زهرا

باقالی و لبو و بچه های هنری

* سيمون دوبووار:  ديروز را فراموش كن. هر چه بود فقط غباري بيش نيست. امروز باش. هر روز كه صبح از خواب بيدار مي شوي بدان كه اين فرصتي است كه مي تواني با آن دنيا را بگردي و تجربه كسب كني. هر روز و هر لحظه يه زمان جديد است. زندگي چيزي جز مجموعي از فرصتهاي جديد نيست. بشرط اينكه بدون ترس بلند شوي و حركت كني. بدان هيچ چيز قوي تر از قلب يك داوطلب نيست.

* پاپانوئل
برای امسال سپیدی می خواهم و سکوت
اگر شد، بسته ای آرامش هم  پشت در بگذار...
پاپانوئل، دلم خیلی چیز ها می خواهد
پرم از آرزو های ریز و درشت اما
آنقدر بزرگ شده ام که نمی توانم آرزوهایم را ساده برایت بنویسم...
پاپانوئل، پاپانوئل ِ دوست داشتنی ِ روزهای کودکی ام
دستهای گرمت را با دوستی می فشارم.
کریسمس ات مبارک...

* سال نوی میلادی هم داره میاد. این روزا هوا چقدر سرد شده. يکي از چيزهايي که توي زمستان دوست داشتنيه، باقالي هست که از جمله هله هوله هاي محبوب منه. هميشه دلم ميخواد توي هواي سرد يه ظرف باقالي با سرکه و گلپر دستم باشه و قدم بزنم و بخورم... يادش به خير زماني که خونه بودم، بابام هم عاشق باقالي بود و دوتائي مون وقتي بيرون ميرفتيم، يه عالمه باقالي ميخريديم و راه ميرفتيم و ميخورديم...
برخلاف بابا، مامان عاشق لبو هستش و يا خودش واسه مون درست ميکنه و يا وقتي بيرون رفتيم، برامون ميخره. و برخلاف بابا، مامان اصلا دوست نداره که موقع راه رفتن آدم چيزي بخوره چون معتقده براي معده ضرر داره. حتما خونه الان خبراي زيادي هست. حيف که اصلا حوصله هيچ کاري رو ندارم...
خودمونيم دانشگاه خيلي آدم رو محدود ميکنه و يه سري تفريحات دوست داشتني رو ازش ميگيره...

* يه آفلاين بامزه: اگه امشب يه مرد چاقِ قد کوتاه اومد تو اتاق و وقتي خواب بودي، تو رو انداخت تو يه کيسه و با خودش برد، اصلاً نگران نشي! .. يه نفر امسال تو رو از بابانوئل خواسته @};-

* من تا حالا با بچه هاي هنري از نزديک برخورد خاصي نداشتم. اما يه کاري هست که مال جشنواره موسيقي دانشجويي هست و از من خواستند که براشون انجام بدم. مربوط به کاراي کامپيوتري جشنواره هست و مرکز انفورماتيک منو به اونا معرفي کرده. اولش به خاطر امتحان فوق نميخواستم قبول کنم ولي بهتر ديدم که کمي کار کنم و ذهنم مشغول باشه... من توي اين کار دارم با تعدادي از بچه هاي هنري (موسیقی و تئاتر و بازیگری و نقاشی و ...) کار ميکنم. کلا آدمهاي جالبي هستند و اصرار عجيبي دارند به اينکه ظاهرشون معمولي و تکراري نباشه و هر روز خودشون رو به يک شکل در بيارن. ولي از يک اخلاقشون خيلي خوشم مياد و اونم مشاعره هاي طولاني هست که با اشعار مولانا و حافظ انجام ميدن و من واقعا از اين کارشون لذت ميبرم. يه چند باري که باهاشون همراهي کردم، اصلا باورشون نميشد که يه به قول خودشون بچه مهندس هم از اين شعرا بخونه:) جالبه حتي پسراشونم انعطاف پذيري و لطافت دخترا رو توي انتخاب لباس و رنگ سايت و دکوراسيون و کلا اين چيزايي که ما خانوما روشون حساس هستيم رو دارن! و يک اخلاق عجيب ديگه شون همين زود پسر خاله شدنشون هست! روز اولي که من اونجا رفتم وقتي اسمم رو پرسيدن من فاميليم رو گفتم و اونا اسم کوچيکم رو خواستند. دفعه بعد موقع صدا کردن سرپرست تيمشون که دکتراي موسيقي(!) ميخونه موقع صدا کردنم گفت: زهرا جان...!!!
منم همه بي کلاسي ممکن رو پذيرفتم و بهشون گفتم که من راحت نيستم اسم کوچيکم رو صدا کنين و اگه ممکنه همون فاميليم رو بگين. حالا موقع صدا کردنم هميشه به طعنه و شوخي ميگن: خانوم مهندس اچ بي... (اون فاميلي طويل منو به کار ميبرن) گاهي اوقات هم موقع صدا کردن فاميليم از اين اداها در ميارن که نفسمون گرفت و چقدر طولانيه و اين حرفا:)
همون بهتر:-) اينا بايد ياد بگيرن که دليلي نداره براي بار اول و بدون هيچ دليلي آدم با کسي احساس صميميت کنه. اين با خونگرمي و راحت بودن فرق ميکنه. من اصولا آدمي هستم که وقتي وارد جمعي ميشم هيچ کنجکاوي راجع بهشون و اينکه کين و چي ان و چي ميگن و رابطه شون چطوره ندارم! يعني هميشه ترجيح ميدم کارم رو انجام بدم و طرف خودش بياد و بگه و من هيچ وقت نمي پرسم. اگه هم بپرسن من جوابشون رو ميدم ولي هيچ وقت سوال مشابه نمي پرسم! بيشتر راجع به کليتش فکر ميکنم و اينکه اونجا چه جور جايي هست. مثلا همين دوستم که از دختراي خوابگاه هست و با من اومده همون اول با همين پسره که دکتراي موسيقي هست شروع به گرم گرفتن کرد و اينکه کيه و کجاييه و اينا کي ان و اونا کين و اين حرفا شروع به حرف زدن کردن. عوضش من همون لحظه داشتم روزنامه ايران ورزشي ديروز رو که روي ميز بود ميخوندم. خيلي از مواقع حتي حوصله حرفايي رو که ميزدن نداشتم. نميدونم من پير شدم که حوصله اين مدل رفتارا رو ندارم و يا اينکه به خاطر اتفاقاتي که افتاده بيش از حد بي حوصله شدم که فکر ميکنم اين حرفها به هيچ دردي نميخوره؟! و يا شايدم من عادي هستم و اصولا اين حرفا نبايد زده بشه؟!

* من مست و تو دیوانه مارا که برد خانه           صدبار تورا گفتم کم خور دو سه پیمانه
درشهر یکی کس را هشیار نمیبینم               هریک بتر از دیگر شوریده ودیوانه
هرگوشه یکی مستی دستی زده بردستی   وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من             ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
چون کشتی بی لنگر کژ میشد ومژ میشد     وز حسرت او مرده صد عاقل وفرزانه
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم     گفتا که بنشناسم من خویش زبیگانه
گفتم زکجایی تو تسخر زد وگفت ای جان        نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب وگل نیمیم زجان ودل                    نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
من بی دل ودستارم درخانه خمارم                 یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یانه
تو وقف خراباتی دخلت می وخرجت می         زين وقف ز هشیاران مسپار یکی دانه

* دیروز از روي کنجکاوي سر يه کلاسي توي باشگاه دانشجويان رفتم که مال بچه هاي دکترا بود و استادشون داشت راجع به شخصيت شناسي کاربردي صحبت ميکرد. کلاسش سه ساعت بود و استادشون با دانشجوها که بيشترشون بالاي ۳۰ سال بودن راجع به انگيزه هاي منفي صحبت ميکردن. مثل انگيزه به قتل و يا ناراحتي هاي پس از مرگ عزيزان و نحوه غلبه بر اونا. اونقدر اين کلاس مفيد بود بود که حاضرم از همه وقتم بزنم و سر کلاساش برم. يکي از چيزهاي جالبي که استاده ميگفت اين بود که بعد از مرگ عزيزانمون با اينکه خيلي سخته ولي حتما بريم سر مزارشون و باهاشون صحبت و درددل کنيم. فقط يکبار در هفته اين کارو بکنيم و در طول هفته هم هميشه خودمون رو مشغول به يه کاري کنيم. حالا خوب حرفاش طولاني بود ولي خيلي به دردم خورد. يکي از دلايلي که کار بالا رو قبول کردم صرفا به خاطر اين بود که ميخواستم ذهنم براي يک هفته هم که شده مشغول باشه...
اين کلاس پنچ شنبه ها توي باشگاه دانشجويان برگزار ميشه.

* ارداويراف: يكي از اون كارايي كه اين روزا به عقيده من هنر محسوب ميشه نصب كردن و تنظيم كردن ديش ماهواره است! هنرمنداي اين صنف رو هم (اگه نميدونين)، بهشون ميگن «نصاب»! شكر خدا نسبت به بقيه هنرمندا وضعشون اين روزا خوبه... اينا رو از اون جهت گفتم كه هر وقت ميرم روي تراس خوابگاه اين ديش همسايه بغلي رو مي بينم كه به شكل هنرمندانه اي داره با سه تا LNB كار ميكنه! اونايي كه در جريان نصب و تنظيم ديش ماهواره هستن ميدونن كه راه انداختن يه ديش با سه تا LNB يعني چي؟! خود من توي مشهد كه بودم شنيده بودم كه نصاب هاي هنرمندي هستن كه ميتونن يه ديش رو با دو تا LNB تنظيم كنن، ولي هيچوقت نديده بودم! اين ديش همسايه رو كه ديدم، خيلي كف كردم و تو دلم يه دست مريزاد حسابي به نصاب هنرمندش گفتم!
پ.ن: اصلا باورم نميشه! سه تا LNB روي يک ديش!!

* آيا می دانيد؟ های بسیار جالب و بی نظیر... از وبلاگ خیابان شماره یازدهم.

* از خدا خواستم كمكم كند همان‌قدر كه او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد. 

I asked god to help me love others, as much as He loves me
 ...God said: Ahah, finally you have the idea