۱۳۸۷-۰۱-۱۴
عشقهای دوره نوجوانی
* من هنوز همه ایمیلا رو جواب ندادم ولی خوب دارم کم کم عین بچه آدم میلا رو جواب میدم:)
* عجیبه! از رو پست قبلی همه فکر می کنن من عاشق شدم اینو از روی کامنتا و ایمیلا میگم. اتفاقا مشکل من بر عکسه. یعنی نمیدونم و موندم چرا اساسی عاشق هیشکی نمیشم؟ تا به حال کسی پیدا نشده که قلبم واسش بزنه و منتظر دیدارش باشم و این حرفا!!! البته از راه دور چرا!!! (Remotely) من وقتی نوجوان بودم یا شایدم دوره دبیرستان عاشق گابریل باتیستوتا بودم. همون مهاجم تیم ملی فوتبال آرژانتین!!! اصلا واسه همین طرفدار تیم ملی آرژانتین و تیم فیورنتینای ایتالیا شدمJ البته قبلش هم از پیتر اشمایکل دروازه بان تیم ملی دانمارک خوشم می اومد!! :دی فک کن اون موقع اگه اشتباه نکنم جام جهانی ۹۸ بود که من دبیرستانی بودم. بعدش به جای درس خوندن و المپیاد فیزیک خوندن شبا با داداشام می نشستم فوتبال می دیدم که باتیستوتا رو ببینم!!! واااای چقدر مامانم از دستم حرص میخورد و چقدر پنهانی دور از چشم بابام نیمه شب بیدار می شدم که فوتبال ببینم. خواهرم هم اون موقع عاشق دیوید بکهام و تیم ملی انگلیس بود (اه اه اه) این دو تا تیم هم که دشمن همن. وقتی آرژانتین با گل باتیستوتا انگلیس رو حذف کرد من تا خود صبح داشتم گریه میکردم از خوشحالی و خواهرم هم هر نیم ساعت به یکبار کتک زدن منو تجدید میکرد :دی (هااااااااااا چیه؟ دارین بهم می خندین؟ مطمئنم اگه عشقای دوره نوجوانی خودتونو بگین من بیشتر بهتون می خندم).
ولی نمیدونم چرا هیچ کس از نزدیک منو تحت تاثیر قرار نداده! واقعا دلم میخواد همچین کسی پیدا بشه که همچین کارایی رو ناخوداگاه بکنم و تحت تاثیرش قرار بگیرم. شایدم مشکل از منه که صد در صد همین طوره!!! شایدم من اشتباه فکر می کنم که عشق باید معلوم بشه یعنی چه میدونم وقتی کسی رو دیدم باید حالم بد بشه و قلبم تند تند بزنه و از کار و زندگی و خورد و خوراک و همه چی بیوفتم؟! ها؟!
* جالبه اکثر کسایی که سن منو حدس میزنن فکر می کنن با توجه به نوشته هام من ۳۰ ساله و یا بالاتر هستم:)
حقیقتش من خوشم میاد فکر کنین چند سال بزرگتر از سنم میزنم. اقلا بذار تو دنیای مجازی اینطوری فکر کنن:دی راستش توی دنیای واقعی با توجه به قد و وزنم و بس که ریزه میزه هستم اکثرا سنمو کمتر حدس میزنن. عقده ای شدم. مرسی:دی
من اگه ازدواج کردم و بچه دار شدما هر روز بچمو از دو طرف می کشم که دراز بشه!
تحت هیچ شرایطی نباید مثلا دخترم قدش از ۱۶۰ کمتر باشه و وزنش از ۴۵ کمتر!!! اه اه اه! اینم شد مشخصات آدم سالم؟
!!!
راستش من هیچوقت از ظاهرم خوشم نمی اومد و همیشه دلم میخواست به جای داشتن هیکل یه بچه دبیرستانی، یه دختر قوی هیکل بودم!!!
مثلا چه میدونم قد ۱۷۰ و وزن ۷۰ کیلو :دی حداقلش اینه که اینطوری همه از آدم حساب میبرن!
* خدا میدونه چقدر این پستت رو دوست داشتم بانو:
مشت n اُم:
مشت اول و دوم خیلی سنگین است٬ نه اینکه هوش و حواست به جاست٬ دیدن ضارب هم ضربه را دردناکتر میکند. شاید با خیال انتقام آرام شوی! مشت سوم و چهارم را که میخوری٬ گیجی٬ ولی باز دلت میخواهد بدانی چه کسی زد؟ دلیلش چه بود؟ با خیال قسمت و حکمت آرام میشوی. از ضربه پنجم به بعد دیگر هیچ چیز مهم نیست٬ دیگر نمیخواهی بدانی چرا؟ کی؟… سکوت میکنی٬ غرق میشوی توی خودت٬ به دنبال استحقاقت میگردی٬ چیزی درون تو باید پاسخگو باشد٬ گناهانت را مرور میکنی٬ اشتباهاتت را … با هیچ خیالی آرام نمیشوی…
اینها را گفتم که بدانی من خیلی وقت است دو رقمی مشت میخورم٬ لازم نیست اینجا بنشینی قصه ببافی که اشتباه شد و چرا و چه! برو بگذار به زخمهایم برسم…
* بازم پر چونگی های من شروع شده ها!!!! بالاخره این تعطیلات هم تموم شد و من برگشتم تهران. الانم تنها توی خونم نشستم. داداشم قراره شنبه بیاد. طبق معمول چون الان تنها شدم اومدم پای اینترنت! توی شمال اصلم وقت و حوصله اینترنت بازی نداشتم. الانم واسه این نیومدم که اینجا تنها بشینم و اینترنت بازی کنم نه! راستش فرار کردم! اونقدر توی این عیدی ما پذیرایی کردیم و گارسونی که چاره ای جز فرار نداشتم! راستش اگه دارین عروس میگیرین حتمن از یک خانواده و فامیل کم جمعیت بگیرین!!! این عروس ما با فامیل و مخلفاتشون گمون کنم اندازه جمعیت تهران میشن!!! هر جا هم میرن تقریبا اکثرا با هم میرن! دیگه ببینین ما بیچاره ها از روز دوم عید به اینور چه حاااااااااااااالی بودیم!!! البته ما خودمونم تقریبا خانواده و فامیل پر جمعیتی هستیم. این هشدارو دادم که هیچکدوم از خواننده های این وبلاگ به سرشون نزنه بیان منو بگیرن:دی
* ها راستی تا یادم نرفته دروغ ۱۳ من خیلی خصوصی و البته دروغ ۱۲ بود. یه سری از دوستام که وبلاگمو خونده بودن و مشکوک انگیزناک شده بودن به عاشق شدن من هی توی حرفاشون اینطوری سر به سر من میذاشتن و مسخرم میکردن که چته و این حرفا. منم تصمیم گرفتم حال همه شونو بگیرم. روز ۱۲هم به خبرنگار گروه (یعنی لاله) گفتم که من عقد کردم و واسه همین پیدام نیست و اون مطالب وبلاگ در همین راستا بوده. هنوز ساعاتی نگذشته بود که تبریک و اس ام اس و تلفن شروع شد. بعضی از این خنگولا واقعا باورشون شده بود. فقط دوستای نزدیک من میدونستن که صد در صد دارم چاخان می کنم و چنین چاخانهایی اصلا از من بعید نیست!!! آخرش مامانم کارو خراب کرد! دو بار تلفنو جواب داده بود که بار دوم به خبرنگار گفته بود که نه بابا زهرا همه تونو سرکار گذاشته! این چند روزه حتی یه لحظه هم از اتاقش بیرون نرفته چه برسه به عقد و ازدواج. هه هه زینب و هدیه تصمیم گرفتن اولین باری که منو دیدین حالا هر کجا که باشه حسابی کتکم بزنن:) عمرا عمرا! هرگز نشاید:) ولی خودمونیما خیلی چسبید!
* خِنگ بودن,
حس کثیفی است
درمان موقتش تلقین و
درمان جدی اش تنها مرگ است!
.
خنگی شدیدی گرفته ام این روزها…
