اولین شهر مخصوص زنان در جهان

* یکی دیگه از دوستای دوره دبیرستانمون رفت خارج. این یکی کانادا رفت. اوایل که خیلی خوشحال بود که بورس و ویزاش جور شده ولی وقتی داشت می رفت خیلی خیلی ناراحت بود. همش میگفت اه این آخرین باریه که فلان چیزو میبینم و یا آخرین باریه که فلان کارو میکنم و از همین حرفاش هم دلگیر و ناراحت میشد و اشکش در می اومد.
به نظر میاد همه چیز عادیه تا زمانی که این جمله “این آخرین باریه که” به اولش اضافه بشه. اونوقته که خیلی دردناک میشه… این آخرین باریه که من فلانی رو میبینم و دیگه ممکنه نبینمش. این آخرین حرفیه که باهاش میزنم و بعدش مسیر زندگیمون جدا میشه… این آخرین باریه که میام اینجا و … کلی از این جمله های دردناک که ممکنه شما رو یاد حوادث تلخی در گذشته تون بندازه…
اصلا یکی از دلایلی که حسهای نوستالژیک وجود دارن همینن. یعنی همین جملاتی که سرآیند اونا این آخرین باریه که … هستش. وقتی بر میگردی به گذشته چیزهایی رو میبینی که دیگه تکرار نشدن و شاید نمیشن. بعضی از اونهام مسیر زندگی آدم رو مشخص و جدا می سازن.
مثلا من خوب یادم هست وقتی هم اتاقیم توی خوابگاه تو یک حادثه رانندگی فوت کرد من همش میگفتم من دیگه همچین فردی رو نمیبینم. دیگه کسی رو نمیبینم که اسمش فاطمه جعفری باشه و مشخصاتش اینطوری… آخرین باری که من دیدمش روبروی کتابخونه دانشکده فنی پردیس بالا توی امیرآباد بود و اونقدر این جملات رو تکرار میکردم که بدون اینکه بفهمم ساعتها اشک میریختم.
حتی یادمه یه فلاپی ازش داشتم که روش یه فایل خراب بود و میتونستم فرمتش کنم و دوباره ازش استفاده کنم ولی اصلا دلم نمی اومد. خیلی از مواقع به همون فایل خراب نگاه می کردم و می گفتم که ما فلاپی های زیادی رو به هم دادیم ولی این آخرین فلاپی ای هست که تغییر نکرده و من میخوام همون طوری که فاطمه دستکاریش کرده نگهش دارم…
هنوز هم همین طورم وقتی به هر دلیلی دوستامون و افرادی که می شناسیم از من جدا میشن همین کارو میکنم. میدونم خنده داره و شایدم مسخره است ولی همیشه آخرین چیزایی رو که بمن دادن حتی اگه کثیف و درهم باشه هم دست نمیزنم میگم اینطوری به من دادنش و خدا نکنه که اشتباهی دستکاری بشن! اونوقت عین چی میزنم زیر گریه!

* اوه چقدر غم انگیز شد. عوضش این پائینی خیلی بامزه است:

                

* مسوولان گردشگری در چین درصدد سرمایه گذاری برای جلب گردشگران بیشتر با ایجاد نخستین شهر زنان جهان هستند جایی که مردان برای نافرمانی مجازات خواهند شد!
به گزارش رویترز از پکن، روستای ۲/۳ کیلومتر مربعی لونگ شویهو، در ناحیه شوآنگ کیائو شهر چانگ کینگ، معروف به شهر زنان، بر اساس مفهوم سنتی محلی “زنان حکومت می کنند و مردان اطاعت” ساخته شده است.
یک مقام گردشگری چین گفت زنان سنتی در این مناطق سلطه دارند و مردان مجبورند فرمانبردار باشند و ما حالا از این امر برای جذب گردشگران استفاده می کنیم.
به گفته مقام فوق اداره گردشگری در نظر دارد بین ۲۰۰ میلیون یوآن (۲۶ میلیون دلار) و ۳۰۰ میلیون یوآن برای ساختن تاسیسات ، جاده ها و ساختمان های این شهر هزینه کند و برای این کار از سرمایه گذاران داخلی و خارجی استقبال می کند.
شعار شهر جدید این است: زنان هرگز اشتباه نمی کنند و مردان هرگز نمی توانند درخواست های زنان را نادیده بگیرند!!!
انتظار می رود اجرای این طرح که از پایان ۲۰۰۵ شروع شد ۳ تا ۵ سال طول بکشد.
وقتی گروه های گردشگران وارد این شهر شوند زنان گردشگر هنگام خرید یا انتخاب محل اقامت حرف اول را خواهند زد و مردی که فرمانبردار نباشد با اجبار به زانو زدن یا شستن ظروف در رستوران مجازات خواهد شد.

۳۱ نظر

  1. مهدی ۱۳۸۶-۱۱-۲۸، ۴:۲۰ ب.ظ

    این شهره به درد مردهای مبتلا به مازوخیسم می خوره

  2. منیژه ۱۳۸۶-۱۱-۲۸، ۴:۲۳ ب.ظ

    سلام ، من فکر می کنم شهر بدون زن یا شهر بدون مرد هیچ لطفی نداره ولی خیلی بهتر از شهریه که طرف مقابلت منفعل باشه ، نتونه خطا کنه یا تو خطا کنی . سرپیچی کردن کلی مزه داره .
    من پست جدیدمو نوشتم خوشحال میشم سر بزنی

  3. زهرا ۱۳۸۶-۱۱-۲۸، ۴:۳۹ ب.ظ

    بعد از مدتهای مدید. سلام. در مورد شهر زنان پیشنهاد و فکر- فکر خوبیه البته اگه این خانم های محترم بتونن همدیگرو تحمل کنند!؟
    من که چشمم آب نمیخوره!
    ای حسودا! ای بی چشم و روها! —–> این خانما چشم ندارن همدیگرو ببینن - باید یه فکری به حال این چشماشون بشه! بابا جان کار باید اساسی باشه! خب چه بهتر از چشاشون شروع بشه !

  4. زهرا ۱۳۸۶-۱۱-۲۸، ۵:۱۴ ب.ظ

    به زهرا:
    ببین زنها در صورتی با هم می سازن که پای مردی در میون نباشه! وقتی مسئله هوو بازی مطرح بشه زنها ناسازگار میشن
    ولی در حالت عادی زنها هوای همدیگه رو بهتر دارن

  5. ییلاق ذهن ۱۳۸۶-۱۱-۲۸، ۵:۳۱ ب.ظ

    من که کلا با مهاجرت مخالم با همه روز به روز بدتر شدن و مزخرف شدن سرزمینم

  6. ییلاق ذهن ۱۳۸۶-۱۱-۲۸، ۵:۳۲ ب.ظ

    تو این شهر زنان خانوما به جون هم نمیفتن و گیس گیس کشی؟!! خداییش سخته :D

  7. حمید ۱۳۸۶-۱۱-۲۸، ۵:۵۲ ب.ظ

    سلام دوست عزیز
    می خواهم یک بحث راجع به ضرورت حجاب… کیفیت حجاب در اجتماع و درون خانواده… مطرح کنی…. از زبان یک زن.
    اینکه اگه بخوای باور حجاب رو در کسی تقویت کنی چه باید کرد؟
    اینکه بعضی با همه حجاب بجز پوشش مو موافقند… اینکه بعضی با رعایت حجاب در مکانهای خاص و شرایط خاص موافقند….
    امیدوارم این موضوع دغدغه شما هم باشه…. لطفا اگر مطلبی نوشتید من را مطلع کنید.

  8. نازگل ۱۳۸۶-۱۱-۲۸، ۶:۵۷ ب.ظ

    به خوبی می فهممت
    البته قضیه من فرض می کنه
    کسی رو که اینهمه دوستش داشتم من رو گذاشت و رفت با دختر دیگری
    به هر حال احساس من دقیقا چیزی بود که نوشتی
    ممنون

  9. پنجره چوبی ۱۳۸۶-۱۱-۲۸، ۹:۰۶ ب.ظ

    سلام
    *این ماجرایی که از رفتن دوستت تعریف کردی منو یاد رفتن دو هفته پیش خواهرم از ایران انداخت(تو یه پست به نام تعلق کاملا راجع بهش نوشتم)
    *بالاخره یه بلاگر دیدیم(مثل خودم) که فقط راجع به کامپیوتر نمی نویسه واحتمالا رشته اش هم کامپیوتره (با توجه به مستندات حدس زدم شما تو فیلد کامپیوتر تحصیل کردی)
    *این پستتون رو به خاطر شهر زنان تو پست آینده ام یعنی دو یا سه روز آینده لینک خواهم کرد(جالب بود)
    *و همچنین به شما هم پیوندی میدهم از پنجره چوبی(یعنی لینکت میکنم،خیلی پارسی شد)

  10. لیندا مراد ۱۳۸۶-۱۱-۲۸، ۱۰:۱۵ ب.ظ

    وای چه جالب! خیلی دلم میخواد یه سفری به این شهره داشته باشم …

  11. yaser ۱۳۸۶-۱۱-۲۸، ۱۰:۲۳ ب.ظ

    فکر کنم این حس نوستالژیک یه ربطی داشته باشه به حس جاودانگی!
    البته فقط فک کنم!

  12. ناشناس ۱۳۸۶-۱۱-۲۸، ۱۰:۴۰ ب.ظ

    زهرا جان وب لاگ خوبی داری به مام سر یزن

  13. یه حمید دیگه ۱۳۸۶-۱۱-۲۹، ۲:۳۹ ق.ظ

    جالبه با قسمت مازوخیسم بیشتر موافقیم

  14. مهدی ۱۳۸۶-۱۱-۲۹، ۱۰:۳۲ ق.ظ

    می بینم که به خود سانسوری رو آوردی

  15. خانمه ۱۳۸۶-۱۱-۲۹، ۱۱:۳۱ ق.ظ

    با این دنیای جدید دوری مفهمون نداره خیلی . مگر مرگ که دیگه چاره ای نیست براش .

  16. زهرا ۱۳۸۶-۱۱-۲۹، ۱۱:۳۴ ق.ظ

    به یه حمید دیگه:
    منظورتون از مازوخیسم چیه؟

  17. مهدی ۱۳۸۶-۱۱-۲۹، ۱۲:۳۶ ب.ظ

    فکر کنم ترسیدی بچه ها بهت بگن مبتلا به سادیسم هستی

  18. تقویم صبورا ۱۳۸۶-۱۱-۲۹، ۱۲:۳۹ ب.ظ

    سلام…..اممم….راست میگیا ….چه معجزه ای داره این جمله …“این آخرین باریه که”……چه عادت بامزه ای داری…..اه چه جالب……به تازه عروسا توصیه میکنم ماه عسل را حتما برن چین !!!!

  19. سنگری از نو ۱۳۸۶-۱۱-۲۹، ۱۲:۵۸ ب.ظ

    وبلاگ زیبایی داری موفق باشی

  20. دل دریا ۱۳۸۶-۱۱-۲۹، ۱:۰۸ ب.ظ

    زیبا بود به وبلاگ سنگری از نو یک سری بزن

  21. vahid ۱۳۸۶-۱۱-۲۹، ۱:۵۰ ب.ظ

    look at this video, its about doing something for last time:

    http://video.google.com/googleplayer.swf?docId=8577255250907450469&hl=en

  22. محمد جواد شکری ۱۳۸۶-۱۱-۲۹، ۲:۰۰ ب.ظ

    من که حاضر نیستم پام رو تو اون شهر بذارم!

  23. نسرین ۱۳۸۶-۱۱-۲۹، ۴:۵۷ ب.ظ

    به نظر من بهتره این طرح توی ایران باشه

  24. http://r00z.blogfa.com/ ۱۳۸۶-۱۱-۲۹، ۵:۲۴ ب.ظ

    به نامش

    ما ز اسب و اصل افتاده ایم
    ماپیاده ایم ای سواره ها
    سلام
    اگر با تبادل لینک موافقید لینک ما را با عنوان و نشانی زیر در وبلاگ خود قرار دهید و سپس اطلاع دهید . انتخاب شما اتفاقی نیست بلکه حاصل بررسی مطالب شماست …
    نام :
    نوشته های مهدی جباری
    نشان :
    http://r00z.blogfa.com/

  25. امین ۱۳۸۶-۱۱-۳۰، ۷:۵۷ ب.ظ

    عالی است

  26. persian eyes ۱۳۸۶-۱۱-۳۰، ۱۰:۴۵ ب.ظ

    چقدر دنیا کوچیکه زهرا خانوم
    فکرشو بکن یه دوستی داشته باشی که ۷ سال (راهنمایی و دبیرستان) باهاش همکلاس باشی.
    بعد انقد دوست داشته باشه برق شریف قبول بشه و نشه.
    بعد پدر و مادرشو توی تصادف از دست بده.
    بعد با اون همه مشکل و دلتنگی فوق لیسانس برق شریف قبول بشه.
    بعد همون ترم اول این دنیا رو بزاره و بره….
    بعد از چند سال یه دفعه اتفاقی بری توی یه وبلاگ (یعنی وبلاگ تو) و اسمشو ببینی و یاد خاطرات گذشته بیوفتی.
    :(

  27. حمید ۱۳۸۶-۱۲-۹، ۷:۲۵ ب.ظ

    دوست دارم عزیزم

  28. حمید ۱۳۸۶-۱۲-۹، ۷:۲۶ ب.ظ

    داتبیغبتفغن

  29. فاطمه-عسگری ۱۳۸۶-۱۲-۱۴، ۱:۱۹ ق.ظ

    کمی بیشتر در مورد زناشویی در وبلاگ هاتوضیح دهید

  30. میلاد سلطانی ۱۳۸۷-۰۲-۱۹، ۴:۱۰ ب.ظ

    من فقط میدونم تنها یک چیز وفا دارد آنهم جدای است با ارزوی خوشبختی برای تمام عزیزان باز دید کننده از سایت. دوست دار همگی شما

  31. ali ۱۳۸۷-۰۲-۱۹، ۱۰:۳۲ ب.ظ

    افتضاح وخیلی بد بود چون مطالبتون سرکاری وشرووره …… البته اگه عکستو هم میدیدم بد نمیشد

نظر شما