دوری و دوستی

* به سرم زده یه وبلاگ انگلیسی درست کنم؟ فقط برای اینکه زبانم تقویت شه! البته مطمئنم آدرسشو به هیچکی نمیدم چون زبانم زیاد خوب نیست!! شایدم افتضاحه!! فقط اینکه یه آدم پایه میخوام که هر وقت حوصله کرد بخوندش و ایراداتم رو بگه. کدوم یک از شماها زبانتون خوبه؟ مرسی 

* امروز حرف دل منو خیاط باشی زده:
آدمها هر چه بیشتر تورا می شناسند کمتر برایشان مهم می شود حال تو واقعاً خوب باشد، نمی فهمم چرا؟… به همان خوبی؟ و خوبم راضی می شوند…
بعضی وقتها دلم لک می زند یک نفر بپرسد، دلگیری؟ ناراحت شدی؟ یا حداقل بپرسد چیزی شده؟… بعد من فریاد بزنم بله بله!من ناراحتم… غمگینم… دلم از همه گرفته… ناراحتم از اینکه هر چه نگرانم می گذارند به حساب پر حرفی زنانه، کودکی، کنجکاوی… از اینکه هیچ کس باور نمی کند من هم برای همۀ حرفهایم فکر می کنم، من هم آدمم، درد دارم، از… از همه چیز خسته
جیغ بزنم همۀ اینها را، صدایم همینطور وسط کار ببرد، بعد با صدای بلند گریه کنم، مثل فیلمها! بدوم توی اتاق، سرم را رو بالش فشار بدهم و آنقدر هق هق کنم تا خوابم ببرد…
پ.ن: این یه واقعیت که خیلی از ما آدمها دوست داریم در یه برهه ای از زمانها خودمون رو لوس کنیم و توجه اطرافیان رو جلب کنیم. البته خدای نکرده منظورم متن بالا نیست منظورم بیشتر حال و روز خودمه. فکر می کنم اینطوری آدم کمی آروم میشه. بعید میدونم دخترای دیگه همچین صفتی نداشته باشه؟ یعنی مثل من هرزچندگاهی افسرده نشن و همچین خودشون رو لوس نکن. درست میگم؟

* آدم وقتی خودش ناراحته اصلا نباید بره سراغ وبلاگایی که بیشتر ناراحتش می کنن. برای چندمین باره که توی زندگیم صحت ضرب المثل دوری و دوستی بهم ثابت شده. به خصوص وقتی دیروز بعد از مدتها رفتم وبلاگ یکی از دخترای هم دانشکده ای سابق و دیدم که از شوهرش جدا شده و الان داره توی یه شهر دیگه توی آمریکا زندگی میکنه. راستش من خیلی باهاش دوست نبودم. چون ورودی ما نبود ولی درس خوندنش خیلی طول کشیده بود. ازدواج هم کرده بود ولی شوهرش که همشهریش بود ایران نبود. وقتی درسش تموم شد شوهرش اومد ایران و اونو با خودش برد آمریکا. چون این دختره خوابگاهی بود من اکثرا می دیدمش. تابستان سال ۸۱ یادم نیست پروژه چه درسی بود که ما شهرستانیهام اکثرا تهران موندیم. من و فاطمه (هم گروهیم) اغلب وقتمون توی سایت دانشکده می گذشت. چون دلمون نمیخواست این تابستان رو پیش خانواده مون نباشیم. واسه همین اکثرا شبها هم بیدار بودیم و توی سایت دانشکده و یا ازمایشگاه نرم افزار مشغول نوشتن پروژه بودیم. اینجا بود که همیشه این خانوم رو میدیدم که بیشتر اینترنتی با شوهرش ارتباط داشت و چند باری هم محدود باهم حرف زدیم. یادمه هم اتاقیش همیشه بهش حسودی میکرد که شوهر این کارش درسته و توی آمریکا دکترا میخونه و به زودی میاد اینم با خودش می برده و این دوتا خیلی ارتباطشون با هم خوبه و این حرفا… تا اینکه سه چهار سال پیش از طریق اورکات فهمیدم که اونم  رفته پیش شوهرش توی آمریکا. از پروفایلش آدرس وبلاگشم پیدا کردم. دیروز اتفاقی توی وبلاگ یکی دیگه از هم دانشکده ای هامون دوباره اسم وبلاگشو دیدم و کنجکاو شدم برم ببینم چه خبره که دیدم چیزای بدی راجع به شوهرش نوشته. اینکه اونو گذاشته رفته پی عیاشی های خودش و الان با دوستان دیگه اش توی یه شهر دیگه خونه گرفته و این حرفا… بعدشم همه نوشته هاش بوی دلتنگی و غربت و تنهایی می داد.  و طوری بود که احساس کردم خودش به جدایی راضی نبوده و بیشتر شوهرش مقصر بوده.
حقیقتش خیلی ناراحت شدم. تصور اینکه خوب اونم یه دختر شهرستانی بود من دیده بودمش و با بخش زیادی از نگرانیهاش آشنا بودم ولی الان توی یه کشور دیگه دور از خانواده اش تنها پناهش همسرش بوده که اونم ترکش کرده و رفته سرغ زندگی خودش… خیلی ناراحت کننده است. انگار که این اتفاق برای خودم افتاده باشه!! اینا که خیلی همدیگه رو دوست داشتن؟ وقتی از همدیگه دور بودن تنها آرزوشون موندن کنار هم و رسیدن به همدیگه بود. پس چی شد که اینطوری از همدیگه جدا شدن؟ اصلا چطوری دلشون اومد همدیگه رو تنها بذارن و هر کدام برن سراغ یه زندگی دیگه؟
مرتبط: تبریک یا تسلیت؟

۲۹ نظر

  1. maryam ۱۳۸۶-۰۹-۲۱، ۳:۱۴ ب.ظ

    وایی بیچاره….منم میشناختمش یعنی؟….خوب شوهری که قراره اینترنتی پیدا بشه صد سال می خوام پیدا نشه!من خیلی این طوری دیدم که طرف اسم و رسمش خوب بوده و کلی دکترا می خونده و پولدار و خوشتیپ و ….ولی بعدش یه چیزی از آب در اومده که!منم هیچ وقت سر از این نوع دوست داشتن ها در نیوردم

  2. زهرا ۱۳۸۶-۰۹-۲۱، ۳:۲۸ ب.ظ

    مریم جان نمیدونم می شناسی اش یا نه؟ ولی بعید میدونم چون از مام دو سه تا ورودی جلوتر بود. ما چون اکثر تابستونا توی سایت تلپ بودیم می شناختمش.

    راستی اینا اینترنتی ازدواج نکرده بودن. شوهرش اون موقع که ایران بودن با هم ازدواج کرده بود و بعد رفته بود تا این درسش تموم بشه.

  3. علی ۱۳۸۶-۰۹-۲۱، ۶:۰۲ ب.ظ

    سلام،

    البته من چون دختر نیستم جواب سوالو نمی دونم. اما می دونم که افسردگی هر از چندگاهی به سراغ من هم می یاد، شایدم بیشتر از هر از چندگاهی!!
    فکر می کنم تو این موقعیتا دوست خوب خیلی می تونه کمک کنه، و البته خانواده.

    البته شوهر اینترنتی خیلی بدتر از این نباید بوده باشه که ننه جون بره گرمابه عمومی برای پسرش همسر انتخاب کنه یا تو فامیل بگرده، یا سر خیابون محل یا صف نونوایی و … بالاخره اولی یه کم باکلاس تر که هست!!!! تازه تو عصر ارتباطات باید متناسب با اون عمل کرد!!!!!!! اینو به مریم گفتم!

    همدردی خوبه، اما یه طرفه نباید به قاضی رفت!

  4. نوشین17 ۱۳۸۶-۰۹-۲۱، ۷:۲۰ ب.ظ

    پستی که از خیاط باشی انتخاب کردی دوست میدارم :)

  5. نوشین17 ۱۳۸۶-۰۹-۲۱، ۷:۲۱ ب.ظ

    منم با این قضیه موافقم که نشینم وبلاگایی که ناراحتم میکنه بخونم جدی منم تا همین چند وقت پیش این تصمیم رو گرفتم بعدش که وبلاگ رو میبندم اعصابم میریزه به هم :( هی دارم فکر میکنم نکنه این بلا به سر منم بیاد خیلی بده : ((

  6. نوشین17 ۱۳۸۶-۰۹-۲۱، ۷:۲۲ ب.ظ

    راستی اون سرچی که کرده بودی درست بود ;) یه ماجرایی بود که تموم شد خوشبختانه :)

  7. خیاط ۱۳۸۶-۰۹-۲۱، ۸:۵۰ ب.ظ

    سلام
    لطف شما مستدام، شاید آن عنوان دوری و دوستی شما مناسب تر باشد برای نوشتۀ ما!بهانه دخترانه اش را قبول دارم

  8. yaser ۱۳۸۶-۰۹-۲۱، ۹:۲۵ ب.ظ

    فقط دخترا نیستن که گاهی وقت ها افسرده می شن.همه این طورین.حالا ممکنه پسرا خودشون رو لوس نکنن ولی دپ می زنن. من موندم چرا این جوریه؟

  9. مریم بانو ۱۳۸۶-۰۹-۲۱، ۹:۲۸ ب.ظ

    آواز دهل از دور خوشه

  10. اپاتان -Opatan ۱۳۸۶-۰۹-۲۱، ۱۰:۱۷ ب.ظ

    اینها رو نخون چون به جز ناراحت شدن و خراب‌تر شدن روحیه نتیجه‌ای نداره

    تو بلاگ انگلیسی درباره چه می‌خواهی بنویسی: روزنوشت یا کامپیوتر

  11. علی زالی ۱۳۸۶-۰۹-۲۱، ۱۱:۲۰ ب.ظ

    i am in your order
    if there your blog not too long

  12. ارش ۱۳۸۶-۰۹-۲۲، ۱۲:۱۲ ق.ظ

    بنظر من اگر دختر یا پسری فرق نداره اگر میبینه نمیتونه هیچ وقت به پارتنرش وفادار بمونه بهتره ازدواج نکنه اینجوری راحتتره هم خودش هم اینکه زندگی کسی دیگه رو خراب نمیکنه

  13. حسام ۱۳۸۶-۰۹-۲۲، ۵:۵۰ ق.ظ

    سلام
    وقتی می گم هر پنج سالی یه بار از اونورا رد میشی و…!آره!
    بانو که حرف نداره..با همه جثه ریزش ولی قلبی بزرگ داره…
    یه دونست بابا جون!آره…
    همه اینا برای همه ما بارها پیش اومده…شده که ناراحت بشیم..غمگین..عصبانی..شاد..همه جوره!تااااا همون جدائی!
    خب نبودی و نمی دونی که چی شد که این جوری شد؟!
    بد روزگاریست!چیزی نمی خوام بگم..قید گفتنش و فکر کردنش(در ظاهر)را زدم!
    بذار بگم!چند روز پیش دوستی البته از من کوچکتر اومد پیشم..ناراحت و شاکی که آره خانومم تو زرد از آب در اومد و….فلان!
    چی شده؟آره آمارشو گرفتم که…آره..فلان!
    گفتم خب تو خودتم این کاره ای!نه؟….
    جوابی نداشت که بده!
    می دونی زهرا؟…ولش کن!نمی خوام اصلا فکر کنم.
    فقط بده!خودمونم بدش کردیم..دست اندرکارا!(مدارس،دانشگاهها،جراید،صدا سیما،همه و همه تا بزرگا و والدین و…)
    تاثیر به سزائی داشتن…ساده بگم!خراب شد رفت.
    خب چه جوری بگم؟نود در صد دوستان من متاهل هستن!همشون آقایون دوست دختر و …دارن!خانوما هم متقابلا دارن!چرا؟!افه خارجیه؟
    نمی دونم….
    گند زدیم رفت دیگه…
    تا کم هم میاریم خانوما سراغ فمنیسم میرن و آقایون هم چهار تا انگ می زنند و زن ستیزی را علم می کنند…اعصاب همه هم که..خداست!
    همون بی خیال!

  14. مازیار ۱۳۸۶-۰۹-۲۲، ۹:۴۰ ق.ظ

    سلام زهرا خانوم
    می خواستم در مورد مطلب دوری و دوستی به ۲ موضوع اشاره کنم:
    ۱-نباید یک طرفه به موضوع نگاه کرد یعنی لازمه حرفه شوهر دوستتون رو هم شنید.
    ۲-احساس می کنم عشق دوستتون کورکورانه بوده یعنی در زمان آشنایی بیشتر از آنکه منطق حاکم باشه احساس حاکم بوده.
    ۳-اگه واقعاُ ۲ نفر به این نتیجه برسن که نمی تونن ادامه بدن بهتره جدا بشن چون اگه غیر از این باشه زندگی برای هردوشون تلخ خواهد بود. دوست دارم نظر شما رو بدونم؟

  15. روژ ۱۳۸۶-۰۹-۲۲، ۱۰:۳۳ ق.ظ

    اما شاید همین سراغی از هم گرفتن ها ما آدم ها رو نجات بده. تصور کن در اوج تنهایی، ناراحتی و ناامیدی هستی. بعد کسی که اصلاً انتظارشو نداری، زمانی که اصلاً انتظارشو نداری و به روشی که اصلاً انتظارشو نداری پیدات می کنه، یک کمی صبورانه به حرفات گوش می کنه و باهات همدردی می کنه یا اگه بتونه بهت کمکی می کنه. ما آدم ها در هر صورت به هم احتیاج داریم و اینکه موقع ناراحتی همدیگه سربرسیم شاید اصلاً بد هم نباشه. برخلاف تصور خیلی وقت ها (اون موقع هایی که خود آدم خیلی ناراحته) فکر کردن به درد دیگران آدم رو آروم می کنه، نه از این جهت که می فهمه دردایی بدتر از درد خودش هم هست، فقط به خاطر حس خوبی که ممکن تسکین یکی دیگه به آدم بده.
    اما در مورد روابط آدم ها و چی می شه که اینجوری میشه، خوب راستش به نظرم خیلی پیچیده تر از این حرف هاست که فکر کنیم اگر هر دو اینجا بودن مشکلی پیش نمی اومد، یا اینکه حتی کار اشتباهی کردن که همدیگه رو تنها گذاشتن و… . هیچوقت نمی شه به این راحتی قضاوت کرد، هر چند که خیلی ناراحت کننده باشه.

  16. ماکان ۱۳۸۶-۰۹-۲۲، ۱۲:۱۵ ب.ظ

    چرا همیشه حرف دلت رو یکی دیگه می زنه؟!

  17. رضا ۱۳۸۶-۰۹-۲۲، ۲:۴۴ ب.ظ

    سانسور شد

  18. زهرا ۱۳۸۶-۰۹-۲۲، ۶:۰۱ ب.ظ

    به روژ:
    مرسی دختر تو خیلی خوبی
    کامنتت خیلی آرومم کرد جدی میگم

  19. علی ۱۳۸۶-۰۹-۲۲، ۷:۱۱ ب.ظ

    سلام
    عالی و زیبا بود
    موفق باشید
    بای

  20. Hooman ۱۳۸۶-۰۹-۲۲، ۱۱:۴۸ ب.ظ

    Hi ma’am!
    I a volunteer to read your English weblog.
    Good Time.

  21. Hooman ۱۳۸۶-۰۹-۲۲، ۱۱:۴۹ ب.ظ

    Sorry! It’s not “I”, it should be “I’m”. Thank you.

  22. حمید ۱۳۸۶-۰۹-۲۳، ۱۱:۱۴ ق.ظ

    تو پستهات رو از وبلاگهای دیگه و شاید وبلاگهای خارجی با اندکی تغییرو دخل و تصرف جور میکنی و اینجا میگزاری درسته؟

  23. sinbanoo ۱۳۸۶-۰۹-۲۳، ۵:۴۵ ب.ظ

    خوشحالم به وبلاگ شما برخوردم. موفق باشید.

  24. یکی ۱۳۸۶-۰۹-۲۴، ۳:۵۹ ق.ظ

    وفاداری یعنی چه؟! یعنی دو نفر آدم که نمیتونن با هم زندگی کنن باید ادامه بدن؟ من اینطوری فکر نمیکنم.
    بنظرم اگر نتونستن با هم زندگی کنن (جدا از هر دلیلی که داشته) معنیش این نیست که مرد دیو بوده و خانم فرشته! یا برعکس. بدرد هم نمیخوردن به همین دلیل بجای یک عمر آزار هم رفتن دنبال یک زندگی جدید.
    چه بسا اگر این دو نفر مورد داستان شما در ایران بودن از بابت حقوق نا برابری که قانون به مرد میده و هزار دردسر دیگه زندگیشون بیشتر خراب میشد!
    من واقعا نمیتونم بفهمم این تصور که بین ایرانیها رایجه از کجا میاد! طلاق رو معادل خیانت و بی وفایی و … معنی میکنن ولی موقع ازدواج اصلا به این فر نمیکنن که درست انتخاب کنن.

  25. بارون ۱۳۸۶-۰۹-۲۴، ۶:۴۵ ق.ظ

    تو از دوست داشتن دوستت مطمئنی. اما چطوری میتونی مطمئن باشی شوهره هم دوستت رو دوست داشت؟ راستش خوشحال کننده نیست. اما اکثر اونهایی که میرن اونطرف آب همین مسئله براشون پیش میاد. انقدر زیاد که انگار بگی طرف سرماخورده. دیگه عادی شده. از حالا بخوای واسه این چیزها خودت و دلت رو پر کنی که دیگه به سن ما برسی واویلاست…

  26. روژ ۱۳۸۶-۰۹-۲۴، ۸:۱۰ ق.ظ

    خوشحالم که آروم شدی.
    اما یه چیزی یادم اومد که اون روز یادم رفته بود بنویسم!
    اگه وبلاگ انگلیسی نوشتی من مشتریشم! هر چند انگلیسیم خیلی هم خوب نیست! راستش من هم قبلاً فکرشو کرده بودم، اما دیدم فعلاً به فارسی هم نمی تونم حتی زیاد بنویسم!

  27. مهرگان ۱۳۸۶-۱۰-۴، ۱۱:۲۲ ب.ظ

    من زبانم بدک نیست. ولی عاشق خوندنم. خوشحال می شم ایرادهاتو بگیرم!!!!

  28. more ۱۳۸۶-۱۱-۳، ۱:۲۲ ب.ظ

    hi…

    exellent…

  29. آندیا ۱۳۸۶-۱۱-۱۱، ۴:۳۰ ب.ظ

    سلام زهرا جان من امروز برای اولین بار وارد دنیای شما شدم
    مطالبت واقعا قشنگ بود
    واس اون دوستتم زیاد غصه نخور
    به هر حال اونم خدایی داره
    براش دعا کن

نظر شما