۱۳۸۶-۰۷-۶
رابطه با خانواده
* نظرتون راجع به سخنرانی رییس دانشگاه کلمبیا قبل از سخنرانی احمدی نژاد چی بود؟
اصلا یه سوال دیگه: فرض کنیم شمای نوعی رو به شهر یا کشور دیگه ای دعوت کردن که سخنرانی کنین. ولی همون اولش موقع معرفی سخنران یه چند تا توهین به شما می کنن به نظر شما برخورد اون فرد صحیحه و در این حالت برخورد صحیح چیه؟!
پ.ن: من هنوزم همون آدمیم که از احمدی نژاد خوشم نمیاد!!!
*وای خدا چقدر بعضی از این راننده تاکسیا پررو شدن. من باید خدا رو شکر کنم که از در خونه مون تا محل کارم سرویس داریم وگرنه این ۵ شنبه جمعه ای که بیکاریم و گاها باید بیرون برم بیچاره میشم. از بس که ماشین نیست و همه تاکسیا واسه خودشون توی سایه وایستادن و هرزچندگاهی فقط داد میزنن دربست! و یا اینکه فقط مسیرهای مستقیم و کوتاه رو انتخاب می کنن!!!
اصلن ها امکان نداره توی ایران یه چیزی بیاد و ملت راهشو پیدا نکنن که چطوری دورش بزنن. فکر کنم بعد از سهمیه بندی تنها کسانی که سود کردن راننده تاکسیا بودن.
مرتبط: دزدان سرگردنه ای به نام مسافرکش ها
* یه رستوران خوب دیگه کشف کردم. رستوران طلائیه. محیطش واقعا عالیه. فضای سبز گسترده ای داره و جای خلوتی هم هست. البته اگه میخواین ماه رمضان اونجا برین اولا که باید خیلی زود برین و دوما اینکه سعی کنین حتما نوبت بگیرین چون تعدادی بسیار زیادی از خانواده ها میان اونجا. ما دیشب دیر رسیدیم و مجبور شدیم افطاری رو بریم توی رستوران سنتیش و یه آش بدمزه بخوریم :دی البته شامش رو شانس آوردیم رفتیم داخل. توصیه دیگه هم اینه که شامتون رو توی محیط سالن نخورید چون خیلی شلوغه و بهتره شامتونو ورش دارین ببرین توی فضای سبز اطرافش بخورید:) مثلا روی میز و صندلی های اطرافش و یا صندلی های اون پیتزا فروشیه و اگه مثل ما شیکمو باشین میتونین بعد شام برای تشکر از پیتزا فروشیه یه پیتزا هم سفارش بدید. جدا آب و هوای اونجا معرکه هست. برای اومدن به اون رستوران هم میتونین از جاده لواسان استفاده کنین اون ساعت خیلی هم خلوته. توجه کنین که ورود برای عموم آزاده.
حالا قراره بازم توی همین ماه رمضونی افطاری رو با دوستان بریم اطراف. ببینیم دیگه کجا رو می کشفیم.
* امروز خواهرم بعد از شام دیشب (که جدا جای دوستانم درد نکنه چون خیلی خوش گذشت و این سمیه و نسرین واقعا ضرر کردن) رفت. وقتی اتوبوس داشت حرکت میکرد به نظر می اومد یه تیکه بزرگ از قلب و عاطفه ام داره میره. هر چقدر سعی کردم اشکای منو نیبینه نشد که نشد. مطمئنم که قبلشم که داشتم فیلم بازی میکردم بازم فهمیده بود که دارم به زور جلوی اشکای خودم رو میگیرم. اه چقدر من از این آزادی بدم میاد. برخلاف اکثر مردم که از میدان آزادی خوششون میاد من واقعا ازش متنفرم. چون هرزچندگاهی مجبورم با یکی از اعضای خونه و یا دوستام خداحافظی کنم و بدرقه شون کنم. حاضرم قسم بخورم که بدرقه کردن و خداحافظی کردن با عزیزان و یا اعضای خانواده یکی از زجرآورترین و کشنده ترین صحنه هاست. حتی اگه این خداحافظی کوتاه مدت باشه ها بازم آدم دیوانه میشه.
* یکسری از روابط هستن مثل رابطه آدم با خانواده اش که اگه هیچ سودی درش نباشه بازم حاضری داوطلبانه و از ته قلبت و تا آخر عمر بهشون خدمت کنی. یعنی جز روابطی هست که توش راحت طلبی و خودخواهی فرد رو نمی طلبه. یه جورهایی آدم ایمان می یاره که فقط برای خودش نیست و تک تک خواهرا و بردارا و پدر و مادرش مالک اونن و برای حتی از دست دادن یک تار موش غصه میخورن… شاید اصلا باقی روابط برای همین خیلی ممکنه دوام نداشته باشن. یعنی از یه جایی به بعد وقتی فرد وارد زندگی و مشکلات مخصوص خودش میشه ممکنه اونها کمرنگ تر بشن ولی در مورد خانواده اینطوری نیست. مثلا حتی از دوستان دوره دبیرستان و دانشگاهمون مگه چقدر خبر داریم؟ فوقش یه ایمیل و یا اس ام اس ولی خانواده رو اگه آدم نبینه ادامه زندگی اصلا براش مشکل میشه.
