زهرا

صد هزار زن در ورزشگاه آزادي

* برای بازی برابر لائوس با حضوراختصاصی زنان موافقم:-)
میگم ها خیلی خوب میشه اگه اینا اجازه بدن در بازی برابر لائوس خانوما هم برن ورزشگاه:) من و همه دوستام و دختر همسایه مون که در ادامه این مطلب ذکر خیرشون خواهد اومد، تصمیم گرفتیم که اگه تهران بودیم، حتما بریم ورزشگاه:) البته به احتمال ۹۹% من تهران هستم. چون سه شنبه امتحان دارم و حتما خواهم رفت. یکی از آرزوهای دیرینه من اینه که یه بار برم استادیوم و از نزدیک یک بازی فوتبال رو ببینم. حالا اگه تیم ملی هم باشه دیگه چه بهتر. دیشب خواهرم و دختر عموم هم زنگ زدن که اگه قطعی شد، برای اونام بلیط بگیرم که اونام بیان و از نزدیک بازی رو ببینن:) میبینین با این قانون مسخره عدم حضور زنها چقدر ماها رو عقده ای کردن؟ حالا اگه اجازه ندن ها که 27 آبان خانوما برن، کلی میخوره توی ذوقمون و برنامه ریزی هامون :((
آها راستي از اونجایی که جدیدا فهمیدم که این دختر اتاق بغلی ما وبلاگ منو میخونه و از قضای روزگار ایشون استقلالی هستند، باید عرض کنم که: خيلي خوب شدا، ديروز استقلال ۳-۱ باخت و پرسپوليس ۲-۰ برد:) کلي خوش به حالمان شد. اگه بدونین ما چقدر واسه هم کری میخونیم. اتاقامون کنار همن. جالبه که پریروز فهمیدم که وبلاگم رو میخونه. حدس بزنین چطوری؟ هیچی اومد دم در اتاق ما گفت که بچه ها من از همه اتاقهای طبقه اینو پرسیدم و میخوام از اتاق شمام هم بپرسم: کسی هست از اتاق شما که وبلاگ نویس باشه؟ هم اتاقیهام هم زدن زیر خنده و منو نشون دادن و گفتن که زهرا:) اونم با اینکه کلی سر استقلال و پرسپولیس با هم دعوا کردیم اومد منو بغل کرد و گفت که خیلی خوشحاله که منو دیده و همیشه میخواسته بابت یک چیزی ازم تشکر کنه، اونم چی؟ همین حرفهایی که در مورد دخترای اتاق روبروییمون میزدم و اینکه چقدر آزارمون میدن. مثل اینکه کل طبقه از دست اینا شاکی هستند:) این دختره اتاق بغلی ما تا حالا فکر میکرده من مال یک خوابگاه دیگه هستم و این مشکلات رو در یک خوابگاه دیگه تهران دارم. غافل از اینکه بنده دم گوش اینا بودم و هر روز کلی با هم مباحثه میفرمائیم. آقا یک چیزی هم بگم این خانوم از طرفداران تیفوسی جناب علی دایی هستند و کلی از دست بنده شاکی که چرا اینقدر از علی دایی بد میگم:) من برم آخر این مطلب کمی از علی دایی دفاع کنم که این همسایه عزیزمان خوشحال بشن. راستی دفعه بعدم میخوام حرفهای عادل فردوسی پور رو در این باره بنویسم. مثل اینکه دنیا خیلی گردالی هست و همه همدیگه رو راحت پیدا میکنن. به خصوص منه بدبخت رو که خودم خبر ندارم عین ... پیشانی سفید تابلو هستم:-)

* این آقای روزنامه فروش سر راه خوابگاه ما دیروز بهم می گفت: با اینکه اینجا سه تا خوابگاه بزرگ دختران هست، شما تنها خانومی هستی که در طول این 15 سالی که من اینجا دکه دارم، اکثر روزها کنار این دکه مکث می کنین و تیتر همه روزنامه ها، حتی روزنامه های ورزشی رو نگاه می کنید و به طور متوسط یک روز در میان هم روزنامه میخرین:) می گفت خانوما معمولا کم روزنامه ها رو میبینن مگه اینکه دنبال کار باشند و یا اینکه اکثرا این مجله های خانواده و خانواده سبز که مصاحبه گلزار و یا رادان و هنر پیشه ها رو داشته باشه میخرن!! خیلی دلم میخواست بهش بگم حالا که اینطوره پس یک روز در میان این روزنامه دنیای اقتصاد رو بهم مجانی بدین که گفتم الان اینو بگم آقاهه حرفشو پس میگیره:)

* حسین درخشان: پیک ایران آن‌قدر تا حالا خبرهای اغراق‌آمیز و حتی دروغ منتشر کرده است که آدم نمی‌تواند به سادگی هیچ حرفش را باور کند، مگر اینکه از منبعی معتبر تایید شود.
مثلا کسی راجع به دستگیری این چند نفر جدید که پیک ایران گفته وبلا‌گ داشته‌اند خبری ندارد؟ اگر چیز می‌دانید حتما بنویسید. چون به نظر می‌رسد بعضی‌ها تازگی هرکس را که دستگیر می‌شود می‌گویند وبلاگ‌نویس بوده. ولی فرق است بین کسی که بخاطر نوشته‌هایش دستگیر شده و کسی که از تصادف وبلاگ هم داشته، درست همان‌طور که ایمیل هم شاید داشته باشد و همین‌طور اکانت اورکات. در ضمن اینکه رادیو فردا بدون اطمینان از درستی خبرها، با عجله آنها را منتشر می‌کند، از اعتبارش کم می‌کند. مثلا گزارش کیوان اصلا نشان نمی‌دهد که مجتبی سمیعی نژاد اصولا کیست و چرا دستگیر شده است. در واقع بدون هیچ دلیل روزنامه‌نگارپسندی فرض کرده که او بخاطر وبلاگش دستگیر شده. چرا کسی که وبلاگش روزی ده تا خواننده هم ندارد باید بخاطر آن دستگیر شود. مساله چیز دیگری است. شما که ایران هستید بگویید مساله چیست.
پ.ن: یاد اون جریان ژیلا افتادم که چقدر الکی شلوغش کرده بودن و آخرش معلوم شد که دروغ بوده! وقتی یک مرجع رسمی مثل ایسنا بعدا مشخص میشه که کلی از خبراش الکی بوده، چه برسه به یه سایتی مثل پیک ایران که خودتون گردانندگانش و سوابقشون رو میدونین!!! تازه این پیک ایران سابقه زیادی توی شایعه کردن اخبار الکی داره! به قول هودر وبلاگی که فوقش 10 تا خواننده داشته و من تا حالا بین اینایی که شلوغ کردن، حتی ندیدم کسی لینک وبلاگش رو هم بدونه!! حالا به خاطر یک کار دیگه هم دستگیر شده باشه میگن وبلاگ نویس بوده! مثل اینکه اگه یه روز منو به خاطر هر خلاف دیگه ای که کرده باشم!! دستگیر کنن، باید بنویسن زهرا اچ بی به خاطر وبلاگش دستگیر شده!!!

* چه می کنند این شریفیها:) داداش دوستم امسال تازه متالورژی شریف قبول شده. میدونین چه گفته؟ اینکه یکی از هم اتاقیهاش ظرف نداشته و برای همین رفته توی کتری!! این بیچاره کباب کوبیده خوابگاه رو ریخته و گذاشته روی گاز که کردم بشه:):) وای دیروز اونقدر توی دانشگاه از تعریف کردن این خاطره خندیدیم که اشکم سرازیر شد. ماجرا این بوده که اینا اونقدر درس میخونن (و در واقع تنبل هستن که) وقت نمی کنن برن ظرفاشون رو بشورن و برای همین از اونجائی که ظرف دیگه ای نبوده، توی کتری کبابش رو گرم میکنه:)  تازه هم اتاقیم میگفت که همشهریش که مکانیک شریفه گفته که از اول سال تا حالا یکبارم لیواناشون رو نشستن و توی همون لیوان چای و آب و شیر خوردن!!! من واقعا موندم اینا چطوری زنده میمونن؟ منی که اینقدر رعایت میکنم و از بس تمیز بازی در میارم و حرص هم اتاقیهام در میاد، هنوزم سالم نیستم، واقعا من موندم اینا چطوری زنده می مونن؟؟!!

* واقعا وقتي آدم لمپني مثل ناصر احمدپور بزنه و بره يک روزنامه چاپ کنه و سردبيرش بشه، نبايد انتظار داشت که روزنامه اش چيزي بهتر از اين روزنامه جواد نود در بياد! همه اونهايي که اين بشر رو مي شناسن، ميدونن که اين مدل تيترهاي آبگوشتي فقط مختص شخصيت اين باباست که هرزچندگاهي براي فروش روزنامه اش گير ميده به علي دايي و هي مينويسه: فوتباليست مشهور بايد زن صيغه ايش را قبول کند! فوتباليست مشهور بايد فرزند نا مشروعش رو قبول کند! فوتباليست مشهور رو با مواد مخدر گرفتند و تيترهايي از اين قبيل! يه بارم خيلي بامزه نوشته بود: علي دايي: من در ماه محرم؟؟! با دختر يک کارخانه دار ازدواج ميکنم!! حالا نه اينکه من از علي دايي خوشم بياد ها! ولي اينکه اين بشر براي چي ۲۴ ساعته گير داده به اين آدم و هر چي دلش ميخواد مينويسه برام خيلي عجيبه. حتما ميدونين که کار اين دو تا چند روز پيش حتي به دادسرا هم کشيده شده و علي دايي از اين روزنامه شکايت کرده. بامزه تر اينکه بعد از اينکه علي دايي توي مصاحبه اش با جهان فوتبال گفته بوده که ميره به خاطر اين حرفها شکايت ميکنه، اين آقا ناصر فرموده بودن که چرا علي دايي اين حرفا رو به خودش گرفته! آخه ديگه همه عالم ميدونن که ناصر احمدپور هر روز يه مطلب ضد اخلاقي عليه علي دايي مينويسه از ثروت اندوزي و زن نگرفتن و تيپ زدن و اينا گرفته تا فوتبال و خداحافظي و ... آخه جالب اينجاست که خودش رو هم طرفدار پرسپوليس و علي پروين ميدونه! خوب البته حق آدم لمپني مثل علي پروين هست که يه طرفداري مثل ناصر احمدپور داشته باشه!! حالا جداي از همه اينها اين ناصر احمدپور به خودش اجازه ميده راجع به هر چيز اين فوتبال اظهار نظر کنه و براي تک تکشون فتوا صادر کنه! جديدا هم که شهردار گفته قراره يک خيابان به اسم علي دايي بشه، بازم اين تنها دلسوز فوتبال ما داد سخن داده که رضازاده يا حسين و يا ابوالفضل ميگه و خيابون به اسمش نيست! بعدش يه عکس از علي دايي زده که بگه اين با اين ظاهرش کيه و چي کار کرده که مستحق اين باشه! راستش من از علي دايي خوشم نمياد ولي دليلي نميبينم که زحماتش ناديده گرفته بشه. به الانش هم کاري ندارم ولي خوب اين بشر يه زماني بازيکن بزرگي براي اين مملکت بوده. به قول پارس فوتبال:: در جنوب تهران يك شعبه بانك را به نام عليرضا دبير (قهرمان المپيك سيدني)و در غرب تهران يك استخر و سوناي بزرگ را به نام خادم نمودند و دهها مورد ديگر!(كه به چشم اقاي سر دبير حقير امد!) اما غمخوار اين فوتبال فارسي اذعان داشت كه چرا دايي؟؟؟

* دیگه از خجالت همسایه بغلی مون هم در اومدیم:) من توی عمرم اینقدر از علی دایی رفاع نکرده بودم :دی تازه دختر عموم هم اینجا رو بخونه چشاش چار تا میشه که من از کی دفاع کردم. اونم از عشاق تیفوسی علی دایی هست. تازه کلی هم ذوق میکنه :دی

* یکی از وبلاگ نویسان از دنیا رفته... صحبتهای دوستش رو در این باره بخونید. من اصلا نمی شناختمش و تصاوفی وبلاگ دوستش رو دیدم. امیدوارم خدا به روحش و خانواده اش شکیبایی عنایت کنه. روحش شاد.

* اینو همین الان خوندم. به شدت متاثر شدم. مامان نوشی، مادر عزیز وبلاگستان هم احتیاج به کمک داره. خواهش میکنم همه اونهایی که به نحوی از قوانین حقوقی اطلاع دارن، حالا خودشون یا اقوامشون به هر نوعی که میتونن بهش کمک کنن: بچه های نازنین من، ببخشین که به دنیا آوردمتون، ببخشین که وادارم کردن تنهاتون بذارم. ببخشین که نتونستم باقی بمونم. ببخشین که منو سایه کردن. سیاه کردن. ببخشین بچه های گلم. عروسکای من. ببخشین که فرصت بودن از من گرفته شد. من باید حدس میزدم دنیایی که فرداش معلوم نیست چی میشه اونقدر جای خوب و مطمئنی نیست که بچه هام رو بخوام توی هفت سالگی (یا حتی زودتر از اون) تنها بذارم. ببخشین که مطمئن نبودم و به دنیاتون آوردم. ببخشین که نتونستم حفظتون کنم. نه که نتونسته باشم. نذاشتن...

* اینهمه مطلب نوشتم که بگم من امشب یا فردا صبح به شمال عزیزم مشرف میشم:) البته قراره دسته جمعی با دوستان بریم. چون دبیرستان فرزانگاه رشت از فارغ التحصیلانش برای افطاری دعوت کرده و قراره به زودی بریم شمال:)

:: نوشته شده توسط زهرا

November 12, 2004 11:11 AM | از جاهای ديگر (131)