× الان كه اينجا نشستم كسي خونه نيست و فقط داداش كوچيكه پيشم نشسته و ميخوايم بعد اين پست بريم براي دبيرستان رفتنش عكس بگيريم كه امسال بره اول دبيرستان. خدائيش اين روزا كه خواهرا و برادراي كوچيكم آماده مدرسه رفتن هستن و من ميبينمشون كلي دلم گرفته ميشه. همش ياد دوران مدرسه رفتن خودمون مي افتم و كلي دلم براي اون روزا تنگ ميشه. واقعا حيفه و حالا كه بيشتر وقت دارم كه با خودم خلوت كنم اين حسها بيشتر مياد سراغم كه اي كاش ميتونستم برم مدرسه. ديروز با آبجيم رفتم مدرسه دوران كلاس اول و دومم و اونقدر متاثر شدم كه زدم زير گريه. الانم كه بايد با داداش برم عكس سياه سفيد دوران مدرسه رو بگيرم. هر وقت دختر عمه ها رو ميبينم كه با مانتوها و كيفاي كوچيك از الان كتاباشون رو جلد كردن واقعا غصه ام ميگيره. اي كاش يه جوري ميشد كه آدم بتونه بازم برگرده به همون دوران. اتفاقي كه هيچ وقت ديگه نمي افته. حالا فوقش ميتوني براي فوق ليسانس بخوني كه نه مزه ليسانس رو داره و نه به يك ميليونيم مزه دبيرستان ميره.
يادتونه زمون دبيرستان ما يعني همين چهار پنج سال پيش چقدر سخت ميگرفتن؟ من يادمه خانوم مدير ما هر هفته مي اومد با دقت ابروها و ناخنهاي همه مون رو نگاه ميكرد. الان داداشهاي من همه شون ابروهاشون رو گرفتن. جالبه كه اون داداشم كه امسال پيش دانشگاهي داشت جلوي موهاشو هم رنگ ميكنه اما مديرشون وقتي ازش پرسيده و داداشم گفته رنگ طبيعي خودشه مديره قبول كرده:) الان بدجوري دلم هواي دبيرستان رفتن و مدرسه رفتن كرده. بدجوري توي حال و هواي اون موقعم...
× ميگن آدم قبل از مرگ بايد رضايت اونهايي رو كه اذيتشون كرده(توي زندگي واقعيش و به هر نحوي) رو بايد جلب كنه. يادمه يه بار استاد درس ام آي اس ما سر كلاس گفت كه اگه فقط دو روز زنده باشيد چيكار ميكنيد؟، من گفتم ميرم رضايت كامل عزيزان و دوستانم رو تا جايي كه بتونم جلب ميكنم. يادمه استاد خنديد و گفت كه پس خانوم اچ بي خيلي دوست دارن براش مراسم ختم باشكوهي بگيرند:) ولي حقيقتش اينه كه من دلم نميخواد به خصوص دوستان و خانواده ام ازم رنجيده باشن. ولي واقعا نميشه رضايت همه رو جلب كرد. چند روز پيش من و خواهرم و پسر عمه براي تعمير كامپيوتر پسر عمهه رفته بوديم. هيچكي قيمت دربستي ما روقبول نميكرد و فقط يه پسره قبول كرد. وقتي داشتيم كامپيوتر رو سوار ماشين ميكرديم يه لحظه كه پسر عمه در رو باز گذاشت و چند تا ماشين پشت ما بوق ميزدن كه همون لحظه افسر راهنمايي اومد و راننده رو 7 تومن جريمه كرد. حالا ما هر چي پولامون رو روي هم گذاشتيم نصف اون جريمه هم نشد و كلي دلمون سوخت. آقاهه هم توي ماشين مدام با موبايلش حرف ميزد و نتونستيم ازش عذرخواهي كنيم. من همش توي اين ماجرا خودم رو مقصر دونستم. چون پسر عمه گفت كه من سوار شم و در رو ببندم ولي عجله نكردم. حالا بعد اون همش فكر ميكنم چقدر سخته آدم بخواد حق ديگران رو كامل رعايت كنه. واقعا چيزهايي پيش مياد كه از دست آدم خارجه..
× اين روزا دارم فيماي سخنراني هاي جك ولش رو گوش ميكنم. يكي از كتاباشم خوندم. واقعا محشره بهتون توصيه ميكنم هر جوري كه شده سخنرانيهاش رو كه براي مديران شركتهاست حتما گير بياريد و گوش كنيدو شايد آدم مدير نشه هيچ وقت ولي به درد زندگي واقعيش بسيار زياد ميخوره.
× خوب داداش كوچيكه زيادي معطل شد. فعلا:-)


