مردم/دیگران در زندگی ما چه تاثیری دارند؟

*  اگر من و او، در قهوه خانه ای قدیمی، یکدیگر را دیده بودیم
شاید با هم می نشستیم، و نوشیدنی ای با هم میخوریدم
اما چون در جنگ مثل دو سرباز ساده، رو در رو هم قرار گرفتیم، به روی هم آتش گشودیم
 من به او شلیک کردم و درجا او را کشتم، او را زدم و کشتم زیرا دشمن من بود
آری البته که او دشمن من بود، و این مثل روز روشن بود
اما…  او هم چون من شاید به اجبار، وارد ارتش شده بود
و حتی از سر بیکاری، وسایل زندگی اش را هم فروخته بود
 جنگ چیز عجیب و غریبی است، به کسی شلیک میکنی
که اگر جایی قهوه خانه ای وجود داشت، او را به آنجا دعوت میکردی
یا با قدری پول به کمکش میرفتی…
Thomas Hardy“  - از یکی از پستهای وبلاگ قبلیم برداشتم…

* خوب من راهی دیار شهید پرور قزوینم. قراره بریم عروس بینون. یعنی برای اولین بار دارم میرم کسی که قرااااره زن داداشم بشه رو ببینم. حالا من این وسط خواهر شوووور ارشد دختره هستم. هر چند که سال و چند سانت از من بزرگتره ولی خوب بالاخره خواهر شوووری گفتن، عروسی گفتن :دی البته اینا قیفهای الکی منه. وگرنه از مریم بپرسین که خواهرشووورای شمالی چقدر مهربونن.
فعلن بزرگترین مثیبتم اینه که خاله ام گیر داده که یا روسری سرم کنم یا شال! دیروز رفته سروقته کمدم همه شالهام رو کله ام امتحان کرد و یه دونه از این چارخونه ایها که مناسب زمستونم هست ورداشته میگه اینو سرت کن تا اجازه بدیم با ما راه بیفتی!!! منم که اینقدر با لباس رسمی (مقنعه) رفتم سرکار که هر وقت چیز دیگه ای رو کله ام نصب میشه احساس میکنم سرلختم!!! یعنی باورتون نمیشه که هروقت شال سرم میکنم بعد از اینکه از در خونه میام بیرون هشتصد بار به سرم میزنه که برگردم و مقنعه بپوشم!!!

* تاثیر دیگران در زندگی ما
اگه یادتون باشه من توی این پست، بخشی از یک وبلاگ انگلیسی رو با نام مردم در زندگی ما ترجمه کردم و بعدش گفتم که نظر خودم رو بعدا مینویسم. هر چند با تاخیر ولی با تامل نوشتمش:

نشستی داری زندگی تو می کنی  همه چیز معمولیه تا اینکه شخصی وارد زندگی شما میشه (حالا میخواد یه دوست باشه یا یه هم اتاقی یا یه آشنا یا همکار و یا یک شریک دائم یا موقت!) و بعد از مدتی که فکر میکنین همه چیز عالی شده یک دفعه با یک حادثه بد (یک دعوا یا مرافعه، یک سوء تفاهم و یا یک تصادف و یا مرگ) اون شخص از زندگی شما میره. ممکنه مدت حضورش در زندگی شما کوتاه باشه ولی تاثیر دراز مدتی در زندگی شما داشته و برای مدتی تمام روح و روان شما رو تسخیر کرده و حتی مدتها بعد از رفتنش هنوزم داغش تازه است…

فکر می کنید چرا خداوند چنین افرادی رو به صورت مقطعی در زندگی شما قرار میده؟ خدای نکرده میخواد ناراحتتون کنه و یا میخواد به شما لطمه بزنه؟ میخواد حالتون رو بگیره؟ میخواد درس عبرت بهتون بده؟ مگه خدا همونی نیست که مهربانترین فرده و همیشه خوبی بنده هاش رو میخواد، پس این حوادث بد برای چیه؟ اصلا چرا شما انتخاب شدید؟ شما که خیلی بنده خوبی بودید و دستوراتش رو اطاعت کردین آخه چرا شما؟ به نظر من این موضوع چند تا دلیل داره که من به ترتیب اهمیتی که برای من داره مینویسمشون:

۱- یاد خداوند: واقعیت اینه که خدا دوست داره ما همیشه به یادش باشیم. معمولن وقتی خیلی خوش هستیم از یاد خداوند و اینکه اون بوده که این موهبتها رو در زنگیمون قرار داده غافل میشیم. ولی خدا نکنه که دچار حادثه ای بشیم اونوقته که یادمون میاد که خدایی هم هست. با این تلنگر تازه یاد خدا می افتیم و بیش از پیش شروع می کنیم باهاش درددل کردن. اینو حتما همه تون بهش رسیدین. یعنی درست همون زمونها که چنین اتفاقاتی می افته و عزیزی رو از دست میدیم و تنها میشیم، بیشتر با خدا حرف میزنیم.

۲- امتحان الهی: امتحانهای خدا به دو صورته. یا زیادی نعمت میده و یا می گیره. در هر دو صورت میخواد سپاسگذاری و شاکر بودن و همینطور صبر و شکیبایی ما رو امتحان کنه. شمایی که معتقدی بنده خوبی هستی، اگه من مصیبتی بهت وارد کنم و اگه این نعمت و یا شخص مطلوبت رو ازت بگیرم کماکان همون فرد سابق خواهی بود؟ تو من رو به خاطر من دوست داری و یا مزیت هایی که بهت دادم؟ آیا به خاطر کم و زیاد شدن چیزی، ایمانت هم جابجا میشه؟!

۳- تمرین صبر: من تا به حال توی زندگیم ایمان آوردم که هر وقت چیزی رو از دست دادم و آه و ناله کردم بعدها فهمیدم که چقدر خوب بوده که در گذشته این بلا سر من اومده. ممکنه بگین این حرف رو دارم از روی خوشی میزنم اما اصلا اینطور نیست. درسته من یه بار دیگه هم نوشتم که وقتی در موقعیت از دست دادن هستیم و ترسش وجودمون رو فراگرفته و وقتی زمان هنوز سپری نشده، به ندرت میتونیم این حقیقت رو بپذیریم مگه اینکه ایمانمون و صبرمون خیلی قوی باشه. اما همین که تجربه مون در زندگی زیاد میشه و همین که زمان بگذره کم کم قدرت صبرمون هم زیاد میشه و پذیرش مسائل آسونتر. ما از آینده خبر نداریم پس نمیتونیم به یقین بگیم چنین چیزی برای مون خوب هست و یا بد. پس بهتره سبر کنیم و اجازه بدیم زمان بگذره. فراموش نکنید که خدا هیچ وقت اشتباه نمی کنه. و باید به هنگام مصیبتها شکیبا باشیم.

۴- کسب تجربه و شناخت: این آخری به نظرم میتونه یه دلیل فرعی و یا منتج باشه! ناخودآگاه اتفاقات منفی باعث میشه دایره شناخت ما گسترش پیدا کنه. بر احساساتمون کنترل داشته باشیم. حسهای اعتماد و خوش بینی مون رو به واقعیت نزدیک تر کنیم. درسته ما وقتی ناراحتیم همه اینا حرفای صد تا یه غاز به نظر میاد اما به صورت غریزی این فکر در ذهن ما میاد که: کجای کار من اشتباه بود؟ ممکنه به این نتیجه برسید که شما اشتباهی مرتکب نشدید و دارین تاوان اشتباهات دیگران رو میدین، بسیار خوب اینم تجربه مفیدیه برای شناخت دیگران که حداقل دفعه دوم دوباره از همان نقطه گزیده نشید. درسته؟

* و در آخر این شعر رو از بانوی عزیز خیاط باشی رو تقدیم به همه کسانی می کنم که در فراق کسی هستند. نام شعرش هست گذر:
یک نفر دیروز،
از میان زندگی من رد شد،
آرام و مهربان.
ردپایش اما تا همیشه در یادم می ماند.
فقط،
 کمی،
 زمان می خواهد،
ردپایی را، از دل به ذهن سپردن

۳۴ نظر

  1. شیخ الشیوخ ۱۳۸۶-۱۱-۳، ۶:۲۰ ب.ظ

    زهرا جان
    در این که ضرورت داره یا نه من نمی تونم نظری بدم
    اما مطمئنن چیزی هست که مورد استفاده ی خیلی هاست!
    چرا که آمار این را نشون می ده!

  2. شیخ الشیوخ ۱۳۸۶-۱۱-۳، ۶:۲۲ ب.ظ

    در ضمن مبارک ها باشه

  3. زهرا ۱۳۸۶-۱۱-۳، ۶:۲۳ ب.ظ

    به نظر من محتوای پ و ر ن چیزی نیست که مورد استفاده خیلیا باشه چون خیلی وجود داره همه میرن سراغش. شاید اگه کسی اینقدر مریض نبود که چنین محتوایی تولید کنه خریدار هم نداشت؟
    شایدم آموزش ها در این مورد کافی نبوده
    فکر می کنم هر دو تا دلیل همدیگه رو در جهت منفی تقویت می کنن!
    حالا من سعی میکنم بعدا در موردش مفصل بنویسم.
    ولی باید اسپل کلمات رو عوض کنم که فیلتر نشم :دی

  4. مهدی ۱۳۸۶-۱۱-۳، ۶:۵۸ ب.ظ

    لطفا املای صحیح کلمات را استفاده کنید:
    مصیبت

    درمورد بحث کامنتی هم:
    خریدار داره که رفتن سراغش نه بر عکس

  5. زهرا ۱۳۸۶-۱۱-۳، ۷:۱۰ ب.ظ

    مرسی من غلطش رو پیدا نمی کنم

  6. خیاط ۱۳۸۶-۱۱-۳، ۷:۱۰ ب.ظ

    چاکریم:)
    جسارت نباشد، شما در فراق کسی هستید؟

  7. Jozeph ۱۳۸۶-۱۱-۳، ۸:۳۷ ب.ظ

    شعر خوبی بود
    مرسی

  8. هومولی ۱۳۸۶-۱۱-۳، ۹:۱۶ ب.ظ

    سلام ولی من یه زن عمو رشتی دارم رید به کل فامیل پدریم تو اینجوری نشی ! یعنی از اون زن های رشتی پست فطرت نشی!

  9. مهدی ۱۳۸۶-۱۱-۳، ۱۰:۰۳ ب.ظ

    پس ببخشی,د من نمی دونم معنی کلمه مثیبت چی می شه
    لطفا روشنگری بفرمائید

  10. خودم ۱۳۸۶-۱۱-۴، ۶:۰۴ ق.ظ

    سبر؟ یا صبر!

  11. لیندا مراد ۱۳۸۶-۱۱-۴، ۱۰:۱۹ ق.ظ

    سلام خانومی چه مطلب با مزه ای نوشتی بهش تو بالاترین لینکیدم .

  12. Admin ۱۳۸۶-۱۱-۴، ۱۲:۲۴ ب.ظ

    ُسلام
    من خودم الان قزوین زندگی میکنم فقط میتونم بگم خدا به دادتون برسه
    اولا تو قزوین دل خوشی از شمالیها ندارن و کل شمالیها از آستارا تا آخرین شهر استان گلستان رو رشتی خطاب میکنند. در ضمن معتقدن که رشتی ها (همون شمالیها ) قزوین رو بدون جنگ و خون ریزی گرفتن. پس اولا وقتی وارد قزوین میشید حواستون باشه.
    دوماً اینکه یه مثل معروف هست که میگه اگه میخوای ازدواج کنی دختر از قزوین بگیر پسر از دزفول.
    بدون که قزوین خیلی از اهل زرق و برق هستند و خلاصه سر مهریه و جهیزیه و شیربها و … چنان خررتون رو بگیرن که خدا به فریادتون برسه.
    خلاصه کلام اگه میگفتی کجای قزوین قراره برید و کی حتما کلی از طرفدارهاتو رو می اوردم که دم خونه عروس خانوم تشویقت کنند تا زن داداشت بدونه که چقدر معروفی

  13. نسرین ۱۳۸۶-۱۱-۴، ۱۲:۳۲ ب.ظ

    انسانها همیشه دنبال همدیگه میدوند…….اما هیچ وقت بر نمیگردند تا کسانی را که دنبالشون میدوندرو ببینند

  14. رها ۱۳۸۶-۱۱-۴، ۱۲:۳۵ ب.ظ

    اندر وصف خواهرشوهرهای شمالی باید بگم من که گیر یه دونشون افتادم . هر جا که بخوایم بریم عشقولانه در کنیم با شوهرش و بچه اش دنبالمون راه میفته . حالا کار نداره رستوران باشه یا سفر خارجه !!
    واقها اینو راست می گما ، حتی شده مسافرت خارج از کشور هم خواستیم بریم بلاخره برنامه اش رو یه جوری جور کرد و اومد !!! داخل کشور که جای خود داره …

  15. تقویم ۱۳۸۶-۱۱-۴، ۱۲:۴۲ ب.ظ

    سلام….به به …مبارکا باشه….مراقب باش سرما نخوری …بنظرم یه کلاه زیر مقنعه برای خودت بخر (از اون سیاه چسبونا که تو فیلما هم بعضی از هنر پیشه ها میذارن رو سرشون) بعد شال را سرت کن تا راحت راحت باشی…….شعر خیاط بانو را هم خوندم….قشنگ بود….

  16. محمد رضا ۱۳۸۶-۱۱-۴، ۱:۳۰ ب.ظ

    وبلاگتون عالیه ادامه بدید اگه دوست داشتی یه سری به وبلاگ خاطرات دخترم سارا بزنید در صورت تمایل با هم لینک کنیم ممنون موفق

  17. سمیرا ۱۳۸۶-۱۱-۴، ۲:۵۶ ب.ظ

    در مورد مقنعه عین خودمی . برای همین تا حالا هر کسی هم رو که رفتم دیدم با مقنعه بوده !عجب بچه مثبتی

  18. alireza ۱۳۸۶-۱۱-۴، ۴:۲۴ ب.ظ

    سلام.رد میشدم گفتم یه سلامی عرض کنم!
    موفق باشید.

  19. دوست ۱۳۸۶-۱۱-۴، ۶:۳۳ ب.ظ

    به خیاط :
    یه سوالی از خانم مهندس زهرا شد ایشون لطف کردن و این پست رو مرتبط با جواب اون سوال نوشتند
    ایشالا به سلامتی عروسی سر بگیره ایشالا قسمت شما و بقیه جوونا

  20. مریم ۱۳۸۶-۱۱-۴، ۸:۰۰ ب.ظ

    آخی الان تصور می کنم باید خواهر شوهر بشی برام جالبه.اصلا بهت نمیاد.والا ما که خواهر شوور نداریم اما فامیل شوورمون خیلی مهربونن.ایشالا هرچی خیره پیش بیاد.پیشاپیش تبریک

  21. رام ۱۳۸۶-۱۱-۴، ۱۱:۴۱ ب.ظ

    قبل از ۱۰بهمن حتمن به بلاگم بیا….. بعدش هرگز.

    چه روزگار تلخ و سیاهی
    نان، نیروی شگفت رسالت را
    مغلوب کرده بود
    پیغمبران گرسنه و مفلوک
    از وعده گاه های الهی گریختند
    و بره های گمشده
    دیگر صدای هِی هِی چوپانی را
    در بهت دشت ها نشنیدند
    و بر فراز سر دلقکان پست
    و چهره ی وقیح فواحش
    یک هاله ی مقدس نورانی
    مانند چتر مشعلی می سوخت
    دیگر کسی به عشق نیندیشید
    دیگر کسی به فتح نیندیشید
    و هیچ کس
    دیگر به هیچ چیز نیندیشید
    _فروغ_
    برای به تاخیر انداختن زمان خواب هم می نشستند و چهارصد و بیست و یک بازی می کردند که همیشه هم کشیش برنده می شد چون خدائی که به آن معتقد بود و گفته بود که اختیار بادها و امواج با اوست، در این موردهم تاس را به نفع کشیش خودش مهار می کرد.
    ذوق خدا این بود که پرستش شود و ذوق آن ها این که بپرستند
    _henry graham greene_

    به هوش باشی رفیق…..

  22. هم ولایتی ۱۳۸۶-۱۱-۵، ۹:۱۵ ق.ظ

    اول سلام وبلاگ متقاوت و خوبی داری بهت تبریک می گم…
    بعدش اگه می خای ازدواج کنی یا تو فکرشی…
    اگه می خای بدونی باید چقدر مهریه از نامزدت بگیری تا اونو حسابی دچار وجدان درد کنی…
    اگه می خای بدونی یه زندگی ساده رو چه جوری باید شروع کنی تا شیرینیش به دلت بچسبه…
    و کلا اگه می خای درباره ازدواج کردن مطالب جدیدی بخونی و استفاده کنی بیا تو وبلاگی که آدرسشو برات می ذارم

    نظرتون برام محترمه و برا هر کی که نظر بفرسته گل می فرستم…

  23. ایلیا ۱۳۸۶-۱۱-۵، ۱۱:۰۲ ق.ظ

    سلام
    خیلی خوب نوشتی و توصیف کردی تاثیر دیگران در زندگی ما رو واقعا لذت بردم عروسی هم مبارک
    ولی من یه چیز رو هیچوقت نفهمیدم حتی اگه زن ها و مرد ها بالاترین تحصیلات رو داشته باشن در یک کشور پیشرفته هم زندگی کنی و آخر قرن ۲۱ هم زندگی کنن و همسفره مقدس ترین افراد هم باشن (خوب که توجه کردی ) وقتی پای موضوع خواهرشوهر و مادر شوهر و مادر زن و باجناق و از این حرفها که پیش می اد …. اخلاقشون و دیدگاهشون با وضعیت مشابه مثلا در زمان فراعنه مصر هیچ فرق که نمیکنه که هیج هیچ مو هم نمی زنه !!!!

  24. گیلاث ۱۳۸۶-۱۱-۵، ۷:۲۵ ب.ظ

    به دادم برس!!دیدی چی شد؟الان که ایمیلم رو چک کردم دیدم کامنت دارم ، اومدم برم approve کنم دیدم وردپرس کلا ف.-ی.–ل-.ت..-ر شده.من وبلاگمو می خوام :(

  25. فرشاد ۱۳۸۶-۱۱-۶، ۱:۵۰ ق.ظ

    من مدت زیادیه وبلاگتون رو میخونم .. فکر میکنم شما وقتی ازدواج کنید از این تب و تاب بلاگ نویسی در این رابطه می‌افتین و شاید اصلا بلاگ نویسی رو بذارید کنار .. شاید چون وبلاگ رو ابزار خوبی برای شناسوندن عقایدتون به دیگران جهت رسیدن به هدف نهایی میدونید. به هر حال مطالبتون سنجیده و مفیده ..

  26. 哈米 ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۱:۳۲ ب.ظ

    阿咯;古叶笃۸嚄۷饿۸决库举借۸颗۸,丢,,,,,米,,,,,,,不۷儒日恶于۷亿۶۷于۶域于۷۸۷

  27. hamid ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۱:۳۵ ب.ظ

    ba salam o salavate khoda bar mohamado alle mohamad
    va aknoon hezaran kilometr door az diyaro vatan faryad mizanam iraniha yek adam hezar sefati hastan ke hamta nadaran chera ke ba cheshmaye khod mibinin
    best regards zahra

  28. ستایش ۱۳۸۶-۱۱-۹، ۱:۳۰ ق.ظ

    کاش امشب کس تو مال من بود

  29. Casitecenter ۱۳۸۶-۱۱-۹، ۹:۰۶ ق.ظ

    some people are so rude
    im so sorry

  30. s ۱۳۸۶-۱۱-۱۹، ۸:۲۸ ق.ظ

    بیا یه فیلتر شکن بدم بهت شبیه استوانه که سرش کلاه داره

  31. باران ۱۳۸۶-۱۲-۲۴، ۳:۲۷ ب.ظ

    همیشه کسی که زیباست عزیز نیست اون کسی که عزیزه زیبا هم هست
    تقدیم به تو که عزیزترینی
    سایتتون واقعا خوبه

  32. بی شعور ۱۳۸۶-۱۲-۲۴، ۳:۲۸ ب.ظ

    بیا برو توکوچه
    کوره

  33. ناشناس ۱۳۸۶-۱۲-۲۴، ۳:۳۱ ب.ظ

    دلم واسه خدا تنگ شده
    من یه دختر تنهای تنها هستم توی مدرسه دوست صمیمی ندارم
    من کم حرفم ام همه فکر می کنند من خودمو میگیرم
    خداجونم کمک کن

  34. ناشناس ۱۳۸۶-۱۲-۲۴، ۳:۳۲ ب.ظ

    دلم واسه خدا تنگ شده
    من یه دختر تنهای تنها هستم توی مدرسه دوست صمیمی ندارم
    من کم حرفم اما همه فکر می کنند من خودمو میگیرم
    خداجونم کمک کن

نظر شما