۱۳۸۶-۰۹-۱۷
دختر ایرانی - احترام اجتماعی
* ۱۶ آذر روز دانشجو مبارک. این روز از اون روزایی بود که هر وقت از در ۱۶ آذر دانشگاه میخواستم وارد بشم سرمو پائین می انداختم که نگهبونه ازم کارت نخواد. نمیدونم چرا همیشه اینجور روزا سخت گیری روی ورود و خروج دانشجوها بیشتر می شد!!! منم که همیشه کارت در آوردن برام جزء عذابهای عظیمه:)
پی نوشت: این تعریف جالب بود و البته اشرافی، بابا گوجه؟!!!
تعریف دانشجو: موجودی نحیف، بی پول، عصبی شبیه انسان که از گوجه تخم مرغ و نان تغذیه میکند و دشمنی عجیبی با کتاب دارد!
* لعنت به این صباباتری:دی قول میدم داوره از اینکه عادل کلاه کج رو اخراج کرده بود عذاب وجدان گرفت الکی یه پنالتی تقدیم صباباتری کرد و پرسپولیس بازی ۲-۰ برده رو ۲-۲ مساوی کرد و دیروز من خراب شد!!! وگرنه به مناسبت روز کودک و تلفیزیون مدام پای تی وی نشسته بودیم و انواع و اقسام کارتونهای خوشگل مشگل می دیدیم و کلیم خوش می گذشت ها:دی
* من چیکار کنم که اول صبحی دلم ذرت مکزیکی میخواد؟ اونم لیوان بزززرگ. آخ که من چقدر عاشق ذره مکزیکی یا به قول دختر عمه کوچیکه ذلت مکسیکی هستم![]()
![]()
* فکر می کنم همه تون دیگه تا حالا این عکس پائینی و کلا این سری کاریکاتورها رو راجع به دختر ایرانی دیدید. به عنوان یک دختر آنهم از نوع ایرانیش باید اعتراف کنم که متاسفانه همش درسته به خصوص اون قسمت مربوط به احترام اجتماعی و امنیت اجتماعی که فکر میکنم حرف دل تمام دخترهای ایرانی باشه! فقط باید توی این عکس جای اون پیرمرده که سوار دوچرخه است رو با یه پسربچه نوجوان دبیرستانی عوض کرد! چون اینا روشون این روزا بیشتر شده!!!
فکرشو بکنین که پریشب در حالیکه یک کیلو اسفناج دستم بود!!!( خوب وقتی مامان نیست باید خودت آشپزی کنی) و تمام فکر و ذکرم به این بود که چطوری بورانی درست کنم یه دفعه دیدم یه دوچرخه جلوی پام ترمز کرد !!!(والا همه رو برق میگیره ما رو فانوس!! ملت ماکسیما و زانتیا جلوی پاشون ترمز میکنه) و یه پسره از این تیریپ دبیرستانیها یه برگه کاغذو فوری گذاشت روی روزنامه ای که اسفناجها داخلش گذاشته شده بود!!! با تعجب نگاش کردم و گفت که الان چند روزه میخواسته بهم شماره بده!!! بعدشم استارت زد و رفت! نگاه کردم دیدم بعله یه شماره موبایله!!!![]()
اونقدر حرصم گرفته بود که واقعا نمیدونستم برخورد درست چیه!!! همونطوری که اسفناج دستم بود خمش کردم و برگه رو انداختم توی جوی آب!!! و به راهم ادامه دادم. کمی جلوتر دیدم بعله آقا باز دوباره دوچرخه شونو پارک فرموده منم ندیده گرفتم و وقتی داشتم از کنارش رد می شدم برگشت گفت: بی معرفت اگه خودت نمی خواستی زنگ بزنی اقلا میدادی به خواهرات که زنگ بزنن ![]()

* فکر کنم یکی از مشکلات من این باشه که زیادی به مسائل گیر میدم و تجزیه و تحلیل شون می کنم! برای همین اصلا خطرپذیر نیستم. گاهی اوقات که به وبلاگ بعضی از دوستام میرم و می بینم که چقدر راحت نسبت به مسائل زندگیشون حتی بزرگترین مسائل مثل ادامه تحصیل، موقعیت کاری، دوستانشون و حتی ازدواج فکر می کنن عمیقا حسودیم میشه که من چرا نمیتونم اینطوری همه چیز رو راحت بگیرم و چرا اینقدر دید سخت گیرانه نسبت به همه چیز دارم و اصلا چرا هی سعی می کنم همه چیز خوب باشه تا من کاری رو انجام بدم! نمیدونم اسم این نقطه ضعف چیه؟ بدبینانه بخوای نگاه کنی میشه ایراد گیری خوشبینانه بخوای نگاه کنی میشه کمال گرایی که از نظر من هر دوتاشون ضعف های بزرگی هستند. یه مثال کوچیک میزنم:
فرض کنید میخواید یه پرزنتیشن انجام بدید که افراد شرکت کننده در جلسه رو نمی شناسید ولی حدودا می دونین که اکثرشون از مدیران رده بالایی چیزی هستند. عکس العمل صحیح چیه؟
از نظر من عکس العمل صحیح اینه که خودتان باشید ریلکس باشید اعتماد به نفس خودتون رو حفظ کنید و به ارائه خودتون بپردازید و اطمینان کنید چیزایی که میگین مطالب سطح بالا هستند و کمتر کسی از اونها مطلعه و مطلبتون دست اوله! من از نزدیک دیدم افرادی که اینطور فکر می کنن و توی ارائه هاشون خیلیم موفق و قابل اعتماد هستند.
اما این نظر من بود. فکر می کنین اگه موقعیتش پیش بیاد در عمل زهرا اچ بی چطوری رفتار میکنه؟! خیلی واضح بگم مثل یک کودک دبستانی!! یه چند روزی تمام فکر و ذکرش اینه و هرچقدرم روی اسلایدش کار می کنه بازم به نظر مطالبش هجو میان و هی اصلاح میکنه و … اینم بگم که خواب و خوراکش بدون شک مختل میشه و سلامتیش به خطر می افته! تمام سعیش اینه که این ارائه رو گردن کسی دیگه بندازه و خلاااااااااص. حالا اگه ناچارا باید ارائه کنه چی؟! خوب واضحه به محض اینکه وارد سالن میشه و تعداد شرکت کننده ها و تیریپاشون رو دید میزنه مطمئنا یه سکته خفیفی می کنه در این اصلا شک نکنید! مسئله بعدی لرزش صدا و حتی گونه هاشه! همش هم خودش رو لعن و نفرین می کنه که ای کاش یه مطلب سنگین تری آماده میکردم. ای کاش یه تیریپ سنگین تری میزدم. وای خدا الان چقدر بچه و جلف به نظر میااااااااام و الی آخر….
تازه تمام حرفهایی که اینجا زده رو به گوش فراموشی می سپره و اصلا یادش میره زمانی که حالش خوب بوده چطوری بالای منبر رفته!!!

