۱۳۸۷-۰۱-۱۸
در دنیای واقعی همین زهرا نیستم
* گذشته ساکت است به احترام آنچه که گذشته است…
* آخی… وقتی اومدم خونه بلافاصله تلویزیون رو روشن کردم. میدونین چی داشت پخش میشد؟ کارتن پرین… البته اسم کارتنشو دقیق یادم نیست ولی همون کارتنی که یه دختری به اسم پرین داشت دنبال پدربزرگش می گشت… همونی که مامانش ساری میپوشید و از مردم عکس می گرفت… وقتی داشت آهنگ پایانی این کارتن پخش می شد من خیلی منقلب شدم و حتی اشکمم در اومد… نمیدونین چه حس و حالی بهم دست داد…
بعد از پست: آخی اینجا خلاصه داستانش هست به همراه یکسری عکس. واااای مرسییییی
هوووووم خوب اینم کتابش. یادم باشه در اولین فرصت بخرم و بخونمش.
* من بیشتر از اون چیزی که نشون میدم خنگ هستم در حقیقت ترسو و بی اعتماد به نفسم و خداییش اینقدر که فکر می کنین خنگ نیستم! ای کاش توی دنیای واقعی و شفاهی به همین شجاعتی بودم که در دنیای مجازی و کتبی هستم!!! نمیدونم چرا عادت دارم اینقدر با خودم کلنجار برم و سر هر مسئله کوچیکی هزار جور جوانب رو بسنجم! توی دنیای مجازی و وبلاگ مخاطب رو در رو نیست برای همین آدم راحته هرچی که دلش خواست بنویسه (مگه اینکه قیافه های برخی مخاطبین اشنا رو تجسم کنه و ننویسه) ولی توی دنیای حقیقی و شفاهی اینطوری نیست. حداقل من اینطوری نیستم!
برای همین اصلا فکر نکنین که من در دنیای واقعی همین زهرای رک و صریح و لابد شجاع این وبلاگ هستم! نه اصلا اینطور نیست! کاشکی بودم…
اصلا من یک توهم و یه مرض بزرگ دارم و اونم اینه که رفتارام گاهی اوقات طوریه انگار که کل آدمیان و اشباح و جنیان بیکار و بیعار نشستن که منو بپان و منو زیر نظر بگیرن و راجع به من نظر صادر کنن!!!
- میخوام برم چایی بردارم هی با خودم کلنجار میرم این مردم الان فکر می کنن این دختره چرا اینقدر میره و میاد! لابد میخواد خودشو نشون بده! اصلا چرا اینقدر چایی میخوره؟!!!
- میخوام یه سوال ساده بپرسم هی با خودم کلنجار میرم آره این دختره الکی میخواد باب گفتگو رو باز کنه! یا شایدم همین قدر خنگه! اصلا کی به این لیسانس داده؟! اینم شد سوال که جوابشو بلد نیست؟!
- میخوام راجع به یه موضوعی حرف بزنم هی با خودم کلنجار میرم آره اصلا کی از تو نظر خواست دختره نیم وجبی؟ اصلا تو رو چه به این حرفا! اگه خیلی غلط بود چی؟ اگه خیلی زدن توی ذوقم چی؟!!!
- میخوام از یه جا رد شم هی با خودم کلنجار میرم آخه این مردم نمیگن این دخترا چرا اینقدر از اینجا رد میشه؟ مرض داره؟ میخواد خودنمایی کنه؟ میخواد توجه ما رو جلب کنه؟
- میخوام برم خرید کنم حتما دقت میکنم فروشنده خانوم باشه و یا پیرمرد! در غیر اینصورت شونصد جور احتمال منفی در نظر می گیرم!!!
خلاصه اینکه همش معذبم! همش می ترسم حرف بزنم، سوال کنم! فعالیت کنم! این ترس لعنتی اعتماد به نفسو ازم میگیره! از همه بدتر اینکه گاهی اوقات منو بدجوری شبیه خنگا نشون میده! مثلا فرض کنین میخوام یه سوال بپرسم. اونقدر انواع و اقسام احتمالات منفی رو از جانب فرد مقابل در نظر میگیرم که یهو ممکنه یه سوال احمقانه بپرسم و کلیه اصول و مبانی حتی ساده ای رو که تاکنون فراگرفته بودم رو خودم دو دستی زیر پا بذارم و خنگیتم بیش از پیش ثابت بشه!!!
* اصلا بذارین خیال همه تون رو رعایت کنم! یه اشتباه رایج اینه که فکر کنین چون یه وبلاگ معروفه پس لابد نویسنده اش آدم کاردستیه و خودشو می گیره!!! این تعبیر صد در صد غلطه! نمونه بارزش همین وبلاگه که همچین یه نموره معروفه ولی نویسنده اش یه دختر دست و پا چلفتی مثل منه!!! همین خواستم بگم خیلی با خوندن یک وبلاگ فکر نکنین که نویسنده اش رو شناختید و هی با خودتون نگین وای این چقدر کار بلده و بارشه و لابد آدم مهم و این حرفاست! باور کنید اصلا و ابدا از این خبرا نیست!!! ممکنه ادل کنه و نویسنده اش یه چرمنگی مثل من باشه!!! این پاراگراف رو کاملا جدی نوشتم! وبلاگ گاهی اوقات برشهایی از زندگی یک آدمه و مطمئنا حاوی نقاط ضعف و اخلاقای گند آدم نیست. آها راستی لطفا راجع به خوشگلی یا زشتی نویسنده هم تصمیم قطعی نگیرید! اکثر وبلاگ نویسا (منجمله خودم) قیافه هاشون دوزار نمی ارزه
و این دلیل موجه ایه برای عکس نذاشتن!!! آنها میخواهند شما خوانندگان محترم و خوشگل و خوشتیپ شبها با دیدن قیافه های دهشتناک اونها دچار کابوسهای وحشتناک نشوید
اینو منی میگم که یه زمانی پایه اکثر قرارهای وبلاگی بودم خیلی از وبلاگ نویسا رو دیدم!!!
* اه! بازم غر زدم که! شد یه روز من خودمو دوست داشته باشم؟ یعنی همین زهرای درب و داغون و خنگول رو دوست داشته باشم؟ خوب من همین طوریم دیگه. عوض که نمیشم باید با همه این عادتهای زشتم بسازم… دلم برای این زهرای درونم میسوزه. طفلی… چقدر غر سرش میزنم و چقدر تحقیرش می کنم:-(
* پولدارترین های ایران کجا جمع میشوند؟… جالبه حتما ببینین
* نامه چارلی چاپلین به دخترش: دراینکه آیا واقعا” چنین نامه ای نوشته شده یا نه بحثهای زیادی است ولی در اینکه این نامه به زیباترین شکلی مفاهیم ساده ای که اکثرآدمها فراموش کرداه اند رابیان میکند شکی نیست…
من از این بخشهاش خیلی خوشم اومد:
۱- صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛
۲- من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام…
۳- نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار!
۴- هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند.
۵- اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند
۶- اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار، بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند.
۷- اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری…
پ.ن: من شماره ۷اش رو خیلی دوست داشتم. کل نامه اینجاست اگه وقت کردین حتما بخونیدش.
