۱۳۸۶-۱۱-۳
مردم/دیگران در زندگی ما چه تاثیری دارند؟
* اگر من و او، در قهوه خانه ای قدیمی، یکدیگر را دیده بودیم
شاید با هم می نشستیم، و نوشیدنی ای با هم میخوریدم
اما چون در جنگ مثل دو سرباز ساده، رو در رو هم قرار گرفتیم، به روی هم آتش گشودیم
من به او شلیک کردم و درجا او را کشتم، او را زدم و کشتم زیرا دشمن من بود
آری البته که او دشمن من بود، و این مثل روز روشن بود
اما… او هم چون من شاید به اجبار، وارد ارتش شده بود
و حتی از سر بیکاری، وسایل زندگی اش را هم فروخته بود
جنگ چیز عجیب و غریبی است، به کسی شلیک میکنی
که اگر جایی قهوه خانه ای وجود داشت، او را به آنجا دعوت میکردی
یا با قدری پول به کمکش میرفتی…
“Thomas Hardy“ - از یکی از پستهای وبلاگ قبلیم برداشتم…
* خوب من راهی دیار شهید پرور قزوینم. قراره بریم عروس بینون. یعنی برای اولین بار دارم میرم کسی که قرااااره زن داداشم بشه رو ببینم. حالا من این وسط خواهر شوووور ارشد دختره هستم. هر چند که سال و چند سانت از من بزرگتره ولی خوب بالاخره خواهر شوووری گفتن، عروسی گفتن :دی البته اینا قیفهای الکی منه. وگرنه از مریم بپرسین که خواهرشووورای شمالی چقدر مهربونن.
فعلن بزرگترین مثیبتم اینه که خاله ام گیر داده که یا روسری سرم کنم یا شال! دیروز رفته سروقته کمدم همه شالهام رو کله ام امتحان کرد و یه دونه از این چارخونه ایها که مناسب زمستونم هست ورداشته میگه اینو سرت کن تا اجازه بدیم با ما راه بیفتی!!! منم که اینقدر با لباس رسمی (مقنعه) رفتم سرکار که هر وقت چیز دیگه ای رو کله ام نصب میشه احساس میکنم سرلختم!!! یعنی باورتون نمیشه که هروقت شال سرم میکنم بعد از اینکه از در خونه میام بیرون هشتصد بار به سرم میزنه که برگردم و مقنعه بپوشم!!!
* تاثیر دیگران در زندگی ما
اگه یادتون باشه من توی این پست، بخشی از یک وبلاگ انگلیسی رو با نام مردم در زندگی ما ترجمه کردم و بعدش گفتم که نظر خودم رو بعدا مینویسم. هر چند با تاخیر ولی با تامل نوشتمش:
نشستی داری زندگی تو می کنی همه چیز معمولیه تا اینکه شخصی وارد زندگی شما میشه (حالا میخواد یه دوست باشه یا یه هم اتاقی یا یه آشنا یا همکار و یا یک شریک دائم یا موقت!) و بعد از مدتی که فکر میکنین همه چیز عالی شده یک دفعه با یک حادثه بد (یک دعوا یا مرافعه، یک سوء تفاهم و یا یک تصادف و یا مرگ) اون شخص از زندگی شما میره. ممکنه مدت حضورش در زندگی شما کوتاه باشه ولی تاثیر دراز مدتی در زندگی شما داشته و برای مدتی تمام روح و روان شما رو تسخیر کرده و حتی مدتها بعد از رفتنش هنوزم داغش تازه است…
فکر می کنید چرا خداوند چنین افرادی رو به صورت مقطعی در زندگی شما قرار میده؟ خدای نکرده میخواد ناراحتتون کنه و یا میخواد به شما لطمه بزنه؟ میخواد حالتون رو بگیره؟ میخواد درس عبرت بهتون بده؟ مگه خدا همونی نیست که مهربانترین فرده و همیشه خوبی بنده هاش رو میخواد، پس این حوادث بد برای چیه؟ اصلا چرا شما انتخاب شدید؟ شما که خیلی بنده خوبی بودید و دستوراتش رو اطاعت کردین آخه چرا شما؟ به نظر من این موضوع چند تا دلیل داره که من به ترتیب اهمیتی که برای من داره مینویسمشون:
۱- یاد خداوند: واقعیت اینه که خدا دوست داره ما همیشه به یادش باشیم. معمولن وقتی خیلی خوش هستیم از یاد خداوند و اینکه اون بوده که این موهبتها رو در زنگیمون قرار داده غافل میشیم. ولی خدا نکنه که دچار حادثه ای بشیم اونوقته که یادمون میاد که خدایی هم هست. با این تلنگر تازه یاد خدا می افتیم و بیش از پیش شروع می کنیم باهاش درددل کردن. اینو حتما همه تون بهش رسیدین. یعنی درست همون زمونها که چنین اتفاقاتی می افته و عزیزی رو از دست میدیم و تنها میشیم، بیشتر با خدا حرف میزنیم.
۲- امتحان الهی: امتحانهای خدا به دو صورته. یا زیادی نعمت میده و یا می گیره. در هر دو صورت میخواد سپاسگذاری و شاکر بودن و همینطور صبر و شکیبایی ما رو امتحان کنه. شمایی که معتقدی بنده خوبی هستی، اگه من مصیبتی بهت وارد کنم و اگه این نعمت و یا شخص مطلوبت رو ازت بگیرم کماکان همون فرد سابق خواهی بود؟ تو من رو به خاطر من دوست داری و یا مزیت هایی که بهت دادم؟ آیا به خاطر کم و زیاد شدن چیزی، ایمانت هم جابجا میشه؟!
۳- تمرین صبر: من تا به حال توی زندگیم ایمان آوردم که هر وقت چیزی رو از دست دادم و آه و ناله کردم بعدها فهمیدم که چقدر خوب بوده که در گذشته این بلا سر من اومده. ممکنه بگین این حرف رو دارم از روی خوشی میزنم اما اصلا اینطور نیست. درسته من یه بار دیگه هم نوشتم که وقتی در موقعیت از دست دادن هستیم و ترسش وجودمون رو فراگرفته و وقتی زمان هنوز سپری نشده، به ندرت میتونیم این حقیقت رو بپذیریم مگه اینکه ایمانمون و صبرمون خیلی قوی باشه. اما همین که تجربه مون در زندگی زیاد میشه و همین که زمان بگذره کم کم قدرت صبرمون هم زیاد میشه و پذیرش مسائل آسونتر. ما از آینده خبر نداریم پس نمیتونیم به یقین بگیم چنین چیزی برای مون خوب هست و یا بد. پس بهتره سبر کنیم و اجازه بدیم زمان بگذره. فراموش نکنید که خدا هیچ وقت اشتباه نمی کنه. و باید به هنگام مصیبتها شکیبا باشیم.
۴- کسب تجربه و شناخت: این آخری به نظرم میتونه یه دلیل فرعی و یا منتج باشه! ناخودآگاه اتفاقات منفی باعث میشه دایره شناخت ما گسترش پیدا کنه. بر احساساتمون کنترل داشته باشیم. حسهای اعتماد و خوش بینی مون رو به واقعیت نزدیک تر کنیم. درسته ما وقتی ناراحتیم همه اینا حرفای صد تا یه غاز به نظر میاد اما به صورت غریزی این فکر در ذهن ما میاد که: کجای کار من اشتباه بود؟ ممکنه به این نتیجه برسید که شما اشتباهی مرتکب نشدید و دارین تاوان اشتباهات دیگران رو میدین، بسیار خوب اینم تجربه مفیدیه برای شناخت دیگران که حداقل دفعه دوم دوباره از همان نقطه گزیده نشید. درسته؟
* و در آخر این شعر رو از بانوی عزیز خیاط باشی رو تقدیم به همه کسانی می کنم که در فراق کسی هستند. نام شعرش هست گذر:
یک نفر دیروز،
از میان زندگی من رد شد،
آرام و مهربان.
ردپایش اما تا همیشه در یادم می ماند.
فقط،
کمی،
زمان می خواهد،
ردپایی را، از دل به ذهن سپردن
