۱۳۸۶-۰۶-۲۵
معلم خوبی نبودم
* همیشه توکل بهترین راه است.
* این روزها به شدت دلم میخواد جای کسی دیگه ای بودم. نه اشتباه نکنین منظورم نارضایتی از اینی که هستم نیست، منظورم دقیقا درس دادن به یکی از دوستانم هست. ای کاش جای اون بودم و بهش ثابت میکردم که چطور باید رفتار کنه و از حق خودش دفاع کنه. همین.
این روزا تازه دارم می فهمم که مواقعی که توی زندگی کم گذاشتم و از خودم دفاع نکردم چقدر باعث ناراحتی و رنجش خانواده و دوستانم شدم. تازه دارم می فهمم این حس خستگی از تلاش، خجالتی بودن برای بیان عقایدم و کلا اینجور چیزا چقدر باعث میشه من ضعیف به نظر بیام.
اما این مورد خاص رو من فکر می کنم اگه به جاش بودم مطئننا میتونستم حل کنم. چون در جریان ریز جزئیاتشم هستم و می بینم که یه عده چطور دارن زورگویی می کنن و این دوستم علیرغم همه تشویقاتم تسلیم شده…
من این حسو ۴- ۵ سال پیش هم داشتم. همون موقع که یکی از دوستان دوره دبیرستانم دلش میخواست دانشگاه قبول بشه ولی پدرش مخالف بود و میخواست اونو به زور به پسر یکی از دوستانش بده. من و مادرش خیلی تلاش کردیم که اون زیر بار نره. حتی خودم کلی براش کلاس خصوصی گذاشتم بی مزد و بی منت فقط برای اینکه دوستم بود و من اون رو دقیقا مثل خودم میدونستم. ولی اون می ترسید. در حین اینکه تلاش میکرد ولی به خودش ایمان نداشت و می ترسید و آخرشم همین ترس کار دستش داد. تسلیم شد و همونطوری زندگی رو پذیرفت که پدرش میخواست به زور بهش بقبولانه. من اون موقع تازه دانشگاه قبول شده بودم و وقتی مادرم خبر رو گفت حس میکردم الان خودش چقدر ناراحته و اینکه تمام زحماتم بر باد رفته و چقدر دلم به حال خودم می سوخت که نتونستم روش تاثیر بذارم… الان هم وضعیت تقریبا مشابهه. من خیلی برای این یکی هم وقت گذاشتم و خیلی نصیحتش کردم که درست بشه. مستقل بشه و روی پای خودش بایسته ولی ظاهرا اینبار هم محاسباتم اشتباه از آب در اومده. با پیش زمینه ای که از منیره داشتم روی روش زندگی این یکی خیلی کار کردم. اینهم تقریبا مثل منیره بود. هنوز بزرگ نشده و هنوز این موضوع رو قبول نکرده که آره درسته همه ما باید به پدر و مادرمون که اینقدر برامون زحمت کشیدن احترام بگذاریم اما قرار نیست سرنوشت زندگی آینده شو اونها با دلایل غیر منطقی شون (که هیچ کدوم از اقوامشم قبول نکردن) عوض کنن. حاضر نیست بیشتر از این تلاش کنه و زمان رو مدیریت کنه که رضایت اونها رو برای روشی که انتخاب کرده، جلب کنه. یا قادر نیست راضیشون کنه و یا ترسیده. هر دو تاش به نظرم روش آدمهای ضعیفه… میدونم داره با آینده اش بازی می کنه…
شکستی که نوشتم همین بود. اون موقع که داشتم اون مطلب رو می نوشتم هنوز شکست نخورده بودم اما از روحیات دوستم میفهمیدم که اون هم میخواد داغ منیره رو روی دلم بذاره. انگار که این اتفاق برای خودم افتاده باشه همونقدر ناراحت و پشیمانم. چون از روحیاتش هم خبر دارم…
دلم میخواست ای کاش قوی بود. اونقدر قوی که زیر بار زور نره. مسئله ساده ای نیست. زندگی آینده اش چیزی نیست که با زور بخواد درست بشه و یا احساسش چیزی نیست که با زور بتونه کنترل بشه. ای کاش پدر و مادرش کمی منطقی بودن.. ای کاش راهی وجود داشت که بتونم با پدر و مادرش صحبت کنم… ای کاش خودش اونقدر قوی بود که من این حرفا رو نمیزدم…
به نظر شما توی اینجور مواقع باید چیکار کرد؟ وقتی می بینی کاری از دستت بر نمیاد و فقط باید بنشینی و بذاری زمان بگذره؟ انگار که دوستم مرده. همین احساسو دارم. تا زمانی که قوی بود انگار عضوی از خانواده ما بود ولی الان که تسلیم شده برای من عین بیگانه ها شده.
* تا حالا خودم رو آموزگار خوبی میدونستم. فکر میکردم میتونم شرایط رو عوض کنم. یعنی به تشویقهای خودم برای تغییر شیوه زندگی و فکرش ایمان داشتم ولی الان حس مادری رو دارم که علیرغم همه تلاشش فرزندش داره اعدام میشه… من شکست خوردم. من نتونستم فکرشو عوض کنم. یا ترسش رو بریزم و بهش ثابت کنم که تنها کسی که مشخص می کنه من الان چی بخونم کجا بخونم کجا کار کنم کجا برم دانشگاه با کی معاشرت کنم با کی دوست بشم و … خودمم. من میتونم از بزرگترهام حرف شنوی داشته باشم اما تا زمانی که حرف درست بزنن. حتی یک حدیث هم داریم که میگه تا زمانی از پدر و مادرت حرف بشنو که حرفشون حق باشه… همین.
* نمیتونم بیشتر از این توضیح بدم. چون هر دوی اونها اینجا رو میخونن. اگه چیزی نوشتم که ناراحتشون کرده، فقط به خاطر خودشون بوده و اینکه من دلم میخواست قوی باشن همین. وگرنه خودشون از نزدیک منو می شناسن و میدونن که چجور آدمیم.
