* سلام
هارد سرور من سوخته و متاسفانه بيشتر مطالب من از بين رفته. به دليل اينکه سرور بي مسئوليت (!) من يادشون رفته که بايد بک آپ رو روي يک کامپيوتر ديگه نگهدارن و بنابراين همه فايل هام از بين رفته. البته اونقدرام سرور بدي نيستند ولي در اين يک مورد اشتباه کردند. من از همه زحماتي که کشيدند تشکر ميکنم اما خوب فعلا همه چيز به خاطر يک اشتباه خراب شده و من خيلي عصباني هستم! اين مطالب رو هم از سرچ هام پيدا کرديم. از شما خواهش ميکنم که اگه کسي مطالب اين ماههاي اخيرم رو داشته لطفا برام ايميل بزنه. براي ديدنش هم به اين آدرس بريد:
Tools/Internet Options/General/Settings/View Files
ايميل منم اينه:
zahrahb@gmail.com
واقعا ممنونم.
* اين متن رو از کتاب محبوب خودم اينجا مينويسم. کتاب پيامبر و ديوانه اثر جبران خليل جبران:
هنگامي که اندوه من به دنيا آمد از او پرستاري کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.
اندوه من مانند همه ي چيزهاي زنده بالا گرفت و نيرومند و زيبا شد، و سرشار از شادي هاي شگرف. من و اندوهم به يکديگر مهر مي ورزيديم، و جهان گرداگردمان را هم دوست مي داشتيم و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
هرگاه من و اندوهم با هم سخن مي گفتيم، روزهايمان پرواز مي کردند و شب هايمان آکنده از رويا بودند زيرا که اندوه زبان گويايي داشت، و زبان من هم از اندوه گويا شده بود.هرگاه من و اندوهم با هم آواز مي خوانديم، همسايگان ما کنار پنجره هايشان مي نشستند و گوش مي دادند، زيرا که آوازهاي ما مانند دريا ژرف بود و آهنگ هايمان پر از يادي شگرف.
هرگاه من و اندوهم با هم راه مي رفتيم مردمان با چشمان مهربان مي نگريستند و با کلمات بسيار شيرين با هم نجوا مي کردند. بودند کساني که از ديدن ما غبطه مي خوردند، زيرا که اندوه چيز گرانمايه اي بود و من از داشتن ان سرافراز بودم.
ولي اندوه من مرد. چنان که همه ي چيزهاي زنده مي ميرند، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگويم و با خود بيانديشم. اکنون هرگاه سخن مي گويم سخنانم به گوشم سنگين مي آيند. هرگاه آواز مي خوانم همسايگانم براي شنيدن نمي آيند.
هر گاه در کوچه راه مي روم کسي به من نگاه نمي کند.فقط در خواب صداهايي مي شنوم که با دلسوزي مي گويند: «ببينيد، اين خفته همان مردي ست که اندوهش مرده است.»


