عشقهای دوره نوجوانی

* من هنوز همه ایمیلا رو جواب ندادم ولی خوب دارم کم کم عین بچه آدم میلا رو جواب میدم:)

* عجیبه! از رو پست قبلی همه فکر می کنن من عاشق شدم اینو از روی کامنتا و ایمیلا میگم. اتفاقا مشکل من بر عکسه. یعنی نمیدونم و موندم چرا اساسی عاشق هیشکی نمیشم؟ تا به حال کسی پیدا نشده که قلبم واسش بزنه و منتظر دیدارش باشم و این حرفا!!! البته از راه دور چرا!!! (Remotely) من وقتی نوجوان بودم یا شایدم دوره دبیرستان عاشق گابریل باتیستوتا بودم. همون مهاجم تیم ملی فوتبال آرژانتین!!! اصلا واسه همین طرفدار تیم ملی آرژانتین و تیم فیورنتینای ایتالیا شدمJ البته قبلش هم از پیتر اشمایکل دروازه بان تیم ملی دانمارک خوشم می اومد!! :دی فک کن اون موقع اگه اشتباه نکنم جام جهانی ۹۸ بود که من دبیرستانی بودم. بعدش به جای درس خوندن و المپیاد فیزیک خوندن شبا با داداشام می نشستم فوتبال می دیدم که باتیستوتا رو ببینم!!! واااای چقدر مامانم از دستم حرص میخورد و چقدر پنهانی دور از چشم بابام نیمه شب بیدار می شدم که فوتبال ببینم. خواهرم هم اون موقع عاشق دیوید بکهام و تیم ملی انگلیس بود (اه اه اه) این دو تا تیم هم که دشمن همن. وقتی آرژانتین با گل باتیستوتا انگلیس رو حذف کرد من تا خود صبح داشتم گریه میکردم از خوشحالی و خواهرم هم هر نیم ساعت به یکبار کتک زدن منو تجدید میکرد :دی (هااااااااااا چیه؟ دارین بهم می خندین؟ مطمئنم اگه عشقای دوره نوجوانی خودتونو بگین من بیشتر بهتون می خندم).
ولی نمیدونم چرا هیچ کس از نزدیک منو تحت تاثیر قرار نداده! واقعا دلم میخواد همچین کسی پیدا بشه که همچین کارایی رو ناخوداگاه بکنم و تحت تاثیرش قرار بگیرم. شایدم مشکل از منه که صد در صد همین طوره!!! شایدم من اشتباه فکر می کنم که عشق باید معلوم بشه یعنی چه میدونم وقتی کسی رو دیدم باید حالم بد بشه و قلبم تند تند بزنه و از کار و زندگی و خورد و خوراک و همه چی بیوفتم؟! ها؟! 

* جالبه اکثر کسایی که سن منو حدس میزنن فکر می کنن با توجه به نوشته هام من ۳۰ ساله و یا بالاتر هستم:)
حقیقتش من خوشم میاد فکر کنین چند سال بزرگتر از سنم میزنم. اقلا بذار تو دنیای مجازی اینطوری فکر کنن:دی راستش توی دنیای واقعی با توجه به قد و وزنم و بس که ریزه میزه هستم اکثرا سنمو کمتر حدس میزنن. عقده ای شدم. مرسی:دی
من اگه ازدواج کردم و بچه دار شدما هر روز بچمو از دو طرف می کشم که دراز بشه!
 تحت هیچ شرایطی نباید مثلا دخترم قدش از ۱۶۰ کمتر باشه و وزنش از ۴۵ کمتر!!! اه اه اه! اینم شد مشخصات آدم سالم؟ !!!
راستش من هیچوقت از ظاهرم خوشم نمی اومد و همیشه دلم میخواست به جای داشتن هیکل یه بچه دبیرستانی، یه دختر قوی هیکل بودم!!! مثلا چه میدونم قد ۱۷۰ و وزن ۷۰ کیلو :دی حداقلش اینه که اینطوری همه از آدم حساب میبرن!

* خدا میدونه چقدر این پستت رو دوست داشتم بانو:
مشت n اُم:
مشت اول و دوم خیلی سنگین است٬ نه اینکه هوش و حواست به جاست٬ دیدن ضارب هم ضربه را دردناک‌تر می‌کند. شاید با خیال انتقام آرام شوی! مشت سوم و چهارم را که می‌خوری٬ گیجی٬ ولی باز دلت می‌خواهد بدانی چه کسی زد؟ دلیلش چه بود؟ با خیال قسمت و حکمت آرام می‌شوی. از ضربه پنجم به بعد دیگر هیچ چیز مهم نیست٬ دیگر نمی‌خواهی بدانی چرا؟ کی؟… سکوت می‌کنی٬ غرق می‌شوی توی خودت٬ به دنبال استحقاقت می‌گردی٬ چیزی درون تو باید پاسخگو باشد٬ گناهانت را مرور می‌کنی٬ اشتباهاتت را … با هیچ خیالی آرام نمی‌شوی…
این‌ها را گفتم که بدانی من خیلی وقت است دو رقمی مشت می‌خورم٬ لازم نیست اینجا بنشینی قصه ببافی که اشتباه شد و چرا و چه! برو بگذار به زخم‌هایم برسم

 * بازم پر چونگی های من شروع شده ها!!!! بالاخره این تعطیلات هم تموم شد و من برگشتم تهران. الانم تنها توی خونم نشستم. داداشم قراره شنبه بیاد. طبق معمول چون الان تنها شدم اومدم پای اینترنت! توی شمال اصلم وقت و حوصله اینترنت بازی نداشتم. الانم واسه این نیومدم که اینجا تنها بشینم و اینترنت بازی کنم نه! راستش فرار کردم! اونقدر توی این عیدی ما پذیرایی کردیم و گارسونی که چاره ای جز فرار نداشتم! راستش اگه دارین عروس میگیرین حتمن از یک خانواده و فامیل کم جمعیت بگیرین!!! این عروس ما با فامیل و مخلفاتشون گمون کنم اندازه جمعیت تهران میشن!!! هر جا هم میرن تقریبا اکثرا با هم میرن! دیگه ببینین ما بیچاره ها از روز دوم عید به اینور چه حاااااااااااااالی بودیم!!! البته ما خودمونم تقریبا خانواده و فامیل پر جمعیتی هستیم. این هشدارو دادم که هیچکدوم از خواننده های این وبلاگ به سرشون نزنه بیان منو بگیرن:دی

* ها راستی تا یادم نرفته دروغ ۱۳ من خیلی خصوصی و البته دروغ ۱۲ بود. یه سری از دوستام که وبلاگمو خونده بودن و مشکوک انگیزناک شده بودن به عاشق شدن من هی توی حرفاشون اینطوری سر به سر من میذاشتن و مسخرم میکردن که چته و این حرفا. منم تصمیم گرفتم حال همه شونو بگیرم. روز ۱۲هم به خبرنگار گروه (یعنی لاله) گفتم که من عقد کردم و واسه همین پیدام نیست و اون مطالب وبلاگ در همین راستا بوده. هنوز ساعاتی نگذشته بود که تبریک و اس ام اس و تلفن شروع شد. بعضی از این خنگولا واقعا باورشون شده بود. فقط دوستای نزدیک من میدونستن که صد در صد دارم چاخان می کنم و چنین چاخانهایی اصلا از من بعید نیست!!! آخرش مامانم کارو خراب کرد! دو بار تلفنو جواب داده بود که بار دوم به خبرنگار گفته بود که نه بابا زهرا همه تونو سرکار گذاشته! این چند روزه حتی یه لحظه هم از اتاقش بیرون نرفته چه برسه به عقد و ازدواج. هه هه زینب و هدیه تصمیم گرفتن اولین باری که منو دیدین حالا هر کجا که باشه حسابی کتکم بزنن:) عمرا عمرا! هرگز نشاید:) ولی خودمونیما خیلی چسبید!

* خِنگ بودن,
حس کثیفی است
درمان موقتش تلقین و
درمان جدی اش تنها مرگ است!
.
خنگی شدیدی گرفته ام این روزها…

۳۸ نظر

  1. مرد تنها ۱۳۸۷-۰۱-۱۴، ۷:۱۵ ب.ظ

    سلام.عید شما مبارک.می گم نسخه منو اجرا نکردید افسرگی زد بالا :) ؟

  2. زهرا ۱۳۸۷-۰۱-۱۴، ۷:۱۶ ب.ظ

    ظاهرا این افسردگی مسری بوده جناب مرد تنها:)
    اتفاقا چرا به اون کامنت هم عمل کردم

  3. مرد تنها ۱۳۸۷-۰۱-۱۴، ۷:۱۸ ب.ظ

    :) نه من که خیلی بهترم.باید خیلی ادامه بدید.اتفاقا یه کار جدید از محسن چاوشی داشتم گوش می ددم همش یاد شما بودم

  4. مرد تنها ۱۳۸۷-۰۱-۱۴، ۷:۲۲ ب.ظ

    فیلم سنتوری رو دیدید؟

  5. زهرا ۱۳۸۷-۰۱-۱۴، ۷:۳۲ ب.ظ

    نه راستش ندیدم ولی شنیدم که تعریفی نداره

  6. مرد تنها ۱۳۸۷-۰۱-۱۴، ۷:۳۶ ب.ظ

    :) من از اهنگاش خوشم اومدوشاید براتون بفرستم.با ادرس خودم اگه بفرستم اونوقت منو می شناسید و مزش می ره :) باید برم یه ادرس جدید بگیرم بعد بفرستم :)

  7. مرد تنها ۱۳۸۷-۰۱-۱۴، ۷:۴۵ ب.ظ

    به هر حال اگه یه کم تحمل کنید مثل فولاد ابدیده روحتون محکم می شه.غم عین اتش باعث خالص شدن طلای وجود انسان می شه فقط اندکی صبر.

  8. روژ ۱۳۸۷-۰۱-۱۴، ۱۱:۳۵ ب.ظ

    سلام زهرای عزیز. من شما رو خیلی دوست دارم. اینکه نیومدم تبریک بگم راستش فقط به خاطر این بود که خودم تو این حال و هوا نبودم و دوست نداشتم تبریکی بگم که از صمیم قلب نباشه. اما امیدوارم روزهای خوبی در ÷یش داشته باشی.
    ویزا هم هنوز درست نشده. بلاتکلیفم!!!!

  9. شکوفه سیب ۱۳۸۷-۰۱-۱۴، ۱۱:۵۹ ب.ظ

    اااااوووووووووووووومممممم به جاش الان حسابی ریکاوری شدید دیگه !

    ( کامنتی برا بخشی از پست شما و الا باید شماره دار کامنت بذارم ((: ) تا باشه خدمت به شادی ! تر وتیز و فرز بمونی !

  10. سمیرا ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۱۲:۱۰ ق.ظ

    نوشته های ِ شما به هیچ عنوان به نوشته های ِ یک فرد ِ ۳۰ ساله نمی خوره. خیلی تعجب کردم چنین چیزی نوشته بودید. ماکزیمم ۲۱ سال رو می شه حدس زد

  11. مرتضی ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۱۲:۴۸ ق.ظ

    س ل ا م
    من قبلا به شما سر زده بودم وب جالبی دارین .
    در ضمینه اون کامنتتون عرض کنم که بنده تا حدالامکان سعی کردم که به جمیع خانومها توهین نکنم. اگر هم شما مسئله توهین آمیزی در این پستها میبینید :
    ۱/به بزرگی خودتان ببخشید
    ۲/ حتما کامنت بزارین( لطفا)
    ۳/بدون شک برای شوخی بوده پس ناراحت نشین

    با آرزوی موفقیت

    {راستی اولین وبی که من لینکش کردم شما بودین اگر میخواستم به بدوبیراه بکشانم هیج وقت این کار رو نمیکردم }

    راضی شدین

  12. sa ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۱:۲۱ ق.ظ

    به مرد تنها از خواجه حافظ:
    گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود و لیک به خون جگر شود
    آدم وجودش طلا میشه ولی این جگر خون رو چیکار کنه؟

  13. مرد تنها ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۵:۴۴ ق.ظ

    به دوستی که برام کامنت گذاشتند.
    سلام.دوست من.باهاش می سوزیم و می سازیم.

  14. مرد تنها ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۵:۵۲ ق.ظ

    دل سوختگی خودش یه موهبته.البته کم هستند کسانی که قدرشو بدونند.دل سوختگی(جگر سوختگی) می تونه از خیلی جهات باعث رشد سریع انسان بشه

  15. علی ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۷:۳۱ ق.ظ

    سلام
    امیدوارم سال خوبی داشته باشی و امسال عاشق شی
    به نظر من اگه تو زندگی عشق رو تجربه نکنی یه تجربه گرانبها رو از دست میدی

  16. Jozeph ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۹:۳۷ ق.ظ

    عکس های ما را هم نظاره بفرمایید پلیز

  17. Admin ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۹:۵۷ ق.ظ

    سلام
    سال نو مبارک
    امیدوارم پر کار تر از سال قبل باشی
    نمیدونم کی با ما فامیل میشی هر وقت که اون روز رسید دیگه باید همه جور رفاقت و این حرفها رو در حق فامیلت ادا کنی

  18. reza ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۱۰:۴۹ ق.ظ

    زهرا جان ناراحت نشی که دارم اینو می گم ولی خداوکیلی خیلی داری زرد می نویسی!

    البته ناراحت نشی ها!
    نمی دانم هدف شما از نوشتن اینوبلاگ چیه؟ مثلآ می خوای خاطرات روزانه ات رو بنویسی؟ خوب اگه این باشه خوبه چون من خودم طرفدار این نوع وبلاگ ها هستم(این وبلاگ را هم به شما توصیه می کنم”www.dooce.com” ولی کاش خاطرات می نوشتی.به خدا حدود ۷ ماه دارم از طریق ریدر مطالبت رو دنبال می کنم یه چیز دندون گیر توی مطالبت ندیدم.

    البته این را بدان که هدف من از نوشتن این مطلب این بود که وبلاگت رو دوست دارم برای همین هم این ها رو نوشتم.چون به نظر من جزء معدود وبلاگ های ایرانی هستی که به صورت مداوم داری زرد(ببخشید به قول خودت خاطره هات) رو می نویسی ونمی خوام وبلاگت از دهن بیافته

  19. reza ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۱۰:۵۰ ق.ظ

    زهرا جان ناراحت نشی که دارم اینو می گم ولی خداوکیلی خیلی داری زرد می نویسی!

    البته ناراحت نشی ها!
    نمی دانم هدف شما از نوشتن اینوبلاگ چیه؟ مثلآ می خوای خاطرات روزانه ات رو بنویسی؟ خوب اگه این باشه خوبه چون من خودم طرفدار این نوع وبلاگ ها هستم(این وبلاگ را هم به شما توصیه می کنم”www.dooce.com” ولی کاش خاطرات می نوشتی.به خدا حدود ۷ ماه دارم از طریق ریدر مطالبت رو دنبال می کنم یه چیز دندون گیر توی مطالبت ندیدم.
    موفق باشی

    البته این را بدان که هدف من از نوشتن این مطلب این بود که وبلاگت رو دوست دارم برای همین هم این ها رو نوشتم.چون به نظر من جزء معدود وبلاگ های ایرانی هستی که به صورت مداوم داری زرد(ببخشید به قول خودت خاطره هات) رو می نویسی ونمی خوام وبلاگت از دهن بیافته

  20. reza ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۱۰:۵۲ ق.ظ

    نمی خواست دوبار نظر رو ژست کنم.ببخشید اشتباه شد.دستم دوبار روی ثبت نظر افتاد

  21. تقویم صبورا ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۱۰:۵۶ ق.ظ

    سلام زهرا جون
    خسته نباشی خانومی
    چه خبرا؟
    بنظرم متولد ۶۲ اینا باشین شما!
    تغییر فصل واینا یه ذره رو حال وهوای ادما تاثیر میذاره….عشقتون به باتیستوتا هم جالب وخنده دار بود…..منم اون سالی که ایران رفته بود جام جهانی طرفدار المان ویوگوسلاوی وایتالیا بودم….دلیلیشم مشخصه !!!!

  22. محمد جواد شکری ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۱۱:۳۱ ق.ظ

    حالا خدایش چند سالته! من حدس می زنم ۲۷ سالت باشه!

  23. امیر ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۱۱:۳۴ ق.ظ

    چیه همه خیلی نا امیدند.همه نوشته اند:ای بابا.نه بابا.عجب. اه وای.یه باره بگین امروز عاشوراست لخت شین سینه بزنیم.دلمون واسه نیش باز ودل خندون تنگ شد.یه خاطره:یه بار رفته بودیم یه عروسی.من ۱۰_۱۲سالم بود.کلی برا همه جک گفتم و خودم هم خندیدم.بعد از عزوسی تو راه خانه بابام گفت:امیر!امشب منو ناامید کردی!من فکر می کردم تو ادم سنگین رنگینی از اب در می ائی!ولی خیلی جلف و لیق هستی .من پسر اینجوری نمی خوام!.خلاصه چند تا اتفاق اینجوری هم افتاد .در نتیجه من رفتم ریاضت کشیدم و مرتاض شدم تا دوره جوو.نی تو کوه و غار و به سلامت طی شد.بقیه اش را هم نمی گم .خیلی مفصله .یک نصیحت:مثل بچه ها فکر کنید وزندگی کنید. بچه ها هم شادند وهم شادی هاشون باعث لطمه و ازار کسی نمی شود.

  24. ناشناس ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۱۱:۴۰ ق.ظ

    سلام زهرای عزیز. سال نو مبارک. خوبی؟ بازم با خوندن پست های جدیدت شدیدا احساس همزادپنداری و درک موقعیت و فهمیدن شرایط و اینا بهم دست داد. راستش خودمم نمیدونم چرا؟!! بعضی موقع ها انگار حرف دل منو میزنی. راستش سر ماجرای دنبال خونه گشتنتم شدیدا درکت می کردم آخه خودم سر این موضوع خیلییی اذیت شده بودم میتونی تو آرشیوم بخونی. برا همین جوگیر شدم و تعارف زدم که بیای پیشم. یادمه اون موقع ها که دنبال خونه بودم یه دوست اینترنتی خیلی عزیز همین پیشنهاد رو بهم داد که برم پیشش و من سراپا غرق شادی از محبتش شدم. خیلی راهنماییم کر اون موقع. ولی وقتی تو جواب ندادی ( آخه من جدی تعارف زده بودم!!) همش خودمو از اون روز نفرین می کردم که آخه چرا زود جوگیر میشی!! این نظرات چیه میری تو وبلاگ مردم میذاری آخه؟؟؟ ولی نشد که حذفش کنم.
    به هر حال این حس همدردی دست خودم نیست. ببخشید خلاصه. سعی می کنیم کمترش بکنیم!! :/

  25. مهدی ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۱۱:۴۴ ق.ظ

    نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
    چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من
    * * *
    ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سینه نزدیک
    به مـــن هر آنکـه نزدیک، ازو جــــــدا، جــــدا من
    * * *
    نه چشــــم دل به ســـــویی، نه باده در سبویی
    که تــــر کـــــنم گـلـــــــویی، به یاد آشنــــــا من
    * * *
    ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــری
    دلــــــم گرفته ای دوست، هـــــوای گریــه با من
    * * *
    نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
    چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من

  26. امیر ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۲:۰۱ ب.ظ

    زهرا مگه قد ووزنت چنده؟

  27. نیما ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۲:۰۹ ب.ظ

    سمیرا سمیرا سمیرا من کاملا موافقم تازه من فکر میکنم ۱۶ بیشتر نباشه سمیرا تو از کرمانشاهی؟

  28. زهرا ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۲:۲۱ ب.ظ

    به مهدی:
    من عاشق این شعرم و اکثرا با صدای شجریان گوشش می کنم فقط به این خاطر که میگم تماما حرف دل منه.

    به ناشناس ای کاش خودتو معرفی کرده بودی
    راستش من حدس میزنم دختر مستقل باشی درسته؟

    به رضا:
    من بارها اذعان کردم که وبلاگ من مفت نمی ارزه و همش زرد و خاله زنکیه. مرسی که یاد آوری کردین

  29. مریم ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۵:۰۲ ب.ظ

    چه جالب من دقیقن بر عکس تو ام.یعنی می خواستم انگلیس از آرژانتین ببره فقط به خاطر بکام.از همون اولا که همه بدشون میومد ازش،من طرفدارش بودم هنوزم هستم.فقط حیف که رفت یه زن زشت گرفت خودشو بدبخت کرد.اون گابریل باتیستوتا هم همش میشست خودشو با بکام مقایسه می کرد.واقعن بکام کجا باتیستوتا کجا.خلاصه گفته باشم بد بکامو نگی یه وقت(اسمایلی گیس و گیس کشی)….در ضمن به نظر من کوچکتر از سنه واقعیت به نظر میای.جدی میگم تعارف ندارم

  30. Sohrab ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۵:۰۷ ب.ظ

    سلام من هم یک پسر۲۳ساله ازتویسرکان هستم که تا حالا عاشقی راتجربه نکردم ومی خواست که اگه یک موقع عاشق شدی یک ایمیل به ما بزنی وبگی چطوری عاشق شدی

    خداحافظ

  31. محمد ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۵:۳۳ ب.ظ

    در مورد عشق دوره وجوونی !
    چون خودم الان در همین دوران به سر میبرم ، عشق به بازیکنان و بازیگران و خوانندگان و … فکر میکنم این عشق که شما بهش اشاره کردید ، عشق عاطفی و احساسی نباشه ! یه نوع علاقه خاص به یک فرد یا چیز !
    من خودم به شخصه به گروه های خاصی علاقه دارم اما اسمش رو عشق نخواهم گذاشت .
    نظرتون چیه ؟!

  32. فرشاد (ترناس) ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۶:۳۱ ب.ظ

    فکر کنم این روزا عاشق شدن هم یک نوع مهارت شده.
    خدا عاقبت همه رو به خیر کنه

  33. فرشاد (ترناس) ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۶:۳۲ ب.ظ

    در ضمن خواستم به اطلاع برسونم بنده طرفدار دو آتیشه شخص آقای رائول و تیم اسپانیا هستم.

  34. اندیشه ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۶:۵۲ ب.ظ

    سلام زهرا خانم خیلی وقته که وبلاگتو میخونم حدود یک سال نیمی هست اما هیچ وقت کامنت نمیذاشتم اما الان واقعا یه چیزی اینجا خوندم که دقیقا حرف دل خودم هم هست منم هیچ وقت عاشق نمیشم نمیدونم چه دردی گرفتم!!
    تو این مدت که وبلاگت رو خوندم خیلی ازت خوشم اومده مخصوصا از صداقتی که همیشه توی حرفات حس می کنم

  35. امیر ۱۳۸۷-۰۱-۱۵، ۸:۴۰ ب.ظ

    تحت هیچ شرایطی نباید مثلا دخترم قدش از ۱۶۰ کمتر باشه و وزنش از ۴۵ کمتر!!! اه اه اه! اینم شد مشخصات آدم سالم؟ !!! یعنی تو قد وزنت از این هم کمتره؟
    چندی؟

  36. حمید رضایی ۱۳۸۷-۰۱-۱۸، ۱:۰۸ ب.ظ

    عرض سلام ارادت خدمت زهرای عزیز

    من با اجازتون به وبلاگتون سر زدم وخیلی جالب وزیبا بود

    امیدوارم همیشه موفق باشید

  37. حمید رضایی ۱۳۸۷-۰۱-۱۸، ۱:۱۰ ب.ظ

    بازم سلام

    تقدیم به زهرای عزیز
    *****************************
    یاد دارم لحظه هایم ناب بود
    قصه هایم پر ز شادی،
    با کمی از غصه تنهایی مهتاب بود
    اشک را فرصت تمدید بود
    آه بود و چاره اش در راه بود
    حافظ از اسرار دل آگاه بود
    بیت اول، آخرش شد بایدش!
    “بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش!”

    *************************************

  38. siavash ۱۳۸۷-۰۱-۲۲، ۴:۵۰ ب.ظ

    شاید عاشق شدی و خبر نداری، شایدم خبر داری و به رو خودت نمیاری، شایدم به رو خودت میاری و حاشا می کنی، و شایدم حا شا می کنی.

نظر شما