زهرا

فاطمه جعفری...

* باورم نميشه الان من اينجا هستم و فاطمه الان زير خاک سرد باشه...
دوستان عزيزي که از دانشگاه ما و شريف وبلاگم رو ميخونن، با تمام دردی که احساس می کنم، بايد بگم که خانوم فاطمه جعفري، دانشجوی کارشناسی ارشد الکترونیک، متاسفانه توي تصادف جمعه شب جاده اراک در اتوبوس بودند و جز سه نفري هستند که الان پيش خدا هستند...
امروز صبح بزرگترين آرزويم اين بود که خبر وفات فاطمه دروغ باشه، اما وقتي زنگ زدم خونه شون و با خواهرش صحبت کردم...
هم اتاقي و هم دانشکده اي و کسي که از اول دانشگاه با هم بوديم و دو سال هم توي يک اتاق با هم زندگي کرديم، و کلي خاطرات مشترک با هم داريم، من هيچ طوري نميتونم بپذيرم. امروز همه بچه ها توي دانشکده غمگين بودند و اشک ميريختن و باورشون نمي شد. فاطمه امسال فوق ليسانس الکترونيک شريف قبول شده بود و تنها دختر کلاسشون هم بود... چقدر براي فوق ليسانسش درس خوند... چقدر رنج کشيد...
اصلا به چی میشه اعتماد کرد؟ اصلا چقدر میشه اعتماد کرد که تا چند ساعت دیگه یکی از دوستامون و یا عزیزانمون پیشمون هستند؟ هنوزم با اينکه ۶ ساعت از شنيدن خبرش ميگذره، من باورم نميشه. امروز سه ساعت تمام توي کتابخانه نشستم و ياد خاطرات مشترکمون افتادم. دو سال زندگي توي خوابگاه و شريک شدن توي همه غمها و ناراحتيهاي هم کم نيست. تازه ماها از اول دانشگاه با هم بوديم. نميدونم اون آخرين لحظات و حتي موقع که اون اتوبوس لعنتي داشته چپ ميکرده، فاطمه چه حالي داشته و از خدا چي ميخواسته. تازه اين ترم اول فوق ليسانسش بود.

* هيچ وقت نميتونم مرگ کساني رو که از نزديک مي شناسم باور کنم. دوستي که تا همين چند روز پيش ديدمش و حالا نميتونه حرکتي بکنه و يا حرفي بزنه. خدايا هيچ جوري نميتونم بپذيرم...
فاطمه يکي از باهوشترين و کوشاترين دخترايي بود که از نزديک مي شناختم. در کوشا بودنش هيچ شکي ندارم، چون فاطمه درست سال دوم دانشگاه در يک حادثه تصادف دلخراش پدر و مادر عزيزش رو از دست داد و هميشه به خاطر اين موضوع ناراحت بود و خودش رو مشغول ميکرد که بهشون فکر نکنه. با اينحال هيچ وقت از زندگي و درسش که همه هدفش بود عقب نيفتاد...
دستام ميلرزه. واقعا نميتونم چيزي بنويسم چون هنوز باورم نميشه. نميدونيد چقدر پذيرفتن اينکه يک دختر هم سن و سال شما الان زير خاک باشه و با همه چيز وداع کرده باشه خيلي سخته. هنوز از جزئياتش چيزي نميدونم. فاطمه ديگه که هم اتاقيمون بود ديشب به محض اينکه فهميدن رفتند اراک چون امروز تشييع جنازه اش بوده و در بهشت زهراي اراک به خاک سپرده شده... همه اونهايي که فاطمه رو ديديد، باورتون ميشه همون دختره الان ديگه براي هميشه از اين دنيا رفته باشه؟ يعني نه حرف بزنه و نه خودش باشه و نه ...
بچه هايي که توي خوابگاه هستن ميدونن که هم اتاقيهاي آدم از خواهر آدم هم بهش نزديکترن. به خصوص ماها که توي خيلي از حوادث زندگي خصوصي همديگه هم شريک ميشيم...

* قراره سه شنبه مراسم يادبودي براي فاطمه برگزار بشه... مراسم شب يلداي دانشکده هم به اين خاطر کنسل شد...

* بچه ها تو رو خدا همديگه رو ببخشيم. تو رو خدا مراقب خودتون باشيد. مرگ حقيقتا در يک قدمي آدم هست و معلوم نيست کي سراغ ما بياد. چقدر حقيقت تلخيه... اصلا نميتونم باور کنم و بسيار برام دردناکه که فاطمه رو ديگه نميبينم. هر چهار شنبه دانشکده ما بود چون سايت شريف بسته بود. آخرين خواسته اي که از من داشت اين بود که يکي رو براش هک کنم... هيچ نشاني از اينکه اين آخرين ديدارش باشه نبود. شايد جمعه شب خانواده اش فهميدن... خدایا چه اتفاقاتی براش افتاده؟ موقع مرگ و یا اون لحظه توی اتوبوس... ای کاش یکی از اعضای اون اتوبوس اینجا رو بخونه...

* براي خواهرانش ليلا و زهرا که اينجا رو ميخونند: خواهش ميکنم ما رو در غم خودتون شريک بدونيد. ميدونم که سالهاي بدي رو پشت سر ميگذاريد. اون از مرگ ناگهاني پدر و مادر عزيزتون و اونهم از فاطمه ۲۳ ساله... ميدونم خيلي سخته. ولي باور کنيد امروز همه ماها و حتي بعضي از پسرا توي دانشکده همونقدر اشک ريختيم و همونقدر ناراحت شديم که شما هم... مطمئن باشيد فاطمه الان توي بهشت و کنار پدر و مادر عزيزتون هست و اونجا حتما زندگيش به مراتب آرومتر از دغدغه هاي اين دنياست...
ليلا و زهراي عزيز واقعا نميدونم چي بگم که تسلي خاطرتون باشه... اميدوارم روحش شاد باشه و خداوند به شما صبري بده که اين غم رو هم فراموش کنيد... هر چند که ...

:: نوشته شده توسط زهرا

December 19, 2004 04:39 PM | از جاهای ديگر (6)