زهرا

همه چيز واقعيه

* هي دختره بيدار شو... زندگي واقعيه نه خيالات. آخي سادگي تا کي؟ کي ميخواي بزرگ بشي؟ همه چيز واقعيه زهرا... همه چيز... باور کن. هی نگو باورم نمیشه. هی برای خودت تفسیرش نکن. هی بازم به پای امیدهای واهی ننشین. گول وعده های الکی دلت رو نخور دختر. تا کي ميخواي هي غصه هات رو توي خودت بريزي و توي تنهاييهات گريه کني؟ اي کاش ميتونستي حرف بزني. اي کاش حداقل ميتونستي واسه آيلار هم که شده بگي.. مطمئنا اون راه حلي برات داشت..
...
باورم نميشه که ديشب سه ساعت (از ساعت ۹ تا ۱۲ شب) توي بغل آيلار گريه کردم و هر چي ميپرسيد چي شده، چيزي نداشتم که بهش بگم... بيچاره شوهر آيلار هم کلي ناراحت شد. تلفن خونه شون قطع بود و توي اين هواي سرد اومده بود توي خيابون که زنگ بزنه خوابگاه. اما من به هيچ کس نتونستم بگم. با اينکه آيلار برام مثل خواهرم ميمونه و شوهرش مثل يه برادر خيلي بزرگ. اصلا خودمم نميدونم دقيقا چم شده که اينطوري شدم؟ هيچ دليل عقلي و منطقي براش نمي بينم فقط ميدونم که حالا بده و دلم ميگيره و هرز چند گاهي چيزي که نميدونم چيه قلبم رو فشار ميده...

* «کاش تکه های مرا اینجا نمی گذاشتید که جا بماند. کاش نیمه ام را نبرده بودی. مرا کامل بمیران. قشنگ بمیران. نیمه کاره خوب نیست
اين روزا همش حس ميکنم که من به زودي ميميرم! يعني حس ميکنم همين روزاست که من از دنيا برم. براي فاطمه خوشحالم که رفت جايي که هميشه دلش ميخواست بره. حالا منم همون احساس رو دارم... انگار ديگه هيچي حالم رو خوب نمي کنه... به جرات ميتونم بگم که امسال بدترين سال زندگيم بوده و از اين بدتر هيچ حادثه هايي ديگه اي نميتونه واسه من پيش بياد که اينهمه بهم بريزم... ديگه نميخوام به اين سال شوم فکر کنم...

*رد پاي خداوند
ديشب رويايي داشتم: خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم، همراه با خود خداوند.
و بر روي پرده شب و تمام روزهاي زندگيم را، مانند فيلمي مي ديدم
همان طور که به گذشته ام نگاه مي کردم، رور به روز از زندگي را،
دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد، يکي مال من و يکي از آن خداوند.
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت.
آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم. در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود داشت...
اتفاقا، آن محلها مطابق با سختترين روزهاي زندگي ام بود،
روزهايي با بزرگترين رنجها، ترسها، دردها و... آنگاه از او پرسيدم:
"خداوندا! تو به من گفتي که تمام ايام زندگيم با من خواهي بود
و من پذيرفتم که با تو زندگي کنم.
حواهش مي کنم به من بگو چرا در ان لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي؟"
خداوند پاسخ داد: "فرزندم، تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت، نه حتي براي لحظه اي، و من چنين نکردم.
هنگامي که در آن روزها، يک رد پا بر روي شن ديدي،
من بودم که تو را به دوش کشيده بودم."

* خواهش ميکنم به هر چه که اعتقاد دارین، برام دعا کنيد. اگه ميدونستين با چه التماسي ازتون خواهش ميکنم که برام دعا کنين... به خاطر این نمیگم که با گفتنش هیچ چیزی عوض نمیشه. هر چند که میدونم آدم با گفتنش راحت میشه از اینکه کسی میتونه بهش کمک کنه ولی این یکی دیگه هیچ راه حلی نداره... مطمئنم.

* خوب میشم؟...