۱۳۸۶-۰۹-۲۱
دوری و دوستی
* به سرم زده یه وبلاگ انگلیسی درست کنم؟ فقط برای اینکه زبانم تقویت شه! البته مطمئنم آدرسشو به هیچکی نمیدم چون زبانم زیاد خوب نیست!! شایدم افتضاحه!! فقط اینکه یه آدم پایه میخوام که هر وقت حوصله کرد بخوندش و ایراداتم رو بگه. کدوم یک از شماها زبانتون خوبه؟ مرسی
* امروز حرف دل منو خیاط باشی زده:
آدمها هر چه بیشتر تورا می شناسند کمتر برایشان مهم می شود حال تو واقعاً خوب باشد، نمی فهمم چرا؟… به همان خوبی؟ و خوبم راضی می شوند…
بعضی وقتها دلم لک می زند یک نفر بپرسد، دلگیری؟ ناراحت شدی؟ یا حداقل بپرسد چیزی شده؟… بعد من فریاد بزنم بله بله!من ناراحتم… غمگینم… دلم از همه گرفته… ناراحتم از اینکه هر چه نگرانم می گذارند به حساب پر حرفی زنانه، کودکی، کنجکاوی… از اینکه هیچ کس باور نمی کند من هم برای همۀ حرفهایم فکر می کنم، من هم آدمم، درد دارم، از… از همه چیز خسته…
جیغ بزنم همۀ اینها را، صدایم همینطور وسط کار ببرد، بعد با صدای بلند گریه کنم، مثل فیلمها! بدوم توی اتاق، سرم را رو بالش فشار بدهم و آنقدر هق هق کنم تا خوابم ببرد…
پ.ن: این یه واقعیت که خیلی از ما آدمها دوست داریم در یه برهه ای از زمانها خودمون رو لوس کنیم و توجه اطرافیان رو جلب کنیم. البته خدای نکرده منظورم متن بالا نیست منظورم بیشتر حال و روز خودمه. فکر می کنم اینطوری آدم کمی آروم میشه. بعید میدونم دخترای دیگه همچین صفتی نداشته باشه؟ یعنی مثل من هرزچندگاهی افسرده نشن و همچین خودشون رو لوس نکن. درست میگم؟
* آدم وقتی خودش ناراحته اصلا نباید بره سراغ وبلاگایی که بیشتر ناراحتش می کنن. برای چندمین باره که توی زندگیم صحت ضرب المثل دوری و دوستی بهم ثابت شده. به خصوص وقتی دیروز بعد از مدتها رفتم وبلاگ یکی از دخترای هم دانشکده ای سابق و دیدم که از شوهرش جدا شده و الان داره توی یه شهر دیگه توی آمریکا زندگی میکنه. راستش من خیلی باهاش دوست نبودم. چون ورودی ما نبود ولی درس خوندنش خیلی طول کشیده بود. ازدواج هم کرده بود ولی شوهرش که همشهریش بود ایران نبود. وقتی درسش تموم شد شوهرش اومد ایران و اونو با خودش برد آمریکا. چون این دختره خوابگاهی بود من اکثرا می دیدمش. تابستان سال ۸۱ یادم نیست پروژه چه درسی بود که ما شهرستانیهام اکثرا تهران موندیم. من و فاطمه (هم گروهیم) اغلب وقتمون توی سایت دانشکده می گذشت. چون دلمون نمیخواست این تابستان رو پیش خانواده مون نباشیم. واسه همین اکثرا شبها هم بیدار بودیم و توی سایت دانشکده و یا ازمایشگاه نرم افزار مشغول نوشتن پروژه بودیم. اینجا بود که همیشه این خانوم رو میدیدم که بیشتر اینترنتی با شوهرش ارتباط داشت و چند باری هم محدود باهم حرف زدیم. یادمه هم اتاقیش همیشه بهش حسودی میکرد که شوهر این کارش درسته و توی آمریکا دکترا میخونه و به زودی میاد اینم با خودش می برده و این دوتا خیلی ارتباطشون با هم خوبه و این حرفا… تا اینکه سه چهار سال پیش از طریق اورکات فهمیدم که اونم رفته پیش شوهرش توی آمریکا. از پروفایلش آدرس وبلاگشم پیدا کردم. دیروز اتفاقی توی وبلاگ یکی دیگه از هم دانشکده ای هامون دوباره اسم وبلاگشو دیدم و کنجکاو شدم برم ببینم چه خبره که دیدم چیزای بدی راجع به شوهرش نوشته. اینکه اونو گذاشته رفته پی عیاشی های خودش و الان با دوستان دیگه اش توی یه شهر دیگه خونه گرفته و این حرفا… بعدشم همه نوشته هاش بوی دلتنگی و غربت و تنهایی می داد. و طوری بود که احساس کردم خودش به جدایی راضی نبوده و بیشتر شوهرش مقصر بوده.
حقیقتش خیلی ناراحت شدم. تصور اینکه خوب اونم یه دختر شهرستانی بود من دیده بودمش و با بخش زیادی از نگرانیهاش آشنا بودم ولی الان توی یه کشور دیگه دور از خانواده اش تنها پناهش همسرش بوده که اونم ترکش کرده و رفته سرغ زندگی خودش… خیلی ناراحت کننده است. انگار که این اتفاق برای خودم افتاده باشه!! اینا که خیلی همدیگه رو دوست داشتن؟ وقتی از همدیگه دور بودن تنها آرزوشون موندن کنار هم و رسیدن به همدیگه بود. پس چی شد که اینطوری از همدیگه جدا شدن؟ اصلا چطوری دلشون اومد همدیگه رو تنها بذارن و هر کدام برن سراغ یه زندگی دیگه؟
مرتبط: تبریک یا تسلیت؟
