او یک پدر بود…

* هر چه بود او یک پدر بود. باید برای بچه هایش غذای حلال می برد. سنش حدود ۵۰ سالی میشد. کار دیگه ای بلد نبود و از طرفی توانش را هم نداشت. بعد از مدتها جستجو موفق شده بود شاگرد یک راننده بد اخلاق مسیر تهران تا شمال (و برعکس) شود. راننده با اون صدای کلفت و خشنش خیلی بد اخلاق بود و جلوی مسافرانی که اکثرا همسن دخترا و پسرای خودش بودند با صدای بلند سر هر اشتباه ناچیزی کوچیکش میکرد. اما او چاره ای جز سازگاری و بدست آوردن دل راننده بداخلاق نداشت… چون روزگار با اون نساخته بود. پول و سرمایه ای نداشت و مجبور بود با این سن برای یکی دیگه، برای کسی که شاید فقط تحملش میکرد عین یک نوکر کار کند و بازهم سرکوفت بشنوه و تحقیر بشه. ولی خوب شاید به بیکاری می ارزید شاید به این می ارزید که جلوی همسر و فرزندانش سربلند باشه… بتونه خواسته های اونها رو هر چند اندک برآورده کنه. شاید از معدود کسانی که توی اون اتوبوس اونو می فهمیدن همون ۴ تا جوانی بودن که توی ردیف اول به دستور راننده نشسته بودند و هروقت که راننده بداخلاق مجبورش میکرد به اونها چای تعارف کنه، همه شون با ناراحتی فقط از پدر پیر تشکر می کردن… یکی از اون دخترهایی (##) که ردیف اول نشسته بود در تمام طول مسیر، علیرغم همه ناراحتی هایی که داشت، مدام با خدای خودش راز و نیاز میکرد و با همه وجودش از خدا میخواست که اونقدر به این پدر پیر دارایی و برکت بده که دیگه نیازی نباشه اینطوری تحقیر بشه و هرزچندگاهی با حسرت به مسافران نگاه کنه و یا مواقعی که تحقیر میشه با ناراحتی چشمان خسته اش رو به مناظر اطراف بدوزه…

* پر پرواز ندارم اما
دلی دارم و حسرت درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر دردریاچه ی ماهتاب
پارو میکشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خواب دیگر
به مردابی دیگر
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر
خوشا پر کشیدن، خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن، مردنی به رهایی
آه این پرنده
در این قفس تنگ
نمی خواند.

* (##) از مشاهدات من در راه شمال…

۱۱ نظر

  1. حمید ۱۳۸۶-۰۷-۲۳، ۴:۰۸ ب.ظ

    سلام. جدیدا یه سوز خاصی توی بعضی از نوشته هاتون دیده میشه. ولی از سوز و گداز های بچه دبیرستانی ها نیست.

    فکر کنم مثل دل صاحبشون باشن.

    یا حق

  2. همشهری ۱۳۸۶-۰۷-۲۳، ۶:۲۱ ب.ظ

    نون حلال درآوردن یعنی همین

  3. Hellawaits ۱۳۸۶-۰۷-۲۳، ۷:۰۳ ب.ظ

    ……

  4. میلاد ۱۳۸۶-۰۷-۲۴، ۳:۲۶ ق.ظ

    نمایشگاه پلیس در اصفهان
    ( حضور جمعیت خیریه رویش دیگر استان اصفهان )

    در نمایشگاه پلیس ( نیروی انتظامی استان اصفهان )

    تاریخ : ۲۴ / ۷ / ۱۳۸۶ الی ۳۰ / ۷ / ۱۳۸۶

    زمان : ۹ صبح الی ۱۲ …. ۴ بعد از ظهر الی ۹ شب

    مکان : اصفهان ” خیابان مصلی ” مسجد بزرگ مصلی

    پاییز ۱۳۸۶

    منتظر شما هستم

  5. میلاد ۱۳۸۶-۰۷-۲۴، ۳:۲۹ ق.ظ

    نمایشگاه پلیس در اصفهان
    ( حضور جمعیت خیریه رویش دیگر استان اصفهان )

    در نمایشگاه پلیس ( نیروی انتظامی استان اصفهان )

    تاریخ : ۲۴ / ۷ / ۱۳۸۶ الی ۳۰ / ۷ / ۱۳۸۶

    زمان : ۹ صبح الی ۱۲ …. ۴ بعد از ظهر الی ۹ شب

    مکان : اصفهان ” خیابان مصلی ” مسجد بزرگ مصلی

    پاییز ۱۳۸۶

    منتظر شما هستم
    http://www.royieshdigar.blogfa.com

  6. ناشناس ۱۳۸۶-۰۷-۲۴، ۴:۳۶ ق.ظ

    چرا به اون راننده عوضی عقده ای چیزی نگفتی؟ من اگه بودم حتما در یه فرصت بهش می گفتم این از مرام و انسانیت بدوره که با یه آدم پا به سن گذاشته جلو دیگران اینجوری رفتار می کنی

  7. خانمه ۱۳۸۶-۰۷-۲۴، ۱۰:۰۰ ق.ظ

    نمیدونم چی بگم … چی باعث شده به اینجا برسه !!! آدم خوبی بوده یا این نتیجه کارهاش بوده …
    یه بار داشتم از یه خیابونی عبور میکردم داشتن یه نفر رو تو ملاء عام شلاق میزدن حس نفرت بدی نسبت به ماموری که این کار رو میکرد پیدا کردم و همش میگفتم مگه چه کرده که این جوری میزنن…چند وقت بعد ماجرای خفاش شب پیش اومد و دیدم چه کسانی رو در ملاء عام شلاق میزنن. فهمیدم زود قضاوت کردم … در لحظه نباید قضاوت کنم.اما مگه میشه !!!

  8. ناما جعفری ۱۳۸۶-۰۷-۲۴، ۵:۳۷ ب.ظ

    می گم سلام خوبی…زهرا..ببخشید.. من به رنگین کمان فکرمی کردم /
    توخودرنگین کمان بودی پخش شدروی لب های آسمان
    گاهی آبی می شدی / بنفش/ پلنگ ها می پریدن ماه
    من می پریدم تو/
    پلنگ ها نمی رسیدند به ماه / من نمی رسیدم به تو…نه ..نمی رسیدم به تو

  9. داریوش کبیر ۱۳۸۶-۰۷-۲۴، ۸:۳۹ ب.ظ

    کاش پایان خوش داشت

  10. ماکان ۱۳۸۶-۰۷-۲۴، ۱۱:۱۰ ب.ظ

    خوبه حداقل واسه مردم دعا می کنی! هم استانی!

  11. مهدی ۱۳۸۶-۰۷-۲۸، ۱۱:۴۹ ق.ظ

    دوست من عالی بود . واقعاً تحت تأ ثیر قرار گرفتم همه مطالب خوبند امااین یکی خیلی خوب بود به من هم سری بزن امیدوارم بدردت بخوره.

نظر شما