زهرا

مامان ...

× فقط همينش کم بود
توي اين شلوغي مامان هم دچار مشکل قلبي بشه و راهي بيمارستان بشه...
فکرشو بکنين که يک هفته است مامان توي بيمارستان بستريه و خانواده براي اينکه من ناراحت نشم و فکراي ناراحت کننده نياد، سراغم بهم نگفتند...
فردا امتحان هوش دارم! همون درسي که قبلا در موردش نوشتم. راستش من ديگه از هر چي درس و امتحانه خسته شدم، نميدونم اين عادتيه که خانواده من فکر ميکنن چون من راه دور هستم نبايد اين چيزها رو به من بگن. يادمه زماني که پدر بزرگم هم فوت کرده بود، وقتي من رفتم شمال ديگه 20 روز گذشته بود و خانواده چيزي به من نگفته بودند. سر تصادف بابام هم همين طور الانم که اينطوري شده.
تقصير مامانه، بس که به همه چيز فکر ميکنه و غصه همه چيز رو ميخوره اينطوري شده. توي دنيايي که ما توش زندگي ميکنيم، آدم هر چي کمتر بدونه زندگي راحتتري داره اينو جدي ميگم.

× خواهش ميکنم براش دعا کنين. مرسي...

× وقتي رسيدم خونه رو تخت دراز کشيدم نمي تونستم هيچکاري انجام بدم و همش ذهنم به سمت افکار بد و منفي کشيده ميشد احساس ميکردم انرژيم براي جنگيدن با ناملايمات زندگي تموم شده و همه چيز به پايان رسيده رفتم کتاب سوپ جوجه براي روح رو برداشتم تيتر کتاب اين بود "51 داستان کوتاه براي تلطيف و تقويت روحيه" فهرست کتاب رو باز کردم و ديدم بخشي داره بنام غلبه بر موانع، شروع کردم به خوندن داستانهاي اون قسمت به داستاني برخورد کردم در مورد پسري که عشق موج سواري داشت و در يکي از اين موج سواري ها تخته برميگرده و سبب ميشه صورتش تا پلک چشمش پاره شه مادر بچه که خيلي از اين اتفاق وحشت زده بوده بعد از بهبود بچه در مقابل درخواستش براي ادامه تمرين موج سواري هميشه مخالفت ميکرده (توجه کنيد که اين اتفاق هيچ تاثير منفي رو عشق اون پسر به موج سواري ايجاد نميکنه) تا اينکه پسر اين شعر رو براي مادرش ميخونه و اونو متوجه اشتباهش در مخالفت با خواسته پسرش ميکنه عجيب اين متن به دلم نشست و روحيه از دست رفته ام رو بهم برگردوند شما را هم مهمان خواندنش ميکنم:
زندگي براي من نردبان بلورين نبوده است.
خارداشته، و تراشه،
و تخته هاي تيکه پاره شده،
و مياديني که کف آن مفروش نبود
برهنه بود و عريان
اما من هر روز خدا در حال صعود بودم،
و رسيدن به سواحل
و پيچيدن از کنج ها،
و ره سپردن در تاريکي ها
جائي که هيچ نوري نبود.
پس پسرم منصرف نشو،
روي پله منشين
و مگو که مشکل است
مايوس مشو
زيرا من، عسلم، هنوز در راهم
هنوز بالا ميرم
و زندگي براي من نردبان بلورين نبوده است.

* من باید حتما این کتاب رو از ویولت بگیرم و بخونم. یک کتاب دیگه هم هست که دیشب خوندم. اسمش بود: روی ماه خداوند را ببوس، در مورد این کتاب بیشتر خواهم نوشت. فعلا از نظر روحی در شرایط بدی هستم. از پریشب که خواهرم اون خبر رو بهم داده تا الان فقط دو ساعت خوابیدم... به معنای واقعی کلمه، حس میکنم هیچ چیز در دنیا مهمتر از سلامت کسانی نیست که دوستشان داریم. بدترین خبر زندگیم در حال حاضر همینه و نمیدونم چجوری باید باهاش سر کنم.

* من یک تله پاتی عجیبی با مادرم دارم که شاید به نظر شما خرافات بیاد. ولی هر وقت مادرم مریض میشه، همون روزها من حالم خیلی بده و هر وقت خواب بدی در موردش ببینم، بدون شک اتفاقی براش افتاده. این هفته هم همین طور بود ولی من سرم شلوغ بود و جدی نگرفتمش...  مثل اینکه واقعا مشکل مامانم خیلی جدیه :(