* گاهی گذشته از همه یِ وزيدنهايش
می ماند باد در پيچ كوچه ای
و نگاه می كند: پنجره را
و زير پنجره: درخت را و پایِ درخت: سايه را
می چرخد زمين و سايه بلند می شود، كوتاه می شود
پاييز می شود ــ بهار و بهار می كند درخت
و در زمستانش ديگر درخت نمی داند: كه آمد و رفته؟
پنجره نمی داند، كه باز است يا بسته؟
و باد باد نمی داند 
بوزد، برود، وزيده است يا رفته؟ …
گهگاهی هم چنگ می زند بر سيمِ خارداری كه نوزد ديگر
و بماند مثلِ يك تكه پارچه یِ ريش ريش
و بال بال بزند در بادِ ديگری اين باد ...
باد، اما نمی داند تا كجا بوزد
كه پيدايت كند بر تو بپيچد و عريانت كند...
شايد برایِ همين است كه گاهی ازلایِ پنجره یِ نيمه بازی می گذرد
لته هایِ روميزی را می جنباند و ليوانی را می اندازد،
كاغذها را پراكنده می كند و كتابها را به سرعت برگ می زند
بر می گردد، خانه را می چرخد و
بيهوده، بيهوده راهی ميجويد كه بازگردد
بازگردد، برود اما تا كجا برود
و نمی داند، باد نمی داند: تا كجا بوزد، چرا بوزد؟ تا چه كند؟
" کامران بزرگ نیا"
* معشوق من چنان لطيف است که خود را به «بودن» نيالوده است که اگر جامه وجود بر تن مي کرد، نه معشوق من بود... معشوق من، منتظري که هيچ گاه نمي رسد. انتظاري که همواره پس از مرگ پايان مي گيرد، چنانکه اين عشق نيز هم...
" گفتگوهاي تنهايي، دکتر علي شريعتي"

* همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی
به ره تو بسکه نالم زغم تو بسکه مویم شده ام ز ناله نالی شده ام ز مویه مویی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند بتار چنگی من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
بشکست اگر دل من بفدای چشم مستت سر خم می سلامت شکند اگر سبویی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی
زچه شیخ پاکدامن سوی مسجدم نخواند؟ رخ شیخ و سجده گاهی سر ما و خاک کویی


