سفر و معلوم نیست کی برمیگرده. گفت شوهرش یک لات بی سروپا بوده و الان دو ساله که اونو و 3 تا بچشو تو این جهنم ول کرده.
بهش گفتم اگه این حرفا رو میزنه که کرایه نده من کرایه ای نمیخوام.
گمونم میخواستم کار خوبی کرده باشم. به خودم گفتم: عباس، حالا وقتشه.
پرسید: واسه چی این کارو میکنی؟
گفتم: برای رضای خداوند.
بعد یکهو ریسه رفت. آن قدر بلند خندید که پیشونیش خورد به داشبورد ماشین.
گفتم: فکر نمیکنم حرف خنده داری زده باشم
گفت: اتفاقا خیلی هم خنده دار بود. چطوره به اون خدات بگی از توی آسمونش چند تا اسکناس سبز واسه این بیچاره بفرسته پایین.
اینو که گفت دوباره خندش گرفت.
بعد جدی شد و گفت: ببینم تو نمیخوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره . هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گیرم می یاد. گمانم خداوندِ تو هم اینطوری راضی باشه.
توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی درباره خداوند شنیده ای؟
گفت: یه چیزایی شنیدم اما چیزه زیادی ندیده ام ، گمونم خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده. اگه شنیده بود که واسه یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جا باشم.
ماشینو نگه داشتم هر چی تا اون موقع کار کرده بودم (حتی پول خردهامو) رو هم گذاشتم توی دستش.
گفتم: خیال کن خداوندِ من از توی آسمونش این هارو انداخته پایین.
مثله کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پولهارو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد تو چشمام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل از اینکه درو ببنده گفت: " از طرف من روی ماه خداوند را ببوس "
))
يه جورهايي اين کتاب و عشق هايي که توي اون بود، خوشبختانه خيلي فراتر از عشقهاي الکي و خياباني اين روزا بودند که هيچ عمقي ندارن و زود به وجود ميان و زود از بين ميرند و در واقع اصلا با اين عشقا بيگانه بودند و همينش خيلي قشنگ بود.
حتي آخر کتاب هم خيلي زيبا تموم شده بود و واقعا بهترين پاياني بود که ميتونست براي چنين کتابي وجود داشته باشه. تا جايي که فهميدم اين کتاب در سال ۸۱ برنده جايزه قلم زرين شده بود (؟) اگه اينطوره واقعا لیاقتش رو داشته.

* این شعره هم نوشته همون دکتر پارسا بود که خودکشی کرده بود:
دل يکي آتيش گرفته 
توی یکی از همین خونه ها،همین نزدیکی ها
دل یکی اتیش گرفته
از روی بام که نیگا کنید
از تو پنجره یکی از همین خونه ها، آتیش میریزه بیرون
دل یکی اتیش گرفته، یکی دلتنگه
توی یکی از همین خونه ها ، همین نزدیکی ها
دل یکی آتیش گرفته
یه چیکه ... آب ...

* اینهم مصاحبه ای با مصطفی مستور نویسنده این کتاب

* من نظر شخصیم رو درباره این کتاب نوشتم. و در واقع این یک نقد احساسی هست و نه ادبی یا اجتماعی و غیره... من اصلا به جنبه های تکنیکی داستان پردازی قضیه کاری ندارم و اصلا هم ادعا ندارم که نقدم کامله ولی احساسم به من میگه بسیار زیبا بود.