۱۳۸۶-۰۹-۶
تحلیل های امنیتی نویسنده!!!
* در بعضی از مواقع سرعت کامپایل مغز من به شدت میاد پایین! به خصوص مواقعی که یه موضوعی توی خیابان فکر فکر منو مشغول کرده! اونوقته که سرعت رسیدن تصویر و مکان به مغز من و تصمیم گیری درباره اون به شدت میاد پایین! مثل اینکه دیروز دنبال ظرف غذا بودم و دنبال عباراتی مثل لوازم خانگی می گشتم!! پس از اندکی جستجوی زیاد اولین لوازمی که دیدم واردش شدم و در کمال تعجب دیدم دو تا آقای جوون با لباسای روغن سوخته گرفته توش نشستن و با کمال تعجب دارن منو ورنداز می کنن. هر چیم مغازه رو میگشتم لوازم خانگی ندیدم و عوضش یه عالکه روغن سوخته و تایر و این چیزا توش بود. اندکی طول کشید تا مغزم دستور بده موقعیت نادرسته!!! تشریف آوردم بیرون و یه بار دیگه با دقت خوندم!! بعععله: لوازم پیکان!!!!
* حس رقابت در من از بین رفته. فکر کنم این برای من یعنی مرگ موقت… چند روز پیش سر کلاس اروبیکمون یک دوره مسابقات انتخابی بود که باید مجموعا یه سری حرکات رو در ۴۰ ثانیه انجام می دادیم. شامل دو و پرش از سه مانع و جابجایی سه وزنه در چندین متر و این چیزا بود. من با اینکه اولین نفر رفتم رکوردم ۳۵ ثانیه بود. تازه خیلی بهتر از اینهم میتونستم اما هیچ انگیزه ای برای ادامه کار نداشتم و از خدامم بود که توی گروه سنی ما که پاپین ترین گروه بود و شرکت کننده زیاد داشت سریع یه نفرو انتخاب کنن! حتی مربی مون چندین بار منو تشویق کرد که بازم مسابقه بدم ولی حوصله اشو نداشتم! فقط برای حفظ ظاهر الکی دوبار رفتم!!! روز بعد هم که سر کلاس نرفتم و خودش اومد دنبالمون… باور کنین اونهایی که توی گروهای سنی بالای ۳۰ سال و ۴۰ سال و ۵۰ سال بودم خیلی روحیه شون بهتر از ما بود!!! همچین شاداب و شنگول بودن که نگو و نپرس!!! همش داشتم تعجب میکردم که خدایا اینا چه حالی دارن! من به سن اینا برسم عمرا اینطوری بدوم و بپر بپر کنم!!! دارم فکر می کنم چه بلایی سر ماها اومده؟!!!
اگه چند ماه پیش بود بازم اینطوری بودم؟ هر سال که میشه واسه سال بعدم کلی حرفای قلنبه سلنبه میزنم و برنامه ریزی می کنم اما پای عمل که میاد اولین کسی که جیم میشه منم! تازه همش برای خودم منفی بافی میکنم که این مسابقه اصلا چیز مهمی نیست به کجای زندگی من برمیخوره؟! واسه چی آخه برم بدوم؟! مسئله واسه من نفس مسابقه دادن بود. یعنی همیشه فکر میکنم دلیلی واسه اینکار نیست چون همیشه ترجیح میدم در حاشیه باشم و اصلا کانون توجه نباشم!!! شاید باور نکنید ولی این مسئله تقریبا یکی از اصول مهم زندگی من تا به امروز بوده.
* بهتره یه دسته بندی به این بغل وبلاگم اضافه کنم به نام تاکسی نوشت!!! آخه اگه مطالب اخیر رو خونده باشین، خاطرات من از تاکسی داره زیاد میشه!! حالا حتما میگین این دختره که میگه محل کارش سرویس داره چرا هی تاکسی تاکسی می کنه؟ جوابش ساده است. کی حوصله داره توی سرمای زمستون از اتاق گرم و نرمش بیاد بیرون که سوار سرویس بشه؟!!!
آها داشتم می گفتم. طبق معمول اول موقعیت رو تشریح می کنیم!!!: ![]()
موقعیت: یه پژو ۴۰۵! راننده یه آقای حدودا ۳۰ ساله. من سوار شدم و بعدش یه آقای دیگه. دو کیلومتر دیگه یه پسره سوار شد و یه دختره هم بلافاصله بعد از اون! با اینکه جلو خالی بود دختره اول میخواست عقب سوار بشه ولی جا نبود رفت جلو نشست. هنوز ۵ دقیقه ای از مسیر نگذشته بود که دختره گوشیشو در آورد و شروع به صحبت کرد. اینو هم بگم که من صدای زنگی نشنیدم.
دختره خطاب به شنونده پشت گوشی: ببین دانشگام دانشگاه آزاد واحد رودهنه! شماره موبایلم؟ شماره موبایلم اینه: ۰۹۳۵۴۵۰—۸ (البته ایشون نامردی نکردن و با صدای بلند شماره موبایلشون رو گفتن!!! من هویجوری داشتم با تعجب مکالمه شون رو گوش می دادم و میگفتم چه بی خیاله همه شماره شو شنیدن!!!)
یک دقیقه بعد دختره: ببین شماره خونه مون هم اینه ۳۳۴….۸ (من
شماره خونه شونم گفت!!!) ثانیه هایی بعد دختره: آدرس خونه مون اینجاست (آدرس کامل خونه: خیابان پیروزی الی آخر…) ثانیه هایی بعد: من فلان جا کار میکنم. منشی مدیر عامل اونجام. آدرس محل کارمم اینه (آدرس کامل). ثانیه هایی بعد: نه بابا ما کجا و دوست پسر؟ من توی هفت آسمون یه ستاره هم ندارم (من توی دلم: آره جون عمه ات
) تو این حین دو تا پسره که سوار شده بودن همینجوری هاج و واج دختره رو نگاه میکردن. راننده هم هرزچندگاهی یادش میرفت چه مسافران موهومی (
) داره چون به بهانه پیچیدن یه دور دیگه با دقت دختره رو ورانداز میکرد!!! بالاخره دختره بعد از چند تا آها گفتن و بعله و باشه خداحافسی کرد!!!
این وسط آنالیزهای امنیتی زهرا اچ بی توی دلش:
اوایل: آره این دختره فکر کنم وضعش خرابه. به احتمال خیلی کم داره راست میگه و واقعا کسی اونور خط هست. اما به احتمال زیاد از این پسره که باهاش سوار شد خوشش اومده اینطوری داره چراغ سبز نشون میده! اینکه همه مشخصات خصوصیش رو گفت! شماره موبایل آدرس محل کار و دانشگاه و خونه شون و شماره خونه شون! تازشم گفت دوست پسر نداره!!!
دقایقی بعد (شوخی
): اصلنم شاید با دیدن شخص شخیص من این حرفا رو زده!!! حتما با دیدن من حدس زده که داداشام باید مال خوبی باشن. داره این شماره ها و آدرسا رو میده که من خواهر شوهر بازی در بیارم و برم تحقیق کنم و واسه داداشام بگیرمش ![]()
* عنوان این پست رو الکی گذاشتم تحلیل های امنیتی. هویجوری میخواستم به این پست عدم رمزنگاری پسوورد ربطش بدم
دقت می کنین که چقققدر به هم ربط دارن و در یک راستان؟
