زهرا

غریبانه ترین شب یلدای عمرم

* حالا ديگه مطمئنم هيچ وقت ديگه دلت براي مامانت تنگ نميشه ...
الان سپيده کنار من نشسته بود داشت برات توي ارکات Scrap مي نوشت. سارا هم پشت سر من بود و اونم پروفايل تو رو باز کرده بود. بعد نوشته رباب و آزاده و زهره و محمد رضا و حامد و بقیه بچه ها رو خوندم و ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم. ميدونم فاطمه، هيچ وقت يادم نميره بعد از فوت بابا و مامانت به محض اينکه تهران اومدي رفتي سالن مطالعه و مثل اينکه اتفاقي نيفتاده مشغول درس خوندن شدي. و هميشه به ما ميگفتي که هيچ چيز نبايد جلوي درس خوندن و پيشرفت آدم رو بگيره. فقط ماها که پيشت بوديم ميدونستيم که چي توي دلت ميگذره و چقدر هميشه آرزو داشتي زودتر بري پيش اونها... فقط نگفتي ماها چطور بايد با اين غم سر کنيم؟
اين چند روزه همه ديگه توي دانشکده ميدونن چرا بعضي از دختراي برق و کامپيوتر توي دانشکده راه ميرن و گريه ميکنن. فقط يک دليل داره فاطمه... راه رفتن توي دانشکده اي که تا همين چند روز پيش اينجا بودي، نشستن پشت کامپيوترهايي که يه روزي تو اينجا مي نشستي و ...

* هواي پر زدن تو آسمون كرد
تمنا كردم و نشنيد و رفتش...

نميدوني توي مراسمي که الان توي دانشکده بود چه خبر بود. رقيه سعيدي با اون متني که نوشته بود بچه ها رو ديوانه کرد. راستي اون فيلمي که موقع فارغ التحصيلي ازت گرفته بودن هم پخش شد. ديگه خودت ببين که حال ماها چطوري بود... انگار زنده بودي. انگار همين چند روز پيش بود که من و تو و فاطمه و نفيسه توي اون جشن کنار هم نشسته بوديم و کلي خنديديم. يادته وقتي رفته بودي بالا و عکس کوچيکي بچه ها رو پخش ميکردن چقدر بهت تقلب رسونديم؟ وقتي عکست رو به مامانم نشون دادم، همون موقع گفت: فاطمه هم که داره تقلب ميکنه:) امروز آخر مراسم من باز دقيقا رفتم کنار اون صندلي نشستم که تو توي جشن روش نشسته بودي. سالن تقريبا در حال خالي شدن بود و مستخدمه اومده بود که تميزش کنه. نميدوني حس نبودنت و اينکه اون مراسم به خاطر تو گرفته شده چقدر سخت بود... تو که خودت مرگ عزيزان رو تجربه کردي حتما ميدوني من چي ميگم...

ای ساربان آهسته ران، آهسته ران... کآرام جانم می رود...

ديشب شب يلدا بود. دیشب شب یلدای عجیبی برای من بود که نه جشنی داشتم و نه حوصله مهمونی رفتم. حتی هیچ کدام از تنقلاتش رو هم نداشتم. از اون مهمتر اینکه هیچ حوصله ای هم نداشتم... دیشب غریب ترین شب یلدای عمرم بود. پارسال با اینکه شمال نبودم ولی همه مون با هم بودیم. زنده بودیم. سالم بودیم. امسال هم همه بودن. همه از شهرا و دانشگاههاشون اومده بودن برای مراسم... داشتم می گفتم دیشب اون یکی فاطمه توي سالن مطالعه بود و مطمئنم که حال منو داشت. نسرين رفته بود جشن اتاق بغلي ما و مينا و کبري هم نبودند. فرصت به اندازه کافي بود که من ياد مراسم شب يلداي سال پيش که توی همین وبلاگ هم نوشتمش، بيفتم و اينکه اون شب چقدر رقصيديم و بچه بازي در آورديم. حتما يادته که سپيده چند بار لوند و دلبرانه رو گذاشت و باهاش رقصيديم. اصلا باورم نميشه که يکسال گذشته باشه و تو نباشي. يادته همون شب بعد از مراسم سريع رفتي سالن مطالعه که براي فوق بخوني؟... سپیده دیگه اون دختر شاد نیست. خودم امروز دیدم که سر تا پا مشکی پوشیده بود و توی مراسم داشت قرآن رو پخش میکرد... امروز اون یکی فاطمه هم از اصفهان اومده بود و میگفت زهرا چرا اینقدر لاغر شدی؟ این یکی فاطمه هم وسط درس خوندن هرزچندگاهی به فکر فرو میره و بعدش...
ديشب توي اتاق کاملا تنها بودم و به اندازه کافي ميتونستم با صداي بلند گريه کنم. فقط حيف که وسطش مامان زنگ زد و نذاشت ادامه بدم...
ميدونم که از وضع الانت راضي هستي و جات خيلي خوبه. فقط من نميدونم چرا نميتونم باور کنم اون دختري اراکي رو که مي شناختم و هم اتاقيم بود رو ديگه هيچ وقت نميبينم. سپيده راست ميگه، نشد که براي آخرين بار ببينمت. اگه تونستي حتما به خوابمون بيا فاطمه. تا جايي که من ميدونم، روح وقتي از بدن جدا ميشه خيلي جاها ميتونه بره...

* من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم می رود ...

:: نوشته شده توسط زهرا

December 21, 2004 08:19 PM | از جاهای ديگر (9)