۱۳۸۷-۰۲-۲۴
در اینترنت کپی دقیقا برابر با اصل است
* آقا حالا اگه یه مطلب جدی تکنولوژیک نوشته بودیم یارو کپی کرده بود توی یه سایت به اسم خودش آدم دلش نمی سوخت که یه خبررسانی کرده و نیتش خیر بوده! فکر کن یکی بره این مطلب چرا از اسراییل متنفرم / و یا باهاش مخالف هستم؟ رو کپ بزنه و لینکاشو برداره و با اسم خودش بذاره توی یه وب سایتی! حالا لینک بماند! بدون اینکه حتی بگه اینو یکی دیگه نوشته! به همین یه جمله بسنده میکرد حتی اسم نمیبرد باز آدم دلش نمیسوخت!! آخه نوشته به این روزمرگی اصلا ارزششو داره؟!!!
ای ولله. ملت چه دست به کپی پیستشون خوبه! نگران نباشید!
کی میگه کپی برابر با اصل نیست!؟ اتفاقا توی اینترنت کپی دقیقا برابر با اصل هست! دقیقا عین مطلبی که شما نوشتی بدون هیچ نوع کم و کاستی در جای دیگه ای قید میشه بدون اینکه حتی گفته بشه من اینو ننوشتما! و کلیم ملت بدون اطلاع کپی پیست کننده رو تایید و تشکر میکنن و به به و چه چه از اینکه چقدر وقت گذاشتید و لابد موس رو کشیدید روی اون مطلب و دگمه کپی رو فشردید و سپس در ادیتور دیگری پیست نمودید. جدا جای خسته نباشید و مرحبا داره! کپی دقیقا برابر با اصله! اقلا تکیه کلامهای منو حذف میکردی یا جمله بندی رو تغییر میدادی و یا اینکه اقلا افعالش رو از این حالت روزمره خارج میکردی برادر! که معلوم نشه نویسنده یه دختر هست:-)
اصلا هیچی بابا! گیر ندیم سنگین تره!
نمیدونم این چندمین باریه که این روزا دارم میشنوم ملت شاکی ان از اینکه چرا عین مطالبشون توی یه سایت دیگه بدون ذکر منبع نوشته شده.
باور کنین گاهی اوقات آدم وقت میذاره یه مطلب رو مینویسه و یا ترجمه میکنه و یا حتی اون مطلبو پیداش میکنه! به خدا صحیح نیست! اصلا حلال هم نیست! دلم از این میسوزه که اون مطلب رو توی چه شرایط بحرانی ای نوشتم و چقدرم کار داشتم و عجله! خوب اگه نیتت خیره و اگه مطلب خوبیه و خوشت اومده و دلت میخواد ترویجش کنی اقلا بگو کی نوشتدش شاید ملت بیان و به بقیه مطالب اونجام واکنش مثبت نشون بدن! اگه نیتت بده که اصلا هیچی! این راه به شهرت رسیدن و اینا نیست! حالا اصلا این مطلب در پیت ما خیلیم درست و حسابی و کار شده نبود ولی برادر من تو استعداد اینو داری که از دسترنج دیگران در جهت منافع خودت استفاده کنی، این خطرناکه! اون مطلب صرفا تراوشات ذهن من بود، اگه مطلبی بود که وقت گذاشته بودم و پیداش کرده بودم و ترجمه اش کرده بودم و واسش عکس و اینا گذاشته بودم باور کن به همین راحتی نمی گذشتم.
* بالاخره این گزارش ما ریپورت شد:دی جالبیش به این بود که با اعتماد به نفس کامل برچسب “خیلی سری” بهش زدم. خودم خنده ام گرفته بود. البته مدیرمون هم دینای نکرد و فرمودن که گزارشو از روی کامپیوترم پاک کنم و بذارمش روی شبکه محرمانه!!! غلط نکنم توئیتهای منو خونده، یا یکی تون بهش راپرت منو دادین:-)))
* این روزا چون تاکسی زیاد سوار میشم دوباره توجهتون رو به این مطلب واقعا چه لذتی داره (اون بخش موقع سوار شدن به تاکسی) جلب میکنم. امشب دلم میخواست دوباره همینا رو بگم. باشد که اگه خدای نکرده مورد اینطوری داشتیم با خوندن این نوشته و زجری که می کشیم دست از این کارش برداره. هرچند من مطمئنم وبلاگستونیا همه شون باکلاس و فرهیخته ان و اینا:-)
* امشب خوابم نمی برد داشتم یه سری آرشیوم رو میخوندم که رسیدم به این خاطره تنهایی زنانه و خاطرات خوابگاه و راستش خودم از خوندش خیلی خندیدم:
ادمه پارسال که خوابگاه بودم، یه بار سرنماز مغرب آخونده که خیلیم جوون بود بین دو نماز پرسید که آیا کسی از بچه هایی که مهندسی میخونن اینجا حضور داره؟! یه لحظه بیاد اینجا من کارش دارم!!! منم روم نمیشد جواب بدم و چون هیچکی دستشو بالا نبرد، هم اتاقیای من گیر دادن که من بگم و آیلار برگشت گفت: بعله ایشون!! (حالا خودش مهندسی معدن میخوندا) آخونده هم با خوشرویی برگشت گفت: بیا اینجا عزیزم!!! اوه اوه اوه. اصلا نمیدونستم چجوری از سرجام پا شم! بدتر از همه اینکه هم اتاقیای من همون لحظه به شوخی شروع به پچ پچ کردن که برو کارت داره و زن مهندس میخواد و زهرا بختش باز شده و این حرفا:دی
منم بالاخره پاشدم رفتم در سه متری آخونده وایستادم که برگشت گفت: بیا جلوتر خانومی!!! اونم من! در مواقعی که دارم ورانداز میشم تقریبا حاضرم بمیرم و از اون صحنه فرار کنم. بالاخره در حالیکه داشتم آب میشدم به وضوح صدای قهقهه آیلار رو می شنیدم. و سعی کردم یه کم جلوتر برم که دیدم آخونده داره میاد سمت منننن. واااااای. خوشبختانه دیدم دستش رو جلو آورد و توی دستش یه سررسید خیلی شیک و خوشگل بود!!! سر رسید و داد به من و بعدش تشکر کرد و گفت که امروز جایی جلسه داشتن و این سررسید رو بهش دادن!! و چون این سررسید مهندسی (!!!) بوده، تصمیم گرفته که بده به یکی از بچه های مهندسی که میان سر نماز :دی
وقتی که رفتم نشستم سرجام مطمینم که یه ۵ کیلویی آب شده بودم که تاااازه اینا حسودیشون شد که سررسیده خوشگله و این حرفا:-) حالا بماند که چند روز مدام توی اتاق سر به سرم میذاشتن که تو با آخونده مراوده داشتی و واسه همین همیشه میری نماز جماعت و این حررررفا:-)
* یه چیزی هم راجع به یک چیزی نوشته بودم که دیدم ممکنه باعث یه چیزی بشه کلا بی خیال شدم:دی
