۱۳۸۶-۱۰-۲۲
رکود وبلاگی + فیلم زن بدلی
* این دو سه روز تعطیلی من تقریبا بستری شده بودم ولی الان خدا رو شکر حالم خوبه! نکته جالب اینجاست که بعد از سپری شدن از دوران نقاهت همه لباسام واسم گشاد شدن و تو تنم زار میزن!!! حالا خواهشا شماها مراقب خودتون باشید و هوس سرسره بازی و برف بازی به سرتون نزنه. این کارا مال جووناست نه ماهایی که کم کم دایم شصتیمون رو می گیریم![]()
![]()
* این دختره ای که قرااااره داداشم باهاش ازدواج کنه دیروز به من زنگ زده بود. خواهر شوهر هم خواهر شوورای قدیم! دختره انگار نه انگار من خواهر شووور آیندشم!!! ماشالا چه پررو بود! من به جاش خجالت کشیده بودم و زبونم بند اومده بود و اون همش می پرسید! چه زهراجون زهرا جونی هم راه انداخته بود
بهش میگم داداشم راجع به من چی بهت گفته؟ میگه گفته «نه بابا نترس! خواهرم چند سال ازت کوچیکتره تااازه ببینیش خودت میفهمی یه دختر کوچولوی دوست داشتنی هست!» آره جون عمه اش
آی توی دلم حرص خوردم از دست این داداشم! نا سلامتی من خواهر شوهر بزرگه دختره میشما! حالا ببین یک زهراجونی یادش بدم که!!! آخه خواهر شوهری گفتن! ابهتی گفتن! انگار نه انگار! دختره خودش میگفت خودش می خندید!!! ![]()
![]()
![]()
* ظاهرا وبلاگستان رو رکود فراگرفته. بعد از چندین روز تعطیلات برفی هنوزم وبلاگای محبوب من آپدیت نکردن! چیزی شده؟ در حالت کلی من فکر میکنم وبلاگ نویسی دیگه رونقش رو از دست داده و دیگه اون تازگی و طراوت و جذابیت رو نداره. حداقل من اینطوری فکر می کنم. اگه نگاهی به لیست وبلاگهای محبوبتون و مطالب اونا بندازین این حقیقت رو بهتر متوجه میشید.
من فکر می کنم دلیلیش اینه که یک زمانی وبلاگها خیلی متنوع بودن و هر کسی همونطور که دلش میخواست مینوشت. به عبارتی دیگر به سبک خودش و اونطوری که دوست داشت. اما از وقتی برخی گروههای به اصطلاح پیشرو وبلاگی پیش اومد (که بعضیا اسمای مافیایی روش گذاشتن) دیگه سبک و سیاق همه تقریبا مثل هم شد و دیگه اون جذابیت و تنوع از بین رفت.
واقعیت اینه که من قبول دارم این گروهها وجود دارن! بین خودشون و به مطالب خودهاشون لینک میدن برای همدیگه کامنت میذارن و قربون صدقه مطالب همدیگه میرن. کس دیگه ای رو هم قبول ندارن و مدام دارن بین همدیگه تعارف تیکه پاره میکنن. اینطوریه که برخی از وبلاگ نویسای جدید برای شهرت وبلاگشون به اونها پناه میبرن و پس ناچارن مورد دلخواه اونها بنویسن.
* فیلم زن بدلی
چند روز پیش شبکه ۵ فیلم زن بدلی رو نشون داد که به نظرم یکی از قشنگترین فیلمهای سینمایی ایرانی اومد! زبان فیلم بیشتر طنز ولی خیلی هم جذاب بود. بازیگر نقش اصلی ماهایا پطروسیان بود. زمانی که ۱۸ سالش بود دوستش رامبد جوان ازش خواستگاری کرد ولی اون رد کرد و گفت که میخواد برای پیشرفتش بره لندن و رفت. فوق لیسانس معماری هم گرفت. ۱۰ سال بعد وقتی برگشت ایران اولش با ۱۰ میلیون تومان پس اندازش یک برج ساخت و بعد از ساختنش به قول خودش دنیایی از شانس و پول بهش رو آورد و حالا مدیر عامل یک شرکت برجسازی معروف بود. اون دختر مرفهی بود. توی یک پنت هاوس توی زعفرانیه زندگی میکرد و یک بنز آخرین مدل زیر پاش بود و کلا هر چیزی رو که اراده میکرد به دست می آورد ولی نه خانواده ای، نه عاطفه ای نه محبتی …
یک روز خانم منشی بهش گفت که شخصی به اسم آرش سپهری زنگ زده. ولی ماهایا پطروسیان بدون توجه به خاطراتی که باهم داشتن و قرار بود یه روزی ازدواج کنن شمارشو انداخت دور! همون شب طبق معمول یه پیتزا سفارش داده بود و یه پیرمرد (بهزاد فراهانی) اومد و بهش گفت که تو آدم خوبی هستی ولی نمیدونی خوشبختی چیه؟ و همون شب همه چیزش رو گرفت و وقتی ماهایا اعتراض کرد بهش گفت که با اینهمه ادعای مدیریتی که داری پس میتونی همه چیز رو از نو بسازی و خوشبختی رو پیدا کنی.
فکرشو بکنین یه دختری مثل اون یک دفعه بفهمه که توی یه خونه بازسازی شده زندگی میکنه شوهرش یه مسافرش کشه که با یه پیکان غراضه کار میکنه و از همه بدتر خودش خانه داره و دو تا بچه هم داره که یکیشون فقط ۸ ماهشه و بیمار هست. همسایه های بسیار فضولی هم داره که مدام توی کار هم سرک میشن.
اوایلش کاملا گیج بود و دست به هیچکاری نمیزد و فقط غر میزد. تا اینکه دید تنها راه نجاتش از اون خونه اینه که به همسایه ها و همسرش کمک کنه. اون کم کم شروع کرد به زندگیش سر و سامون دادن. با اینکه شوهرش هیچی نداشت و مدام اون غر میزد. اما به تدریج فهمید که علیرغم زندگی فقیرانه ای که دارن اون یک شوهر مهربان داره که حاضره براش هر کاری بکنه و دوستش داره و بهش افتخار میکنه و همینطور دو تا بچه دوست داشتنی به نامهای پارمیز و پارسا.
به طور کلی منظور فیلم این بود که حالا ماهایا پطروسیان در شرایطی قرار داره که اگه لندن نمی رفت توی اون شرایط بود. کم کم اون احساس خوشبختی میکرد و شب دهمین سالگرد ازدواجش به آرش سپهری گفت که خیلی خوشحاله که الان در کنار اونه و دوست نداره هیچ وقت این شرایط فعلی رو از دست بده.
بعدش با کمک از شم مدیریتش کمک کرد که همه همسایه ها با هم یه رستوران رو افتتاح کنن و درست توی شادی افتتاح رستوران دوباره همون پیرمرده اومد که اونو برگردونه. اما ماهایا گفت که نه دلش نمیخواد برگرده. اون الان خوشبخته. یه شوهر داره که خیلی دوستش داره و دو تا بچه که دلش نمیخواد از اونها جدا شه. بهزاد فراهانی اونو برگردوند ولی بهش گفت که خوشحاله پس فهمیده خوشبختی چیه…
و ادامه فیلم که ماهایا پطروسیان میره دنبال آرش (رامبد جوان) که داشته میرفته خارج و بهش میگه که به اندازه یک پرواز صبر کنه. اونم اول ناز میکنه ولی در نهایت قبول می کنه…
فکر میکنم پیام فیلم خیلی قشنگ بود. اینکه هیچ چیز در دنیا مساوی با خانواده آدم و کسانی که دوستشون داریم نمیشه. ممکنه شما از نظر موقعیت اجتماعی به همه چیز رسیده باشید ولی وقتی از نظر عاطفی و محبتی تامین نباشید عملا خوشبخت نیستید. این همیشه دیدگاهیه که من بهش ایمان دارم و معتقدم که تا آدم جفت مطلوب خودش رو پیدا نکنه و یک خانواده هرچند کوچک ولی توام با مهر و محبت رو تشکیل نده عملا تنهاست و احساس خوشبختی نمی کنه.
