* اگر من و او، در قهوه خانه ای قدیمی، یکدیگر را دیده بودیم
شاید با هم می نشستیم، و نوشیدنی ای با هم میخوریدم
اما چون در جنگ مثل دو سرباز ساده، رو در رو هم قرار گرفتیم، به روی هم آتش گشودیم
من به او شلیک کردم و درجا او را کشتم، او را زدم و کشتم زیرا دشمن من بود
آري البته که او دشمن من بود، و این مثل روز روشن بود
اما... او هم چون من شاید به اجبار، وارد ارتش شده بود
و حتی از سر بیکاری، وسایل زندگی اش را هم فروخته بود
جنگ چیز عجیب و غریبی است، به کسی شلیک میکنی
که اگر جایی قهوه خانه ای وجود داشت، او را به آنجا دعوت میکردی
یا با قدری پول به کمکش میرفتی...
"Thomas Hardy"
* حتما همه شما تا حالا فيلم قشنگ و پر احساس اشکها و لبخندها رو ديديد. (اگه هم نديدين اينجا ميتونين خلاصه اي از اين فيلم زيبا رو که محصول 1965 هست رو بهمراه عکساش ببينيد) من کلي عاشق این فیلم و آهنگهايي که توش بودن، هستم. به خصوص اين يکي که آهنگ اصليش بود:

The Sound Of Music
The hills are alive with the sound of music
With songs they have sung for a thousand years
The hills fill my heart with the sound of music
My heart wants to sing every song it hears
My heart wants to beat like the wings of the birds that rise from the lake to the trees
My heart wants to sigh like a chime that flies from a church on a breeze
To laugh like a brook when it trips and falls over stones on its way
To sing through the night Like a lark who is learning to pray
I go to the hills when my heart is lonely
I know I will hear what I've heard before
My heart will be blessed with the sound of music, And I'll sing once more
* از وبلاگ قدیمی زهرا که احساس فعلیم هم هست:
آدم وقتي خيلي خسته باشه بايد چيکار کنه؟ وقتي که احساس کني نااميد هم هستي... ديدين گاهي اوقات آدم فکر مي کنه الان ديگه آخر دنياست و همه درا به روش بسته ست؟! همون موقعهايي که قلب آدم بدجوري درد مي گيره.... همون موقعهايي که آرزو ميکني اي کاش اصلا دنيا نيومده بودي؟... ديشب من همين حس رو داشتم... مثلا رفتم بالاي تختم که درس بخونم ولي يه دفه شروع کردم به نوشتن متني و خودم زار زار اشکم در اومد... اگه ديشب هم اتاقيم فاطمه نبود واقعا نمي دونم چي مي شد... امروز هم که ميخواستم اون متن رو بذارم توي اون يکي وبلاگم باز هم بدجوري غصه ام گرفت... آره خوب من هم مثل همه اونايي که اولش با اسم خودشون اومدن يه وبلاگ ديگه دارم که اونجا بيشتر دلم حرف ميزنه... يادم نيست فکر کنم يه ماه بعد از اين وبلاگم اونو ساختم... البته دير به دير آپديتش ميکنم ولي خوب دقيقا زمانهاييه که دلم به من فرمان ميده که بنويس..... هرزگاهي توي زندگيم از اين بحرانها دارم.... همون موقعهايي که هي دارم با خودم مي جنگم... همون موقع هايي که مي مونم که چي درسته و چي غلطه...
من هميشه مشکلم اينه که خيلي آدم تو داري هستم و همش عادت دارم غصه هام رو تو خودم بريزم... شايد اگه يکي من و ببينه اصلا نفهمه که من واقعا چي ميکشم؟...
* متن پائین شوخی دارندگان هاست بنده با من است و قراره که پاکش نکنم. راستش اونا امروز کمکهای زیادی بهم کردن ولی از اونجایی که من یه بار اونا رو مورد بی لطفی خودم قرار دادم، (البته خوب اون موقع خیلی عصبانی بودم) متن پائین رو نوشتند:-) البته بنده رو هم ترسوندند که در صورت پاک کردنش هاست بنده ترمینیت میشه:) البته خوب اینا بچه های خوبی هستند و این صرفا یک شوخی بوده:) جدا اینا آدمهای با حوصله ای هستند که با همه غر زدنهای من همه مشکلات من رو بدون هیچ گونه چشم داشتی و در کمال مهربانی و عطوفت حل می کنند. به هر حال هم دانشگاهی گفتند دیگه:-) تازشم اینا هم دانشکده ای های آیلار هستند و از دو جهت بنده در اسکورت کامل هستم:-)
* چه خوب، این قناری، زبان مرا می فهمد ..
هر دو، به زبان قفس با هم سخن می گوییم...
اونقدر امروز حالم بد شده که دوباره حس کنم باید این آهنگه رو بشنوم. مرسی از فاطمه که امروز کلی کمکم کرد. مرسی از آیلار و نینای عزیزم. شاید من و فاطمه امروز دوبار از فرط ناراحتی مردیم و زنده شدیم. البته الان حالم خوبه. چون با آیلار و شوهرش و نینا رفتیم بوفه و اونا کلی راجع به اون موضوع من رو دلداری دادن... دیدین بعضی از آدمها اونقدر بیرحم هستند که دست از سر یک آدم مرده هم بر نمیدارند؟! یعنی منافع شخصی اینقدر مهمه؟ یعنی یک تصور ساختگی از اینکه من آدم مهمی هستم اینقدر مهمه؟!!! واقعا ارزش اینهمه دروغ گفتن رو داره؟! باورم نمیشه آدم اینقدر حقیر و بی ارزش باشه.. اصلا باورم نمیشه...
یک احساس بدی اومده سراغم. احساس غریبی. احساس ناراحتی از اینکه یکی با یک جمله راجع به دوستت ممکنه اعصابت رو بهم بریزه. یعنی من اینقدر دل نازک شده ام؟ شایدم حق دارم که اینهمه ناراحت باشم! به هر حال از این مدلی نوشتن اصلا خوشم نمی یاد ولی... به قول فاطمه: این آدم واقعا چی رو میخواد با این حرفای خیالیش ثابت کنه؟؟
I heard there was a secret chord
that David played and it pleased the Lord
? But you don't really care for music, do you
: Well it goes like this
The fourth, the fifth, the minor fall and the major lift
The baffled king composing Hallelujah
Hallelujah Hallelujah Hallelujah Hallelujah
* يك سوال از همه اونايي كه از ام تي ورژن جديد استفاده مي كنند: چطوري ميشه تعدادي از كامنتها رو با هم انتخاب و اجازه نمايش داد؟!


