۱۳۸۶-۱۲-۹
شماره درسته ولی اشتباه گرفتید!!!
* فکرشو بکنین دیروز وسط یک بحث جدی با یکی از همکارام بودم که یکی از دوستام زنگ زد:
دوستم: (بدون مقدمه و سلام و علیک با یک لحن التماس آمیز و ناراحتانه) زهرااااااااا؟؟؟
من: (سعی می کنم خونسرد باشم) بعله بفرمایید؟
دوستم: آخه زهرااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا هر پسری که من ازش خوشم میاد یا زن داره یا میخواد یکی دیگه رو بگیره؟!!!
من: (واقعا نمیدونستم در اون لحظه عکس العمل درست چیه؟!!) ببخشید اشتباه گرفتید!
دوستم: زهرا خله!!! دویست هزار بار با این شماره تماس گرفتم. خره بشین حرف بزنیم دلم پره!!!
من: (با خونسردی تمام): خیر! شماره درسته ولی اشتباه گرفتید!!!
بعدش قطع کردم. نیم ساعت بعد دوباره بهش زنگ زدم. طفلی هرچی دلش خواست بهم گفت:-) میگم بابا من چه میدونم؟ نمیدونستم اون لحظه چی باید بگم که مشخص نشه مکالمه چقدر خاله زنکی خواهد بود :دی
* دیروز اضافه کار موندم و به سرویسمون نرسیدم و مجبور شدم با اتوبوس برم خونه. وسط راه داشتم از خستگی و کوفتگی فقط چرت میزدم و افکار زیادی راجع به یک مسئله توی ذهنم بود. ۲ روز بود به بن بست رسیده بودم و حالا دیروز دقیقا آخر وقت فرجی شده بود و این مسئله تمام فکر و ذهنم منو اشغال کرده بود. یه نیم ساعتی به همین منوال گذشت تا اینکه دیدم نفر بغلی تقریبا داره پهلومو سوراخ میکنه!!!! برگشتم نگاه کردم یه دختره که طرفای ۱۸ سالش میشد و با لباس دبیرستان کلیم آرایش کرده بود و موها رو مدل داده بود و معلوم نبود تا اون موقع شب چرا بیرونه؟! به هر حال بهش گفتم چیزی شده؟؟!!
برگشت گفت: از وقتی سوار شدی اون پسره روت کلیک کرده!!!!!!!!!!!!
با تعجب نگاه کردم و دیدم یه پسره که در بدترین حالت ۲۵ سالش میشد و خیلیم هیز بود به نظرم! ظاهرش خیلی مسخره و جفنگیاتی بود!!! هیچ رقمی نه به من میخورد نه از اون تیپ پسرا خوشم میاد! به دختره نگاه کردم و گفت خوب؟!!!
دختره گفت: خوب میتونیم (؟!!) باهاش دوست شیم!!! و شماره مونو بدیم که تماس بگیره!!!
گفتم: الان یهم یک میلیارد تومن بدن بگن با این دوست شو امکان نداره! در ثانی من اصلا اهل دوستی با اینجور آدما نیستم! تازه بچه تو هنوز لباس مدرسه تنته! خجالت بکش!
گفت: خوب دیووونه تو شماره خودتو نده! بیا این شماره منه! مطمئنم موقع پیاده شدن ازت تقاضای شماره میکنه! تو هم شماره منو به جای شماره خودت بده که با من تماس بگیره!!!!!!!!
گفتم: خوب به چه درد تو میخوره؟!! بالاخره که باید باهاش قرار بذاری!!!
گفت حداقل تا اون موقع خیالم راحته که دوست پسرم جذابه! و از حرف زدن باهاش لذت میبرم! تازه من دلم میخواد بدونم چه چیزی تو سر همچین پسری هست!!!!!!!!!
* دیگه حد تعجب منو حدس بزنین!!! دارم فکر میکنم این بچه های متولد ۶۴ به بعد چرا این شکلی هستند؟!! به خدا دخترای نسل ما خیلی سالمتر و عاقلتر از این حرفا هستند!
حالا این بماند. چند روز پیش میخواستم برم متروی میرداماد وسط راه اتوبوس یه ایستگاهی توی پاسداران نگه داشت که ۴ تا دختر دبیرستانی سوار شدن با یه پسر! باید می دیدین این ۴ تا دختر لاغر مردنی ریقو که لباس مدرسه تنشون بود و فقط موهاشونو بیرون داده بودن و شلواراشونم بالا کشیده بود که شلوار کوتاه به نظر بیاد، با چه نگاههای تحسین کننده ای اون پسر مردنیه رو نگاه می کردن! باور کنین اگه فوت میکردین بدون شک پسره می افتاد پایین! مطمئنم که معتاد هم بود! ماکزیمم هم ۲۰ سالش می شد. من ردیف اول نشسته بودم و همه حرفا و خنده های بلندشون رو می شنیدم! داشتم فکر میکردم این ۴ تا دختر نوجوان چی توی قیافه هچل هفت این پسره دیدن که خوششون اومده؟! تازه این پسره با هر ۴ تاشون بود!!!!!!!! یعنی اینکه به هیچ عنوان امکان نداشت یکی از اینها رو قبول داشته باشه! واقعا داشتم شاخ در می آوردم!!!
* خداییش خیلی از نوشته های این دختر ترشیده خوشم میاد. به نظرم طنزی توی نوشته های این دختر هست که واقعا منو جذب میکنه و تعجب میکنم که چرا پسرا اینقدر بی ذوق شدن و همچین دختر با طراوتی هنوزم ازدواج نکرده این نوشته اش رو بخونین:
اگر شانس داشتیم اسممان را می گذاشتند شمسی!
این که می گویند درازدواج، تقدیر نقش اصلی را دارد واقدامات شما، تا قسمت نباشد، به جایی نخواهد رسید، کاملا درست است.
فرض کنید آنی بخواهد برای بازکردن بختش، خود وارد عمل شود.او تصمیم می گیرد به سراغ دوستان متاهلش رفته وازآنها بپرسد چطور شد که ازدواج کردند، آن گاه همان اقدامات را به عمل بیاورد. چه اتفاقی خواهد افتاد؟!:
آنی: شهرزاد جان! چه شد که با محمد ازدواج کردی؟
شهرزاد: خوب … می دانی که محمد همکارم بود… راستش من از او خوشم می آمد و سعی کردم با محبت و توجه، نظرش را جلب کنم…
آنی به پسرفرضی موردعلاقه اش در محل کار: پنجره را ببندید، خدای ناکرده سرما می خورید!
همکار فرضی آنی: اصلا دوست دارم سرما بخورم تا دوست دخترم بیشتر نازم را بکشد. به شما ربطی دارد؟! (زیر لب) دخترهای این دوره و زمانه چقدر پر رو شده اند!
***
آنی :شهره جان! تو چطور با همسرت آشنا شدی؟
شهره :آشنایی ما از یک دعوا شروع شد. او توی کارم دخالت کرد و من ناراحت شدم، با هم بحث تندی کردیم و…!
همکار مجرد آنی: خانم، به نظر من نباید این کار را این طور انجام می دادید…
آنی: به شما چه ربطی دارد؟ خجالت نمی کشید توی کار من دخالت می کنید؟!
همکارمجرد آنی: اصلا به درک! مرا بگو که خواستم کمکتان کنم! همین کارها را کرده اید که تا این سن مجرد مانده اید دیگر!!
***
آنی: آزیتا، تو با عشق ازدواج کردی؟
آزیتا: نه. من آن موقع فکر کنکور و دانشگاه بودم! مادرم اصرارداشت ازدواج کنم.
مادرآنی: فلانی غلط کرده بیاید خواستگاری تو!او لیاقت پاک کردن کفش های تو را هم ندارد!!(این قسمت، واقعی است!)
***
آنی: فرشته تو کجا با همسرت آشنا شدی؟
فرشته: کنار دریا… من و او با کمی فاصله ازهم نشسته بودیم.او ازمن پرسید چرا تنها آمده ام شمال. من هم به شوخی گفتم آمده ام شمال، شاید از تنهایی در بیایم!
کنار دریا:
پسر جوان: شما تنها هستید؟
آنی: در حال حاضر بله…
پسر: آهان… همراهتان رفته چیزی بخرد؟
آنی: نه… من همراه ندارم!
پسر: پس چه همراه بی ذوقی دارید! توی هتل مانده؟!( بابا آی کیو!)
آنی: نه… من کلا تنها آمده ام…
پسر: واقعا نامزدتان اجازه داده شما تنهایی بیایید لب ساحل؟!( ای خدااااا!)
آنی: من اصلا نامزد ندارم، تنها آمده ام شاید اینجا از تنهایی در بیایم!
پسر: چه جالب! چون من وهمسرم برعکس شما آمده ایم اینجا تا با یک خاطره خوب و به طور توافقی از همدیگر جدا بشویم!
***
آنی: غزاله تو کجا با فرهاد آشنا شدی؟
غزاله: توی یک میهمانی. فرهاد همان جا عاشقم شد و ازمن خواستگاری کرد!
در یک میهمانی:
پسر: آنی! آن دختری را که گوشه سالن نشسته می شناسی؟ می شود خواهش کنم از طرف من از او خواستگاری کنی؟!
***
آنی:ترانه تو چطور با رضا آشنا شدی؟
ترانه: رضا ازمن تقاضای دوستی کرد. قبول نکردم.اوهم شیفته نجابتم شد وآمد خواستگاری!
پسر: امکان دارد افتخار دوستی با شما را داشته باشم؟
آنی: نه خیر، من اهل این جور دوستی ها نیستم.
پسر:عجب امل عقب افتاده ای هستی.الان دیگراین افه خرکی ها(!) خریدار ندارد.لابد هنوز هم دختری! برو بابا… من دنبال موردی می گردم که open باشد!
(واقعیت تاسف انگیزی که این روزها کمابیش مشاهده می شود)
***
آنی: حمیرا تو واقعا اینترنتی ازدواج کردی؟
حمیرا: خوب بله…اوایل محلش نمی گذاشتم، اصلا دوستی های اینترنتی را مسخره می کردم… ولی آن قدر گیر داد تا راضی شدم!
پسر:asl please !
آنی: من به دوستی اینترنتی اعتقاد ندارم.
پسر: bye !!
و…
به خاطرهمین است که آنی چون می داند این اتفاقات خواهد افتاد، هیچ وقت دست به اقدام خودسرانه ای(!) نزده و همچنان درانتظار قسمتی نشسته که معلوم نیست کجا به خواب فرو رفته است!

