۱۳۸۶-۰۹-۲۴
نقل قول از دیگران
* از دیشب داشتم به این موضوع فکر میکردم که صبح به محض اینکه رسیدم یه پست بذارم توی وبلاگم که بدون شک اولین جمله اش باید این می بود:
احمق ترین آدمی که تا به حال توی زندگیم دیدم خودم هستم!
بعدشم میخواستم کاملا توضیح بدم که چرا چنین فکری می کنم! هر چند در مورد جمله بالا اصلا شکی ندارم ولی از نوشتنش پشیمان شدم! برای اینکه این پست تبدیل نشه به محل غردونی من و نوشتن جملات منفی که به خواننده هم انرژی منفی بده یه دو تا پست درست و حسابی میذارم. حقیقتش خودم به شخصه وقتی وبلاگای ناشادی که پر از جملات منفی هستند رو میخونم اصلا خوشم نمیاد
* باورم نمیشه همچین بحثی رو خوندم. البته منم خیلی دورو برم دیدم که پسرای تحصیل کرده و سن بالا با دخترای ۱۷-۱۸ ساله ازدواج می کنن و البته زودی هم پشیمون میشن. انتظار ندارید که سطح فکر این دو نفر یکسان باشه؟ باقی مسایل هم بالاخره تکراری میشن! نمونه اش همین خانم ۱۹ ساله ای که می شناسم در ۱۷ سالگی با یه آقای ۳۳ ساله فوق لیسانس مهندسی صنایع ازدواج کرده و حالا میگه شوهرشو فقط آخر شب میبینه و اصلا زیاد با هم حرف نمیزنن. شوهرش اوایل خوب بود ولی الان یکسالی میشه که حتی روزای تعطیلم تا ساعت ۹ شب سرکار میمونه و وقتی میاد خونه شامشو میخوره و میخوابه! در مورد ما خانومها اینطوریه که اگه طرف از یه حدی از تحصیلات یا موقعیت شغلی فراتر بره به ندرت حاضر میشه با فردی که خیلی از خودش پاپینتر باشه ازدواج کنه! جدا آقای تحصیل کرده سن بالایی هست که خواننده این وبلاگ باشه و نظرش همینها باشه؟
تا مرد سخن نگفته باشد …
اخیراً تمرین بامزه ای سر کلاس جامعه شناسی انجام دادم. از یکی از دخترها و یکی از پسرها خواستم بیایند و در مقابل همه بنشینند (چیزی مشابه صندلی داغ) و هر یک بگویند که معیارهای همسرگزینی شان چیست! معیارهایی که مطرح شد خیلی چیزها را از روحیات و ذهنیات متفاوت دخترها و پسرها رو کرد (تا حدودی موافق با برداشت های من که اینجا بیان کرده بودم) و نشان می داد که چقدر ذهنیت دخترها و پسرها از هم دور یا متمایز است! یکی از مواردی که خیلی برای دخترهای کلاس غافلگیرکننده بود این بود که آقا پسری که در مقابل چشمانشان به اظهار نظر می پرداخت خیلی رک و صریح گفت: من ترجیح می دهم که همسرم سطح تحصیلات اش از دیپلم بالاتر نباشد در حالیکه خود این آقا در حال حاضر دانشجوی مقطع کارشناسی(همان لیسانس سابق!) است. وقتی دخترهای همکلاسی و من با کنجکاوی از او علت این تصمیم را پرسیدیم توضیح دادند که دانشگاه محلی است که اکثر دخترها با پسرها دوست می شوند و اخلاق شان فاسد می شود. ایشان (که در ترم دوم دوره ی تحصیلی شان در این دانشکده مشغول به تحصیل هستند) گفتند به نظرشون از هر ۱۰۰ نفر دختری که در دانشگاه دوست پسر پیدا می کند ۹۰ نفرشان به رفتارهای ناشایست کشیده می شود و مثال زد از این که برخی دخترهای دانشکده را در پارک، در جوار افرادی دیده است در شرایطی که نمی توان (!) آن را در کلاس توصیف کرد! فکر می کنم نیازی نباشد که توضیح دهم دخترهای کلاس چگونه در مقابل این اظهارنظر برآشفته شدند و در همان جلسه و پس از آن با ایشان وارد بحث های دامنه دار شدند و اظهار تعجب و تاسف کردند از این که ایشان به چنین برداشتی از مجموعه دختران این دانشکده (یا در کل دانشگاه ها) نائل آمده است. و البته برخی هم به ایشان متذکر شدند که زیاد اطمینان نداشته باشند که دختری که ایشان از میان افراد زیردیپلم در نظر دارد با وی ازدواج کند بسیار کمتر از دختران دانشجویی که این آقا پسر در اطراف خود می بیند و اتفاقاً مرتباً با ایشان به بحث و تبادل نظر دوستانه می پردازد، از مسائلی چون دوستی با افراد غیرهمجنس بری بوده باشد.
* سالاد به جای سوالات:
روستایی که من توش تدریس میکنم، یک مدرسه راهنمایی بیشتر نداره که یه شیفت پسرانه و یه شیفت دخترانه است. این مدرسه یک آقای مدیر داره که بنده خدا از صبح علی الطلوع تا غروب اونجاست. از اونجایی که این روستا نزدیک سی دقیقه تا شهر فاصله داره، مجبورم زود از خونه راه بیفتم تا در صورت بروز اتفاق غیر مترقبه (نبود مینی بوس یا سواری، شلوغی ترمینال، پنچری ماشین،…) به موقع برسم سر کار.
هفته گذشته که تایم بعد از ظهر بودیم، یه روز کمی زودتر از موقع رسیدم مدرسه و تا در دفتر باز کردم عطر خوش عدس پلو مشامم رو پر کرد و هوش از سرم ربود. جناب آقای مدیر مشغول تناول ناهار بودند و بعد از سلام و خوش وبش از من پرسیدند: سالاد آوردین خانم سین؟ مبهوت به چهره اش نگاه کردم تا ردی از شوخی رو در اون ببینم ولی حالت ایشون کاملن جدی بود.
من: ببخشید، متوجه نشدم آقای مدیر، چی فرمودید؟
آقای مدیر: سالاد. سالاد نیاوردید؟
تو دلم گفتم مرد حسابی عدس پلو رو شما داری می خوری، سالادش رو من بیارم؟ دوباره با حیرت پرسیدم: چی چی نیاوردم؟
آقای مدیر: سوالات خانم. سوالات امتحان پیش نوبت رو نیاوردید؟
………..
پی نوشت: اون روز ناهار نخورده بودم وعطر عدس پلو تمام حواسم رو بجز بویایی از کار انداخته بود، تا جایی که “سوالات ” رو “سالاد” شنیدم.
