۱۳۸۶-۱۲-۱۱
یک عذرخواهی رسمی از شریفی ها
* آشتی با شریفیهای گوگولی مگولی:
حقیقتش واقعا نمیشد اینو ننویسم. من عمیقا و از ته قلبم از همه شریفیها عذرخواهی می کنم! یادمه از اولی که شروع به وبلاگ نویسی کردم مدام و بدون دلیل به این بندگان خوب خدا گیر دادم و خیلیاشون از دست من ناراحت شدن
باور کنید من اصلا دلم نمیخواد کسی قلبا از دستم ناراحت باشه و این موضوع همیشه منو ناراحت میکنه! باور کنید جدی میگم
خیلی از پستهایی که راجع به شریفیها مینویسم مخاطب خاص داره مثلا نرگس یا مینا و یا لاله و فاطمه! اینا همه به بحثایی بر میگرده که وقتی دور هم جمع میشیم به قول معروف کل کل می کنیم:-) مثلا نرگس یه چیزی میگه من جوابشو میدم و همین طور. اینجام که توی این وبلاگ تریبون دستمه و میدونم که دوستامم وبلاگمو میخونن. این کاملا مشخصه چون هر مطلبی که علیه اونها مینویسم شک نکنید که شبش یه بحث داغ توی مسنجر و یا اگه آنلاین نبودم توی اس ام اس راه خواهیم انداخت و بازم به جون هم خواهیم پرید و اگه حضوری همدیگه رو ببینیم بازهم موهای همدیگر رو خواهیم کشید:-) و بعدشم سریع آشتی می کنیم
مثلا در راستای همین پست مطمئن باشید یکی از اینهایی که اسم بردم به احتمال خیلی زیاد امشب اس ام اسی بدین مضمون خواهد فرستاد:
«هه هه!!! چی شده زهی؟!! میبینم که کم آوردی»
نوضیح: زهی اسمیه که دوستای صمیمیم با اون صدام میکنن. نمیدونم زهرا اسم به این قشنگی چشه که اینا یا به من میگن زهی و یا میگن ززر ![]()
پ.ن: خلاصه اش اینه که باور بفرمائین ما کلا خلیم و در عوالم خل و چلیت و به قول خودم توی هپروت اسپیس چرخ می زنیم. شما زیاد پستهای ما رو جدی نگیرید:-)
* پست قبلی ظاهرا تداعی کننده بحث قدیمی دهه شصتی! دهه پنجولی بوده!!! باور کنید من همچین قصدی نداشتم و ابدا اعتقادی هم به اون بحث نداشتم.
تنها نکته شاید این باشه که نسلهای جدید نسبت به نسلهای قبلی اپن تر و بی خیالتر هستند! شایدم دنیا داره به سمت بی خیالی پیش میره و من عقب مونده هستم.
پ.ن: من ابدا از اینکه بهم بگید امل ناراحت نمیشم! جدی میگم!!! چون علیرغم تحصیل و کار بازم عمیقا قبول دارم که املی بیش نیستم! مسئله اینجاست که من هنوز مسائل زیادی رو تجربه نکردم و علاقه ای هم به تجربه اونها ندارم و واقعا از این نظر میشه گفت امل و عقب مونده هستم! شاید از لحاظ موقعیت ظاهری و اجتماعی خیلیا فکر کنن جلو مونده هستم ولی خودم ایمان دارم که از لحاظ زندگی و روابط بسیار عقب مونده فکر میکنم.
* قابل توجه اونهایی که به علت لینک دادن به اون پست دختر ترشیده منو متهم به خاله زنک بازی کردن! دو تا پاراگراف آخر رو با دقت بخونید. دلم میخواد بدونم کی شهامتش رو داره که پاراگراف یکی مونده به آخر رو تکذیب کنه و دلایل خودش رو بگه.
از وبلاگ ققنوس ۵۶:
دیشب فیلم غرور و تعصب را دیدم که بر اساس همین رمان ساخته شده است و بعد از مدت ها دوباره چنان فضاهایی برایم زنده شد. اول فکر کردم که این چه زندگی قالبی و کلیشه ای است؛ ادا و اصول در روابط انسانی و خم و راست شدن های بی پایان و انگلیسی بازی الکی!
خانواده بنت، ۵ دختر دارند و چندان پولدار نیستند؛ حتا می شود گفت فقیرند. همه ی فکر و ذکر مادر خانواده این است که این دخترها را چطور شوهر بدهد و دخترها هم همه اش به این فکرند که کجا چندتا مرد پیدا می شود که زود بدوند و خودشان را به او برسانند و حالا با انداختن دستمال شده یا هر فلاکتی، نظرش را جلب کنند. مادر آن قدر بدبختی کشیده که دیگر هیچ اصول و ابایی ندارد! دخترها باید شوهر کنند و خودشان هم این را می دانند.
خب، می شود گفت این یعنی نهایت صداقت نویسنده و شخصیت هایش. هرکدام که به سلامتی عاقبت به خیر شوند، لبخند رضایت بر لبان همه می نشیند و پدر هم مستثنا نیست. یک جا شارلوت می گوید:وای نمی دونی اداره کردن خونه ی خودت چه کیفی داره! و دوشیزه الیزابت که بین همه استثنایی و متفاوت است هم ته نگاهش یک حسرتی هست برای لمس این خوشبختی و البته او غرورش را حفظ می کند و حرفش را می زند!
غرض از گفتن این حرف ها این که، این همه ی ماجراست. خوب که فکر کنی، می بینی نهایت آرمان و آرزوی آدم های دور و بر و معاصر ما هم همین است؛ دانشگاه و تحصیل و پول و همه چیز، برای رسیدن به همین هدف است: یک شوهر خوب! آقایان هم همین را می خواهند؛ یک زندگی خانوادگی با ابن تفاوت که آدم های روزگار ما هی به ناف هم میس و مستر نمی بندند و تعظیم نمی کنند. اما هر طرف که نگاه می کنی، فرآیند شکارچی گری در جریان است، یک دختر خوب خوشگل خانه دار تحصیل کرده و یک پسر پولدار خوش تیپ مهربان و با مرام و…
این داستان غریزی میل و فیمیل ادامه دارد، با این تفاوت که مردمان رمان جین آستین، تکلیفشان با خودشان روشن است و دنبال جفت می گردند. عشق و این حرف ها هم بهانه است، انگار همین که مرد باشی یا زن، برای جفت گیری کافی است…!

