آدمها شبیه همن…

و انسان اگر گهگاه، با تمام نیروی خود زار نزند، انسان نیست، سنگ است…
(نادر ابراهیمی،آتش بدون دود)

* بعضی نوشته ها هستند که بدجوری احساسات آدم رو بیدار می کنن. با خوندن اونها یه دفعه برمیگردی به چند روز قبل، چند ماه قبل و حتی گاهی چند سال قبل… من الان این رو خوندم اینطوری شدم…
نمیدونم چرا یک دفعه ای دلم برای همه دوستای صمیمیم تنگ شد.. خیلی از اونا دیگه الان ایران نیستند و یا شهراهای خودشونن.
- سپیده و آذین کانادان
- هاجر و پریسا و الهام و مهرنوش آمریکان
- نسیم انگلیسه
- آیلار رفته تبریز
- مریم سمنانه، نسرین بیرجند.
- فاطمه ها و کبری همین تهرانن، دو تاشون شریفن یکیشون مدرس یکیشونم علم و صنعت
خدا میدونه توی این یکی دو ساله چه اتفاقاتی براشون افتاده… الان دیگه ارتباطمون محدود به چت و یا ایمیل و یا تلفن شده… یادش به خیر روز آخر فارغ التحصیلی من و آیلار رفته بودیم یه جایی و دوتایی نشستیم و یک دل سیر گریه کردیم. موقع خداحافظی نیم ساعت همدیگه رو بغل کرده بودیم و من به وضوح یادم هست که آیلار میگفت هیچ وقت همدیگه رو فراموش نمی کنیم… اون موقع من فکر میکردم حتی یک روز هم بدون آیلار دووم نمیارم. بعد تلفن هر روزه مون تبدیل شد به هفتگی و حالا هر ۱۰ – ۱۱ روز یکبار نیم ساعتی با هم حرف میزنیم…
دارم فکر میکنم اون موقع خداحافظی چقدر برام سخت و دشوار بود. همیشه همین طوره. موقع خداحافظی همه ما فکر می کنیم دیگه بعد از این دووم نمیاریم و یا به سختی زندگی می کنیم. اما بعد که یه مدت زمان میگذره کم کم فراموش می کنیم. نه اینکه یادمون بره، نه… گاهی اوقات فقط یه تلنگر کافیه تا ذهنت دوباره برگرده به همون دوران و حسرت بخوری. یه عکس، یه صحنه مشابه، گاهی اوقات حتی یه آهنگ و گاهی اوقات هیچ بهانه ای نمیخواد… توی تاکسی نشستی و شیشه رو کشیدی پائین و همین طور که به مناظره نچسب بیرون نگاه می کنی، ذهنت پرواز میکنه و چیزهایی رو به یادت میاره… برای من خیلی مواقع پیش اومده که اینطور مواقع ناخودآگاه بدون توجه به اطراف اشکم هم در اومده باشه…

* شده حتی برای آدمهایی که توی یک دوره خیلی کوتاه هم توی زندگیم بوده باشند، دلم تنگ شده باشه. حتی در حد یک حادثه و یا یک داستان تعریف کردن… مثل مریم، این دختره که همیشه توی ذهنم هست… تنها چیزی که میمونه همیشه این سواله: آیا اونام هم همون قدر به فکر ما هستند؟ جوابش خیلی تاثیر توی احساسات اون لحظه آدم نمیذاره اما این کنجکاوی همیشه با من هست. همون قدری که من برام مهمه و گاهی اوقات اونقدر ذهنم درگیرش میشه که ممکنه حتی اشکمم در بیاد، اونام اینطوری هستند؟
آدمها شبیه همن. هرچقدرم که با ما فرق داشته باشند بازم احساساتشون شبیه همه. یه مواقعی گریه کردن و زار زدن تنها کاریه که از دست آدم بر میاد…

* الان دیدم قبلا هم نوشتم:
این حس نوستالژیک یکی از بدترین و در عین حال بهترین حس های دنیا هست. و شاید همین پارادوکس هست که قشنگش میکنه! بدترین به خاطر اینکه هر وقت میاد سراغ آدم، بدون شک دلتنگ میشی و حس غریبی پیدا می کنی. و بهترین به خاطر اینکه مشخص میکنه هنوز انسان خوبی هستی و وفادار. هنوز خاطرات گذشته، آدمهای گذشته، مکانهای گذشته و حتی خود گذشته ات برات مهمه و هر وقت بهشون فکر میکنی دلت براشون پر می کشه… این یعنی اینکه انسان اصیلی هستی و به قول شازده کوچولو اهلی هستی. حتی بدیش هم خیلی از مواقع دلنشینه. کدوم حس رو پیدا می کنین که از این نظر باهاش برابری کنه؟…
اصلا تا به حال شده به خاطره ای از گذشته تون فکر کنید و دلتون برای اون لحظه خاص، برای اون آدمها و برای اونی که خودتون بودید تنگ نشه و هوس اون لحظات رو نکنید؟ نمیدونم چرا این حس برگشت به مبدا چرا اینقدر غریب هست…

* من اگه میخواستم اینم مثل پست قبلی پادکست کنم حتما این آهنگ زیبایی آلبوم امیلی رو میذاشتم که خیلی خیلی برای من دوست داشتنی و نوستالژیک هست. این آهنگ رو یان تیرسن ساخته و از نظر من شاهکاره هر چند که ظاهرا فقط ظرف یک هفته ساخته شده. اما میشه گفت اون لحظه آهنگسازه حال خاصی داشته که چنین اثری رو خلق کرده…
یه طورایی از الان مطمئنم شماهام مثل من معتاد این آهنگه میشین. اصلا طوریه که هر چی بیشتر گوش میدی بیشتر به نظرت زیباتر میاد و سیر نمیشی. :دی

۲۲ نظر

  1. پدرام ۱۳۸۷-۰۴-۲۶، ۴:۱۳ ب.ظ

    می بینم که مثه همیشه با روحیه ی عالی و قوی, با یه پست دیگه
    هوووووووووووووووووووووووووووووووووررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

    قصه ی «قورباغه ها» تقدیم به شما و همه ی کامنت گذارهای خوب:

    Once upon a time there was a bunch of tiny frogs…. Who arranged a running competition.
    روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند.

    The goal was to reach the top of a very high tower.
    هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.

    A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. …
    جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند…

    The race began….
    و مسابقه شروع شد…

    Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
    راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند.

    You heard statements such as:
    شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:

    ‘Oh, WAY too difficult!!’
    اوه,عجب کار مشکلی !!

    ‘They will NEVER make it to the top.’
    ‘اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند

    .’
    or:
    یا:

    ‘Not a chance that they will succeed. The tower is too high!’
    هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !

    The tiny frogs began collapsing. One by one….
    قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند …

    Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher….
    بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند …

    The crowd continued to yell, ‘It is too difficult!!! No one will make it!’
    جمعیت هنوز ادامه می داد,’خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !

    More tiny frogs got tired and gave up….
    و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف…

    But ONE continued higher and higher and higher….
    ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر…

    This one wouldn’t give up!
    این یکی نمی خواست منصرف بشه !

    At the end everyone else had given up climbing the
    tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
    بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !

    THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
    know how this one frog managed to do it?
    بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کار رو انجام داده؟

    A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
    اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

    It turned out….
    و مشخص شد که …

    That the winner was DEAF!!!!
    برنده ی مسابقه کر بوده !!!!

    The wisdom of this story is:
    Never listen to other people’s tendencies to be negative or pessimistic. … because they take your
    most wonderful dreams and wishes away from you — the ones you have in
    your heart!
    Always think of the power words have.
    Because everything you hear and write will affect your actions!
    نتیجه ی اخلاقی این داستان اینه که :
    هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید… چون
    اونا زیبا ترین رویاها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند–چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
    همیشه به
    قدرت کلمات فکر کنید.
    چون هر چیزی که می نویسید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

    Therefore:
    پس :

    ALWAYS be….
    همیشه…

    POSITIVE!
    مثبت فکر کنید !

    And above all:
    و بالاتر از اون:

    Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
    کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید!

    Always think:
    و همیشه باور داشته باشید:

    God and I can do this!
    من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم !

    Most people walk in and out of your life……but FRIENDS Leave footprints in your heart
    آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن… ولی دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت

  2. خانوم میم ۱۳۸۷-۰۴-۲۶، ۴:۴۰ ب.ظ

    من هم آدمیم که خیلی با خاطرات گذشته ام زندگی می کنم.

  3. مرجان ۱۳۸۷-۰۴-۲۶، ۴:۴۲ ب.ظ

    منم از این روزها و لحظه ها زیاد دارم. آدم ها میان توی زندگی آدم و می رن … خاطره ها به جا می مونه و دل خوشی آدم های جدید اما جای بعضی ها رو هیچ وقت هیچ کسی نمی گیره اینه که اون حفرهه میاد سراغ بیخ گلوی آدم

  4. مرجان ۱۳۸۷-۰۴-۲۶، ۴:۴۴ ب.ظ

    راستی منم با این آهنگه خیلی حال می کنم … جوره خاصیه

  5. آلوچه! ۱۳۸۷-۰۴-۲۶، ۴:۵۱ ب.ظ

    یاد روز آخر مدرسه افتادم… [گریه]
    http://weblog.aloche.ir/index.php?Post=98

  6. ©Mersoft® ۱۳۸۷-۰۴-۲۶، ۵:۱۲ ب.ظ

    آدما از آدما زود سیر میشن
    آدما از عشق هم دلگیر میشن
    آدما رو عشقشون پا میذارن
    آدما آدمو تنها میذارن

  7. saeedeh ۱۳۸۷-۰۴-۲۶، ۵:۲۵ ب.ظ

    همه همین طورن، صحنه های خداحافظی ما هم دقیقا مثل همین بود که توصیف کردی. با هم دیگه دسته جمعی گریه میکردیم :)چقدر روز اول که از خوابگاه بیرون اومدم برام سخت بود.الان هم واقعا دوستشون دارم، همه دوستای واقعا خوبم رو، ولی من هم مثل تو از همشون دورم و رابطمون خیلی محدود شده.
    این سرشت زندگیه، فراموشی یکی از صفات انسانه که اگه نبود تحمل فراق براش خیلی سخت میشد.

  8. کمال ۱۳۸۷-۰۴-۲۶، ۸:۴۶ ب.ظ

    آخی. منم آدم نوستالژیکیم، با تمام وجود درک کردم چی می گی

  9. خاطره ۱۳۸۷-۰۴-۲۶، ۹:۲۰ ب.ظ

    سلام
    این دقیقا احساس من است دراین روزا….
    خاطرات گذشته دوستان دوران کودیکیم نوجوانیم…. دوستانی که در دوره خودش برام خیلی خیلی مهم بودن اما حالا هیچ خبری ازشون ندارم.همیشه دلم میخواد یه جوری پیداشون کنم.همیشه فکر میکنم کاش در ایران هم همه و همه با اینترنت سروکار داشتند و پروفایلی در جایی که بشه پیداشون کرد

  10. صبورا ۱۳۸۷-۰۴-۲۶، ۱۰:۲۰ ب.ظ

    سلام زهرا جون
    نمیدونم این حس دلتنگی نوستالژیک انگار میوه این فصله برای خانوما
    بعد از پستهای علمی هفته های اخیر بالاخره یه مطلب عاطفی از زهرا جون خوندیم
    قشنگ بود مرسی

  11. Mo ۱۳۸۷-۰۴-۲۶، ۱۰:۴۸ ب.ظ

    خوش به حال سپیده و آذین و هاجر و پریسا و الهام و مهرنوش و نسیم که رستگار شدند! تو هم بیا برو خارج یه کم از این شستشوی مغزی اسلام ناب محمدی فاصله بگیر. جدی میگم. خیلی برای دیدت خوبه.

  12. زهرا ۱۳۸۷-۰۴-۲۷، ۱۲:۱۴ ق.ظ

    به Mo ظاهرا رستگاری من خیلی ساده است. یه سفر به آمریکا یا اروپا:))
    شما برای رستگاریت چه چاره ای اندیشیده ای خواهر؟!

  13. Mo ۱۳۸۷-۰۴-۲۷، ۱۲:۱۷ ق.ظ

    من رستگار هستم :)

  14. نیکو ۱۳۸۷-۰۴-۲۷، ۳:۰۴ ق.ظ

    : ) حس عجیبی هست که آدم را خراش می دهد . هر چند سطحی . اما پوسته پوسته که می شود . قرمز که می شود . می سوزد که . خراش ، خراش است دیگر .

  15. علی ۱۳۸۷-۰۴-۲۷، ۲:۰۲ ب.ظ

    “…توی تاکسی نشستی و شیشه رو کشیدی پائین و همین طور که به مناظره نچسب بیرون نگاه می کنی. …”.
    این برای من سوال شده که چرا اکثر کسایی که وبلاگ می نویسن کسره ی اضافه رو به صورت ه آخر - ه یا ـه - می نویسند. مثلا “مناظره نچسب” توی همین پست. بابا زهرا خانوم تصحیح کن این غلط های املایی را. یه وقت ناراحت نشید ها. واسه خودتون میگم. چون مطالب به این عالی و جالبی، کم لطفیه که غلط املایی خرابشون کنه.

  16. علی ۱۳۸۷-۰۴-۲۷، ۳:۴۴ ب.ظ

    بابا ، ای کسیکه دوستای تحصیل کرده داری،‌ ای کسی که دوستات همه به دیار فرنگ رفتند، ای کسی که تو شریف رفیق داری…..
    وقت کردی یکم خودتو تحویل بگیر زهرا خانوم.
    شاید به ظاهر اعتراف نکنی ولی مطمئن هستم از این که دوستات به خارج رفت احساس باکلاس بودن بهت دست می‌ده و یه جورایی با این قضیه حال می‌کنی و این اصلا خوب نیست.
    خیلی سخت که آدم حرف دلش با حرف زبونش یکی باشه.

  17. علی ۱۳۸۷-۰۴-۲۷، ۳:۴۶ ب.ظ

    من اون علی بالایی نیستم

  18. دل‌زده ۱۳۸۷-۰۴-۲۷، ۵:۴۰ ب.ظ

    مطلب جالب بود. یه بار این دکتر الهی قمشه‌ای گفت: نعمت نسیان! بعد توضیح دادکه اگر فراموشی نبود زندگی لنگ می‌شد. برای نمونه -دور از جمع- مرگ بستگان یا اشنایان، اگر قرار باشه به نوعی فراموش نشه مصیبتی میشه برای آدم. حالا چند تابشه که دیگه مصیبته!

  19. علیرضا ۱۳۸۷-۰۴-۲۸، ۱۲:۴۶ ق.ظ

    من اکثرا وقتی این پستم رو میخونم، بدجور نوستالژیک میشم! فکر کنم کسایی هم که شرایطشون مثل من باشه هم با خوندن این پست همین حس براشون به وجود میاد!

  20. محمدرضا ۱۳۸۷-۰۴-۲۸، ۱۱:۵۷ ب.ظ

    یکی از خصلت های خوب انسان فراموشی است. اگر فراموشی نبود ادامه زندگی برای خیلی از ما بعد از وقوع حادثه ایی دردناک امکان پذیر نبود و چه بسا روزانه تعداد زیادی از انسان ها به این خاطر دست به خودکشی میزدند.
    در مورد حس های غریبی که گفتی، من هم با این قضیه خیلی درگیر هستم. امکان ندارد روزی را بدون این موضوع بگذرونم. حتی اگر شده با یک صدا، یک بو و یا یک صحنه، به یاد گذشته می افتم و چون گذشته ایی که داشتم نقاط تاریک بسیاری دارد، احساس ناخوشایندی بهم دست میده. هر باری که این احساس بهم دست میده، آرزو میکنم که ای کاش یجوری و با یه دستگاه یا یه دارویی، میشد اون خاطره هایی برایم دردناک هست از ذهنم پاکشون کنم ولی افسوس که چنین چیزی فعلا شدنی نیست.

  21. صندوقک ۱۳۸۷-۰۴-۲۹، ۱۰:۰۴ ق.ظ

    حس نوسالژیک خیلی بده مخصوصا وقتی مربوط به سالهایی باشه که مدتهاست بهشون فکر نکردی .

  22. افسانه ۱۳۸۷-۰۴-۳۰، ۱۲:۵۱ ق.ظ

    زهرا خانم اگه اشکال نداره می خواستم نام خانوادگی اتان را بدانم.

نظر شما