۱۳۸۶-۱۰-۱۰
درک ما + هزار خورشید درخشان
* تعداد آدمهایی که در دنیا وجود دارند و ما رو درک می کنن خیلی خیلی اندک و گاهی وقتا به نظر میاد تعدادشون صفره. منظورم از درک ما درک شخصیت ما، روابطمون، اهدافمون، غمها و درددل هامون، کمبودهامون، داشته هامون و کلا هر چیزیه که ممکن یک شخص رو بسازن! فکر می کنم هر آدمی در نهایت یکی از جنس خودش داشته باشه. از جنس خودش یعنی کسی که شاید غمها و مصیبتها و سختیهاش دقیقا مثل اون بوده و بتونه از نظر روحی اون فرد و انتخابهاش رو در زندگی درک کنه. البته که شخصی پیدا نمیشه که ۱۰۰٪ مشابه باشه ولی درک موقعیت چیزی نیست که تا توی اون موقعیت قرار نگرفته باشی، بتونی ازش حرف بزنی.
خیلی از مواقع انتخابهای ما در زندگی از روی اجبار بوده. حالا یا اجبار مالی، یا عاطفی و یا اجتماعی و یا حتی جبر زمانه. ممکنه انتخابهای قبلی ما مسیر فعلی زندگی ما رو شکل داده باشن. مسیری که شاید خیلی مورد دلخواه ما هم نبوده باشه…
دیشب داشتم به این موضوع فکر میکردم که اگه من یکبار دیگه دنیا می اومدم باز هم دلم میخواست از نظر جسمی و روحی و تجربی چنین شخصی می بودم که الان هستم؟
اولش جواب من منفی بود. ولی وقتی کمی بیشتر فکر کردم دیدم که اگه یکبار دیگه دنیا می اومدم دلم واقعا برای همچین آدمی تنگ می شد… نه اینکه اشتباهات و نقایص و کمبودهایی رو که دارم و داشتم نادیده بگیرمها نه. به نظرم اومد با همه اینها باز هم قلبا همچین آدمی که هستم رو دوست دارم. فقط و فقط یک حسرت بزرگ در زندگیم دارم که دلم میخواست ای کاش اونو تغییر می دادم: اونهم اینکه من به قدر توانایی و ظرفیتم برای خودم و زندگیم و خانواده ام تلاش نکردم. اینکه میتونستم فرد مفیدتری باشم و نیستم… فکر می کنم این قضیه در مورد همه ما صحیح باشه. یعنی همه ما همینی که هستیم رو دوست داریم و واقعا دوست نداریم کاش جای کسی دیگه میبودیم درست میگم؟! برای پاسخ به این سوال نباید مشکلات مقطعی رو در نظر بگیرید و باید دراز مدت فکر کنید و راجع به خودتون نظر بدید.
ممکنه بگید هنوزم دیر نشده. ولی به نظرم بعضی چیزا وقتی در زمان خودشون انجام نشن و زمان بگذره دیگه اون لطف سابق رو واسه آدم ندارن. من هیچ وقت برای خودم هدفگذاری نکرده بودم و اشتباه من دقیقا همین جاست. هر وقت برای خودم چیزی رو هدف گذاشتم، نهایت تلاشم رو کردم که بهش برسم ولی با اینحال هنوزهم چیزهای بسیار مهمی است که من توی زندگیم بهشون نرسیدم چون از قبل به عنوان یک هدف مشخص نکردم و بسیار بهشون بی توجه بودم…
* بیشتر افکار دیشب من به خاطر خواندن رمان هزار خورشید درخشان اثر خالد حسینی بود. دیگه دارم مطمئن میشم که بعد از گابریل گارسیا مارکز و جبران خلیل جبران، انتخاب بعدی من خالد حسینی هست. البته هنوز کتاب رو تموم نکردم و دقیقا اونجایی هستم که لیلا فرزند دومش رو هم به دنیا میاره.
دقت کردید تاثیر یک رمان در شناخت یک کشور چقدر زیاده؟ من تا قبل از خوندن رمان بادبادک بار هیچ اطلاع خاصی راجع به افغانی ها و کشورشون نداشتم اما با خوندنش نظرم راجع به اونها عوض شد. از این جهت افغانستان کلی مدیون خالد حسینی هستش.
هزار خورشید درخشان داستان دو زن افغانی به نامهای لیلا و مریم هست. مریم یه حرامزاده است که تا ۱۵ سالگی با مادرش زندگی میکنه. بعد از خودکشی مادرش اونو به عقد مردی در میارن که نزدیک ۵۰ سالش هست و با اون مرد به کابل میره. و لیلا هم کسی هست که از یک خانواده روشنفکره ولی یه حرامزاده رو به دنیا میاره و مجبور میشه برای اینکه کسی نفهمه به پیشنهاد رشید شوهر مریم پاسخ مثبت بده و بچه رو بندازه گردن اون و یه زندگی نکبت بار رو شروع کنه… خوب تا همین جاشم کلی از داستان رو لو دادم.
با همه جذابیتی که توی این کتاب هست من بادبادک باز رو بیشتر دوست داشتم. هنوزه هنوزه هم دلم میخواد ای کاش حسن (یکی از شخصیت های اصلی داستان) به دست طالبان کشته نمی شد و راهی بود برای اینکه راوی یه بار دیگه اونو ببینه و حسابی ازش عذرخواهی کنه. هر چند اونم پایان بدی نداشت ولی من اصلا دلم نمیخواست حسن بمیره… حالا آخر هزار خورشید درخشان رو نمیدونم چطور تموم میشه؟! امشب برم بخونم:-)

* والا من که باورم نمیشه! آدم ۳۰ سال با یک نفر زندگی کنه و اجازه نده که صورتش رو ببینه! از طرفی توجه داشته باشید که این زن مادر بوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زن عربستانی بعد از ۳۰ سال به شوهرش اجازه نداده صورتش را ببیند
یک زن بادیه نشین در عربستان با گذشت ۳۰ سال از ازدواج، به دلیل تقالید جاهلیت هنوز به همسر خود اجازه نداده که صورت وی را ببیند. به گزارش سایت خبری ایران، فرزند این زن بادیه نشین در این باره گفت: پدر و مادرم اکنون بیش از ۵۰ سال سن دارند و سی سال از ازدواجشان می گذرد. روز گذشته در حالیکه مادرم خواب بود، پدر می خواست نقاب را از صورت وی بردارد و پس از این همه مدت چهره وی را ببیند، اما مادر فورا بیدار شد و با خشم فراوان به خانه پدریش پناه برد. فرزند در ادامه می افزاید: مادرم امروز هم به دلیل این اقدام پدر، درخواست طلاق از وی کرده است.
پس از این حادثه پدر چندین بار از همسرش عذرخواهی کرد، اما نتیجه ای در بر نداشت.
گفتنی است این مساله از تقالید بسیار افراطی و جاهل گونه بادیه نشینان عربستان سعودی است به طوریکه حتی فرزندان حق ندارند چهره مادر را ببینند. در گذشته این تقالید مشکلات فراوانی را در عربستان سعودی به وجود آورده است. برای نمونه چندین بار در حوادث تصادف هنگامیکه مرد برای تشخیص همسرش به پزشک قانونی می رفت، نمی توانست چهره او را شناسایی کند!!!!!!!!!!!!!!!!!
