۱۳۸۶-۰۶-۱۱
یک دختر پائین تر از حد معمولی!!!
* خوب از اونجاییکه انتظار نمیره کسی که به مدت ۵ روز رفته شمال خورده و خوابیده الان خیلی بتونه یه ریز کار کنه (نه اینکه حالا من روزهای قبل یه ریز کار میکردم!!!) ما هم میشینیم می لاگیم:-)
* امروز نه عینک زدم و نه لنز و به نظرم میاد که دنیا اندکی، ایپسیلونی مه آلود هستش:-) یادش به خیر راهنمایی که بودم تحت تاثیر معلم ریاضی مون که یه دختر جوان خوشگل با یه عینک طلایی بود، همش توی نمازام دعا میکردم که خدایا کاری کن که من عینکی بشم و الان عین چی پشیمونم. حالا نمیشد من که اینهمه مستجاب الدعوه هستم، یه دعای دیگه میکردم؟:-)
* البته خداییش شمال رفتنیم، همش خورد و خوراک نبوده ها. نشستم کتاب صد سال تنهایی رو خوندم و بیش از پیش به گابریل گارسیا مارکز ایمان آوردم و توصیه میکنم اگه مثل من از قافله عقب موندین، حتما این کتاب رو تهیه کنین و بخونید.
تازه دریا هم رفتیم و شنا هم نمودیم. البته با آبجی محترمه مون از طرح دریا هم اونورتر رفتیم و من ظرف حدودا ۱ دقیقه مرگ رو به چشمای خودم دیدم. چون من و خواهرم هی شوخی میکردیم و سر همدیگه رو زیر آب میکردیم و می رفتیم جلو. تا اینکه به یکباره زیر پای من خالی شد و مطمئنم که یک متری رفتم زیر آب. خواهرمم که به شنای من اطمینان داشت هیچ تلاشی برای نجات من نمیکرد و فکر میکرد دارم نفس گیریم رو امتحان میکنم تا اینکه به زور پاش رو چنگ زدم و اونم منو با خودش کشید. وقتی زیر پام سفت شد، تازه احساس کردم که زندگی چقدر زیباست و چقدر دلم میخواست اون لحظه تمام احساسی رو که ازین تجربه داشتم برای خواهرم و بقیه بگم. حیف که شدت احساسات باعث شده بود همه فکر کنن هیچی نشده و فقط عین بچه ها از شنا کردن ذوق کردم.
* این چند روزه که به اینترنت دسترسی نداشتم، به نظرم اومد که وبلاگ داشتن و وبلاگ نویسی عبث ترین و بیهوده ترین کاریه که هر انسان میتونه انجام بده!!! باور کنین جدی میگم. فکرشو بکنین که من توی این چند سال اقلا ۱۰۰۰ تا پست نوشتم و اگه برای هر کدوم که ماشالا طومارهای طویلی هم هستند، ۲۰ دقیقه هم وقت گذاشته باشم حساب کنین که چه عمر نازنینی صرف این اراجیفی شده که به خورد ملت دادیم:-) تازه این یه قضیه کاملا دو طرفه است، عمر انسانهایی که اومدن و اینجا رو خوندن هم هدر رفته:-)
* حالا وبلاگ نویسی که به نوبه خودش کار عبثی هست، اما عبث تر هم میشه اگه با هویت واقعی خودت وبلاگ بنویسی! و از اون عبث تر هم اینکه کسانی تو رو بشناسن و بازم وبلاگ بنویسی. اونوقت دیگه رسما میشه وبلاگ زهرا اچ بی که ملغمه ای از چیزهای بیربط و با ربطه که گاهی اوقات خودسانسوری باعث میشه نتیجه عکس بده!
بیشترین ترس من از وبلاگ نویسی از کسانی نیست که منو میشناسن و منم اونا رو میشناسم بلکه از کسانیه که یکطرفه منو میشناسن ولی من اونا رو نمی شناسم و اینجا رو میخونن و یا اینکه می شناسم و نمیدونم که آیا اینجا رو میخونن یا نه؟
نمیدونم دقت کردین که بعضی از نوشته های من چقدر با اغراق و چیزهای عجیب و غریب و بزرگ نمایی توام هستش؟ در اینجور پستها اقلا ده بار مینویسم و پاک میکنم و آخرشم هیچی! خواننده بدون شک فکر میکنه من دارم دروغ میگم اما اصلا دروغی در کار نیست بلکه مشکل اینجاست که آدم میمونه حقیقت رو چطور بیان کنه که کمترین اطلاعات رو بده!!!
حالا اگه یه وبلاگ تخصصی داشتم مثلا میشد صرفا راجع به اون تخصص بنویسم ولی توی یه وبلاگ روزمره درپیت آدم چی بنویسه که سوء برداشت نشه؟!
* از همه جالبتر هم متلکهای خوانندگان وبلاگ هست! نمیدونم شماها چرا انتظار دارین من یه آدم کامل و بدون اشتباه باشم؟!
بابا به پیر به پیغمبر من یه دختر پائین تر از حد معمولی هستم!!! خیلی هم اشتباه میکنم و اگه سوتیهام رو بخوام اینجا بنویسم، تازه میفهمین چقدر خنگم! اینقدرم به هر مطلبی که مینویسم گیر ندین. از یه آدم معمولی واقعا نمیشه انتظار داشت همه پستهاش کامل و پخته باشه و بشه از هر کدومش یه مطلب درست و حسابی درآورد…
* در آخر هم بگم که من جدا خواننده های وبلاگم رو دوست دارم و هربار که فرد تازه ای کامنت میذاره کلی ذوق میخونم ولی خداییش خوبیت نداره. اینقدر نزنین توی ذوق بچه ی مردم:-)
