۱۳۸۶-۱۰-۱۲
خود سانسوری + زنگ زدن عاقد بیاد
* سال نوی میلادی مبارک. دیشب یه اس ام اس اومده بود که: سال نوی میلادی به شما و خانواده محترمتان…
ربطی ندارد، تا نوروز صبر کنید
* گاهی اوقات آدم کوچیکترین چیز رو بهانه می کنه که برای دردهای پنهانش گریه کنه. اصلا وقتی یکی زار زار داره گریه میکنه مطمئنا برای از دست رفتن فایلش و یا سرخوردنش نیست که! یه چیزی داره قلبش رو چنگ میزنه که نمیتونه به کسی بگه و حالا این بهانه کوچک چقدر موقع خوبی اتفاق افتاده! میتونه یه یک ساعتی اونقدر اشک بریزه که سبک بشه. اونوقت اطرافیانش هم الکی دلداریش میدن که فلانی این مسئله کوچکیه. چرا اینقدر خودتو به خاطرش ناراحت می کنی….
خوب اونا عملا نمیدونن اون فرد در اون لحظه خاص داره به چیا فکر می کنه و چیا اذیتش می کنن؟… اصلا خیلیم خوبه که فکر میکنن داره به خاطر همون چیز بی ارزش کوچک زار میزنه… من که اینطوری راحتترم
* عجب مرضیه این خود سانسوری! نیمفاصله رو دقت کردید؟ با ادیتور لامپ shift+space میشه نیمفاصله! توی مستندات و گزارشات اینجا ما مجبوریم از نیم فاصله استفاده کنیم ولی از اونجایی که معمولا من یه ربعه وبلاگ می نویسم سخته رعایت کردنش توی وبلاگ!
داشتم می گفتم خود سانسوری چیز بدیه! یعنی حرفهای زیادی داشته باشی ولی نتونی توی وبلاگ بنویسی! حالا من هی بگم نوشتن با هویت جعلی بهتره، هی شما بزنین زیرش! بارها و بارها دیدم کسانی که بدون اشاره به اسم واقعیشون مینویسن وبلاگهای خیلی موفقتری بودن! یه نگاه به وبلاگستان بکنین متوجه منظور من میشین. اگه هم با هویت واقعی تون مینویسین بهتره تخصصی بنویسید. مثلا راجع به IT یا پزشکی و نظایر اون. اینجوری روزمره نویسی مخصوصا اگه خانم باشین غیر از خودسانسوری هیچیز دیگه براتون نداره. مگه اینکه از دم براتون مهم نباشه کسی راجع به شما چیزی بدونه و این مسئله براتون حل شده باشه!
توی اینجور مواقع همون طوری که قبلا گفتم بهتره آدم غر نزنه و فقط مطالب جالب وبلاگهای دیگه رو بیاره که بقیه هم بخونن:-)
* اولیش که وصف الحال است از وبلاگ دندون یک آدم مرده است:
باید یک بی سیم بزنم به بالا، گزارش بدم
آدم گاهی وقتا فشنگ کم میاره
از بس نمیدونه تو چند تا جبهه باید بجنگه
* دومیشم خیلی خیلی خنده دار بود و من بسی لذت بردم. اونم وصف حال خودم موقع جلسات و همایش هایی هست که الکی پلکی میریم:
همایش تمام شده بود و همه داشتند سالن را ترک می کردند از یکی از شرکت کنندگان که در عالم تناولات خود بود پرسیدم: ببخشید برداشت شما از گردهمایی حاضر چه بود؟ با بیحالی جواب داد: برداشت من فقط سه سیب بود و یک پرتقال!:-)
* سومی هم حقیقی ترین قوانین وبلاگ نویسی هست که من واقعا به نوبه خودم، بی نهایت از نویسنده محترم این متن تشکر می کنم. دست مریزاد ![]()
۱- هیچ کس وبلاگ شما رو به خاطر مطالب جالبی که نوشته اید نمی خواند.
۲- اگه ترافیک وبلاگتون پایینه به این دلیله که تازگیا برای کسی کامنت نذاشتین.
۳- تنها کسی که از خواندن مطالب شما لذت می برد، خودتان هستید.
۴- تنها کسی حداقل یکی از پستهای شما را به طور کامل خوانده است، خودتان هستید.
۵- اگه تعداد کامنتهای شما زیاد شده به این دلیله که عدۀ زیادی آپ کرده اند و منتظرند تا پست جدیدشان خوانده شود.
۶- اگه مدتیه که از شخص خاصی کامنت نداشته اید، به این دلیله اون شخص مدت زیادیه که آپ نکرده.
۷- شما نباید به دنبال نوشتن مطالب جالب در وبلاگتان باشید، بلکه بیشتر به نوشتن کامنتهای جالب برای دیگران فکر کنید.
نتیجه: وبلاگ نویسی، زیر مجموعۀ کامنت نویسی است.
* چهارمی هم از وبلاگ شاخ به شاخ برداشتم با عنوان: زنگ زدن عاقد بیاد:
- علو سلام
- سلام چطوری؟ چیکار میکنی؟
- هیچی بابا، الان برام یک خواستگار اومده
- خب تو که قبول نکردی
ـ اتفاقاً چرا. دیدم خوشتیپ و پولداره…
- برای چی؟ مگه ما به هم عهد نبسته بودیم
- … زینگ زینگ مثل اینکه عاقد اومد.
- عاقد؟ چقدر سریع
- از ترس اینکه مبادا برن پشیمون شن ما هم دست و پاشون رو بستیم زنگ زدیم عاقد بیاد
- خیلی بیمعرفتی… من دوست داشتم…
- ببین من دیگه باید برم. بهم دیگه زنگ نزن. انشالله خوشبخت شی.
-
چند لحظه بعد
به جای اینکه شال و کلاه کنید و دنبال یک شیشه اسید بگردید بهتر است آرام باشید. به جای طرح نقشه قتل رقیب و یا اسیدپاشی و اینگونه کارهای ِگاومنشانه راههای بهتری برای کنترل احساستان وجود دارد.
دکتر دن نوهارت در اینباره میفرماید: «هنگامی که خبر بدی را میشنویم، بدن وارد حالت وحشت شدید و جنون آمیز شده و همه چیز در آن سرعت میگیرد. بهترین روش در دست گرفتن کنترل در چنین لحظات سرسام آوری، متوقف شدن، نگاه کردن و گوش دادن است»
یک ساعت بعد
عزیزم تلفن رو بگذار سر جاش… چی میخوای بهش بگی؟ دیگه تموم شد. با الکل متانول و اتانول هم حالت بهتر نمیشه…
از جمله رفتارهای مثبت میتوان به موارد زیر اشاره نمود: گفتگو با یک دوست نزدیک که بتواند فقط به درددل شما گوش کند یا رفتن به باشگاه ورزشی. میزان اندورفین (endorphin) (نوعی پروتئین مسکن) دریافتی شما پس از ورزش یا حتی یک پیاده روی طولانی، میتواند امواج اندوه را خنثی کند.
یک روز بعد
دکتر در اینجا جمله قشنگی میفرماید: «هیچ کس نمیخواهد طرد شود، اما تراشیدن مو هم نمیتواند فایدهای داشته باشد.»
سه روز بعد
این بچهبازیها چیه؟ از اتاق بیا بیرون. فدای سرت. هزار تا دختر از اون سرتر برات سراغ دارم.
دکتر درباره این خزیدگی به رختخواب و انزوا و دپرسی راه حل خوبی ارائه داده: «بله، حقیقت تلخ است… گر به یک روند مشخص که شما را مشغول نگه دارد بچسبید، کار عاقلانهای انجام دادهاید.»
یک هفته بعد
دکتر میگوید عاقل باشید. او در آخر صحبتهایاش حرف قشنگی زد: «اما بدانید همانطور که زخمها، بدون اینکه از آنها بخواهید، درمان میشوند. قلب شکسته هم التیام میابد.»
دو هفته بعد
دکتر میگوید هر نشانهای از او که باعث میشود ریخت و قیافهاش در جلوی چشمانتان بیاید را نابود کنید. مثلاً ایمیلهایش را اسپم گزارش کنید یا اصلاً نه همه را delete بفرمایید…
۱ ماه بعد
دکتر میگوید اگر دیدید خوب نشدید با یک روانشناس تماس بگیرید…
او میگوید زمانی خوب میشوید که بتوانید بدون احساس درد و اندوه به نکات خوب و مثبت این جدایی فکر کنید.
