۱۳۸۶-۰۸-۲۸
سرچ کلمات غیر اخلاقی+ قبل و بعد از ازدواج
* اینو قبول دارم که بعضی مواقع خیلی چرت و پرت می نویسم!!! ولی هرچی باشه ها هیچوقت از کلمات غیر اخلاقی استفاده نکردم. کامنتهاییم که حاوی این کلمات باشن بدون شک سانسور می کنم. ولی خداییش اینایی که با موتورهای جستجو میان اینجا دیگه خیلی بیشتر چرت و پرت سرچ می کنن. یعنی یه سری کلمات غیر اخلاقی الان توی کانتر وردپرس من هست که اگه بذارمش اینجا دو سوت وبلاگم فیلتر میشه! همیشه واسه من عجیبه این کلمات در کجای نوشته های من بوده؟ و چرا اصلا گوگل وبلاگ من رو به عنوان نتیجه ای برای چنین سرچهایی لیست می کنه؟!!!
* خدا یک منطق عجیب داره که من بهش ایمان آورده ام. همیشه یه چیزهایی رو به آدم میده و یه چیزهایی رو هم از آدم می گیره. اگه اون چیزهایی که بهت داد باعث شد بیشتر بهش توجه کنی و شکرگزارش باشی بازهم موهبتهایی میده که در طول زندگیت متعجب میشی. اما خدا نکنه یکی از اون تعماتی که بهت داد باعث بشه ارتباطتت باهاش کم بشه و یا قطع بشه و یا فراموشش کنی و شکرگزارش نباشی… در این صورت حتم بدون که اون نعمت رو هر چند که بدیهی بوده و تو فکر میکردی امکان نداشت از دست بدی رو به سرعت ازت می گیره. این منطق در سراسر زندگی من حاکم بوده و شاید تنها دلیلی هست که وقتی مشکلی برای من پیش میاد بعد از اون سعی میکنم سریع خودم رو بازیابی کنم… چون تنها چیزی که به ذهنم می رسه این تلنگر هست که زهرا نکنه ایمانت ضعیف شده و باید بیشتر روی خودت کار کنی… نکنه فراموشش کردی یا ارتباطتت باهاش کم شده. در هر صورت خدا اینطور می پسنده که ماها دائم باهاش در ارتباط باشیم شکرگزار نعمت هاش باشیم و دوستش داشته باشیم… هر آن که یکی از ما هر چند کوتاه هر چند اندک از وسعمون در ارتباط با خدا کمتر مایه میذاریم مطئن باشیم که با کله میخوریم زمین… حداقل من اینجوریم…
* دلم دختر خواست. یه دختر نازنازی درست مثل همینی که امروز توی تاکسی توی بغل مامانش بود. چشاش اونقدر درشت بود که آدم رو یاد کارتنهای ژاپنی مینداخت. هر کدوم از چشاش اندازه یه دونه پرتغال می شد:-) بعدش در تمام طول مسیر نیم ساعته زل زده بود به من. فکرشو بکنین که نیم ساعت دو تا چشم معصوم و بچه گانه که مال یک دختر تپل کپل ۱.۵ ساله است زل بزنه به شما. تازه منم که عشق بچه ام:دی همیشه به مامانم میگم (سانسورش کردم!!) فکرشو بکنین انگشتاش عین پنبه بود. بلندی درازترینش به سه سانت هم نمی رسید. دلم میخواست تمام انگشتاش رو گازگازی کنم.
* دیروز شبکه ۱ یه برنامه داشت که اسمشو نفهمیدم. توی این برنامه دو تا دختر تهرانی رفته بودن یکی از روستاهای کرمانشاه که با دخترای روستایی حرف بزنن. بیشتر برنامه هم حول و حوش یه دختر به اسم گلاویژ بود که کشاورز نمونه هم شده بود. فکرشو بکنین که برای خودش یه مزرعه گوجه داشت (البته محصولات دیگری هم می کاشت) و دوست داشت روانشناسی بخونه. می گفت آرامش روستاشونو به هیچ چز شهر ترجیح نمیده.
راستش خیلی به این دختر حسودیم شد. به آرامشش. به سادگیش. به موفقیتش. به خوش قلبیش. به هوشش اصلا به همه چیزش…
نمیدونم گفته بودم یا نه؟ دلم میخواد یه روزی اونقدر وضعم خوب بشه که بتونم با پول خودم (با پول بابا-مامان مزه نمیده) یه مزرعه بخرم و توش کشاورزی کنم. دلم میخواست مزرعه ام خیلی بزرگ باشه و باغ باشه بهتره. توش انواع و اقسام گیاهان و گلها و گیاهان دارویی و درختهای میوه بکارم. خودم وقت کنم به درختا برسم. آبیاریشون کنم و خونه ام هم وسط باغ باشه…
اوه… چه آرزوی دور و درازی
* قبل از ازدواج:
مرد: آره، دیگه نمیتونم بیش از این منتظر بمونم.
زن: میخواهى من از پیشت برم؟
مرد: نه! فکرش را هم نکن.
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته!
زن: آیا تا حالا به من خیانت کردی؟
مرد: نه! چرا چنین سوالى میکنی؟
زن: منو مسافرت میبری؟
مرد: مرتب!
زن: آیا منو میزنی؟
مرد: به هیچوجه! من از این آدما نیستم!
زن: میتونم بهت اعتماد کنم؟
بعد از ازدواج:
متن را این دفعه از پائین به بالا بخوانید!!!

