۱۳۸۶-۱۲-۱۲
چگونه دوست افسرده ام را از این حالت خارج کنم؟
* به نظر من کسی که رنج ندیده باشه و درد نکشیده باشه اصلا انسان نیست. حداقل من با همچین آدمهایی ارتباط برقرار نمی کنم. مامانم یه دوستی داره که یه خانوم ۴۵ ساله هست. این خانوم همیشه میگه:
ارزش آدما به تعداد دفعاتیه که درها رو بستن، یه جای خلوت گیر آوردن و از ته دلشون به خاطر شرایط بدی که دارن با صدای بلند زار زدن و اشک ریختن.
* بعضی آدما تو این دنیا بدجوری اشک آدم رو در میارن! بدترین اونها کسانی هستن که بلایی به سرت میارن که این حس در تو به وجود بیاد که بی پناه ترین آدم روی کره زمینی! و اینکه حس کنی تمامی راهها به سوی تو بسته است و فکر کنی حالا دیگه حتما خدام باهات قهره…
امروز داشتم به این موضوع فکر میکردم که آیا منم تا به حال جزء این آدمها بودم؟ یعنی کسی بودم که باعث شده باشم یک نفر از من برنجه و اینطوری زار بزنه و به درگاه خدا شکایت کنه؟ حتی اگه یکبار هم کسی این کارو کرده باشه وای به حال من! بدترین گناه شکستن دل یک انسان هست. از صمیم قلب میخوام که خدا منو به خاطر همه گناهان بی شمار ریز و درشتم ببخشه به خصوص گناهانی که خواسته یا ناخواسته باعث شدم کسی از دستم برنجه و به درگاه خدا ناله کنه… تصورشم وحشتناکه…
* من به صورت تجربی به یک تئوری رسیدم که به نظرم رسید، نظر شماها رو هم بپرسم. به نظر من آدم وقتی ناراحته، آگاهانه و به صورت ارادی مدام چیزهای منفی رو جذب میکنه. مثلا آهنگای غمگین، فیلمهای غمگین، داستانهای غمگین و حتی سایر آدمهای غمگین دیگه رو… این پروسه در اوایل آگاهانه است چون آدم توی اون مد خاص قرار داره و واقعا حوصله تحمل چیزهای شاد رو نداره (یا به ندرت داره). اما بعد از مدتی این موضوع غیر ارادی میشه و واقعا از کنترل آدم خارج میشه و به تدریج اونو تبدیل به یه آدم گوشه گیر و منزوی میکنه. طوری که همه می فهمن واقعا رفتارش عوض شده. اینطوری به تدریج می افته توی یک دور باطل. اعتماد به نفسش پاپین میاد.. کاراییش پاپین میاد. هوش و حواسش رو از دست میده و حافظه اش ضعیف میشه. همه اینها به فرایند افسرده شدنش بیشتر کمک میکنه و همه این تاثیرات جانبی و یا Side effect ها بازم در راستای طرد شدن تدریجی فرد هستند. به عبارت دیگر یک دور باطلی از اینها تشکیل میشه که فرد رو بیش از پیش در خودش غرق می کنه.
این موضوع فقط و فقط زمانی تغییر میکنه که فرد سعی کنه بر اراده اش غلبه کنه و اون رو به شیوه صحیحی مهار کنه! مطمئنا توی این راه فرد به تنهایی قادر به انجام این کار نیست چون اراده اش خیلی ضعیف شده…
* اینجاست که نقش خانواده و دوستان و همراهان و همکاران مطرح میشه…
۱) این افراد در وهله اول باید بدونن که مشخصا رفتار فرد افسرده آدم رو اذیت میکنه ولی دست خودش نیست چون بیماره و واقعا قدرت تشخیص این رو نداره که چقدر داره موج منفی می فرسته. من همیشه توی اینجور مواقع اجازه میدم که طرف هرچقدر دلش خواست توی ذوق من بزنه! چون میدونم واقعا نمی فهمه که داره این کارو میکنه! و در ثانی این کارش یک نوع واکنش برای جلب بیشتر محبت هست! حداقل شیوه من که اینه! اگه کسی بخواد اینجور مواقع بهم کمک کنه بیشتر براش ناز میکنم که بیشتر دنبالم بیاد:-) و بهم محبت کنه. فکر میکنم این مورد در همه آدمها واقعا یکسانه. اینکه در این شرایط دوست داریم بگیم تو منو درک نمی کنی و نمی فهمی من چی میگم و تنها انتظارمون از خانواده/دوست و یا همکارمون اینه که فقط گوش کنه و اگه قهر کردیم بازم دنبالمون بیاد و دلداریمون بده… گاهی اوقات کمی ناز کردن و دیگران ناز آدم رو کشیدن، حال آدم رو بسی خوب میکنه:-)
۲) در وهله دوم اینه که واقعا از هر چیزی که احساس میکنین منفیه، اون فرد رو دور کنین. مهمترین چیز شرکت دادن اون فرد در فعالیتهای اجتماعی هست. باور کنید هیچ چیزی بیشتر از یک ناهار دسته جمعی، یک کوه رفتن، دسته جمعی به باشگاه و یا استخر رفتن و لودگی و چرت و پرت گفتن از روی بی قیدی و بی خیالی حال آدم رو خوب نمی کنه. وقتی چنین فردی رو مخصوصا با خودتون میبرید حواستون باشه که زیاد به فکر فرو نره و مدام نظرش رو بپرسید و بهش اهمیت بدید. مثلا بهش خوراکی تعارف کنید، از خوراکیهاش لباسش، چه میدونم مایوی شنایی که پوشیده، هیکلش و هر چیزی که فکر می کنین برای یک آدم مهمه تعریف کنید.
۳) در وهله سوم دیگه اختیار رو بسپرید دست خود اون فرد و خیلی خودتون رو خسته نکنید! به هر حال این فرد باید خودش رو بازیابی و یا ریکاوری کنه! و این رو باید خودش بخواد. شما تلاشتون رو کردید و اگه خیلی با همچین فردی سر و کله بزنین خودتون هم افسرده میشید و انرژی تون رو هدر می دید. اینکارتون به نوعی تقویت روحیه اون فرد هم هست و اینکه احساس میکنه الان دوستانش بهش اعتماد دارن. بهش اجازه بدید هرزچندگاهی تنها باشه و گریه کنه! باور کنید گریه خیلی حال آدم رو خوب میکنه. مخصوصا اگه تنها توی اتاقت باشی و کسی مزاحم نباشه و بتونی با صدای بلند زار بزنی. یا اگه توی محل کارت باشی یه سر بری دستشویی و در رو از پشت قفل کنی و زار بزنی. حالت دوم خیلی عذاب آوره ولی واقعا تاثیر داره و آدم سبک میشه:-)
* خوب در راستای اینکه گفتم آدم وقتی حالش خوب نیست مدام چیزهای منفی رو جذب میکنه حالا خودمم این روزا همش دارم این آهنگو با خودم زمزمه میکنم مخصوصا اون قسمت: فکر تاریکی و این ویرانی، بی خبر آمد تا با دل من، قصه ها ساز کند پنهانی…
اگه اشتباه نکنم شاعرش سهراب سپهری هست و خواننده محمد اصفهانی. به نظرم میشه حدس زد وقتی سهراب سپهری داشته این شعر رو می سروده توی چه حدی از استیصال بوده. شاید برای همین آدم همیشه با شعرهای سپهری همذات پنداری میکنه:
شبی سرد است و من افسرده، راه دوری است و پایی خسته، نیرنگی است و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور، دور ماندند زمن آدمها…
سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی، بی خبر آمد تا با دل من، قصه ها ساز کند پنهانی…
نیست رنگی که بگوید با من: اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل: وای این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟ مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غمی هست به دل، غم من، لیک غمی غمناک است …
